|
گذرى بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامى (۷): پرويز بيگى حبيب آبادى
غريبانه هاى شاعر انقلاب و جنگ
|
|
|
] يزدان سلحشور ]
* يك «ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه بشكسته سبوهامان، خون است به دلهامان فرياد و فغان دارد، دُردى كش ميخانه هر سوى نظر كردم، هر كوى گذر كردم خاكستر و خون ديدم، ويرانه به ويرانه افتاده سرى سويى، گلگون شده گيسويى ديگر نبود دستى، تا موى كند شانه تا سر به بدن باشد، اين جامه كفن باشد فرياد اباذرها، ره بسته به بيگانه لبخند سرورى كو، سرمستى و شورى كو هر كوزه نگون گشته، هم ريخته پيمانه آتش شده در خرمن، واى من و واى من از خانه نشان دارد، خاكستر كاشانه اى واى كه يارانم، گل هاى بهارانم رفتند از اين خانه، رفتند غريبانه» پرويز بيگى حبيب آبادى مى گويد: «تا هشت سالگى در آبادان بودم با خاطره هاى بسيار؛ با خاطره هاى بسيارى كه گم نشدند، هنوز زنده اند، ۲۰ سال بعد، ۱۳۶۰ به آبادان و خرمشهر مى رفتم. خرمشهر در دست دشمن بود و از محله «كوت شيخ» به آن مى نگريستم، مى گريستم. اين شعر همانجا جرقه اش خورد. خبر آزادسازى شهر را در تهران شنيدم. احساس كردم زير پوستم هزاران منور روشن كرده اند. حس و حال عجيبى داشتم، اما سرودن «غريبانه» قبل از اينها بود، بعد از برگشتن از خرمشهر و بعد از عارض شدن تبى شديد؛ در اوج تب، به «ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه» رسيدم و در عرض چند ساعت، شعر كامل شد. يك هفته بعد بچه ها عازم خرمشهر شدند و من هم سخت بيمار بودم. وحيد اميرى وقتى از جبهه خرمشهر برگشت، خبر آورد كه اين شعر در تمام جبهه دهان به دهان مى گردد و همه جا را پر كرده است. اولين بار آقاى سلحشور آن را اجرا كرد. بعد حسام الدين سراج آن را همراه با موسيقى خواند. بعد آقاى كويتى پور اجرايش كرد. بعد حاج صادق آهنگران خواندند و همين طور بر تعداد اين خوانندگان اضافه شد. در چند فيلم سينمايى خوانده شد. در چند نمايشنامه اجرا شد.» پرويز بيگى حبيب آبادى متولد ۱۳۳۳ اردستان است. وى در سال ۱۳۵۲ به نيروى هوايى ايران پيوست و در سال ۱۳۸۲ با درجه سرهنگى بازنشسته شد. نسل انقلاب و جنگ او را با شعرى مى شناسند كه نمادى از سال هاى جنگ است؛ شعر «غريبانه». او شاعرى است كه در عرصه هاى گوناگون از ترانه سرايى گرفته تا پژوهش در تذكره هاى شاعران ماضى فعال است. شعر او سهل و ممتنع است، اما ساده انگارانه نيست، مى گويد: «من هميشه اين را گفته ام كه شاعر، آئينه تمام نماى اطراف خويش است. اگر در روزگارى زندگى كرده كه جنگى اتفاق افتاده، دفاعى صورت گرفته، بخشى از هويت شعر او را اين منظر تشكيل مى دهد، اگر در يك جامعه مذهبى زندگى مى كند، بخشى از شعر او را شعر مذهبى تشكيل مى دهد، اگر در جامعه اى زندگى مى كند كه فاصله طبقاتى در آن زياد است، بايد بخشى از شعر او را اعتراض به همين موضوع تشكيل دهد؛ بايد ببيند مردمش چطور زندگى مى كنند، همان طور شعر بگويد از زندگى شان، آرزوهاشان، دلخوشى هاشان، رنج هاشان، عشق هاشان. من خودم سعى مى كنم كه اين جنبه ها در شعرم باشد، چون در جامعه اى زندگى مى كنم كه برخوردار از همه اين عناصر است.» حسين اسرافيلى - شاعر و پژوهشگر - مى گويد: «پرويز بيگى را از سال هاى ۵۹ و بعد از تشكيل حوزه هنرى مى شناسم؛ شاعرى با ويژگى هاى خاص كه در جمع شاعران حوزه هنرى و جلسات هفتگى آن حضور پيدا مى كرد. او شاعرى است كه دل در گرو ارزش هاى انقلاب و آرمان هاى امام(ره) و اهداف شهدا دارد و هنوز شعر «ياران چه غريبانه...» او زبانزد اهالى جبهه و جنگ است. خود او از معدود كسانى است كه هنوز شعر از شهيد و دفاع مقدس مى گويد. وى در جمع آورى اين آثار و برگزارى كنگره هاى شعر دفاع مقدس فعاليت مى كند و تاكنون دبيرى چند كنگره را هم به عهده داشته است. مثنوى بلند «شهيد همت» بيگى، نشان مى دهد كه شاعر براى بهبود زبان و بيان خود تلاش مى كند. مجموعه سه جلدى تذكره شاعران كه زندگينامه و نمونه آثار حدود ۴۲۰ شاعر دفاع مقدس را دربرمى گيرد، نشان دهنده علاقه او به مقوله شعر دفاع مقدس و شاعران آن است.» «الهى به آنان كه پرپر شدند پر از زخم هاى مكرر شدند به آنان كه همت مثال آمدند به شوق حريم وصال آمدند به آنان كه چون پرده بالا زدند قدم در حريم تماشا زدند به آنان كه مست ولا مى شدند بلا در بلا كربلا مى شدند به آنان كه كارون خروش آمدند چنان خون كارون به جوش آمدند به آنان كه امروز، فردايى اند به آنان كه فردا، تماشايى اند به آنان كه رفتند تا «ما» شوند و آئينه داران فردا شوند به آنان كه زخمى ترين بوده اند شهيدان ميدان «مين» بوده اند به آنان كه سرمست «لا» مى شدند به آنان كه از خود رها مى شدند به آنان كه بالى رها داشتند گذرنامه كربلا داشتند به آنان كه چون شمع ها سوختند چراغ شهادت برافروختند به آنان كه مردان دين بوده اند قرار زمان و زمين بوده اند به آنان كه از كوه، بشكوه تر به آنان كه پيوسته، نستوه تر ز تكبير آن دم كه دم مى زدند سكوت زمان را به هم مى زدند به آنان كه از مهر فرزند خويش بريدند يكباره پيوند خويش بريدند تا وصل آسان شود نيستانه درد، درمان شود بريدند تا عاشقى گل كند سفر در مدار تغزل كند بريدند تا عشق جارى شود كه از عاشقى پاسدارى شود به آنان كه چون باده نوش آمدند چو خون سياوش به جوش آمدند... همانان كه روح روان داشتند سفرنامه آسمان داشتند همانان كه دلداده او شدند كبوتر كبوتر، پرستو شدند پرستو، پرستو، فراز آمدند و بى سر، سرافراز، باز آمدند... شب عاشقى را رقم مى زدند همانان كه بر «مين» قدم مى زدند از آنان كه تنها «پلاكى» به جاست كمى استخوان، مشت خاكى به جاست به آنان كه بر دوست، مهمان شدند و در ساحت عشق، «چمران» شدند... تو در نيمه شب هاى پر گفت وگو چه ديدى، چه خواندى، چه گفتى، بگو » دكتر صابر امامى - شاعر، نويسنده، منتقد و پژوهشگر- مى گويد: «شايد اگر من «ياران چه غريبانه» را به شكل نوحه همان موقع نشنيده بودم، شايد اگر صداى آهنگران پشت اين شعر نبود، اين شعر خاطره نمى شد. خاطره شدن اين شعر بيشتر مرهون صداى آهنگران است كه اين شعر را همراهى كرده است. با همين زمينه، مى توان نمونه هاى فوق العاده عالى تر و زيباترى را مثال آورد. در ادبيات كلاسيك ما فراوان داريم. گرچه مشكل است تفكيك صداى آهنگران از اين شعر اما به نظرم اگر آن صدا همراهى نمى كرد اين شعر اين قدر در ذهن و خاطره جمعى نمى نشست.» حميدرضا شكارسرى -شاعر و منتقد- مى گويد: «اكنون كه خاطره جنگ هنوز در اذهان ما باقى ست، خيلى از آثارى كه به تعادل ميان نيازهاى اجتماعى و ماندگارى ادبى نرسيده اند، در حافظه ما جا دارند. ما هنوز شعرهاى كاملاً شعارى آن زمان را توى حافظه داريم و زمزمه مى كنيم: «ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه» يا مثلاً «مى روم مادر كه اينك كربلا مى خواندم» اگرچه مى دانيم كه تاريخ مصرف دارند اگرچه مى دانيم مال يك مقطعى بوده اند و زمانشان گذشته است. «ياران چه غريبانه» به اين دليل زمزمه مى شود كه هنوز مى شود يادگارى هاى شهداى خرمشهر را بر در و ديوار اين شهر ديد. هنوز مى شود به شلمچه رفت و مناطق پاكسازى نشده از مين را ديد. اين تأثير ى است كه با خاطرات در ما زنده مى شود نه با متن اثر كه بايد از دهه ها، گذشته باشد و به گوش نسل نو رسيده باشد. شعر حبيب آبادى از بيت دوم به بعد، با حوادث پس از اشغال خرمشهر داراى گره خوردگى عجيبى است كه اين، انطباق آن با فرامتن هاى ديگر را مشكل مى كند. اتفاقاً خيلى از تصاويرى كه شاعر ديده است، نتوانسته به دليل قالب كلاسيك اثر در آن بيايد. من در «حماسه كلمات» خاطره سفرش به خرمشهر را نقل كرده ام و در آنجا وى مى گويد كه در يكى از خرابه ها ساعت شكسته اى را ديده كه روى يازده و پنج دقيقه متوقف مانده بود و حالت «V» را داشته به نشانه «پيروزى»؛ اما اين تصوير در اين كار نيامده همانطور كه برخى از تصاوير ديگر كه در آنجا ديده، به شعر منتقل نشده است.» بيگى حبيب آبادى مى گويد: «خوانندگان نسل جديد كه مايل به اجراى اين غزل هستند و اينجا و آنجا اظهار علاقه مى كنند مى توانند و آزادند كه اجراى تازه اى از آن داشته باشند و هيچ كس هم مانع كارشان نخواهد شد. به اعتقاد دوست شاعرم آقاى كاكايى غزلى كه نزديك به سه دهه در ذهن و ضمير مردم سارى و جارى است، كم كم به يك اثر ملى بدل شده است و بايد آن را آزاد اعلام كرد تا هر خواننده اى بتواند آن را اجرا كند.» عبدالجبار كاكايى مى گويد: «من نظر خيلى مساعدى به شعرهاى جنگ كه در زمان جنگ سروده شده اند دارم. به نظرم در رسيدن به هدفى كه دنبالش بودند، بسيار موفق عمل كردند. يكى از انتقاداتى كه مطرح است اين است كه مى گويند اگر اين شعرها خوب بودند چرا جهانى نشدند مانند شعرهاى جنگ ديگر كشورها مگر كل ادبيات و شعر ما جهانى شد تا ادبيات و شعر جنگ اش جهانى شود اين شعر دنبال اين هدف بود كه در زمان جنگ، بتواند اثرى آنى و تهييجى روى رزمندگان و مردم درگير در جنگ داشته باشد كه داشت. اين شعر در بستر فرهنگى ما شكل گرفت كه در چارچوب نمادهاى دينى و سنتى همچون عاشورا معنا مى شود. مفهوم عاشورا را نمى شود از چارچوب سنت و پيوستگى هايش با زبان خارج كرد و جهانى اش كرد. يك بخش آزادگى اش البته جهانى است اما بخش هاى معناگرايانه و معرفت شناسانه اش كاملاً در رويكرد يك عاشق امام حسين(ع) و حركت شيعى، قابل فهم و ارتباط و تأثيرپذيرى است. با اين اوصاف نمى توان يك شعر جنگ ۸ ساله را در ترجمه تبديل به اثرى ميان فرهنگى كرد؛ اين آثار در همين اقليم و خاك معناپذير و تأثيرگذارند. آنچه در ذهن من مانده اين است كه رزمندگان حتى در آخرين لحظات عمرشان، در لحظه شهادت هم اين شعرها را زير لب زمزمه مى كردند و اين يك موفقيت بزرگ در زندگى هر شاعرى مى تواند باشد.» «دلم شكسته است و زين جماعت كسى زحالم خبر ندارد به جز كه سوزد به جز كه سازد به خويش راهى دگر ندارد نشسته زخمى بر استخوانم كه برده هم تاب و هم توانم طبيب پير زمانه گويد كه كار مرهم اثر ندارد نه صحبت يار آشنايى نه قاصدى نه صداى پايى چه گويم از كوى خاطر خود كه بويى از رهگذر ندارد دگر هواى پريدن آرى پريده از خاطر خيالم پرنده ى من به بستر خون، تپيده و بال و پر ندارد بيا و محو كرانه ام شو بيا وشور ترانه ام شو بيا به محمل كه بى تو ديگر دلم هواى سفر ندارد حديث چشمت چه خواندنى شد زلطف اعراب ابروانت اشارتى كن كه عشق تاب فراق زير و زبر ندارد اسير دردم طبيب من شو غريب عشقم حبيب من شو دگر كنم بس حكايت دل كه عشق حرفى دگر ندارد»
* دو پرويز بيگى حبيب آبادى درباره شعر انقلاب مى گويد: «خب! شاعر در دوره اى متولد شده يعنى تولد شعرى يافته كه اين دوره، دوره دگرگونى بوده، دوره انقلاب بوده. بديهى است كه همه اين تغييراتى كه در سطوح مختلف جامعه به وجود آمده در ذهن و روان و انديشه شاعر تأثيرگذار بوده. حتى من يك بار به اين موضوع پرداختم كه اگر شعر انقلاب در روزهاى آغازين دچار شتابزدگى و شعار است دقيقاً عين واقعيت است و ارزشمند بودن اين كار را نشان مى دهد؛ چرا چون جامعه هم دچار دگرگونى و شتابزدگى بوده يعنى شعر تطبيق داشته با واقعيت هاى جامعه؛ بعد كه جامعه مى آيد شكل مى گيرد همه كارها يك روال منطقى به خود مى گيرد شعر هم مى آيد و به يك آرامش و يك منطق مشخص مى رسد. اگر شعر اول انقلاب شتابزده است شعارى است اين عين علمى بودنش است، چرا چون تطابق دارد با آنچه كه در اطرافش گذشته است؛ اگر شاعرانى هستندكه در شعر انقلاب فعال اند و تا مى آيند در اين عرصه ببالند، جنگ پيش مى آيد و در عرصه شعر جنگ، شعرهاى والايى خلق مى كنند اين ها كاملاً با واقعيات زمانه خودشان هماهنگ اند و با آن واقعيات حركت كرده اند؛ دچار خودسانسورى نشده اند و بخشى از هويت خودشان را حذف نكرده اند.» شعر حبيب آبادى هم در «تلاطم» همين ترديد ها، تناقض ها، همخوانى ها و وضعيت ها شكل گرفته است؛ شعرى كه قابل قياس با شعر پس از حمله مغول است از همان استعاره ها بهره مى گيرد كه اشارتى به زمانه داشته باشد و نداشته باشد؛ تا به آفاق و انفس گذرى داشته باشد و نداشته باشد. «طى طريق» مى كند به دست افشانى اوزان عروضى، خون گريه مى كند در «گفت و نگفت» مفاهيم، صحنه ها، لحظه ها. اگر دكتر امامى مى گويد كه مى توان چون «غريبانه» شعرهاى بسيارى از مثال آورد به درستى مى گويد. همتايان بسيارى دارد در شعر دوره مغول اما «انطباق» يك اثر با «زمانه» اش آن را ممتاز مى كند و عدم انطباق آن ديگرى، آن را به باد فراموشى مى سپارد. فاصله شعر «سلمان ساوجى» با شعر حافظ- در ظواهر و تسلط بر ابزارهاى شعر- مگر چقدر است كه يكى بر اوج مى نشيند و همنشين «كتاب خدا» در خانه هاى ما مى شود و ديگرى تنها در تذكره ها مى ماند چند شعر در تاريخ ادبيات ايران مى توان يافت كه از باب مثال، ظاهرى همچون «كجاييد اى شهيدان خدايى/ بلاجويان دشت كربلايى » داشته باشند ! بسيار بسيار! اما تنها يكى، همين يكى، از آن مولانا مى ماند و در ذهن ما حك مى شود. دليل اش هم روشن است چون به عنوان يك «متن» قابليت انطباق با «فرامتن» هاى گوناگون را دارد و مى توان تطابق داشته باشد با رويدادهاى مختلف در زمانه هاى متفاوت. زبان «حبيب آبادى» البته مستقل نيست، نيمه مستقل است، يعنى در ادبيات قابل شناسايى نيست، در كليت شعر قابل شناسايى است، همچون شعر فروغى بسطامى كه در ابيات يادآور زبان سعدى ست. اما در كليت غزل، مهر «فروغى» را برخوددارد. شعر «حبيب آبادى» البته گاه به كاربرد لغت هايى همچون سفرنامه و «گذرنامه» و كلاً واژه هاى امروزى رومى آورد كه تا حدودى فضاى شعر هايش را متفاوت مى كند اما همچنان «استقلال نسبى» را يادآور مى شود، اين بار نسبت به شعرهايى كه در عصر و دورانش - مخصوصاً در چارچوب شعر شاعران حوزه هنرى- شكل گرفته است. او شاعرى ست كه نرم سخن مى گويد. اهل «چكاچك كلمات» نيست. كلاً و ذاتاً اهل «غزل» است و «شيرينى» آثارش يادآور «شيرينى» همه گير شعرهاى «دوران بازگشت» است. او در چشم انداز واژگانى و نگاه سبكى و رويكرد زبانى، در اغلب آثارش شاعرى پيش از مشروطه است. ادامه «دوران بازگشت» است، البته نه در حضيض، بلكه در اوج اين دوره؛ اگر بخواهيم شعر او را با شعرى از شاعران بازگشتى پس از مشروطه مقايسه كنيم، تنها نامى كه به ذهن مى رسد «رهى» ست. «رهى معيرى» گرچه «شيرين» مى سرود و البته حلاوت شعرهايش نسبت به شعرهاى خلف اش- حبيب آبادى- بيشتر بود اما هرگز به «استقلال نسبى» نرسيد و شايد به همين دليل است كه پس از مرگش «سايه ى عمر »اش كوتاه و كوتاه تر شد. اما بيگى توانسته هم به زبان نيمه مستقل دست يابد، هم در يك كلان روايت، روايتگر زمانه اش باشد موفقيتى كه «رهى» از آن بى نصيب ماند. «سبوسبو «مى» فداى چشمت پياله از پى فداى چشمت. همه بخارا همه سمرقند تمامى «رى» فداى چشمت هزار ديوان هزار دفتر دومثنوى «نى» فداى چشمت دو تيسفون و دو تخت جمشيد امارت «كى» فداى چشمت به پاى بسته اگر جهان را اگر كنم طى فداى چشمت شكسته حالم مپرس از من چقدر تاكى فداى چشمت اگر من من جسارتى كرد ببخش بر وى فداى چشمت
* سه جنگ كه آغاز شد، بسيار از آن گفتند. «شعر انقلاب» هنوز كاملاً شكل نگرفته بود. ميان شعر انقلاب و شعر جنگ فاصله اى نبود و البته هر دو در پرده اى از ابهام و گاه پيرو عدم تشخيص و تشخص روشن بودند. بعضى شاعران، بلافاصله به سراغ زبان حماسى سبك خراسانى رفتند و شعر حماسى جنگ، اندك اندك شكل گرفت. برخى ديگر، غزل سياسى دهه پنجاه را «مدل» قرار دادند و شعر جنگ را بدل به «شعر مقاومت فلسطين» كردند. گروهى ديگر، به غزليات كلاسيك پناهنده شدند و با استفاده از استعاره هاى سبك عراقى،«مى» و «معشوق» را به «مفاهيم امروزى» ارجاع دادند. جوان ۲۶ ساله اى آن سال ها، كه خود اهل نظام بود، لحن حماسه را ارجح ندانست و به لحن غزل عراقى پناهنده شد. شايد يك «اتفاق» بود كه غزلى با تمام خصوصيات يك «غزل سبك بازگشتى» چنان با «زمانه »اش چفت شود كه به «نمادى از جنگ» بدل شود. ادبيات و هنر، هميشه منتظر چنين اتفاقاتى است! نمى توان به صرف شباهت هاى سبكى و كلامى، ناگهان اثرى هنرى از دل حادثه اى تاريخى جدا كرد و مهر بطلان بر آن زد و كار «نقد» را منصفانه شمرد. آنچه «اتفاق» افتاده بيرون از اراده هر منتقدى است. منتقدان بايد آن را تفسير و بازخوانى كنند، وگرنه همه مى دانيم كه اظهارنظر تولستوى درباره آثار شكسپير، تنها نقطه اى تاريك در كارنامه اوست و طعنه سعدى بر مولانا، موجب شرمسارى «كليات» وى! اين ها تازه بزرگانند كه خود ثبت در جريده عالم اند و البته از گزند «رد يك اثر مسجل يا آثار مسجل» در امان نمانده اند. حبيب آبادى پس از «غريبانه» به هر حال همان زبان را به «كج دارى» و «مريزى » پى گرفت و گاه هم، زبان نوتر معاصران خود را آزمود. «زنگ سوم بود اما زنگ آخر را زدند منحنى ها زنگ پرواز برادر را زدند زنگ سوم بود اما زنگ ها پايان نداشت زنگ آبى/ زنگ پرواز كبوتر را زدند زنگ سوم بود اما هيچكس باور نكرد زنگ هاى ناگهان داغ مكرر را زدند زنگ سوم بود اما زنگ پرطنين زنگ چارم/ زنگ پنجم/ زنگ پرپر را زدند مبحث مجهول بود و جبر و كوچى ناگهان منحنى ها زنگ پرواز برادر را زدند» بيگى مى گويد: «شعرهايم را آسيب شناسى نكرده ام دوستان بايد نظر بدهند. به باورمن، شعر در ايرانيان بالقوه است. بسيارى از ما، دغدغه هاى خود را به زبان شعر بيان مى كنيم در چنين حالتى، شعر اگر ضعيف هم باشد عيبى ندارد. نمى توان گفت كه «عوام زده» است. زمان آن را تشخيص مى دهد و حرف مطلوب، جاى خود را پيدا مى كند. اين مخصوص اين دوران هم نيست، در گذشته هم با اين موضوع روبه رو بوده ايم اما شعرى كه به نقطه عطفى رسيده باشد، مى ماند. سعى كرده ام با اطرافم صميمى باشم، البته نقش خانواده و زمينه سازى آنها هم بوده است. من آنچه در اطرافم مى گذرد، در شعر منعكس مى كنم شكست باشد يا پيروزى،فرقى نمى كند، بيان مسائل اجتماعى و درونيات خودم است.» چله چله مستم، از شما چه پنهان در خودم نشستم، از شما چه پنهان گفت وگوى بى «مى»، مايه اى ندارد توبه را شكستم، از شما چه پنهان هرچه بى بهانه است، هرچه جزترانه است مانده روى دستم، از شما چه پنهان جز ترانه هايم، عاشقانه هايم دل به كس نبستم، از شما چه پنهان ترس محتسب نيست، دردلم كه ديشب با خودش نشستم، از شما چه پنهان اين رديف نامم، حسن انتخابم كار داده دستم، از شما چه پنهان» و شاعر همچنان در مسير «غريبانه» گام مى زند. «رهى» سال هاى هشتاد، راهى كدام منزل است بايد به «سايه عمر»ش نگريست!
|