|
تأملى بر مفهوم «راز» در فلسفه اگزيستانس گابريل مارسل
راز وجود انسان
|
|
|
] ليدا فخرى [
مكتب ادبى - فلسفى اگزيستانسياليسم با اين كه عمر چندان طولانى اى نداشت اما متفكران ، نويسندگان ، هنرمندان و فلاسفه بسيارى را در دامن خود پروراند و آثار و انديشه هاى آنان درجريان ها و مكاتب بعد چنان ريشه دواندكه هنوز هم رد پاى تأثيرش را مى توان در بسيارى از حوزه هاى ادبى - هنرى ، فلسفى - اجتماعى و حتى مذهبى - سياسى امروز نيز پى گرفت. گرچه سورن كى ير كگارد به عنوان بنيانگذار و تئوريسين فلسفه وجودى مشهور است اما اين مكتب با آثار و آراى ژان پل سارتر ، موريس مرلوپنتى و گابريل مارسل در فرانسه و انديشه هاى كارل ياسپرس و نيچه در آلمان بسط يافت و در سينه تاريخ انديشه ها نشست. هايدگر نيز با اين كه از داشتن برچسب «فيلسوف اگزيستانس» امتناع مى كرد اما با بنيان گذاشتن مكتب «پديدارشناسى اگزيستانسيال» قوام بخش اين جريان شد. اگزيستانسياليسم به معناى وجودگرايى يا «مكتب اصالت وجود » در واقع واكنش و اعتراضى بود به همه نظام هاى آرمان گرايانه هگلى كه بر مفاهيمى چون عقل، شعور، روح و ايده تأكيد داشتند. اما فلاسفه هستى (اگزيستانس) با تأكيد بر «آزادى» و «انتخاب» و توجه به «هستى» به مخالفت با نظام هاى فلسفى پيشين پرداختند.
* وقتى يك آهنگساز، ساز فلسفه را دست مى گيرد... اين طور مشهور است كه فلاسفه اگزيستانسياليست اغلب دين را در كانون توجه خود ندارند ، اما گابريل مارسل حلقه نشين آن دسته از فلاسفه اگزيستانس است كه به اگزيستانسياليست هاى الهى مشهورند؛ يعنى كى ير كگارد ، داستايفسكى، برديايف، ياسپرز و بوبر، كه در اين جمع مارسل بيشترين قرابت را با كى ير كگارد و بوبر دارد. آنان براين باورند كه در محدوده تجارب بشر- كه همه مشروط به شرايط تاريخى اند - نشانه و اشاراتى دال بر وجود نظامى متعالى هست كه روح آدمى به آن تعلق دارد امامعرفت كامل به آن هرگز حاصل نمى شود. گابريل مارسل بيش از آن كه فيلسوف، نويسنده يا منتقد باشد، خود را موسيقى دان و آهنگساز مى دانست؛ «شغل حقيقى من آهنگسازى است . احساس مى كنم تنها در موسيقى است كه مى توان دست به آفرينش زد.» در آثار ادبى - هنرى و فلسفى مارسل مضامينى چون تشويش ودلهره ، پوچى و بدبينى ، هراس از مرگ و احساس گناه ناشى از آزادى به صراحت قابل رديابى است. بويژه در پانزده نمايشنامه اى كه به سبك تراژيك نوشته است، احساس نوستالژى بانگاهى حسرت آلود به گذشته كاملاً مشهود است. منتقدان آثار مارسل براين عقيده اند كه فلسفه او بسيار دشوار و ديرفهم است. شايد اين ادعا از اين واقعيت نشأت مى گيرد كه سخنان مارسل نظمى منطقى و سيستماتيك ندارد و آرا و نظرياتش را بايد از خلال مقالات،يادداشت ها، سخنرانى ها و نمايشنامه هايش جست. مارسل در آغاز حيات فلسفى خود متأثر از فلسفه ايده آليسم هگل و برادلى بود ولى به تدريج تحت تأثير درون نگرى هاى برگسون قرار گرفت اما با اين حال به اندازه او در انكار«عقل» پيش نرفت. به اين اعتبار مى توان گفت كه فلسفه مارسل ، به نوعى فلسفه دكارتى منتهى مى شودكه بهتر با واقعيت انطباق دارد. هفت نت اصلى سمفونى فكرى مارسل را شايد بتوان چنين برشمرد؛ مرگ، هستى ، تنهايى، نوميدى، اختيار ، دلهره و «راز». * راز؛ شاه نت سمفونى فكرى مارسل «وجود انسان » به عنوان يك «راز» در كانون توجه و فلسفه ورزى مارسل قرار دارد. حاصل اين رشته از تأملات او كتاب با عنوان «راز وجود» (Mystery of Being) مى شود كه مهم ترين اثر او به شمار مى رود. در اين كتاب مارسل بر اين امر تأكيد مى گذارد كه «انسان امروز بى قرار و مضطرب است و اين بى قرارى رازآميز است.» البته اين رازآميزبودن تنها به «بى قرارى» آدمى ختم نمى شود. «راز مرگ» ، «راز عشق» ، «راز وفا» و بالاتر از همه اينها «راز ايمان »، هسته رازآميزى را در وجود انسان شكل مى دهندكه مارسل آن را «راز وجود» مى خواند. اساساً مفهوم راز چندان به مذاق فيلسوفان جديد خوش نمى آيد. آنان به طور معمول اين مفهوم را براى سؤال ، تفكر نادقيق يا امرى مجهول به كار مى برند كه معرفت بشرى هنوز به آن راه نيافته است و متألهان مغرب زمين هم اين مفهوم را براى تعبديات دينى به كار مى برند كه خدا آنها را وحى كرده و به اين اعتبار تابع قوانين منطقى يا عقلى نيستند.اما برخلاف اين دو رويكرد، دغدغه فلسفى مارسل اين است كه به مفهوم «راز» معنايى دقيق و قابل دفاع ببخشد. مارسل بين «راز» و «مسئله » تمايز قائل مى شود و معتقد است ؛ مسئله امرى غيرشخصى و جدا از وجود آدمى است. انسان مى تواند مسئله را پيش روى خود بگذارد و با تكنيك و روش صحيح به حل آن بپردازد. اما راز جزئى از وجود انسان است. پرسشى است كه هستى پرسشگر را نيز فرا مى گيرد. راز را نمى توان حل كرد بلكه بايد آن را زيست و با آن زندگى كرد. راز، مسئله اى است كه در آن تمييز و تمايز ميان فاعل شناسايى و موضوع شناسايى از ميان مى رود. مارسل دركتاب «راز وجود» در اين رابطه چنين مى آورد؛ «راز آن چيزى است كه خود من گرفتار آنم و از اين رو تنها تصويرى كه از آن دارم تصور قلمرويى است كه در آن تمييز و تمايز ميان آنچه در من است و آنچه در برابر من است معناى خويش و اعتبار اوليه خود را از دست مى دهد.» به اين اعتبار آزادى، معناى زندگى و وجود خدا راز هستند چرا كه حقايقى فراتر از ما نيستند بلكه فراگيرنده ما هستند. راز يك واقعيت مابعدالطبيعى، دسترس ناپذير و پيش فرض شده است و البته همه اينها مبتنى بر آن «راز والا» و «راز متعالى» است. الگوى تمام رازها همان «راز متعالى» است كه براى آدمى مى تواند به معناى نگريستن و زيستن در محضر خدا باشد. اين ژرفاى حضور وبهره مندى از راز هستى است كه ما را در دامن بالاترين نقطه تعالى قرار مى دهد و در اينجا است كه اين «راز» مى تواندمعناى زندگى را به همراه داشته باشد؛ «رازى همچون واقعيتى سرمدى به زندگى انسان معنا مى دهد.» مارسل با تأكيد بر واقعيت «راز» قصد ندارد اين امر را القا كند كه در تجارب انسانى قلمرو يا قلمروهايى هست كه تفكر بشر نمى تواند در آن نفوذ كند. نبايد پنداشت كه مارسل امور رازآميز را با امور ناشناخته يكى مى پندارد؛ «راز، امر ناشناخته نيست. امور ناشناخته سرحد مشكلات يعنى مسائل حل نشدنى است. راز را فقط تا آنجا مى توان شناخت كه انسان مشاركت خودآگاهانه اى در زندگى داشته باشد نه اين كه صرفاً ناظر زندگى باشد. در قلمرو راز راه حل هايى عام و همگانى در كار نيست. بلكه فقط مشاركت هست و تصديق و شهادت.» در ديدگاه مارسل، انسان تنها مى تواند به راز «نزديك» شود و براى اين نزديكى بايد سه مرحله را پشت سر بگذارد؛ اول اين كه به وجود «راز» معترف شود. دوم؛ با طريقى خاص و نه با رفتارى منطقى به آن نزديك شود و مرحله سوم اين كه به راز بينديشد، البته نه با تفكرى انتزاعى بلكه با فرو رفتن در خود و كشف و شهود. * راز شر بسيارى از انديشه ها و عقايد مارسل تحت تأثير خاطرات و تجارب زندگى اش شكل گرفت. البته از ملاحظات معنوى و دينى در قوام يافتن فلسفه او نمى توان چشم پوشيد. مارسل چهار ساله بود كه مادرش فوت كرد و پس از آن، مرگ همسرش نقطه عطفى در زندگى اش شد.واقعه مرگ همسرش تأثير عميقى در افكار و جهان بينى او گذاشت، «مرگ نابهنگام همسرم پس از فوت زودهنگام مادرم كه دومين تجربه از دست دادن عزيزى براى من بود نقش بس بزرگى در شكل گيرى انديشه هاى من داشت.» در واقع مارسل تحت تأثير واقعه مرگ همسرش بود كه به رد «مذهب اصالت معنا» پرداخت. چون فكر مى كرد در اين رويكرد به طرز ماهرانه اى مسئله «شر» مسكوت گذاشته شده است. او معتقد است از مواردى كه در قلمرو راز قرار مى گيرد، «شر» است. چون ما شر را نيز همانند راز نمى توانيم جدا از خودمان بررسى كنيم. شر نيز جزئى از «راز وجود» ماست و تفكر درباره شر تنها با گرفتار شدن به آن و رنج بردن از آن ميسر است. مرگ همسر مارسل موجب شد او درباره شر و بارزترين نمود آن يعنى «مرگ» بيشتر بينديشد تا شايد جوابى براى آن بيابد؛ چراكه پاسخ ايده آليست ها به پرسش «مرگ چيست » را كافى نمى دانست. ايده آليست ها در برابر اين پرسش تنها پاسخى كه مى دادند اين بود؛ «نمى دانم». در حالى كه مارسل برخلاف تفكر عصر خود حاضر به پذيرش «لاادرى» نبود. مارسل براى جواب دادن به «معماى مرگ» و پى بردن به «راز شر»، هستى انسان را مورد تحليل و بررسى قرارداد. چون او همه اين رازها را تنها نمودهايى از «راز عظيم هستى» مى دانست. * هستى در پرده اسرار در ميان مفاهيم فلسفى مارسل هيچ مفهومى معنايى دشوارتر و غامض تر از مفهوم «هستى» ندارد. به باور مارسل هستى تحت مقوله «راز» است نه «مسئله»؛ «محال است كه بتوانيم عقب بايستيم و عالم واقع را به نحوى آفاقى بررسى كنيم تا دريابيم كل تاريخ بشر، بيشتر به پوچى و بيهودگى شهادت مى دهد يا به ارزش!» او هستى را رازآلود، رمزگونه و در پرده اسرار توصيف مى كند. از نظر او عينى شدن هستى غيرممكن است و هستى برهان پذير نيست. هستى بى واسطه و «روشن به خود» است. ما نمى توانيم هستى را پيش روى خود بگذاريم و از آن پرسش كنيم چون خود غرق در آنيم و به اين اعتبار، فهم واقعيت محال است. چون واقعيت كامل نيست. ما هرگز نمى توانيم به فهم كامل هستى برسيم چون خود در «آفرينش» دخيل هستيم! از نظر مارسل مرگ با هستى درآميخته است و از آنجايى كه انسان خود جزئى از هستى است مرگ از وجود او جدايى ناپذير است و انسان در هر لحظه و در هر مكان آن را در وجود خود حس مى كند. با اين كه مارسل معتقد است راز مرگ هرگز براى انسان فاش نخواهد شد اما مى گويد با بررسى هستى مى توان به اين راز نزديك شد: «انسان نبايد در برخورد با رازآميز بودن هستى، احساس حقارت كند، بلكه او مى تواند با مراقبه و كشف و شهود و با تفكر و روشى فلسفى و «نه عرفانى» راز هستى را براى خود تا حدى روشن كند. * راز عشق و وفا در فلسفه مارسل تنها از طريق موجودات منفرد مى توان به راز هستى نزديك شد و آن زمان مى توان به موجودات هستى نزديك شد كه آنها را عاشقانه دوست بداريم. از ديد مارسل موجودات را زمانى مى توان شناخت كه رويكردى عاشقانه به آنها داشته باشيم. از اين رو جست وجوى هستى تنها با تحليلى پديدارشناختانه از عشق امكان پذير است. چرا عشق به اذعان به راز هستى مى انجامد مارسل از زبان يكى از شخصيت هاى نمايشنامه اش به اين پرسش اينگونه پاسخ مى دهد: «عشق اذعان به اين است كه «تو» لااقل «تو» نخواهى مرد.» در عشق كامل، اين معنا نهفته است كه نه زمان و نه چيز ديگرى نمى تواند «هستى» معشوق را از بين ببرد. عشق (يا وفاى بى قيد و شرط) مستلزم التزامى است كه بار آن را به يمن «جاودانگى» معشوق مى توان بر دوش كشيد. در مجموع در «فلسفه هستى» گابريل مارسل، «راز مرگ»، «راز شر»، «راز عشق» و... همه نمودهايى هستند از «راز عظيم هستى». تحليل و تعمق در هر يك از اين رازها راهى را به دست مى دهد براى نزديك شدن به «راز وجود انسان».
|