|
|
|
|
|
|
|
|
ماجراى قتل مگان كوچولو
|
|
|
] فهيمه صابرى]
با اين كه سه سال داشت اما كمى ظريف تر و كوچك تر از همسالانش به نظر مى رسيد. «مگان» كودكى بدشانس و سمبل يك قربانى است. خيلى زود يعنى زمانى كه تازه وارد سه سالگى شده بود، ناگهان چهره پدر و نشاط و محبتى كه به تدريج برايش ملموس و قابل درك مى شد را با مرگ پدرش از دست داد. اما اين بزرگ ترين بدبختى اش نبود! چرا كه «مگان» خيلى زود با چهره بيگانه و نامهربان مردى به نام «جسى جيمز شوبر» مواجه شد و اين آغاز كابوسى واقعى و آزار دهنده براى كودك معصومى بود كه سرنوشت هولناكش همگان را در بهت و وحشت فرو برد. «مگان لى آن پرات» متولد ،۱۹۸۹ حالا بايد دخترى ۱۹ ساله با موهاى بور و چشم هاى درخشان مشغول تحصيل و بازى با دوستان و همسالانش مى بود. اما چرا صحبت از يك كودك سه ساله است و تنها تصويرى از بچه اى كوچك در تلويزيون و مطبوعات به چشم مى خورد شايد نگاهى دقيق تر به چهره او كه برخلاف ديگر بچه هاى همسن و سالش در عكس هاى خانوادگى چندان شاداب و حتى خندان نيست گوشه اى از اين راز را آشكار كند. همزمان كه پليس «جسى جيمز شوبر» ناپدرى «مگان» را در ايالت كاروليناى جنوبى آمريكا دستگير كرد ، «ديكى آن شوبر» مادر دخترك نيز در شهر «نيكوزا»؛ در ايالت ويسكانسين، شناسايى و بازداشت شد. مادر و ناپدرى «مگان» با شكايت مادر بزرگ پدرى او تحت تعقيب قرار گرفته بودند. حال آن كه كشف مدارك لازم براى شناسايى و دستگيرى آنان در اين شهر ها كه فاصله زيادى از محل زندگى خانوادگى اين زوج و مگان بيچاره داشت، مدت ها طول كشيد. ماجرا از سال ۱۹۹۲ كه «مگان» كوچولو پدرش را در يك سانحه رانندگى از دست داد آغاز شد. ناپدرى بى رحم، رفتار وحشتناكى با او داشت و مادر نيز اين موجود كوچك را مزاحم و سد راه آسايش و بى قيدى خود مى دانست. «مگان» كوچولو در كابوس بى اعتنايى و خشونت و آزار جسمى و روحى مانند حيوانى زندانى در خانه بود و بنا به اظهار همسايگان او به ندرت ديده مى شد. آشنايان اين زوج بى رحم چندان خاطره اى از تصوير خانوادگى و حضور دخترك در كنار مادر و ناپدرى اش و تفريحات و گردش هاى سه نفره با نشاط و همراهى معمول خانواده اى كه دخترى كوچك و شيرين داشته باشند را به خاطر ندارند. اواخر سال ۱۹۹۲ خانواده «شوبر» از شهر تامپاى ايالت فلوريدا نقل مكان كردند و همسايگان نيز كه عادت به ديدن «مگان» در كنار والدين و روابط معمول خانوادگى را در زندگى اين زوج نداشتند، بزودى آنها و دختر كوچولويشان را از ياد بردند. كسى عادت به ديدن «مگان» كوچولوى مغموم نداشت. بنابراين قبل از اين كه غيبت چند روزه او موجب سؤال يا جلب توجه شود «ويكى» و «جسى شوبر» محل زندگى خود را ترك كردند. اما عشق و نگرانى مادر بزرگ دخترك به اين سادگى ها كمرنگ نمى شود. «سارا ماورى» مادر بزرگ مگان كه در شهر «آينور» ايالت كاروليناى جنوبى اقامت داشت. طبق عادت معمول جوياى احوال نوه كوچك و محبوبش بود. اما هربار به بهانه اى دست به سر مى شد. نگرانى مادر بزرگ به مرور افزايش يافت و پيگيرى سرسختانه او موجب شد كه مادر «مگان» حقيقت تلخى را براى او افشا كند. «مگان مرده بود»! مادر بزرگ مبهوت و وحشتزده از جزئيات اين اتفاق عجيب و دردناك سؤال كرد. «ويكى» به او گفت كه «مگان» در يك سانحه تصادف جان سپرده است. مادر بزرگ بيچاره باشنيدن اين خبر مدت ها در شوك ناشى از اين بدشانسى و سرنوشت هولناك كه خانواده فرزندش را متلاشى كرده بود به سوگ نشست. پدر «مگان» نيز در سانحه رانندگى كشته شده بود و حالا در مدت كوتاهى نوه پيرزن نيز به همان سرنوشت دچار شده بود. مدتى پس از اين دوران دردناك، مادر بزرگ به سراغ عروسش رفت تا محل دفن «مگان» كوچولو را به او نشان دهند. اما قبرى در كار نبود! پيگيرى مادر بزرگ وجواب هاى ضد و نقيض مادر و ناپدرى مگان و نبودن قبر و موارد مشابه شك و ترديد فراوانى براى پيرزن رقم زد. سرانجام يك سال پس از اين ماجرا مادر بزرگ نزد پليس رفت. او با توجه به شرايط زندگى «شوبر» و آنچه از روابط آنان با نوه خود ديده و شنيده بود، به پليس گفت: «رفتار آنان با دخترك بيچاره چندان خوب نبود و بارها من به برخورد خشن آنها با مگان و حتى احتمال آزار و كتك زدن او مشكوك شده و اعتراض كرده بودم. حالا هم مطمئنم نوه ام به دليل آزار جسمى و وحشيگرى آنها به قتل رسيده است.» از سوى ديگر مادر بزرگ به پرس و جواز همسايه ها و آشنايان پرداخت و براى يافتن قبر او به فلوريدا سفر كرد. او مى گويد: «من هرگز دروغ هاى آنها را باور نكردم و از ابتدا مى دانستم بلايى سر نوه بيچاره ام آورده اند، اما مدركى وجود نداشت.» به هر حال ادعاهاى مادر بزرگ و تحقيقات پليسى بويژه وجود نداشتن قبرى كه دخترك در آن دفن شده باشد، موجب شد كه كارآگاهان ويژه قتل اداره پليس پرونده اى عليه زوج مخوف «ويكى و جسى شوبر» تشكيل دهند. بدين ترتيب بازپرس ويژه كودك آزارى، مددكاران پليس و انجمن حمايت از كودكان به تحقيق و بازجويى از همسايگان، دوستان و همكاران «شوبر» ها پرداختند. از سوى ديگر زندگى و روابط خانوادگى آنها به دقت تحت بررسى قرار گرفت. آنها درباره محل زندگى «مگان» كوچولو، اسباب بازى ها، لباس ها و خريد هايى كه معمولاً براى كودكى به سن او ضرورى است، تحقيقات مفصلى انجام دادند، اما همه شواهد حكايت از اسرار مخوف داشت. تصورات هولناك و بررسى شرايط زندگى دردناك يك كودك سه ساله به تلاش و پيگيرى دائمى پليس براى يافتن حقيقت انجاميد. سرانجام «ويكى و جسى شوبر» به اتهام قتل بازداشت شدند. زن و مرد جوان دوازده سال پس از قتل بى رحمانه دختر كوچولو، به اتهام قتل از نوع درجه اول دستگير شدند و بدون تعيين وثيقه تا انتقال به فلوريدا در بازداشت به سر مى بردند. سخنگوى اداره پليس گفت كه پرونده سنگينى عليه آنها تشكيل شده و مدارك متعدد و تحقيقات طولانى، كارآگاهان را متقاعد كرده كه «مگان لى آن پرات» سه ساله، آوريل ۱۹۹۲ از سوى مادر و ناپدرى اش به قتل رسيده است. اين زوج جنايتكار سرانجام اعتراف كردند مگان كوچولو را با هم كتك زده اند و زمانى كه او بيهوش شد، او را در تختخواب رها كردند تا بميرد. مگان هم چند روز بعد جان سپرد. با اين حال جسد دختر بيچاره هرگز پيدا نشد. اما با اين وجود«شوبر» ها بزودى در برابر دادگاه عالى و هيأت منصفه قرار مى گيرند تا مجازات شوند. تحقيق درباره جزئيات بيشتر اين جنايت و همچنين بازپرسى و تحليل روانشناسانه زندگى اين زن و مرد كه پس از ترك فلوريدا از هم طلاق گرفته بودند، ادامه دارد.
|
|
|
|
|
گروه خشن مدرسه
|
|
|
يكى از تلخ ترين حوادث اخير آمريكا قتل پسر بچه ۱۴ ساله اى بود كه بشدت جامعه آمريكا را تكان داد. پسر بچه كه دانش آموز كلاس سوم راهنمايى بود از سوى ۶ تن از دوستانش به قتل رسيد. مرگ او سر و صدا و جنجال هاى زيادى در آمريكا و به خصوص كاليفرنيا به پا كرد. «تراس دشام ويليام» از مدت ها قبل دلش مى خواست عضو گروه سرشناس مدرسه شود. گروه مورد علاقه او ۶ پسر همسن و سال بودند كه هيچ كس به جز خودشان را تحويل نمى گرفتند. به همين خاطر هم قوانين مخصوص خودشان را داشتند. «تراس» پسر سر به راه و نجيبى بود كه هميشه دلش مى خواست عضو گروه آنها باشد. از نظر او اعضاى اين گروه پسرهاى سرزنده بودند كه همه بچه ها از آنها حساب مى بردند. اغلب دانش آموزان مدرسه «مورفيست» دسته بندى شده و هر كدام شان عضو گروه خاصى بودند. با اين حال آقاى «كيبونس» -مدير مدرسه- چندين بار به بچه ها تذكر داده بود كه عضو هيچ گروهى نباشند و همه با هم دوست باشند، اما اين توصيه ها بى فايده بود. تركيب مدرسه طورى بود كه هر كس وارد آن مى شد ناخودآگاه بايد عضو يك گروه خاص مى شد. «تراس» كه بچه آرام و سر به راهى بود، دلش مى خواست عضو گروهى باشد كه شيطنت دارند و روحيه او را عوض مى كنند. «تراس» از اين كه پسر آرام و بى سر و صدايى بود خسته شده بود و مى خواست مثل بقيه پسرها شيطانى كند تا همه از او حساب ببرند. وى مدت ها با ۶ گروه دلخواهش در تماس بود. اما آنها اصلاً تراس را تحويل نمى گرفتند. چرا كه معتقد بودند او پسر ترسو و بزدلى است كه حضورش به افت گروه مى انجامد. «تراس» هرچه سعى مى كرد آنها را متقاعد كند، بى فايده بود و آنها هم به هيچ عنوان او را نمى پذيرفتند. كم كم تراس پسرى گوشه گير و تنها شد، دوستى نداشت و هيچ كس هم با او رابطه نداشت. او تصميم خودش را گرفت و براى آخرين بار نزد اعضاى گروه دلخواهش رفت. جاناتان رئيس گروه كه از همه بزرگتر بود ۱۵ سال داشت. اما اين هم همكلاسى شان را نپذيرفت. او تنها به تراس گفت كه اگر بچه شجاعى باشد، مى تواند عضو گروه شود. چند روز گذشت. تراس فكر هايش را كرد. او تصميم گرفت پسر شجاعى شود كه ديگر لازم نباشد، به اعضاى گروه التماس كند تا او را به عضويت گروهشان دربياورند. صبح روز بعد تراس بار ديگر سراغ اعضاى گروه رفت. هر ۶ نفر در حياط ايستاده بودند و با ديدن تراس به مسخره كردن او پرداختند. آنها مثل هميشه تراس را بزدل و ترسو ناميدند و به او گفتند: ترسو تر از آن است كه وارد گروه قلدر و نترس آنها شود. اما تراس به آنها گفت: تصميمش را گرفته و براى اين كه به عضويت گروه در آيد حاضر است همه كار بكند. رئيس گروه به او گفت: نخستين شرط عضويت اين است كه هم خوب كتك بزند و هم از اعضاى ديگر گروه كتك بخورد. وى آمادگى خود را اعلام كرد و گفت: حاضر است از اعضاى گروه كتك بخورد. بدين ترتيب بچه ها ۶ نفرى روى سر تراس ريخته و كتك مفصلى به او زدند. كتك كارى آنها حدود ۵ دقيقه طول كشيد تا اين كه ناظم مدرسه به سراغ شان رفت. پس از پايان دعوا، تراس هنوز روى زمين بى حركت افتاده بود. همه بچه ها ابتدا فكر كردند او خود را به بى حالى زده است. اما در ظاهر تراس بى هوش شده بود. چند دقيقه بعد آقاى «كيبونس» مدير مدرسه در محل حاضر شد و بعد از ديدن تراس بلافاصله آمبولانس خبر كرد. پسر بچه مجروح به بيمارستان منتقل شد اما پس از دو ساعت بر اثر شدت جراحات وارده جان سپرد. شواهد نشان مى داد ضربه بسيار محكمى به قلب او وارد شده كه باعث پاره شدن رگ هاى قلب و مرگ او شده است. سرانجام پس از دستگيرى عاملان قتل دادگاه ۶ عضو گروه تشكيل شد. رئيس گروه و دو تن از دوستان صميمى اش به جرم قتل عمد به حبس ابد محكوم شدند. اما از آن جا كه سن آنها قانونى نبود اجراى رأى قطعى برايشان امكانپذير نبود. بنابراين دادگاه رأى داد تا زمانى كه آنها ۱۸ ساله شوند بايد در حبس بمانند و در ۱۸ سالگى بار ديگر محاكمه شوند. اما گفته شده به احتمال زياد سه تن از آنها به حبس ابد و سه تن ديگر نيز به حداقل ۲۰ سال زندان محكوم مى شوند.
|
|
|
|
|