|
|
|
بر اساس يك ماجراى واقعى
آخرين آرزو
|
|
|
[شقايق آرمان ]
حلقه هاى زنجير باران، آسمان را به زمين وصل مى كرد. پاى «يحيى» تا ساق در گل پياده رو فرو مى رفت. امواج قهوه اى جوى آب با شتاب در خيابان روان بود. انگار شهر سرسنگينى با صداى باران داشت. سوزش چشم هاى درشت يحيى از تندى باران نبود بلكه بى خوابى پى در پى شبانه نگاهش را از روبرو مى دزديد. صداى بلند بوق يك پيكان قديمى به پسرك هشدار داد مراقب باشد و جلوى پايش را ببيند. ازدم صبح تا آن موقع راننده هاى چند ماشين با غرولند سرش فرياد كشيده بودند كه وقت رد شدن از خيابان چشم هايش را باز كند. دست زمين با تمام قدرت پاهايش را به عميق ترين نقطه ها مى كشاند. با تمام توان چكمه هاى پلاستيكى گل آلودش را بلند مى كرد و قدم از قدم بر مى داشت. اگر دستش به دهانش مى رسيد مى توانست لااقل براى خود كلاهى بخرد. اما... در دسته پرپشت موهاى مشكى يحيى چند تار ضخيم سفيد به چشم مى خورد. اما غصه هاى صورتش نشان نمى داد كه فقط بيست و يك سال دارد. به محض پايان درسش به دانشگاه رفت. عشق اول و آخرش فيزيك بود. بچه هاى كلاس هميشه پشت سرش «پچ پچ» مى كردند ويحيى را با لباس هاى نو در نظر مى گرفتند. مى گفتند راستى اگر يحيى لباس نوتن كند بى نظير مى شود. قطره هاى درشت باران از روى موهاى مشكى اش مى چكيد. دست هايش را به هم قفل كرد و نزديك دهانش برد. «ها» كرد. كمى گرم شد.گرما اما دوام نداشت. پلاستيك كهنه اى اززير سقف يك مغازه ساندويچى پيدا كرد. هنوز خشك بود. پلاستيك سياه را روى سر كشيد. راه درازى درپيش بود. تمام نيرويش را به كمك گرفت تا افكار پريشانش را جمع و جور كند. امتداد نگاهش به دوردست ها مى رسيد. دردناك ترين لحظه هاى زندگى را تجربه مى كرد. همه زندگى اش در خانه كوچكى دردوردست ها خلاصه مى شد. خانه كه نمى شد گفت، زيرزمينى بدون در و پنجره با پله هاى خيلى زياد. فكر مادرى روى صندلى چرخ دار، خواهرى دم بخت، دستى خالى و عشق مهندس شدن يك لحظه هم رهايش نمى كرد. پدريحيى سال ها پيش، درست بعد از فلج شدن مادرش «عذرا» خانم، تركشان كرد. رفت ونگاهى هم به پشت سرش نكرد. همسايه ها خيلى دلشان مى خواست در كارشان سرك بكشند. اين طورى شد كه عذرا خانم به بچه هايش ـ يحيى وياسمن ـ گفت صندلى چرخدارش را بردارند و از خانه اجاره اى شان در جنوب تهران به يكى از شهرك هاى فقيرنشين بروند. عذرا خانم در يك تصادف هر دو پايش را از دست داد. شوهرش هميشه بد اخلاقى مى كرد. با همه ندارى اش ساخته بود. با سوزن زدن و خياطى براى اين و آن بچه ها را به دندان مى كشيد. يحيى و ياسمن را با چنگ و دندان نگاه مى داشت تا به خاطر تازيانه هاى پدرشان از خانه فرارى نشوند. اگر عذرا خانم نبود ياسمن چند بار خودش را از اين زندگى خلاص كرده بود. بچه ها هر دو دانشگاه مى رفتند. با اين كه ندارى از سر و رويشان مى ريخت اما همه با ديدنشان انگشت به دهان مى ماندند. كفش و لباس شان رنگ و رو نداشت اما چشم هايشان پراز رنگ و حرف هاى ناگفته بود. چند بار يحيى تا دانشگاه ياسمن دنبالش رفته بود. راز زيبايى خواهر و برادر فقير براى همه بچه ها بحث انگيزبود. اما اين سؤال ها در ذهن مجيد؛ يكى از بچه هاى درسخوان دانشگاه حالت جدى ترى داشت. پسرك دل به چشمان نجيب دخترك سپرد. ياسمن مدام خود را بادرس و كتاب مشغول مى كرد. دردانشگاه به جز «پريناز» دوست ديگرى نداشت. پرينازهم وقتى فهميد مجيد عاشق ياسمن شده از دوستش كناره گرفت. چرا كه فكر مى كرد خيلى سرتراز بقيه است. بنابراين مجيد بايد او را انتخاب مى كرد، آن موقع هنوزبا پدرشان زندگى مى كردند. ياسمن مثل بقيه بچه ها تلفن همراه نداشت. يك روز خبر داده بودند كلاسشان تشكيل نمى شود. پريناز با اين كه مى دانست اما چيزى به دوستش نگفت. اتفاقا همان روز هم مجيد، ياسمن را در دانشگاه ديد و گفت كه چقدر دوستش دارد. دخترجوان در پوست خود نمى گنجيد. او هم دلش مى خواست مجيد را داشته باشد اما اين موضوع را به روى خود نمى آورد. آن روز هم بدون اين كه جواب درست و حسابى بدهد به خانه رفت. همان روزپدرش به خاطر موضوعى پيش پا افتاده به جانش افتاد. تمام تن دختر جوان را زير ضربه هاى كمربند كبود كرد. مرد، بيمار روانى بود و نمى خواست مداوا شود. آن روز عذرا خانم به توليدى - محل كارش - رفته و يحيى هم دانشگاه بود. ياسمن از تلفن سكه اى سر كوچه به مادرزنگ زد و گفت ديگر به آن خانه بر نمى گردد. اين طورى بود كه عذرا خانم با عجله به خيابان دويد. مى خواست زودتر خود را به خانه برساند. از خلق و خوى وحشيانه شوهرش خبر داشت. فكرمى كرد همه مردها همان طورى اند و نمى شود براى بداخلاقى هايش كارى كرد. هيچ وقت هم دلش نمى خواست از او جدا شود. بچه ها از رفتارهاى تند پدر زجر مى كشيدند و به خاطرمادرحرفى نمى زدند. جان عذرا خانم به جان دختر و پسرش وصل بود. هق هق گريه هاى ياسمن از پشت تلفن چنان ذهنش را به هم ريخت كه در خيابانى خلوت تصادف كرد. عذرا خانم آن روز به دخترش نرسيد و نمرد اما براى هميشه دو پا و خيلى چيزهاى ديگر زندگى اش را از دست داد. ماشينى به عذرا خانم زد و فرار كرد. مردم ، زن را به بيمارستان بردند. شوهرش نيز چند روز بعد براى هميشه راهش را كشيد و آنها را ترك كرد. دم رفتن چهره اش شبيه به هيچ پدرى نبود. دست نوازشى بر كبودى هاى تن ياسمن نكشيد. به خاطرجراحتى كه روى دل جوان دخترش گذاشته بود عذر نخواست. درعوض با چند بد و بيراه وحرف بى ربط به دخترش گفت هر بلايى سر عذرا بيايد تقصير اوست! ||| باران لحظه به لحظه شدت مى گرفت. يحيى دلش نمى خواست حادثه روزهاى رفته را به ياد بياورداما نمى شد... بعد از رفتن پدر و از پا افتادن مادر، ياسمن پژمرد. هر روز ديوانه وار كنج اتاق زيرزمين به نقطه اى نامعلوم خيره مى شد. آن قدرحالش خراب بود كه دانشگاه هم نمى رفت. يحيى و عذرا خانم از خدا مى خواستند دوباره روى لب هاى ياسمن لبخندى ببينند. مجيد به هر درى زد تا بالاخره نشانى از ياسمن گرفت. دخترك خود را مقصر تمام لحظه هاى درد آور زندگى مادر و برادرش مى دانست. اما وقتى عشق آمد غصه هايش تخفيف پيدا كرد. درد اما يكى دو تا نبود. مجيد مى خواست با خانواده براى خواستگارى اش برود. ياسمن دلش نمى خواست پدر و مادر شوهر آينده اش دخمه محل زندگى شان را ببينند. از طرف ديگر حتى يك سوزن هم به عنوان جهيزيه نداشت. وقتى عذرا خانم تصادف كرد پس انداز خيلى كمى هم كه داشتند خرج دوا و دكتر شد. يحيى و ياسمن از بچگى براى هم مى مردند. خواهر و برادرى را در حق هم تمام كرده بودند. از بچگى اگر يكى شان تب داشت آن يكى برايش جان مى داد. هر وقت مجيد حرف خواستگارى را پيش مى كشيد ياسمن تمام عشقش را فرو مى خورد ومى گفت نه! فعلاً آماده نيستم. گاهى مجيد فكر مى كرد ياسمن دوستش ندارد اما بعد از پرس وجوى زياد، سرانجام از زبان پريناز شنيد كه جريان از چه قرار است. پريناز فكر مى كرد وقتى مجيد ازاوضاع واقعى زندگى ياسمن باخبر شود پا پس مى كشد و دخترك را رها مى كند. اما مجيدچنان دل باخته بود كه به ياسمن گفت شرايط خانوادگى شما برايم هيچ اهميتى ندارد. اين جورى شد كه تنهايى به خواستگارى رفت. دلش نمى خواست ياسمن جلوى خانواده ثروتمندش خجالت بكشد. يحيى و عذرا خانم از مجيد خوششان آمد و فهميدند مى تواند ياسمن را خوشبخت كند. اما ياسمن دلش راضى نمى شد بدون جهيزيه راهى خانه شوهر شود. مجيد و ياسمن به عقد هم در آمدند. يحيى ازهمان روز تصميم گرفت براى خواهرش سنگ تمام بگذارد. گفت: «ياسى جون غصه نخور. برادرت مثل كوه پشت سرته. يه وقت فكر نكنى چون بابات به مردونگى پشت كرد و غيرت رو سر كشيد تنها مى مونى ها! شده برم كارگرى كنم برات جهيزيه مى خرم. نمى گذارم كسى بگه بالاى چشمت ابروست.» با هر كلمه اى كه از دهان يحيى ببرون مى آمد دل عذرا خانم بيشتر ريش مى شد. دلش مى خواست زمين دهان بازكند و او را ببلعد. وحشت در دلش رخنه مى كرد. روزهاى بى بنيه تيشه برريشه جانشان مى زد. يحيى درسش را رها كرد. براى كار به هردرى زد. هر جا مى رفت با تمسخرهاى طعنه آميز روبرو مى شد. اين بود كه دلش نمى خواست ياسمن هم به دنبال كار برود و هر كس و ناكسى تحقيرش كند. صبح ها جلوى دانشگاه ها مى ايستاد وبه دانشجوها مى گفت حاضر است با يك سوم قيمت برايشان متن ترجمه كند. هيچ دوست و آشنايى نداشت. به زحمت از چند نفر ترجمه مى گرفت و شب تا صبح براى تمام كردنشان بيدار مى ماند. اما فايده اى نداشت. با آن شندر غاز حتى نمى شد وسايل اوليه يك زندگى را بخرد. گاهى به شركت هاى خدماتى مى رفت. خانه مردم را نظافت مى كرد. مى خواست جهيزيه خواهرش را با پول حلال بخرد. هيچ جا كار ثابت پيدانمى شد. غصه خوردن براى ياسمن زخم بزرگى بر دلش گذاشته بود. فكر كردن به روزهاى نيامده ذهنش را كبود مى كرد. ||| باران هنوز تندتند مى باريد. آن روز با بقيه روزها فرق داشت. با مردى آشنا شده بود كه در يك شركت بزرگ بازرگانى كار مى كرد. با اين كه يحيى اهل رو انداختن به اين و آن نبود سرانجام به خاطر خوشحالى خواهرش غرور مردانه اش را زير پا گذاشت. با خواهش و تمنا از مرد خواست برايش كارى دست و پا كند. مرد هم با كلى منت گفت: «برايت كارى دريكى از انبارهاى جنوب كشور سراغ دارم. كار سنگينى است اما پول بيشترى مى گيرى. بايد مدتى آزمايشى كاركنى تا ببينيم به دردمان مى خورى يا نه.!» يحيى فكرهايش را كرد. بليت اتوبوس گرفت. آن روز راهى ترمينال شد. عذرا خانم مى گفت دلم به اين رفتن رضا نيست. ياسمن كلى اشك ريخت. مادر و خواهر ، پسرك را در آغوش گرفتند. ياسمن دم رفتن هاى هاى گريست. در ميان گريه ريزريز خنديد و در گوشى به يحيى گفت «ان شاءالله عروسى ات جبران مى كنم داداشى.» چرخ هاى صندلى عذرا خانم در باران روى زمين ليز مى خورد. اين شد كه نتوانست تا دم در براى بدرقه پسرش برود . يحيى داشت به ترمينال نزديك مى شد. دانه هاى درشت روى پيشانى اش قطره هاى باران نبود عرقى سرد بود. دلهره اى پنهان داشت. اتوبوس آماده حركت شد. ساك كوچكش را در دست گرفت. لقمه نان و پنيرى را كه ياسمن گرفته بود از جيب كنار ساك مشكى اش برداشت. از پنجره اتوبوس بيرون را نگاه كرد. دلش گرفت. صورتش را با دست پوشاند. نمى دانست چرا اما دلش مى خواست بزند زير گريه. با هر گازى كه به لقمه مى زد بوى دود چرك آلود ماشين هابيشتر در حلقش فرو مى رفت. گاه گاهى بى خودى عرق مى كرد و تنش مى لرزيد. چشم هايش را روى هم گذاشت. مدادى برداشت. تنها يك تكه كاغذ كوچك داشت. هميشه قشنگ نقاشى مى كشيد.نقش يك عروس و داماد را كشيد. زيرش نوشت: «مجيد و ياسمن عزيزم عروسى تون مبارك». چشم هايش را روى هم گذاشت. در سراسرراه مدام از خواب مى پريد. با صداى آهسته مى گريست. فكر مى كرد تمام تشويش ها بزودى تمام مى شود و جهيزيه آبرومندى براى خواهرش مى خرد. ||| اتوبوس رسيد. پيدا كردن آدرس كار سختى نبود. انبارى متروك، محل كارجديد يحيى بود. چند كارگر مشغول كار بودند. مى دانستند قراراست كارگر جديدى بيايد. مى ترسيدند كارش خوب باشد و نان شان را آجر كند. زياد تحويلش نگرفتند. ازريزه كارى هاى بازيافت انبار چيزى به يحيى نگفتند. پسرك آستين بالا زد. مى خواست خوب كار كند. كارگرها موقع آمدن كاميون خاك، از انبار بيرون مى رفتند. حواسشان به يحيى نبود. يحيى ازهمه جا بى خبردر انبار ماند. كاميون آمد.راننده از آمدن كارگر جديد خبر نداشت. نبض زمان نمى زد. در خانه نفس عذرا خانم مى گرفت. يحيى در گوشه اى از انبار تاريك دقيقه اى نشست. فكر كرد آن طورى حالش كمى بهتر مى شود و نفسش بالا مى آيد. دل ياسمن به شور افتاد. قلب زمين گرفت. كاميون آمد. راننده ، يحيى را در آن تاريكى نديد و اورا زير گرفت . بعدها نقاشى اش را از ساك دستى اش بيرون آوردند. «مجيد و ياسمن عزيزم عروسى تون مبارك.» هيچ كس حاضر نبود خبررا به عذرا خانم و ياسمن بگويد... آسمان خانه عروس خانم بى جهيزيه، ابرى ابرى بود. يك سال از اين داغ سنگين گذشت. مجيد در اين مدت همواره كنار ياسمن و مادرش بود. سرانجام او پس از راه اندازى يك شركت، آپارتمان كوچكى خريد و پس از برگزارى يك مراسم كوچك همسر و مادرزنش را به خانه جديد برد.
|
|
|
|
|