|
گذرى بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامى (۳): دكتر قيصر امين پور
هواى ناحيه ما هميشه بارانى است
|
|
|
] يزدان سلحشور ]
* يك «فرزندم! رؤياى روشنت را ديگر براى هيچ كس بازگو مكن! -حتى برادران عزيزت- مى ترسم شايد دوباره دست بيندازند خواب تو را در چاه شايد دوباره گرگ... مى دانم تو يازده ستاره و خورشيد و ماه در خواب ديده اى حالا باش! تا خواب يك ستاره ديگر تعبير خواب هاى تو را روشن كند اى كاش...!» متولد ۲ ارديبهشت ۱۳۳۸ در روستاى گتوند خوزستان؛ متوفا در ۸ آبان ۱۳۸۶. شاعر، محقق، سردبير ماهنامه سروش نوجوان، استاد دانشگاه. نام: دكتر قيصر امين پور، از پايه گذاران حوزه هنرى (حوزه انديشه و هنر اسلامى). در آغاز شكل گيرى حوزه انديشه و هنر اسلامى يا همان حوزه هنرى امروز، سه شاعر به عنوان چهره هاى شاخص شعر اين مركز فرهنگى مطرح بودند كه همان زمان گفته مى شد كه از سرآمدان شعر ايران مى شوند و تحولى ايجاد مى كنند در شعر پس از انقلاب. سيدحسن حسينى، قيصر امين پور و سلمان هراتى اصحاب ثلاثه آن دوره بودند كه «سلمان» خيلى زود در همان نيمه نخست دهه ۶۰ رفت و آنچه از وى به جا ماند، شاعرى را به ما مى شناسند كه عميقاً «درگير شعر» و «رويكردهاى خلاقه» در آن است. «هراتى» آينده اى درخشان در انتظار داشت كه چرخ تقدير به گونه اى ديگر چرخيد و كار ديگر شد. سيدحسن حسينى اين فرصت را يافت كه بهترين آثارش را در حوزه شعر سپيد آئينى خلق كند و پيش اهل نظر مقبوليت تام بيابد وبه آينده اى تابناك تر بينديشد اما زود راهى شود. امين پور در آن كاروان، تنها ماند و اميدها برانگيخت آن «كه» در «غزل نو» پيشنهادهاى بسيار دارد و در «شعر نيمايى» از پرمخاطب ترين شاعران پس از انقلاب است، سال ها بزيد، نزيست! شعر او نه تنها مورد اقبال «عام» قرار گرفت كه از تأييد چهره هاى شاخصى همچون دكتر شفيعى كدكنى -شاعر، منتقد، پژوهشگر و استاد دانشگاه- نيز برخوردار بود كه علاوه بر تأييد ات مكرر شعر او، بر كتاب «سنت و نوآورى در شعر معاصر» وى نيز مهر تأييد زد. [كتابى كه در واقع رساله دكتراى امين پور بود كه دوره دكتراى زبان و ادبيات فارسى را با دكتر كدكنى گذراند.] دكتر تقى پور نامداريان -منتقد، پژوهشگر و استاد دانشگاه - [كه خود از شاگردان نامدار دكتر شفيعى كدكنى است] درباره امين پور مى گويد: «آنچه كه من از آثار وى مى دانم، همين مجموعه شعرهاى ايشان است كه نمونه هاى بسيار خوبى از شعرهاى موفق و متعالى معاصر دارد. كتابى هم كه از او مى شناسم، كتاب «سنت و نوآورى در شعر معاصر» است كه فكر مى كنم تحقيق و پژوهشى ارزنده در حوزه ادبيات معاصر باشد. در زمينه شعر هم امين پور يكى از بزرگترين شاعران دوران جمهورى اسلامى از آغاز تا امروز است. زبان ساده، برداشت هاى بديع و تصويرهاى بسيار زيباى اشعارش باعث شده كه در بين دوستداران شعر تبديل به شاعرى محبوب شود. امين پور از سال هاى بسيار دور شعر مى گفت و من او را از سال هاى اوليه انقلاب و از دوران دانشجويى مى شناختم و گويا درسى را هم با من گذراند. از همان موقع شعر مى گفت. منتها مثل هر شاعرى كه در ابتداى راه شعر مى گويد و اشعارش يك سير تكاملى دارد، در يك جا مى ايستد و تكرار مى شود اما امين پور شعرش خيلى زود به تكامل و تعالى رسيد. اگرچه بعضى وقت ها سبك كارش در برخى از آثار فرق مى كرد اما اين سبك ها به نظر من رو به كمال داشت و مى توانست باز هم صورت هاى جديد و بديع ديگرى در شعر خلق كند. كتاب هاى آخرش را اگر با كتاب هاى اولش مقايسه كنيد، متوجه مى شويد چقدر فرق داشت. جهش در آثار اين سال هايش مشهود است كه هم در معناآفرينى هم در شكل و فرم نسبت به گذشته خيلى پيشرفته است.» «مرا به جشن تولد فراخوانده بودند چرا سر از مجلس ختم درآورده ام » كاميار عابدى- منتقد- مى گويد: «پس از انقلاب به تدريج، شعر در وزن هاى نيمايى در حاشيه قرار گرفت و شاعران به شكل هاى شعرى حاصل از اين وزن ها، چه در حالت شكسته و تركيبى و چه در حالت غيرشكسته و غيرتركيبى، اقبال چندانى نشان ندادند. امين پور از جمله معدود شاعرانى بود كه در شعر به وزن هاى نيمايى از آغاز تا پايان عمر پابرجا بود. البته در اين راه كمتر از نيما و بيشتر از سهراب سپهرى و دكتر شفيعى كدكنى كه در آثار مهمشان و نه همه شعرهايشان، به سبك عراقى در شعر آزاد توجه داشتند، تأثير پذيرفت. امين پور حدود يك ربع قرن شعر گفت و اندك اندك خوانندگان درخور توجهى را به آثارش جلب كرده بود. برخى از اين خوانندگان به دلايل ادبى و برخى ديگر به دلايل اجتماعى- فرهنگى به سروده هاى او علاقه داشتند. يعنى به آن جلوه هايى از آثار وى كه در دوره نخست شعرگويى وى، متوجه فضاى جنگ و آرمان هاى دينى و انقلابى شد.» «امين پور» سال هاى جنگ را با «شعرى براى جنگ» مى شناسيم، مشهورترين شعرى كه براى جنگ هشت ساله ايران و رژيم بعثى عراق سروده شده و ترجمه هم شده است. اين شعر، شرح وضعيت است نه روايت غريوها.... شايد به همين دليل است كه هنوز -به رغم گذشت ربع قرن از سرودنش- غبار زمان بر آن ننشسته است. «امين پور» آن سال ها را مى توان در رباعيات و دوبيتى هاى شاخص اش شناخت، حوزه اى كه با سيدحسن حسينى بنيان اش نهادند و در واقع رباعيات آن دوره، تنها قالب را از رباعيات كهن به وام گرفته اند و كار «ديگر» كرده اند و سنگى ديگر بر بناى شعر فارسى افزوده اند: «من همسفر شراب از زرد به سرخ من همره اضطراب از زرد به سرخ يك روز به شوق هجرتى خواهم كرد چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ» يا «موسيقى شهر بانگ «رودارود» است خنياگرى آتش و رقص دود است برخاك خرابه ها بخوان قصه جنگ از چشم عروسكى كه خون آلود است» رباعيات امين پور در آن روزگار، وجه احساسى اش بيشتر بود نسبت به رباعيات حسينى كه روحيه حماسى داشت و البته تجسم اين روحيه حماسى باز متفاوت بود با شعرهاى اغلب شتابزده آن دوران؛ روحيه حماسى حسينى را مى توان در آثارى چنين بازشناخت: «گامى به تولا زده بودم اى كاش جامى ز مى لا زده بودم اى كاش آن شب كه قراولان توفان رفتند چون موج به دريا زده بودم اى كاش» دكتر تقى پور نامداريان مى گويد: «تعهد امين پور -تعهد اجتماعى اش- در مجموعه هاى اوليه اش بيشتر تعهدى بود كه نسبت به انقلاب اسلامى و بخصوص نسبت به كسانى كه به جبهه ها مى رفتند و مى جنگيدند خيلى محسوس تر و پررنگ تر بود. در مقطع پس از جنگ، او در پى كشف فضاهاى تازه در شعر و در پى كشف برخى حقيقت ها بود كه فقط در شعر مى تواند مطرح و بيان شود. آن جرقه هايى كه حاصل برخورد دو قطب عقل و جنون است، در آثار اين سال هاى او ديده مى شد و امين پور داشت به اين سمت مى رفت و من خيلى دلم مى خواست كه مجموعه هاى بعدى اش را ببينم و اين خصيصه را كه جستن نوعى حقيقت است، حقيقتى كه با عقل ومنطق و فلسفه قابل بيان نيست و فقط از طريق شعر و شهود قابل است، در اشعار آينده اش بخوانم. حيف كه نماند تا بشود اين تصويرهاى جديد را در شعرش ببينيم.» «بفرماييد فروردين شود اسفندهاى ما نه بر لب، بلكه در دل گل كند لبخندهاى ما بفرماييد هر چيزى همان باشد كه مى خواهد همان، يعنى نه مانند من و مانندهاى ما بفرماييد تا اين بى چراتر كار عالم؛ عشق رها باشد از اين چون و چرا و چندهاى ما سر مويى اگر با عاشقان دارى سر يارى بيفشان زلف و مشكن حلقه پيوندهاى ما به بالايت قسم، سرو و صنوبر با تو مى بالند بيا تا راست باشد عاقبت سوگندهاى ما شب و روز از تو مى گوييم ومى گويند، كارى كن كه «مى بينم» بگيرد جاى «مى گويند»هاى ما نمى دانم كجايى يا كه اى، آنقدر مى دانم كه مى آيى كه بگشايى گره از بندهاى ما بفرماييد فردا زودتر فردا شود، امروز همين حالا بيايد وعده آينده هاى ما» دكتر على موسوى گرمارودى - شاعر، منتقد، پژوهشگر، مترجم و استاد دانشگاه ـ مى گويد: «در هندسه بيرونى و قالب و زبان و بيان و به طور كلى در فرم و صورت و ساختار، قيصر با اعتماد به نفس كامل، بى آن كه دچار تزلزل در انتخاب فرم و صورت و ساختار شعر خود شود و يا حتى گوشه چشمى به مكتب هاى نوظهور و آوانگارد و پست مدرن داشته باشد، دوشادوش قريحه سرشار خود، گام برمى دارد يعنى بيرون شعر او را، درون شهر او و زبان او را، ذهن او انتخاب مى كند. ويژگى ديگر شعر او اين است كه در عين باريك انديشى تعقيد روشنفكرانه ندارد و زيبايى هاى آن، محصول قريحه شگرف او و مضمون هاى متعالى و ايجاز و شناخت او از اعجاز و جادوگرى هاى زبان بويژه تسلط و استادى او در زبان فارسى است به همين روى، شعر او، هم براى خواص دلچسب است و هم براى مخاطبان ديگر و همگان هيچ گاه در برخورد با شعر او، از «لذت كشف» محروم نمى مانند. از همين سمت و سوست كه به حافظ نزديك مى شود بى آنكه غزل هايش رنگ و بوى قرن هشت و حتى سايه اى از تقليد را داشته باشد.» دكتر صابر امامى -شاعر، نويسنده، منتقد و پژوهشگر- مى گويد: «قيصر كارى كرده كه شاعرى مانند او يا شاعرانى مانند او هيچ وقت نمى توانند بكنند. اين كار را در واقع قيصر نكرده است، اين كار را انقلاب اسلامى كرده است. انقلاب اسلامى نسل جديدى از شاعران وهنرمندان را وارد عرصه كرد كه در عين معاصر بودن در جهان شيطان زده معاصر- شيطان زده به معناى انسان زده بريده از آسمان معاصر- به آن دل سى پاره قرآنى رسيده بودند. افرادى مانند قيصر براى اولين بار توانستند شعرى بگويند كه ما در اين شعرها صور خيال و موفقيت هاى شاعران آوانگارد معاصر را شاهد باشيم و از طرف ديگر، آن ارتباط قطع شده با آسمان دوباره متصل شود يعنى همان ارتباطى كه در شعر كهن ما موجود بود و آن آثار را جهانى كرد. اكنون جهانيان دنبال آثار كلاسيك ما هستند چون در اين آثار چيزى را مى يابند كه در آثار خودشان «يافت مى نشود!» آنها تمايلى به شنيدن انعكاس صداى خودشان ندارند دنبال صداى تازه اى هستند كه حرف تازه اى باشد كشف تازه اى باشد.» امين پور خود مى گويد: «شايد شعر، اصلاً نقطه شروع نداشته باشد، بلكه خط شروع داشته باشد. و آدم موقعى بفهمد دارد شعر مى گويد كه روى خط شروع افتاده باشد. و شايد آن موقع هم نفهمد، و فقط در نقطه پايان بفهمد كه دسته گلى را كه به آب داده و يا سنگى را كه در چاه انداخته است، شعر مى گويند. و شايد هم شعر، نه نقطه و نه خط، بلكه حجم شروع داشته باشد. اصلاً وقتى كه نقطه، هيچ باشد خط هم مجموعه اى از حاصل جمع هيچ هاست، يعنى هيچ است. و شايد هم شعر خطى بى آغاز و انجام باشد. چون هيچ وقت نديده ايم كه شعر براى آمدن به سراغ شاعر از منشى او وقت قبلى بگيرد. شايد براى اين كه شاعران اصلاً منشى ندارند. خودشان منشى هستند. منشى خودشان، يا منشى كسى ديگر، منشى دلشان! شعر، نه ناگهان، بلكه آنچنان آرام در را باز مى كند و آنچنان شاعر را غافلگير مى كند كه تازه بعد از رفتنش مى فهمد كه او با كفش روى فرش آمده بود و فقط جاى پاى او پيداست. اگر در شب امتحان جبر هم بيايد، شاعر بى اختيار تسليم او مى شود. نمى تواند با او ادارى برخورد كند و بگويد فردا بياييد. چون اگر رفت، معلوم نيست كه دوباره كى برگردد. اگر شاعران مى دانستند كه اولين شعرشان را در چه حالى و در زمانى سروده اند، هر ساله در همان حال و روز سالگرد تولد خود را جشن مى گرفتند. شاعران شايد پايان شعرهايشان را بيشتر به ياد داشته باشند تا آغازشان را. مخصوصاً آغاز اولين شعرشان را. و يا شايد براى من اين گونه باشد. چون آغاز شعر، هميشه در مه اى غليظ فرو رفته است. آغاز هر شعر مثل آغاز بشريت پر از ابهام و ايهام است. شعر قطارى روشن است كه از عمق يك تونل تاريك و طولانى بيرون مى خزد. قسمتى از اين قطار، هميشه در تاريكى و دود و مه، پنهان است. شعر شگفتى و شكفتگى است. آيا مى توان از يك شاخه گل محمدى خواست كه منحنى سير صعودى رايحه را در آوندها و مويرگ هايش، از غنچگى و نهفتگى تا شكفتگى رسم كند اگر اين راز را از يك غنچه بپرسيم به جز لبخند چه جوابى دارد » *دو «مى خواستم شعرى براى جنگ بگويم ديدم نمى شود ديگر قلم زبان دلم نيست گفتم: بايد زمين گذاشت قلم ها را ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست بايد سلاح تيزترى برداشت بايد براى جنگ از لوله تفنگ بخوانم - با واژه فشنگ- مى خواستم شعرى براى جنگ بگويم شعرى براى شهر خودم- دزفول- ديدم كه لفظ ناخوش موشك را بايد به كار برد اما موشك زيبايى كلام مرا مى كاست گفتم كه بيت ناقص شعرم از خانه هاى شهر كه بهتر نيست بگذار شعر من هم چون خانه هاى خاكى مردم خرد و خراب باشد و خون آلود بايد كه شعر خاكى و خونين گفت بايد كه شعر خشم بگويم شعر فصيح فرياد - هر چند ناتمام- گفتم: در شهر ما ديوارها دوباره پر از عكس لاله هاست اينجا وضعيت خطر گذرا نيست آژير قرمز است كه مى نالد تنها ميان ساكت شب ها برخواب ناتمام جسدها خفاش هاى وحشى دشمن حتى زنور روزنه بيزارند بايد تمام پنجره ها را با پرده هاى كور بپوشانم اينجا ديوار هم ديگر پناه پشت كسى نيست كاين گور ديگرى ست كه استاده است در انتظار شب...» اهميت «شعرى براى جنگ» نه فقط در منحصر به فرد بودنش در حوزه ادبيات جنگ، كه در وجه «توصيفى» آن است در روزگارى كه تصويرگرايى به معناى «شعر محض» بود و اگر شعر به توصيف مى گراييد لاجرم از دايره شمول شعر - به زعم بسيارى- بيرون مى شد. هنوز بسيارى بر اين باور بودند - و هستند- كه فردوسى ناظم بزرگى بود و نه شاعرى غول و بسيارى از آنان نه تعريف دكتر شفيعى كدكنى از صور خيال و انواع آن را خوانده بودند - و خوانده اند! - نه به شعور شعرى خود اعتمادى داشتند كه مد روزگار چنين بود! «شعرى براى جنگ» در شعر نيمايى ايران يك تحول بود به دليل پيشنهادهايى كه به اين حوزه وارد كرد و اكنون، آنقدر آن پيشنهادها در شعر موصوف به «دهه هفتاد» به كار گرفته شده اند و اسراف در مصرف يافته اند كه ديگر كسى از مبدأ يادى نمى كند. يادآر ز شمع مرده يادآر! گر چه اين شعر زنده تر از بسيارى از آثار سه دهه اخير نفس مى كشد و با ما در سخن است تأثير گذار است هم در وجه عاطفى اش هم در وجه گزارشى اش هم در وجه شاعرانه اش هم در رويكرد معنا محورانه اش. شعر، گزارشى كامل از يك دوره تاريخى ست با همه بازتاب هايش: «... اما اين شانه هاى گرد گرفته چه ساده و صبور وقت وقوع فاجعه مى لرزند اينان هر چند بشكسته زانوان و كمرهاشان استاده اند فاتح و نستوه - بى هيچ خان و مان- در گوششان كلام امام است - فتواى استقامت و ايثار- بر دوششان درفش قيام است ...» همچنين گزارشى انسانى از وضعيتى غيرقابل توصيف پيش چشمان شاعر: «.... اينجا گاهى سر بريده مردى را تنها بايد زبام دور بياريم تا در ميان گور بخوابانيم ياسنگ و خاك و آهن خونين را وقتى به چنگ و ناخن خود مى كنيم در زير خاك گل شده مى بينيم: زن روى چرخ كوچك خياطى خاموش مانده است اينجا سپور هر صبح خاكستر عزيز كسى را همراه مى برد ...» شعر، ساده است. راحت است، روايت اش ممتنع است. حكايت اش ما را نمى رماند. «زبان» در سهل بودنش قدرت نمايى مى كند نه در پيچش و جهش هاى ناگهانى و آشنايى زدايى هاى مكرر از «معمارى خود». اين روش را امين پور، از همان نخست سرمشق قرار مى دهد. مى گويند در دورانى كه وى در كلاس درس دكتر شفيعى كدكنى حاضر مى شد، استاد پس از شنيدن شعرى از وى، گفته بود همين است راه همين است رهايش مكن! رهايش نكرد. اقبال عامه از آثارش به همين دليل است و البته بى غبارى شعرهايش از پس اين همه سال؛ چون با مد هاى متداول پيش نيامد تا با از مد افتادن فلان «روش»، شعرش نيز از سكه بيفتد؛ البته محافظه كارى پيشه كرد و خطر نكرد نه در گزارش زمانه، نه در توليد معنا، نه در آزمودن راه هاى نو در «زبان». مى گويند در برخوردهاى شخصى نيز، تصويرى كامل از اعتدالى شرقى بود.
* سه غزل امين پور، غزلى خاص اوست نه فقط به دليل نوگرايى در خور تحسين اش [كه پيش از او بسيارى در اين حوزه كوشيدند و او نيز از اين كوشش ها بسيار بهره گرفت] بلكه به دليل استفاده از لحن روزمره و نزديكى به نثر - در چارچوب وزن عروضى- و مجوز صادر كردن براى ورود كلماتى به غزل كه پيش از او، مگر در آثارى معدود و با مخاطبانى محدود، مجوز ورود نداشتند: «خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى لحظه هاى كاغذى را، روز و شب تكرار كردن خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى آفتاب زرد و غمگين، پله هاى رو به پائين سقف هاى سرد و سنگين، آسمان هاى اجارى....» و همين امر باعث شده كه برخى منتقدان جوان به اين باور برسند كه امين پور بزرگترين غزلسراى ايران از مشروطه به اين سوست كه البته افراط و تفريط در ستودن درگذشتگان، هميشه مرگ زودرس ادبى را براى اين گونه منتقدان در پى داشته و دارد؛ اما با رويكردى منصفانه مى توان دريافت كه كشف بزرگ امين پور در حوزه غزل، رسيدن به «فرم هاى روايى» در ابيات است؛ گرچه استفاده از فرم هاى روايى در شعر كلاسيك ما - خصوصاً شعر حافظ و بعدها در آثار بزرگان سبك هندى - مسبوق به سابقه بوده اما استفاده امين پور از آن، شكلى امروزى گرفته است و مصادف بوده با مطرح شدن اين گونه فرم ها در شعر پست مدرن غرب؛ در حالى كه در آن روزگار - اوايل دهه شصت - نه ترجمه اى از آن آثار موجود بود و نه آثار نظرى پست مدرن - با اشارت مستقيم به فرم هايى روايى- در ايران ترجمه شده بود؛ بنابراين مى توان اين «رويكرد» را واقعاً «كشف» ناميد؛ كشفى كه بعدها توسط شاعران حركت «غزل فرم» در دهه هفتاد مورد استقبال قرار گرفت و به وجه اصلى آثارشان بدل شد. «دلم قلمرو جغرافياى ويرانى ست هواى ناحيه ما هميشه بارانى ست دلم ميان دو درياى سرخ مانده سياه هميشه برزخ دل تنگه پريشانى ست مهار عقده آتشفشان خاموشم گدازه هاى دلم دردهاى پنهانى ست صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد درون سينه من انفجار زندانى ست تو فيض يك اقيانوس آب آرامى سخاوتى، كه دلم خواهش بيابانى ست!» رضا عبداللهى - غزلسرا و پژوهشگر- مى گويد: «خيلى از شعرا هستند كه از دانش آكادميك بى بهره اند و متكى اند به صرف شعر گفتن شان، به صرف استعدادشان؛ امين پور غير از مقام آكادميك اش، به تاريخ ادبيات خوب آگاه بود، شعر را خوب مى شناخت و صنايع ادبى را هم خوب مى شناخت عروض را هم خوب مى شناخت و دنبال مضمون هم نمى گشت با وجود اين كه بسيارى از شاعران مى گويند كه بعد از حافظ مضمون به پايان رسيده است.» محمد رضا سهرابى نژاد - شاعر- مى گويد: «دوشنبه ۸۶/۸/۷ در دانشگاه ديدمش. تكيد ه تر و خسته تر از هميشه، به سختى نفس مى كشيد و گاهى هم به ديوار تكيه مى داد. سمت راست سينه اش درد مى كرد و به شوخى مى گفت مگر قلب سمت راست است ! گفتم: شايد رگ هايش گرفته است. گفت: چكاب كرده ام! گفت - با لبخند گفت- گفته اند چيزى نيست. شايد هم تشخيص نداده اند!» مى گويند حوالى ساعت ۲/۳۰ بامداد سه شنبه، شاعر از جهان گذرا رفته بود؛ البته بعضى ها او را در مراسم تشييع اش هم ديده اند كه آن دور و برها گشتى زد و بعد آرام، در مهى كه خيابان را دربرگرفته بود، ناپيدا شد. پايانى قابل انتظار براى شاعرى محبوب.
|