] كاوه بهمن / قسمت سوم[
|
|
|
حالا نكته اصلى و جان كلام اينجاست كه به اين طرف معادله كه ما هستيم، نيروهاى مردمى و يك پتانسيل انقلابى افزوده مى شود و اين پتانسيل انقلابى و نيروهاى مردمى قابل محاسبه نيست. يعنى نمى توانيد بگوييد طرف چقدر غيرت دارد يا چه قدر شهادت طلب است. مى توانيد بگوييد وزنش چقدر است يا قدش چقدر است يا اين كه چقدر تحصيل كرده، اما آيا مى توانيد به قيافه كسى نگاه كنيد و بگوييد طرف چقدر غيرتمند است اصلاً نمى شود اين كار را كرد. پس اين طرف معادله به وجود مى آيد و تا عمليات بيت المقدس هم پيش مى رود و در نتيجه عراق گيج مى شود. اين را درشت بنويسيد كه عراق در عمليات بيت المقدس گيج مى شود. يعنى نمى تواند بفهمد كه از كجا ضربه خورده است. اين جمله بسيار زيبايى است: چه اتفاقى مى افتد كه يك ارتشى كه بايد ظرف سه روز و با قاطعيت به پيروزى برسد، نه فقط پيروز نمى شود، بلكه برمى گردد و شكست هم مى خورد خب، حالا اينجا يك سؤال مهم پيش مى آيد: عراق چه چيزى را ديد كه حمله كرد و چه چيزى را نديد كه شكست خورد پتانسيلى كه در نيروهاى ما به وجود آمده بود، پيش رفت و پيش رفت تا رسيد به عمليات بيت المقدس. عمليات بيت المقدس كه انجام شد، ديگر عراق به عقلانيت و بلوغ لازم دست پيدا كرده بود تا دريابد كه شرايط ديگر آن گونه كه در ابتدا به نظرش رسيده بود نيست. آنها از خودشان مى پرسيدند كه اين پديده از كجا آمده اينها چه كسانى هستند كه به صورت ديگرى دارند با ما مى جنگند پس شروع كردند به كار كردن. تحقيق كردند، سؤال كردند، اطلاعات شان را فعال كردند و دست آخر رسيدند به نيروهاى بسيج و سپاه. در عمليات رمضان به طه ياسين رمضان ابلاغ كردند كه آقاى طه ياسين رمضان برو جيش الشعبى را راه بينداز! و اين كار را هم از بصره شروع كرد. نيرويى كه طه ياسين رمضان به عنوان جيش الشعبى جمع آورى كرد، يك نيروى يك ميليون و ۲۰۰ هزار نفره بود (اين را هم مى گويم، مربوط به آخر جنگ است، نه همان روزهاى اول). در واقع آنها جيش الشعبى را درست كردند تا بتوانند در مقابل سپاه و بسيج عمل كند. ببينيد اين مجموعه كارها نشان مى دهد كه عراق ديگر به اين عقلانيت رسيده تا بتواند در مقابل ما مقاومت كند. از آن طرف هم ما از نظر هواپيماها، از نظر تجهيزات و امكانات و اين قبيل مسائل، فرسايش داشتيم. چون تجهيزات كه نيروى انسانى نبود. يعنى آن آمار و ارقام و بار مبنايى كه اشاره كردم رفته بود، چيزى هم كه جانشينش نشده بود: پس يك فرسايش و يك شناخت از سپاه و بسيج. البته در مقابل فرسايش ايران، ارتش عراق هم فرسايش داشت، با اين تفاوت كه عراقى ها جايگزين مى كردند. جايگزين نيروى انسانى شان را طه ياسين رمضان انجام مى داد و جايگزين تجهيزات شان را هم فرانسه و روسيه كه تا آخرين روز جنگ به ارتش عراق كمك كردند. براى مثال، اگر يكى از تانك ها شان منهدم مى شد، آنها سه تا تانك جايگزين اش مى كردند. عراق جنگ را با دو هزار و ششصد دستگاه تانك شروع كرد، اما در آخرين روزهاى جنگ ۸هزار دستگاه تانك در اختيار داشت. همين طور ۲۰۰ و چند فروند هواپيمايى كه عراقى ها جنگ را با آنها شروع كردند، در روزهاى آخر به هزار و چند صد فروند رسيده بود. يعنى فرسايش در ارتش عراق هم وجود داشت، ولى نيروى انسانى اش را طه ياسين رمضان با زور و اجبار جايگزين مى كرد، تجهيزاتش را هم، همه قدرت هاى بزرگ آن زمان. حال آن كه در طرف مقابل، ما چيزى نداشتيم. بعد مى رسيم به عمليات بيت المقدس و رمضان. در اينجا هم باز ما به يك حد تعادل رسيديم. در سال اول جنگ، عراق غالب بود، اما بعد ما غالب شديم و رفتيم تا رسيديم به بيت المقدس. آن وقت هم باز تعادلى به وجود آمد. ما چه كار بايد مى كرديم (دقت كنيد، جان كلام همين جاست) ما چه كار بايد مى كرديم تا بتوانيم بر عراق برترى پيدا كنيم يا بايد تجهيزات و امكانات وارد مى كرديم و به گونه اى ديگر وارد جنگ مى شديم - مثل عراق و يا اين كه شكل جنگ را تغيير مى داديم. تصميم گرفتيم با رويكردى جديد وارد سرزمين هايى بشويم كه تجهيزات عراقى ها ديگر به دردشان نخورد؛ همين شد كه ما رفتيم به هور و عمليات بدر و خيبر. بعد از آن هم وقتى آمديم به والفجر،۸ وارد منطقه اى شديم كه تجهيزات عراق توانايى نداشته باشد. يعنى به عبارت ديگر، توانايى عراق را كه از بعد تجهيزاتى بر ما برترى داشت، به حداقل برسانيم. حالا اگر فرصتى پيش بيايد و بتوانيم عمليات والفجر۸ را بررسى كنيم، شما درمى يابيد كه انتخاب منطقه والفجر۸ چه امكانات و توانايى هايى را به ما اضافه مى كند. ياانتخاب هور چه توانايى هايى را به ما اضافه مى كند و چه توانايى هايى را از عراق مى گيرد. پس ما روند جنگ را به اين دليل به آن مناطق كشانديم. يعنى مسأله نياز به آموزش در ميان نبود، بلكه ما بايد با تفكرات و ابداعات ديگرى وارد عمل مى شديم. از طرفى با اين فكر درگير بوديم كه سازمان هاى جهانى هيچ روزنه اى را باز نگذاشته بودند تا كوچك ترين حقى را بتوانند به ما بدهند، اين يك. دوم اين كه هيچ ضمانتى وجود نداشت كه يك سال ديگر دوباره حمله ديگرى عليه انقلاب صورت نگيرد و سوم هم اين كه اينها هيچ حقى را حتى در حوزه خليج فارس براى ما قائل نشده بودند. مايى كه مورد تهاجم قرار گرفته بوديم. بين اين كه جنگ ادامه پيدا بكند يا نكند، در نهايت قرار بر اين شد كه جنگ ادامه پيدا كند، ولى بايد به سرزمين هايى برويم كه توانايى عراق را به حداقل برسانيم. قصه عمليات والفجر۸ اين بود. اصلاً خود مجموعه نيرو هاى مسلح ماهم - غير از نيروى دريايى كه آن هم تجهيزاتش را داشت - آموزش غواصى نديده بود. يعنى تا اين حد كه براى مثال بتوانند قواى عمده اى را از نقطه اى به نقطه ديگر عبور بدهند، آموزش غواصى نديده بودند. خب شما مى توانيد سؤال بكنيد كه چند دست لباس غواصى در كل كشور بوده. يا اصلاً چه كپسول هاى غواصى اى در كل كشور وجود داشته به همين دليل هم آن زمان ما مجبور مى شديم برويم و اينها را تهيه بكنيم. يا مثلاً بپرسيد قايق هايى كه ما براى گذشتن از رودخانه ها تهيه مى كرديم، چند درصدش محلى بودند و چند درصدش متعلق به ارتش بوده. همين طور در مورد هوادريا، ما تعدادى هاوركرافت داشتيم كه در هيچ جا به دردمان نخورد؛ هيچ جا! مى خواهم بگويم كه ما تا زمان عمليات بيت المقدس به بلوغى دست پيدا كرديم كه اين بلوغ ديگر براى ما جنبه به كارگيرى تجربه داشت. تجربه اى كه به ما كمك كرد تا از آن به بعد براى ادامه جنگ، دست به انتخاب هاى درست بزنيم؛ هور را انتخاب كنيم، والفجر۸ را انتخاب كنيم و بعد هم كربلاى ۵ را...
*در واقع، اين بلوغى را كه شما به آن اشاره كرديد، به اين شكل مى توانيم كامل كنيم كه بگوييم اصلاً خود فرماندهى جنگ - چه سپاه و چه ارتش - صاحب سبك شد. يعنى نه آن شيوه كلاسيكى كه مدنظر بود به آن شكل نتيجه داد و نه شيوه جنگ چريكى يا پارتيزانى توانست چندان اثربخش باشد، اما فرماندهى جنگ سبك تازه اى را ابداع مى كند. به نظر شما آيا مى توانيم موضوع را به اين شكل مطرح كنيم
من همين را مى خواهم بگويم. البته قصد ندارم كار را به يك فرد منحصر كنم، اما در عين حال معتقدم كه عامل اساسى اين دستاورد تغيير در سيستم فرماندهى سپاه و ارتش بود. يعنى زمانى كه آقاى محسن رضايى به فرمانده كل سپاه و شهيد صياد شيرازى به فرماندهى نيروى زمينى ارتش منصوب شدند. براى مثال، همين عمليات والفجر۸ را - اگر به زواياى پنهانش وارد شويم، مى بينيم - بعضى از فرماندهان قبول نداشتند. همين طور عمليات كربلاى ۵ را كه در ادامه مى خواهيم درباره اش صحبت كنيم، بعضى از فرماندهان قبول نداشتند، ولى آقاى محسن رضايى حتى آقاى رفسنجانى را هم با آن همه ريزبينى و دقتى كه به مسائل داشتند، راضى كردند تا در منطقه شلمچه عمليات انجام بشود...
* حالا من يك سؤال دارم و آن اين است كه شما فرموديد ما تا عمليات بيت المقدس نسبت به عراق برترى داشتيم و در عمليات رمضان به يك توازن قوا رسيديم، اما من نظرم اين است كه در بحثى كه شما در اينجا مطرح كرديد تناقضى وجود دارد. اين كه ما اصلاً هيچ گاه توازن قوا نداشتيم. يعنى از اول تا آخر جنگ عراق همواره از نظرتجهيزات ازما برتر بود. سؤال اين است كه اين توازن قوايى كه شما مى گوييد از چه نظر به وجودآمده بود از لحاظ تجهيزات كه نمى توانست باشد چون از اين نظر ما هميشه ضعف داشتيم. پس چه چيزى باعث شد تا ما برتر باشيم
نه. وقتى مى گوييم توازن قوا، اين توازن، مجموعه اى از همه عوامل را دربرمى گيرد؛ يعنى هم از نظر نرم افزارى و هم به لحاظ سخت افزارى. ما مى گوييم از نظر تجهيزات، بله، عراقى ها تا روز آخر جنگ بر ما برترى داشتند. شما هم هيچ گاه از من نشنيديد كه ما روزى بر عراق برترى تجهيزاتى داشتيم، ولى آيا در يك جنگ، فقط تجهيزات است كه مهم و تعيين كننده است «قيمت سلاح به رجل المسلحه»؛ يعنى ارزش سلاح به فردى است كه آن را در دست دارد. مثال مى زنم؛ براى مقابله با تانك «تى ـ۷۲ »ما از آرپى جى استفاده مى كرديم. مى خواهم شما را به يك نكته خيلى ساده توجه بدهم: ببينيد، آرپى جى سلاح سازمانى ارتش جمهورى اسلامى ايران نبود. آرپى جى ورودى سپاه بود. يعنى در ارتش ما چنين سلاحى وجود نداشت. در عوض سلاحى بود به اسم بازوكا. اما طول بازوكا نزديك به دو متر بود و وضع خاصى داشت. آرپى جى در همان اوايل جنگ به سپاه وارد شد. خب براى مقابله با تانك تى،۷۲ فرد باصلاحيتى كه يك آ رپى جى در دستش دارد، آنچنان مى زند به نقطه حساس تانك - يعنى برجكش - كه آن را از كار مى اندازد. يا هواپيماهاى اف۴ و اف۵ ما متعلق به چه زمانى است اين هواپيماها به گونه اى مانور مى دادند كه ميراژ ۲۰۰۰ نمى تواند. من از شهيد بابايى خاطره جالبى دارم؛ همزمان با عمليات والفجر،۸ در جلسه اى كه آقاى رفسنجانى آمده بود تا نيروها و تجهيزات را تقسيم كند، شهيد بابايى هم آمده بود تا گزارش عمليات بدهد. گفت: من به سپاه روزانه ۳۰ سورتى بمباران مى دهم. (همزمان ارتش قرار بود در شلمچه عمل كند). آقاى هاشمى پرسيد: چرا گفت: من از اهواز بلند مى شوم و از بهمنشير مى گذرم، حدوداً چيزى كمتر از يك دقيقه روى منطقه هستم. (اين نكته خيلى جالب است) اگر به نقشه نگاه بكنيد، اينجا بهمنشير است. مى گفت: اگر من از اهواز بيايم اينجا و با ارتفاع پست از روى بهمنشير رد بشوم، وقتى مى خواهم وارد منطقه والفجر۸ بشوم، كمتر از ۳۰ ثانيه توى منطقه هستم و بمباران مى كنم. مثلاً روزى ۳۰ تا ۴۰ سورتى يا هر چقدر كه بتوانم. وقتى هم از اينجا رد شوم، مى آيم به خورعبدالله و از آنجا هم برمى گردم، مى روم به ماهشهر. ببينيد، نكته خيلى ظريفى است. مى گفت: هر تعدادى بمباران كه بخواهيد،
|
|
|
من اينجا انجام مى دهم. پرسيديم: خب حالا قصه آنجا چيست گفت: من اگر بخواهم وارد شلمچه بشوم، پايگاه هوايى شعيبيه و پايگاه هوايى ناصريه در دو طرف منطقه عمليات است.
پس اگر من وارد منطقه شوم و بخواهم برگردم ايران، يا بايد از اينجا - يعنى پايگاه ناصريه - رد بشوم و برگردم يا بايد از اين طرف - يعنى پايگاه شعيبيه - برگردم در نتيجه هواپيماهايم منهدم مى شوند. يعنى ۹۰ و چند درصد امكان منهدم شدن شان هست. بعد تا من بخواهم از اين نقطه به هدف برسم، بايد چيزى در حدود ۱۲ دقيقه در منطقه دشمن پرواز كنم. اين كجا و اين ۳۰ ثانيه كجا گذشت تا عمليات كربلاى ۵. باز جلسه اى تشكيل شد و شهيد بابايى آمد و گفت: من بمباران مى كنم. گفت: من روزانه ۱۵ سورتى بمباران مى كنم. آن وقت من خودم ازش پرسيدم: پس چى شد آقاى بابايى شما آنجا يك چيزى گفتيد، اينجا حرف ديگرى داريد مى زنيد بعد هم به شوخى بهش گفتم: حالا به شما هم مى گويند سپاهى شده اى! شهيد بابايى آمد دستم را گرفت و گفت: بيا برايت تعريف كنم. مى گفت: من و بهارى و اردستانى (نام دو سه خلبان را ذكر كرد) رفتيم و سه - چهار ماه بالاى سد دز تمرين كرديم. براى اين كه وقتى بمب ريزى كرديم، بتوانيم به صورت عمودى، ۱۸۰ درجه چرخش كنيم و به منطقه خودى برگرديم و نه چپ برويم، نه راست برويم. ببينيد، شهيد بابايى هم كه آموزش اين نوع عمليات ها را نديده بود، اما رفته بود و حسابى فكر كرده بود و دست آخر هم توانسته بود ابداع كند كه مثلاً به اين شكل بروند و به اين صورت برگردند و اتفاقاً خود شهيدبابايى هم در همين شرايط گلوله خورد و شهيد شد. مى خوام بگويم وقتى خلبان خبره اى اين هواپيما را مى گيرد، مسلماً كار برجسته اى را هم مى تواند انجام بدهد. پس بخشى از موازنه قوا به تجهيزات بستگى دارد، بخشى اش به مديريت، بخشى اش به توانايى نيروى انسانى و بخشى اش به آموزش، اما همه اين ها به كنار، بخش اصلى توازن قوا به حقانيت برمى گردد. كدام يك از نيروهاى رزمنده ما اسير شدند كه حاضر باشند عليه ملت شان و مملكت شان حرفى بزنند يك نمونه اش را بگوييد! ولى عراقى ها تا اسير مى شدند، مى گفتند: الموت لصدام و ... ببينيد، اين حقانيت خودش انرژى مى دهد. پس بايد همه اين عوامل را ببينيم و بعد بحث موازنه قوا را مطرح كنيم.
اما اگر بحث تجهيزات را فقط بخواهيم در نظر بگيريم، بله از اول تا آخر جنگ عراقى ها برتر از ما بودند. يا به لحاظ نيروى انسانى و از نظر تعداد نفرات، عراق بر ما برترى داشت. همين طور به لحاظ ذخيره ارزى عراق در تمام دوران جنگ برتر از ما بود، ولى وقتى انگيزه، پتانسيل، مديريت و انقلابى گرى را با اين عوامل تركيب مى كنيم، مى بينيم كه اين خودش نقش بسيار زيادى بازى مى كند. آنجا كه مى گويد «كم من فئه قليله غلبت فئه كثيره» همين است. اين انگيزه دارد، ولى آن يكى ندارد. پس اين يكى فكر مى كند، ابداع مى كند، انگيزه اش خود به خود او را به حركت وامى دارد و بر آن يكى غالب مى شود. ببينيد، من به مجموعه اين عوامل مى گويم موازنه قوا.