دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۹ محرم ۱۴۲۹
Mon, Jan 28, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
بانو
بازخوانى يك پرونده جنايى
قتل پسر شرور قبل از محاكمه
] ايران واشقانى فراهانى]

محاكمه سه شرور درحالى در شعبه ۱۰۸۵ دادگاه عمومى تهران برگزار شد كه يكى از آنان در جريان اقدام هاى خلافكارانه اش در يك درگيرى كشته شد.
دستگيرى اين اشرار در پى اعلام شكايت ۶۶ تن از اهالى شرق تهران در دستور كار پليس ويژه امنيت اجتماعى قرار گرفته بود.
اوايل امسال با ارسال تومارى از سوى مردم منطقه اى در شرق تهران پرونده اى در شعبه چهار بازپرسى دادسراى ناحيه چهار رسالت تشكيل شد و بازپرس پرونده نيز دستور داد تا سه مجرم معروف و سابقه دار به اتهام ايجاد مزاحمت و رعب و وحشت، سرقت و فروش مواد مخدر بازداشت شوند. سرانجام چندى بعد مأموران يكى از اشرار - عامل توزيع مواد مخدر - را دستگير كردند. در بازرسى بدنى متهم نيز مقدارى مواد مخدر و يك چاقو كشف شد.
۲۰ روز پس از دستگيرى پسر شرور، درحالى كه پليس عمليات گسترده اى براى رديابى و شناسايى مخفيگاه دو شرور ديگر آغاز كرده بود، آنها پس از مصرف مشروبات الكلى و مواد مخدر به سفره خانه اى حمله كردند. تبهكاران پس از شكستن شيشه ها و ايجاد رعب و وحشت، پيرمردى را نيز مورد ضرب و شتم قرار دادند. دو شرور تحت تعقيب با استفاده از شيشه و قمه، مشترى هاى سفره خانه را زخمى كرده و به سوى جوان معلولى كه مشغول تماشاى آنها بود نيز با شمشير حمله كردند. متهمان پس از ايجاد رعب و وحشت درحالى كه مردم را تهديد به مرگ مى كردند، از آنجا گريختند. با طرح شكايت از سوى شاكى هاى جديد، پليس با به دست آوردن سرنخ هايى، توانست دو شرور تحت تعقيب را شناسايى و دستگير كند.
در بازجويى ها مشخص شد آنان به حمايت از سردسته شان و در هواخواهى از او به سفره خانه حمله كرده اند.
بدين ترتيب قرار مجرميت سه شرور از سوى بازپرس صادر شد و پرونده نيز براى صدور رأى در اختيار شعبه ۱۰۸۵ دادگاه جزايى تهران مستقر در دادسراى رسالت قرار گرفت. از آنجا كه هر سه شرور با سپردن وثيقه آزاد بودند، قاضى «حميد عبدالمنافى» آنها را براى دريافت آخرين دفاعيات به دادگاه احضار كرد. اما در جلسه محاكمه مشخص شد عامل اصلى شرارت ها مدتى قبل در جريان يك درگيرى در جنوب كشور كشته شده است. بدين ترتيب قرار منع تعقيب وى صادر شد.
قاضى دادگاه هر يك از دو همدست ديگر وى را به ۱۲۰ ضربه شلاق، يك سال زندان، جزاى نقدى و نيز پرداخت ديه به شاكى ها محكوم كرد.
بازخوانى يك پرونده جنايى
عسل تلخ
344103.jpg
] فرناز قلعه دار]

صف اتوبوس مثل هميشه شلوغ بود. مردم زيادى براى آمدن اتوبوس لحظه شمارى مى كردند. آفتاب داغ تابستان براى شان رمقى نگذاشته بود.
دقايقى بعد بالاخره سروكله يك اتوبوس پيدا شد. مسافران با ديدن اتوبوس خالى جان تازه اى گرفتند. به محض ايستادن و باز شدن درها مسافرها با سبقت از هم سوار شدند.
در اين ميان مرد ميانسالى كه موفق شده بود در رديف سوم جايى براى خود دست و پا كند خوشحال و بى معطلى پاهاى خسته اش را زير صندلى دراز كرد تا كمى خستگى در كند. اما يك دفعه با حالتى وحشتزده پايش را عقب كشيد. با كنجكاوى سرش را زير صندلى برد. با ديدن يك ساك بزرگ سياه رنگ تعجبش بيشتر شد.
با خود گفت: حتماً اين ساك متعلق به مسافر قبلى بوده كه فراموش كرده آن را بردارد. بنابراين ابتدا از مسافرانى كه روى صندلى ها نشسته بودند پرسيد: «صاحب اين ساك اينجاست » جواب همه منفى بود. چند دقيقه بعد وقتى راننده سرگرم جمع كردن بليت ها بود مرد ميانسال به او گفت: يك ساك بزرگ زير صندلى جامانده شايد متعلق به مسافر قبلى باشد خيلى سنگين است مراقب باشيد.
راننده به سختى ساك را بيرون كشيد. فكر كرد شايد با بررسى داخل آن سرنخى از صاحبش به دست بياورد. اما وقتى زيپ ساك را كشيد ناگهان از وحشت در جا ميخكوب شد. نمى دانست آنچه مى بيند واقعى است يا يك شوخى ترسناك.
از ترس به خدا پناه برد. تكه هايى از بدن يك انسان داخل ساك بود.
دقايقى بعد پس از حضور مأموران كلانترى و با دستور بازپرس جنايى تهران ساك و محتويات داخل آن را براى انجام بررسى هاى دقيق و آزمايش هاى پزشكى به كارشناسان سازمان پزشكى قانونى تحويل دادند.
ساعتى بعد نيز مأموران كلانترى يكى ديگر از محله هاى تهران به بازپرس جنايى خبر دادند كه يك ساك مشكى رنگ با تكه هاى بدن انسان پيدا شده است.
بدين ترتيب محتويات اين ساك نيز در اختيار كارشناسان پزشكى قانونى قرار گرفت.
نخستين تحقيقات نشان داد كه اعضاى دو ساك متعلق به يك زن ميانسال است.
بنابراين همزمان با تشكيل پرونده قتل براى زن ناشناس، كارآگاهان جنايى پليس آگاهى تهران مأموريت يافتند تا هويت و راز قتل زن ناشناس را فاش كنند.
يك ماه از زمان كشف تكه هاى جسد گذشته بود. كارآگاهان نيز تمام فرضيه هاى احتمالى براى كشف راز معماى پيچيده قتل اين زن را بررسى كرده بودند. اما هر بار با رسيدن به بن بست، فرضيه هاى ديگرى را طرح و آن را پيگيرى مى كردند. حال آن كه تنها روزنه اميد آنها براى حل اين معما طرح شكايت يا اعلام خبر ناپديد شدن مقتول از سوى خانواده اش بود. به همين خاطر كارآگاهان اميدوار بودند اين اتفاق هر چه زودتر بيفتد.
سرانجام پسر جوانى با مراجعه به اداره يازدهم پليس آگاهى تهران خبر از ناپديدشدن مادر ۴۵ ساله اش ـ ثريا ـ داد.
او به كارآگاهان گفت: حدود يك ماه قبل مادرم ناپديد شده و خبرى از او نداريم. البته قبلاً هم او يك هفته يا ۱۰ روز بى خبرمان مى گذاشت. اما هر بار خودش برمى گشت يا تلفنى ما را درجريان سلامتى اش قرار مى داد.
كارآگاهان كه از حرف هاى پسر جوان درمورد غيبت هاى ناگهانى مادرش تعجب كرده بودند از او خواستند تا بيشتر توضيح دهد.
مسعود با خجالت سرش را پائين انداخت و در حالى كه بيان مسائلى برايش سخت بود سرانجام بعد از دقايقى طفره رفتن گفت: مادرم بعد از طلاق چندسالى به تنهايى ما را بزرگ كرد اما حالا كه من و خواهرم بزرگ شده ايم فهميديم مدتى است مخفيانه با مردى كه ۱۵ سال از خودش كوچك تر است ازدواج موقت كرده است.
اين مرد بيكار است و با مادر پيرش زندگى مى كند. به همين خاطر هم اجازه نمى دهد مادرم زياد آنجا بماند.
مسعود همچنين به پليس گفت. او با مادرش بدرفتارى مى كند و حتى پول توجيبى اش را هم از وى مى گيرد.
با به دست آمدن اين اطلاعات، كارآگاهان در نخستين گام براى پيدا كردن سرنخى از ثريا به خانه همسر او رفتند. اما پس از بررسى متوجه شدند كه وى چند روز قبل محل زندگى اش را ترك كرده و كسى هم خبرى از او ندارد.
بدين ترتيب سوء ظن كارآگاهان به وى بيشتر شد و تلاش براى دستگيرى وى به طور ويژه دنبال شد. اين در حالى بود كه خانواده او پس از حضور در پزشكى قانونى نتوانستند جسد مادرشان را شناسايى كنند.
آنها در ادامه بررسى ها دريافتند كه مرد جوان از حدود يك ماه قبل مادرش را به شهرستان فرستاده و خودش هم از همان زمان به طرز مرموزى ناپديد شده است.
بنابراين پس از شناسايى دوستان و بستگان مرد جوان تمام مكان هايى كه احتمال حضور وى وجود داشت تحت مراقبت شديد و نامحسوس مأموران قرار گرفت تا اين كه سرانجام چند روز بعد مرد جوان شناسايى و دستگير شد.
اميد بعد از دستگيرى بلافاصله تحت بازجويى قرار گرفت اما مدعى شد كه ماه هاست از ثريا خبر ندارد.
او به مأموران گفت: آخرين بار به خاطر مسائل مالى با ثريا درگير شده و زن هم به حالت قهر از خانه رفته و ديگر خبرى از او ندارد.
تحقيقات و بازجويى از اميد ادامه داشت اما او همچنان منكر اطلاع از سرنوشت ثريا بود.
در حالى كه تلاش براى كشف حقيقت همچنان با بن بست مواجه شده بود اين بار كارآگاهان از شاخه ديگرى به تحقيق ادامه دادند.
صبح چند روز بعد افسر پرونده بار ديگر اميد را از بازداشتگاه به اتاق بازجويى احضار كرد. دقايقى بعد مرد جوان مقابل افسر پرونده نشست.
كارآگاه گفت: فكر مى كنم اين چند روز براى فكر كردن و درست تصميم گرفتن كافى بوده است اما ظاهراً نمى خواهى با ما همكارى كنى. سعى داشتم با اين مهلت چند روزه به تو كمك كنم شايد خودت لب به سخن باز كنى و به جرمت اعتراف كنى اما افسوس كه خودت نخواستى.
اميد كه با شنيدن حرف هاى افسر پرونده به شدت كنجكاو شده بود فقط سكوت كرد.
سرگرد ادامه داد: ما چند هفته قبل يعنى درست همان زمانى كه تو مادرت را به شهرستان بردى و خودت هم فرارى شدى جسد مثله شده ثريا را پيدا كرديم.
اميد با حالتى وحشتزده و دستپاچه گفت: خب! اين چه ربطى به من داره.
ما هم اول همين احتمال را مى داديم اما خوشبختانه يا متأسفانه يكى از همسايه هاى محل شما را ديده كه شبانه با يك ساك مشكى بزرگ از خانه خارج شده ايد.
با شنيدن كلمات آخرى كه از دهان افسر پرونده بيرون مى آمد رنگ چهره اميد يكباره پريد و دستانش به لرزه افتاد.
سرگرد كه احساس مى كرد به هدف زده همچنان به بازجويى ها ادامه داد.
سرانجام ساعتى بعد هم با خوشحالى گوشى تلفن را برداشت و خبر اعتراف اميد به قتل ثريا را به مسئولان اعلام كرد.
وى در اعترافاتش اظهار داشت: از چند سال قبل با ثريا آشنا شدم از شوهرش طلاق گرفته بود و ۲ بچه داشت. از نظر مالى وضع چندان بدى نداشت. در يك مطب با هم آشنا شديم. اوايل به خاطر اختلاف سنى زياد مثل يك فرزند به او نگاه مى كردم اما كم كم ارتباطمان شكل ديگرى به خود گرفت و با اظهار تمايل او با يكديگر ازدواج موقت كرديم. اين ازدواج براى من يك عسل تلخ بود. كاش اين كار را نمى كردم چون من قبل از اين كار مى خواستم با دخترى از بستگانم ازدواج كنم اما او باعث شد اين ازدواج به هم بخورد. ثريا قول داده بود خرج و مخارج زندگى ام را تأمين كند اما اين اواخر زيرقولش زده بود. حتى از من توقع كمك مالى داشت. مى گفت بچه ها موضوع ازدواج ما را فهميده اند و او ديگر نمى تواند و اجازه ندارد از گلوى آنها ببرد و به من بدهد.
همين مسائل كم كم اختلاف ما را زياد كرد. ديگر از دستش خسته شده بودم. آخرين دفعه كه پيشم آمد باز هم به جر و بحث پرداختيم. هنگام درگيرى او را هل دادم كه سرش به شدت به گوشه ميز اتاق خورد ومرد. باورم نمى شد به همين راحتى مرده باشد. سرگردان مانده بودم كه با يك جنازه چه كار كنم. تنها راهى كه براى مخفى كردن آن به ذهنم رسيد اين بود كه جسد را پنهانى از خانه بيرون ببرم.
اميد پس از محاكمه در دادگاه به درخواست فرزندان مقتول به قصاص محكوم شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |