|
جست وجوى تهران در يك نشانى تازه
|
|
|
] داوود پنهانى ]
اين شهر با همه خوبى و بدى هايش، با همه بزرگى اش، با يكنواختى ملال آور روز هايش كه براى بسيارى از همه ما در فاصله خانه تا محل كار سپرى مى شود و به هوا مى رود؛ اين شهر با بقالى ها و نان سنگك هايش، با مهربانى ها و تلخى هاى مردمانش كه از هر قومى در ايران خود را به اينجا رسانده تا زندگى را ادامه داده و پيگيرى كنن ؛ اين شهر با چاله چوله هايش، با ترافيك ها و هواى تيره اش، با چنار هاى سر به فلك كشيده باقى مانده اش، با پارك ها و موزه هايش، با ميدان بهارستان و بازار و سنگلج ؛ اين شهر از ميدان راه آهن تا تجريش اش، با همه بزرگى اش، با همه زمختى ها و زيبايى ها، شهر ماست. همان قاعده هميشگى كه به شعارى مسلط تبديل شده و از شهر به تعبيرى استعارى به خانه انسان ياد مى كند در اينجا نيز معنا پيدا مى كند. به حكم همين قاعده تكرارى است كه مى توان به شهر با لطافت و بزرگوارى بيشترى نگاه كرد. مى توان نقش و مسئوليت فردى را هر صبح كه از خانه بيرون مى زنيم، به خويش ياد آورى كرده و در پى رسيدن به پاسخى درست چندين و چند جمله را در ذهن به خاطر آورد يا به ذهن سپرد و مرور كرد. مى توان به حكم همين قاعده كمى براى پيرمرد اتوبوس نشين كه از كمر درد ناله مى كند دل سوزاند و پاى حرف مختصر و كوتاهش نشست. اين شهر ماست در قابى ديگر. در اين شهر مى توان دلتنگ چنار هاى خيابان ولى عصر(عج) شد. مى توان زير باران اش قدم زد و به مردمانش با زبان ديگرى تكلم كرد و شيوه اى تازه از رفتار با آنها انتخاب كرد. اين شهر ماست، با خانه ها و خيابان ها و مشكلاتش، پس مى توان آن را دوست داشت و به شيوه اى ديگر در آن رفتار كرد. شهر ما با رازهاى بزرگش ، وسيع مى شود، با نماى گسترده خاكسترى اش از كوچه ها به محلات و از محلات به خيابان ها مى رسد. در اين شهر خاكسترى، رنگ از اهميت فراوانى برخوردار نيست، رنگ ساختمان ها در كنار كوچه و گذر تكرارى چيزى نيست كه به دل بنشيند و لبخندى بر لب بياورد. از انبوه درختانى كه روزگارى در اين سو و آن سو سر به هم مى ساييدند و قار قار كلاغ ها را به دعوتى ناخواسته مهمان خانه هايمان مى كردند چيز چندانى باقى نمانده است. ساختمان ها بر باغ ها روييدند و بوق خودرو ها جاى قارقار كلاغ ها را گرفت. چنار هاى محزون كه با هر برف زمستان فرشته وار به عابران لبخند مى زدند ، يا قطع شدند يا در چرخش زمان ارزش خود را از دست دادند. چنين شد كه شهر با نماى خاكسترى اش در ياد ها روييد و در چشم انداز گسترده شد. تصوير تهران امروز، با تمام بزرگى اش، تصوير شهرى است كه محيط زيست آن به هر دليلى فراموش شده است. بالا رفتن ارزش افزوده زمين در اين كلانشهر بزرگ تأثير بسيار زيادى بر آسيب هاى وارده به محيط زيست اين شهر نهاده است. افزايش جمعيت در كنار آلودگى هوا نيز اين امر را تشديد كرد تا شهر تهران با تمام ابعاد آن به مشكلات ناخواسته دچار شود و كلانشهرى خاكسترى معنا پيدا كند. اما اين يك سوى سخن است كه بى شمار درباره آن صحبت شده و مى شود. بحثى ديگر كه مى توان در اين باره پيش كشيد به نحوه دوست داشتن شهرى باز مى گردد كه ما و بقيه اين انسان ها را در خود جاى داده است. تصوير يك شهر در قاب وقتى از محيط زيست شهرى تهران صحبت مى شود، مجبوريم كمى به حافظه مان فشار بياوريم تا معناى مدل مطلوب از محيط شهرى و حيات زيستى آن را به خاطر آورده و آنگاه در مقايسه تهران خودمان با آن مدل مطلوب، به تعريفى درست از وضعيت زيست محيطى شهر تهران دست پيدا كنيم. البته روش هاى ديگرى نيز براى كشف اين وضعيت وجود دارد. مثلاً در طول يك خيابان از همين خيابان هاى بى شمار اين شهر راه افتاده و به محيط اطراف با دقت بيشترى نگاه كنيم. تعداد درختان آن خيابان، زيبايى مناظر اطراف، وضعيت جوى خيابان، تعداد زباله ها و چندين و چند مورد ديگر نمونه هاى مناسبى است تا با دقت در آنها بتوان به تشخيصى نزديك به واقع درباره وضعيت محيط زيست شهر تهران دست پيدا كرد. شهرى كه روز به روز بر انبوه آدم ها و ساختما ن هايش افزوده شده و در بر آورد هاى جهانى يكى از بزرگترين شهر هاى جهان محسوب مى شود. شهرى كه به واسطه تعدد آپارتمان هاى بلند ، افق ديد آدم ها را محدود تر كرده است. در اين تهران درختان مقاومت از دست دادند و جاى خود را به آپارتمان ها دادند. اما آيا مى توان همه زيبايى هاى اين شهر را به واسطه مشكلات آن فراموش كرد مهندس «فرزاد غلام پور» كارشناس مسائل اجتماعى در اين باره مى گويد: « نمى توان به تمامى، تهران يا هر شهرى را فقط به واسطه وجود مشكلات آن، شهرى زيبا ندانست. اين نكته بستگى به نحوه ديد آدم ها دارد. به هر حال وجود يك ساختمان زيبا با معمارى هوشمندانه هم مى تواند تأثير بصرى خاصى بر مشاهده كننده آن بگذارد. منتهى در حال حاضر ما بيشتر از آن كه به زيبايى هاى اين شهر توجه كنيم خود را با مشكلات آن درگير كرده و طبيعى است كه هميشه مشكلات و ياد آورى آنها براى شهروندان يك شهر جذابيت بيشترى داشته باشد. يا حتى اگر بحث جذابيت هم نباشد، ذهن را بيشتر به خود مشغول مى كند. چون وجود يك مشكل خود به خود باعث ايجاد اختلالاتى در مسير زندگى مى شود. طبع انسان هم به گونه اى است كه از مشكل آزار مى بيند. بنابر اين با وجود هر نوع مشكلى ديگر به زيبايى ها يا محاسن خوب يك پديده يا موضوع نگاه نمى كند. » تهران ديگر وقتى برف مى بارد، وقتى باران بر گستردگى شهر پخش مى شود ، وقتى قاب پنجره خيس مى شود و غبار از برگ ها گرفته مى شود ، هم مى توان از تصور ترافيكى كه خواهد آمد ترسيد، هم مى توان با ديدن انسان هايى كه آرام در پياده رو هاى طولانى با چترى در دست به ويترين مغازه ها چشم دوخته اند لذت برد. مى توان اعضاى خانواده، يا دوستان را به گردشى يك ساعته در باران يا برف دعوت كرد و پشت شيشه هاى بخار گرفته يك رستوران ساده و معمولى به قدم هاى عابران چشم دوخت و ساده ساده گفت و خنديد. اصلاً مى توان با تصورى شاعرانه همراه شد و تن به باران سپرد و از دروغ بودن چتر ها سخن گفت. مى توان در پاركى نزديك با بهانه اى ساده آدم برفى ساخت و گلوله گلوله برف ها را به اين سو و آن سو پرتاب كرد. همه اين موضوعات معمولى مى توانند بهانه هاى ساده اى براى خوشبختى تلقى شوند. تنها در صورتى كه بتوان چنين چيزى را آموخت، به خاطر سپرد و گاه گدارى هم كه شده بر پايه آن رفتار كرد. در صورت اتخاذ چنين روشى است كه مى توان نگاه خود را به شهر تغيير داد. تغييرى كه بر پايه آن مى توان از نشستن در اتوبوس شركت واحد و همنوايى با انسان هاى هميشگى لذت برد. مى توان با ديدن پيرمردى كه سر در گريبان برده و كلاهش را به جلو كشيده و در سرما نان به دست راهى خانه مى شود، حس خوبى پيدا كرد. مى توان همه تهران را به خاطر همان باقالى فروشى كه هر روز عصر سر نخستين چهار راه مى ايستد و با بخار و عطر باقالى اش انسان را به بزمى ساده دعوت مى كند، دوست داشت. همه تهران را با هزار مشكل اش مى توان با گردشى يك ساعته در بازار قديمى تجريش دوست داشت. مى توان راه افتاد و رفت در كوچه هاى جنوب شهرى و فشردگى خانه هايش را با صفاى مردمانش به يكسان نگريست و آن وقت يك بار ديگر واژه متروك بچه محلى را در ذهن تداعى كرد. «محمد كريم زاده» جامعه شناس در اين باره مى گويد: «تجربه زندگى روزمره نكته بسيار مهمى است. اين تجربه هنگامى واجد اهميت مى شود كه روش مصرف اين تجربه را هم به دست بياوريم. به عبارتى بدانيم كه از اوقات خود و زمان در اختيارمان چگونه استفاده كنيم. اگر اين وسعت نظر به دست بيايد آن وقت است كه هر چيزى را در جاى خود نشانده و زمانى را كه بايد صرف شاد بودن كنيم، صرف غمگين شدن نمى كنيم.» مشكلات زندگى، كار، شلوغى شهر، جمعيت، اجاره خانه، بنگاه و صاحبخانه ، راننده تاكسى و... بخشى از واقعيت شهر بزرگى چون تهران را مى سازند، اما همه واقعيت پيرامون زندگى ما به همين چند واقعيت يا واقعياتى از اين دست ختم نمى شود. توصيف يك روانشناس از ديدن آن نيمه ديگر اين زندگى دعوت به مشاهده آن خانواده اى است كه روز آخر هفته خود را به پارك رسانده و در گوشه اى نشسته و با خوشحالى و خنده كنان غذا مى خورند. دعوت او، ديدن آن شادى ساده اى است كه در چنين موقعيتى خلق مى شود. مى توان اين توصيه ها را فارغ از دود و شلوغى پايتخت جدى تر گرفت. آن تكه هاى پاره پاره و جدا مانده اى كه در بسيارى از اوقات فراموش مى شوند مى توانند با جدى گرفتن بيشتر از سوى ما ساعات زيبا هم به اين زندگى عطا كنند. ساعت اگر كه مى چرخد، اگر به كنترل ما نمى چرخد، اگر كه خود به راه خويش مى رود، مى تواند با كيفيتى كه خود مى خواهيم سپرى شود. اصلاً همه چيز اين شهر هم كه بد باشد، ديدن آن كلاغ باقى مانده به سر شاخه چنار كه بد نيست. تجربه زندگى از اين دست، به هيچ وجه به معنى بى خيال بودن در برابر مشكلات نيست. به هيچ وجه به معناى فراموش كردن مسئوليت هاى فردى و گروهى در قبال شهر نيست. فقط آموختن شيوه اى ديگر از مشاهده است كه در آن، چشم ها قادر به ديدن زيبايى هاى ساده در همين تهران هم خواهند بود.
|