سه شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۰ محرم ۱۴۲۹
Tue, Jan 29, 2008
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
شهروند خوب
روزهاى نارنجى
از من بپرس
كاردستى
شهروند خوب
سهم ما
در كم كردن آلودگى هوا چقدر است
344364.jpg
]اشرف پورمند]

از روز اول هفته پيش اصلاً دوست نداشتم با خودروى شخصى به مدرسه بروم. شايد اگر روزهاى قبل بود، بدو مى رفتم روى صندلى جلويى كنار بابا جا خوش مى كردم و آهنگ مورد علاقه ام را مى گذاشتم ولى امروز نه! چون آن روز جايى خواندم كه آلودگى هواى تهران در وضعيت بحرانى قرار گرفته است و علت اصلى آن دود ماشين ها، كارخانه ها و ساير آلاينده ها است. بعضى روزها كه درصد آلودگى بالا باشد، مشكل سرفه، سوزش چشم و تنگى نفس براى سالمندان پيش مى آيد. روزانه به طور متوسط ۲۰ ميليون كيلو دى اكسيد كربن وارد هواى ايران مى شود و ابتلاى كودكان به بيمارى سرطان خون از عواقب زندگى در خيابان هاى پر ترافيك است. رسيديم مدرسه. از بابا خداحافظى كردم. زنگ تفريح با دوستان قضيه را در ميان گذاشتم. قرار شد با خانواده ها صحبت كنيم تا راضى شوند از سرويس مدرسه استفاده كنيم.
با دوستانم حساب كرديم و ديديم اين طورى حداقل ۱۵ تا ماشين تك سرنشين از خيابان كم مى شود و ما به اين ترتيب سهمى هرچند جزيى در كم كردن آلودگى هوا خواهيم داشت.
آسمان آبى و هواى پاك حق همه ما است. اما اگر قرار باشد همه با خودروهاى تك سرنشين در خيابان ها رفت و آمد داشته باشيم ناخواسته اين حق را از بين مى بريم. اما اگر هر كس سهمى هرچند جزئى و كم در كاهش آلودگى هوا داشته باشد، خودش، اعضاى خانواده اش و همه همشهريانش هواى بسيار تميز ترى تنفس خواهند كرد.
روزهاى نارنجى
تصويرى كه هرگز فراموش نمى كنم
344361.jpg
]ترى واندرمارك ‎/لادن خضرى]

روز ۱۸ ژوئن، مثل هميشه به ديدن مسابقه بيسبال برادرم رفتم. كورى آن موقع ۱۲ ساله بود و چند سالى بود كه بيسبال بازى مى كرد. وقتى ديدم براى ضربه بعدى خودش را گرم مى كند، تصميم گرفتم جلو بروم تا چند نكته را به او گوشزد كنم، ولى وقتى آنجا رسيدم، فقط گفتم: «دوستت دارم.»
او در عوض پرسيد: «يعنى مى خواى من يك ضربه جانانه بزنم »
لبخندى زدم و گفتم: «سعى خودت را بكن.»
همين طور كه به طرف ميدان قدم برمى داشت، هاله اى از اطمينان دور او را گرفته بود. ظاهراً اعتماد به نفس فراوان داشت و دقيقاً مى دانست مى خواهد چه بكند.
و راستش را بخواهيد، اولين ضربه اش يك ضربه جانانه بود!
خدا مى داند با چه غرورى دور زمين مى دويد و چشم هايش چه برقى مى زدند و صورتش چطور مى درخشيد. ولى يك چيز در من عجيب اثر گذاشت. موقعى كه به طرف من برگشت، به پهناى صورت مى خنديد. نگاهم كرد و گفت: «من هم دوستت دارم ترى.»
يادم نمى آيد كه تيمش برنده شد يا بازى را باخت. در آن روز مخصوص، برنده شدن تيم اصلاً اهميت نداشت.
رياضى با «لبخند» شيرين شد
344373.jpg
]آفاق ملكى]

هميشه با جدول ضرب مشكل داشتم. به هفت كه مى رسيدم سلول هاى خاكسترى مغزم به خواب زمستانى فرو مى رفتند و كارم زار مى شد. سخت ترين لحظات زندگى ام اوقاتى بود كه ناچار مى شدم، جدول ضرب را از بر براى پدرم بگويم. آن وقت بود كه گوش هايم از شدت ناراحتى زرشكى مى شد و دلم پيچ مى زد. اما پدر كارى به اين حرف ها نداشت و با ابروهاى درهم گره شده مى پرسيد: «هفت، هفت تا !» و من كه در آن لحظه آرزو مى كردم اى كاش جدول ضرب هفت به بعد از برنامه زندگى انسان ها حذف شود. مى گفتم: «۳۶ تا» و با جواب من عصبانيت پدر شدت مى گرفت و محكم روى ميز مى كوبيد و تكرار مى كرد: «هفت، هفت تا !» و من وحشت زده جواب مى دادم: «۶۳ تا» و از عكس العمل پدر مى فهميدم كه باز هم خيط شده ام.
آن شب هم مثل شب هاى ديگر بايد جدول ضرب تمرين مى كردم. آن شب فقط يك فرق با شب هاى ديگر داشت و آن هم اين بود كه صبح روز بعد، امتحان رياضى داشتم. اصولاً در چنين شب هايى اخم هاى پدر تا زانوهايش آويزان مى شد و من از ديدن قيافه اش مثل بيد مى لرزيدم و توى دلم جدول ضرب را لعنت مى كردم كه خوشبختى مرا اين چنين نابود كرده و تمام فكر و ذكر پدر را به خود مشغول كرده است. از همه بدتر اين كه به خاطر ياد نگرفتن جدول ضرب، همه اعضاى خانواده مرا به چشم يك انسان خنگ نگاه مى كردند در حالى كه من استعدادهاى زيادى داشتم كه البته سر امتحان رياضى هيچ كدامشان به دردم نمى خورد.
مثلاً به هيچ وجه از سوسك نمى ترسيدم و مثل مادر از ديدن سوسك جيغ نمى زدم در ضمن مى توانستم با آدامس، يك بادكنك بزرگ درست كنم و در مسابقه بادكنك آدامسى سركلاس اول شوم. تازه مى توانستم در مواقع ضرورى چنان خودم را به خواب بزنم كه پدر با تمام تيزهوشى اش براى درس خواندن صدايم نكند. اما چه فايده، هيچ كدام از اين كارها موقع حفظ جدول ضرب به كارم نمى آمد.
آن شب كه پدر با مغز نسبتاً پوك من كلنجار مى رفت تا جدول ضرب را حفظ كنم، ناگهان نگاهم به پنجره افتاد. با وجود اين كه مى دانستم پدر خيلى عصبانى است اما نتوانستم جلوى هيجان خودم را بگيرم و فرياد زدم: «آخ جون داره برف مى آد.» و با اين جمله من، صداى پدر به آسمان بلند شد كه: «واى از دست تو، حواست به كتابه يا بيرون »
سرم را پائين انداختم و گفتم: «حواسم به درسه» كاملاً معلوم بود كه يك دروغ شاخدار گفته ام چون حواسم به همه جا بود غير از درس!
آن شب همچنان مات و مبهوت كتاب رياضى را نگاه مى كردم. آن هم طورى كه انگار اولين بار است اين مطالب را مى بينم. پدر از ديدن قيافه بهت زده من چنان عصبانى شده بود كه زبانش بند آمده بود و حرفى براى گفتن نداشت و من در اين هير و ويرى به اين فكر مى كردم كه فردا بعد از امتحان چه آدم برفى نازى خواهم ساخت.
خلاصه آن شب تا صبح خواب جدول ضرب ديدم و يك عدد هفت بزرگ كه با بچه هايش دنبالم مى كند و مى خواهد مرا قورت بدهد. آن قدر از دست آنها فرار كردم كه وقتى بيدار شدم تمام تنم عرق كرده بود احساس خستگى مى كردم، اما وقتى چشمم را باز كردم و نگاهم به پنجره افتاد، غصه هايم را فراموش كردم. برف مثل يك عروس، دامن سفيدش را در حياط خانه پهن كرده بود و همه جا را پوشانده بود.
انگيزه ام براى ساختن آدم برفى خيلى بيشتر شده بود و امتحان را پاك فراموش كرده بودم. وقتى نگاهم به مادر افتاد، يادم رفت كه به او سلام و صبح بخير بگويم و بى مقدمه پرسيدم: «هويج داريم » مادر كه تصور مى كرد من از غصه امتحان رياضى عقلم را از دست داده ام فورى به طرفم آمد و دستش را روى پيشانى ام گذاشت تا ببيند من تب دارم يا نه ! اما وقتى ديد تب ندارم، با تعجب پرسيد: «هويج براى چى » گفتم: «دماغ آدم برفى» مادر كه تازه فكر مرا خوانده بود با عصبانيت نگاهم كرد و گفت: «هفت نه تا » و من كه تازه ياد بدبختى ام افتاده بودم، با نااميدى گفتم: «۶۳ تا!» منتظر بودم كه مادر سرم داد بزند كه ناگهان ديدم گل از گل اش شكفت و با خوشحالى گفت: «آفرين عزيز دلم» نزديك بود از تعجب شاخ درآورم. باورم نمى شد. بالاخره يك بار در طول تحصيلم جدول ضرب را درست جواب داده بودم. مادر با شادمانى اين موفقيت بزرگ را به پدر اطلاع داد و پدر كه تازه دست و صورتش را شسته بود، لبخند زد. صبح آن روز براى خانواده ما تبديل شد به يك صبح دل انگيز و همگى با شادى جشن گرفتيم و بعد از مدت ها صبحانه را با اعصاب راحت خورديم. دلم براى پدر و مادرم سوخت كه فرزندى مثل من دارند. فكر كردم شايد اگر كمى بيشتر تلاش كنم و بازيگوشى را كنار بگذارم، مى توانم لحظات شادى برايشان فراهم كنم و كابوس جدول ضرب را از زندگى آنها و خودم خارج كنم.
تصميمم را گرفته بودم. براى رفتن به مدرسه حاضر شدم. پدر و مادر خيلى سر به سرم نمى گذاشتند تا «هفت، نه تا» از ذهنم نپرد! من هم با اعتماد به نفس كامل آنها را بوسيدم و قول دادم با نمره ۲۰ برگردم. البته مى دانستم كه چرت و پرت مى گويم اما هيجانات كاذب به من رو آورده بود و مرا از خود بى خود كرده بود. وقتى از در بيرون رفتم، سرماى خوشايندى توى صورتم خورد و انگيزه ساختن آدم برفى را در ذهنم قوى تر كرد.
هنوز از در خانه دور نشده بودم كه يكى از همكلاسى هايم با خوشحالى به طرفم آمد و گفت: «بى خود زحمت نكش، مدرسه تعطيله». از شنيدن اين حرف لبخند دلنشينى بر لبم نقش بست و با سرعت به سمت خانه دويدم و داد زدم: «مادر، مادر! هويج داريم » مادر كه براى دومين بار از اين سؤال من متعجب شده بود جلوى در آمد و گفت: «باز كه خل شدى!»
اما من در سلامتى كامل به سر مى بردم و حالم از آن بهتر نمى شد. تصميم داشتم يك آدم برفى بسازم به نشانه تصميم خوبى كه گرفته بودم و تا آدم برفى آب شود، جدول ضرب را حفظ كنم تا دوباره لبخند پدر و مادرم را ببينم.
آن روز هنگام ساختن آدم برفى به خودم و به آدم برفى تپلم قول دادم جدول ضرب را كامل ياد بگيرم و براى يك بار هم كه شده، از درس رياضى نمره ۲۰ بگيرم. راستش هنوز آدم برفى آب نشده بود كه همه جدول ضرب را فوت آب شدم و از آن مهمتر، از رياضى خوشم آمد. نمى دانم چه چيزى موجب شد اين درس كه تا آن وقت براى من بدترين درس دنيا بود به درس شيرينى تبديل شود، لبخند آن روز صبح مادر، شادى پدر يا آدم برفى فكر مى كنم معجزه لبخند بود.
امروز كه سال ها از آن روز مى گذرد، باز هم فصل امتحان بچه هاست و باز هم هوا برفى است. فردا بچه ها امتحان رياضى دارند و من باز هم هيجان زده ام. چون باز هم بايد سر جلسه امتحان حاضر شوم البته نه به عنوان يك دانش آموز تنبل بلكه به عنوان يك معلم رياضى كه با معجزه لبخند آشناست!
از من بپرس
نهنگ هايى كه
در چشم هاى ما زندگى مى كنند!
344346.jpg
] پدرام شهپرى]

چشم هاى ما چطور هميشه تميزند
نيازى نيست شما مراقبت دائمى از چشم هايتان داشته باشيد، بدن شما اين كار را انجام مى دهد. چشم ها يك سرويس خودكار برف پاك كن به نام گريه دارند، خوشبختانه لازم نيست براى گريه كردن حتماً غمگين باشيد. وقتى كه بيمار هستيد يا سرفه مى كنيد يا موقعى كه چيزى در چشمتان مى رود و حتى با خنديدن، اشك توليد مى شود. وقتى كه پلك مى زنيد اشك در كره چشمتان پخش مى شود. هر بار پلك زدن ۰‎/۳ يا ۰‎/۴ ثانيه طول مى كشد. به عبارت ديگر نيم ساعت در روز يا پنج سال در كل زندگى شما!هر اشك بى مصرف در مجرايى از گوشه هاى چشم به داخل بينى رفته و خشك مى شود. هر روز صبح اين اشك هاى خشك شده را پاك كنيد اينها پر از گرد و غبار هستند.هر يك از چشم ها با حدود ۲۰۰ مژه حفاظت مى شود. هر مژه سه تا پنج ماه دوام دارد كه بعد از اين مدت مى افتد و يكى ديگر به جايش رشد مى كند.در ريشه هر مژه موجودات ريزى زندگى مى كنند كه هشت پا دارند و شبيه نهنگ هستند. نترسيد آنها هيچ آسيبى به شما نمى رسانند اين موجودات ميكروب هاى مضر را مى خورند و محيط چشم را پاكيزه مى كنند.
حرف حساب
344298.jpg
خيلى چيزها ترس دارد ندارد
344406.jpg
]غزاله مرعشى]

تا به حال شده كه بترسيد حتماً جوابتان مثبت است چون همه انسان ها گهگاه دچار حس ترس مى شوند. آيا صداى رعد و برق موجب مى شود قلبتان تندتر بزند يا وقتى معلم صدايتان مى كند كه به پاى تخته برويد و درس جواب بدهيد، دهانتان خشك مى شود و كف دستتان عرق مى كند
حتماً در اين موقعيت ها دچار دلشوره و اضطراب مى شويد و منتظريد كه اتفاق بدى برايتان بيفتد. همه انسان ها، هرچقدر هم كه سنشان زياد باشد يا شجاع باشند، در زندگيشان ترس ها و نگرانى هايى دارند. ترس هميشه هم بد نيست. مثلاً اگر ترس از گرفتن نمره بد نبود خيلى از دانش آموزان اصلاً درس نمى خواندند. خيلى ها هم بدشان نمى آيد كمى بترسند براى همين فيلم هاى ترسناك مى بينند يا به سراغ ورزش ها و تفريحات پر خطر مى روند.
تا به حال فكر كرده ايد چرا وقتى مى ترسيد قلبتان تندتر مى زند يا نفس نفس مى زنيد واكنش بدن به احساس ترس از فرمول «مبارزه يا فرار» پيروى مى كند.
فرض كنيد ۱۰۰ هزار سال پيش است و شما يك انسان غارنشين هستيد، ناگهان با يك ببرگرسنه رو به رو مى شويد. حسابى مى ترسيد. دو راه پيش رويتان داريد:
۱- با تمام سرعت پا به فرار بگذاريد.
۲- نيزه تان را برداريد و با ببر بجنگيد
وقتى انسان ها با مسئله اى كه آنها را دچار ترس و اضطراب مى كند رو به رو مى شوند در اكثر مواقع به يكى از اين دو روش عمل مى كنند. يا سعى مى كنند از مشكل فرار كنند و با آن روبه رو نشوند يا با آن مبارزه مى كنند حتى زمانى كه مى دانند ممكن است موفق نشوند.
زمانى كه انسان ها مى ترسند، بدنشان به صورت خودكار خود را براى نشان دادن يك عكس العمل سريع- كه مى تواند مبارزه يا فرار باشد- آماده مى كند. ضربان قلب تندتر مى شود تا خون بيشترى به ماهيچه ها و مغز برسد. سرعت نفس كشيدن زياد مى شود تا اكسيژن كافى به همه جاى بدن برسد. مردمك چشم ها گشادتر مى شوند تا بينايى بهتر شود و تمام ذهن فرد روى آن مشكل متمركز مى شود.
* اضطراب چيست
معمولاً بدن زمانى از فرمول مبارزه يا فرار پيروى مى كند كه چيزى براى ترسيدن وجود داشته باشد. اما اگر واقعاً چيز نگران كننده و وحشتناكى در كار نباشد و فرد علائم ترس را داشته باشد، حتماً دچار اضطراب شده است. افراد مضطرب حتى بدون علت خاصى دچار ترس مى شوند. به سختى نفس كشيدن، دل درد، سرگيجه و احساس اين كه اتفاق بدى قرار است بيفتد، همگى از نشانه هاى اضطراب است. اضطراب حتى مى تواند روى درس خواندن دانش آموزان اثر منفى داشته باشد يا موجب شود شب ها خوب نخوابند. البته اين طبيعى است كه بعضى وقت ها دچار اضطراب شويد ولى اگر در بيشتر مواقع احساس دلشوره بى مورد داريد، فرد مضطربى هستيد.
يك نوع ديگر از ترس هاى غير عادى هم زمانى است كه فردى از چيزى خاص به طور عجيب و بيش از حد مى ترسد.
مثلاً از ارتفاع يا تاريكى. به اين جور ترس ها «فوبيا» گفته مى شود.
* چرا بعضى ها هميشه مضطربند
عوامل زيادى مى تواند موجب به وجود آمدن اضطراب در افراد شود. مثلاً بعد از يك اتفاق وحشتناك مثل تصادف اتومبيل، ممكن است فرد دچار اين حالت شود. بعضى بيمارى هاى خاص يا حتى وراثت مى تواند موجب به وجود آمدن اضطراب و نگرانى بى مورد و هميشگى شود.
به هر حال اضطراب، به هر علتى هم كه به وجود آمده باشد، به راحتى قابل درمان است. اگر احساس مى كنيد اضطراب و نگرانى هايتان آن قدر زياد است كه اثرات منفى روى درس خواندن و ساير فعاليت هاى روزانه تان دارد، حتماً با پدر و مادرتان صحبت كنيد تا به كمك هم راه حلى براى اين مشكل پيدا كنيد. صحبت كردن درباره احساساتتان با ديگران، انجام فعاليت هاى گروهى و ورزش كردن مى تواند تأثير بسزايى در كاهش اضطراب داشته باشد.
كاردستى
آكواريوم مقوايى
344370.jpg
ابزار لازم:مقواى ضخيم، مقواى نازك، كاغذ رنگى ، نخ براق، پرگار، چسب ماتيكى، چسب مايع، چسب نوارى شفاف، تعدادى مهره، تعدادى چشم پلاستيكى(مى توانيد از دو كاغذ سفيد و مشكى يا رنگى چشم درست كنيد) ، چسب نوارى كاغذى، مداد، خودكار بدون جوهر، قيچى.
*يك تكه مقواى ضخيم بزرگ را از وسط تا بزنيد . با استفاده از پرگار، دايره اى رسم كنيد كه محيط آن تا فاصله ۵ ميلى مترى لبه هاى مقوا امتداد يابد و دايره را ببريد.
مقواى دايره اى را باز كنيد و يك مربع روى آن بكشيد. مربع را ببريد تا مثل يك پنجره درميان دايره در بيايد. يك تكه كاغذ رنگى را از پشت به مقوا بچسبانيد و اندازه آن را ميزان كنيد.سه تكه از مقواى نازك رنگى را از وسط تا بزنيد و طرح ماهى را روى آن بكشيد (از هر ماهى يك جفت بكشيد)
دو تكه نخ براق را از داخل روى پنجره قرار دهيد. يك سر آن را با چسب نوارى كاغذى ثابت كنيد.تعدادى مهره از سر ديگر نخ ها وارد كنيد. سپس يك جفت ماهى يكى از روى نخ و ديگرى از پشت نخ با دست بگيريد و باچسب آنها را بچسبانيد طورى كه نخ بين آنها قرار گيرد. دوباره مهره ديگرى به همان نخ ها اضافه كنيد و بالاى نخ را هم با نوار چسب كاغذى روى مقوا ثابت كنيد. روى ماهى ها چشم پلاستيكى بچسبانيد. براى درست كردن چشم از كاغذ سفيد و رنگى ، كافى است يك دايره بزرگ تر به اندازه چشم مورد نظر ببريد. بعد دايره كوچك ترى از كاغذ مشكى يا هر رنگ ديگرى كه دوست داريد ببريد و به دايره سفيد بچسبانيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |