|
بررسى نسبت عقلانيت هاى دينى وتوسعه علمى
اجاق كور اجاق روشن
|
|
|
] حجت الاسلام دكترعبدالحسين خسروپناه [
يكى از بحث هاى جدى روزگار ما، بحث از ضرورت توليد وتوسعه علمى در كشور ايران است شوراى عالى انقلاب فرهنگى هم تلاش مى كند تا در اين زمينه به نقشه جامع علمى كشور دست يابد ولى به نظر نگارنده قبل از تدوين نقشه جامع علمى كشور بايد مهمترين عوامل وموانع توليد علم در جهان اسلام را كشف كرد تا با به كارگيرى عوامل رشد دهنده و رفع موانع به توليد علم دست يافت. بنده عامل ومانع اصلى توليد علم در كشور را مدل عقلانيت حاكم بركشور مى دانم و اين مطلب را با روش تاريخى به دست آورده ام. توضيح مطلب اينكه مدل هاى مختلف عقلانيت در جهان اسلام به وجود آمده ومنشأ تحولات مثبت ومنفى شده است. مهمترين مدل هاى عقلانيت حاكم در جهان اسلام به لحاظ تاريخى عبارتند از عقلانيت حديثى، عقلانيت اعتزالى، عقلانيت نقل گرايانه، عقلانيت اشعرى، عقلانيت سينوى و مشايى، عقلانيت صوفيانه، عقلانيت اشراقى و عقلانيت صدرايى؛ اين مدل هاى عقلانيت، كاركردهاى گوناگونى در تاريخ اسلام داشته اند. عقلانيت سينوى و عقلانيت نقل گرايانه هم ازكاركرد طبيعت شناختى ومطالعه جزءنگرانه برخوردار بوده وهم توان دفاع از الهيات و مباحث كلامى را داشته است، ولى شش مدل ديگر يا فاقد هر دو كاركرد ويا ناتوان در يكى از دو كاركرد طبيعت شناسى و عقلانى سازى الهيات بوده اند. عقلانيت حديثى و عقلانيت اشعرى به لحاظ رويكرد جبرگرايانه و عقلانيت صوفيانه و عقلانيت اشراقى و عقلانيت صدرايى به لحاظ رويكرد كل نگرانه نسبت به علوم جزييه بى مهرى مى ورزند وحتى ملاصدرا به ابن سينا خرده مى گيرد كه چرا وقت خود را صرف آزمايش ادرار مى كند و آن را اتلاف وقت مى شمارد. البته امتيازى در مدل عقلانيت اشراقى وصدرايى است كه به سمت دفاع عقلانى از آموزه هاى دينى رفته و آن هدف مهم را دغدغه اصلى خود مى دانند آنچنانكه حكمت وعقلانيت صدرايى قابليت آن را دارد كه با توسعه آن توسط علامه طباطبايى و شاگردانش در برابر شبهات ماركسيست ها و روشنفكران دينى معاصر مى ايستد و آنها را با عقلانيت خود پاسخ مى دهد و حتى عقلانيت صدرايى را در دفاع از آموزه هاى فقهى نيز به كار مى گيرد و از اين جهت حكمت صدرايى علاوه بر عقايد به فقه واخلاق هم مدد مى رساند كتاب نظام حقوق زن دراسلام استاد مطهرى و زن درآينه جلال وجمال استاد جوادى و نيز ساير كتابهاى ايشان و استاد مصباح و استاد سبحانى در باب حقوق بشر و حقوق زن و حقوق جزاء وغيره شاهد بر اين مدعاست. عقلانيت اعتزالى در قبل از عصرترجمه فلسفه با بعد از عصرترجمه متفاوت است؛ عقلانيت اعتزالى قبل از دوران ترجمه، عقلانيت تمثيلى و بعد از ترجمه عقلانيت تمثيلى وقياسى را مى پذيرد و در هر دو دوره، رويكرد جزءنگرانه به عالم طبيعت را پى مى گيرد ولى به دليل روش شناسى ظنى در اثبات الهيات ناتوان است در مقابل هيچ يك از دو كاركرد طبيعت شناسى و الهيات عقلى از عقلانيت صوفيانه بر نمى خيزد. به نظر نگارنده تنها عقلانيت سينوى و عقلانيت نقل گرايانه به گونه اى روش شناسى خود را تبيين و تدوين كرده اند كه جزء و كل هستى اهميت مى يابد البته ميان اين دو مدل عقلانيت هم تفاوت هايى وجود دارد؛ عقلانيت نقل گرايانه، مدلى از عقلانيت است كه براى نخستين بار توسط شيخ مفيد ارائه گرديد، ولى نسل بعدى يعنى سيد مرتضى و شيخ طوسى تنها آن را در عرصه عقايد وفقه و اخلاق به كار گرفتند و متأسفانه همانند جابر بن حيان وابن هيثم به عرصه علوم جزييه وارد نشدند ولى عقلانيت سينوى، خود را در هر دو كاركرد پيشگفته، نمايان ساخت. حال كه مدل هاى گوناگون عقلانيت در تاريخ اسلام به اختصار بيان شد، روشن مى شود كه چرا علوم پايه ودقيقه در غرب جديد ومعاصر رشد مى كند، ولى در جهان اسلام به افول مى گرايد؛ زيرا در دوره اخير عقلانيت سينوى، سير نزولى وعقلانيت صوفيانه، سير صعودى در جهان اسلام پيدا مى كند ولى اين فرايند در غرب سير معكوسى داشته است. پس با رشد و حاكميت فرقه هاى صوفيانه در جهان اسلام، عقلانيت كل نگرانه غير استدلالى پيش مى رود و نه تنها به حقايق مادى وجزيى وقعى نمى نهد وآن را نازل ترين مرتبه هستى مى يابد، بلكه حتى عقلانيت شخص محورانه او نمى تواند به دفاع قابل انتقال نسبت به آموزه هاى دينى بپردازد. متأسفانه با طرح شبهات غزالى به فلسفه سينوى در كتاب تهافت الفلاسفه و اصالت دادن به عرفان وتصوف، فلسفه سينوى على رغم دو كاركردش به حاشيه رفت هرچند شيخ اشراق ومير داماد وملاصدرا با ارائه فلسفه ومدل عقلانى خود توانستند با تركيب عرفان وفلسفه و دل وعقل تنها يكى از كاركردهاى فلسفه سينوى يعنى دفاع از الهيات اسلامى را احيا كنند. به همين جهت بنده معتقدم كه عقلانيت تصوف از مهمترين عوامل ركود علوم تجربى در جهان اسلام بوده است اين آسيب به صورت كلاسيك جدى توسط غزالى وارد شد. خوانندگان عزيز كافى است به مطالعه تاريخ فلسفه غرب بپردازند؛ دقيقا ً تحقق همين ماجرا را اما به صورت معكوس در غرب مشاهده مى كنند. در غرب قرون وسطايى، فلسفه افلاطونى ونوافلاطونى حاكميت مى يابد وچنين فلسفه اى با رويكرد و عقلانيت اشراقى به تبيين هستى مى پردازد. اين نوع از عقلانيت گرچه مانند عقلانيت دوره هلنيزم ومكاتب كلبيون نيست و به همين جهت در معقول سازى آموزه هاى مسيحيت تا حدودى با توفيق جامعه شناختى - نه منطقى- همراه مى شود ولى اين مدل عقلانيت اجازه ورود به مطالعه جهان بى ارزش ماده را نمى دهد، زيرا رويكرد كل نگرانه بى تفاوتى به جزييات هستى دارد اما وقتى در قرن دوازدهم وسيزدهم ميلادى، فلسفه سينوى به غرب پا مى گذارد، تازه غربيان از طريق فلسفه ابن سينا با ارسطو آشنا مى شوند و زمينه رشد علوم جزييه ظهور مى يابد. عقلانيت ارسطو و بوعلى اين ويژگى را دارد كه نه تنها كاركرد دفاعى از آموزه هاى دينى را دارد، بلكه با بها دادن به استقرا ودفاع عقلانى و معرفت شناختى از آن وتبديل استقراى ناقص به تجربه بحث علوم تجربى را هم باز مى كند البته توماس آكويناس به جهت ارائه تفسير افلاطونى از ارسطو و ابن سينا، چندان وارد علوم جزييه نمى شود تا اينكه به طور اساسى حاكميت فلسفه افلاطون ونوافلاطونيان رخت برمى بندد. و از سوى ديگر، ولى چون غرب با شكاكيت اُكامى روبه رو مى شود، به مرور زمان، در دوره جديد به عقلانيت مدرنيته دست مى يابد و جهان مدرن را به وجود مى آورد. اين عقلانيت مدرن نه تنها كاركرد دفاعى از دين والهيات ندارد، بلكه با آموزه هاى دين هم در تعارض است ومسايل جديد براى الهيات به وجود مى آورد. پس حاكميت عقلانيت صوفيانه باعث عقب افتادگى علمى جهان اسلام وجهان غرب شده است. جالب اينجاست كه دكتر نصر كه از مدافعان عقلانيت صوفيانه است و با بهره گيرى از مبانى حكمت خالده و سنت گرايى در معقول سازى چنين عقلانيتى تلاش مى كند، بر اين باور است كه فلسفه دكارت كه متأثر از فلسفه ارسطو است باعث رشد علمى در جهان غرب شد ولى حكمت صدرايى اين توفيق را نيافت والبته به زعم او بايد سپاسگزار ملاصدرا هم بود كه فلسفه اش به مدرنيته نينجاميد، غافل از اينكه آنچه منشأ مدرنيته شد، عقلانيت مدرنيته بود نه عقلانيت ارسطويى وسينوى كه اگر اين عقلانيت رشد مى كرد، بى شك آسيب هاى دين پژوهى وپيامدهاى منفى مدرنيته به وجود نمى آمد. البته بايد به اين نكته هم اشاره كنم كه مسيحيت غرب وآموزه هاى آن به جهت تعارض هاى شديد با عقلانيت منطقى، اجازه رشد عقلانيت ارسطويى وسينوى را هم نمى داد. آن مقطعى هم كه اين عقلانيت وارد شد با تفسير افلاطونى پذيرفته شد ولى به مرور زمان متفكران اروپايى متوجه تعارض هاى شديد ميان عقلانيت سينوى و مسيحيت شدند و براى توجيه مسيحيت با طرح الهيات ليبرال وتجربه گرا به عقلانيت مدرنيته رو آوردند. حال متوجه مى شويد كه چرا سياستمداران غربى تلاش مى كنند تا در ايرانِ رو به توسعه، جريانهاى عرفانهاى سكولار و فرقه هاى صوفيانه رشد كند وچرا شخصيتهايى مانند نصر دوباره جان تازه مى گيرند. به نظر بنده جريان نصر وجريان سروش دو لبه يك قيچى هستند كه نتيجه هر دو مدل عقلانيت، پلوراليسم دينى و جلوگيرى از توسعه علمى با رويكرد عقلانيت اسلامى است. بنابراين بر مسوؤلان فرهنگى وامنيتى نظام لازم است كه به اين تذكار مهم كه حاصل سالها مطالعه و پژوهش نگارنده است، توجه داشته باشند وبا وجود لزوم آزادى مطابق با قانون اساسى براى جريانهاى مختلف، اجازه حاكميت عقلانيت تصوف توسط فرقه هاى صوفيه و عقلانيت مدرنيته توسط روشنفكرى سكولار را دركشور ندهند كه در اين صورت، با تكرار فاجعه افول علم در قرون وسطى مسيحيت و قرن ششم به بعد در جهان اسلام مواجه خواهيم شد. البته در پايان بايد جلوى يك نتيجه گيرى قهرى از بحثم را بگيرم وخوانندگان عزيز گمان نبرند كه نگارنده بر عقلانيت سينوى واحياى مطلق آن تأكيد دارد. نه اين نوشتار چنين مدعايى را در سر نمى پروراند و تنها در اينجا خواسته است تا هشت مدل عقلانيت در جهان اسلام را در باب توليد علوم جزييه مقايسه كند. آسيب هاى ديگرى هم در عقلانيت سينوى وجود دارد كه با مطالعه قانون بوعلى و برخى آثار ديگر وى به دست مى آيد كه در مقام بيان آن نيستيم ولى همين آسيب هاى عقلانيت سينوى در كنار آموزه هاى غيرعقلانى مسيحيت سبب شد كه عقلانيت مدرن وپيامدهاى منفى آن تحقق يابد. بنده معتقد به عقلانيت اسلامى برگرفته از قرآن وسنت اهل بيت هستم كه مديريت تفكر خاصى را به ارمغان مى آورد و حاصل آن حكمت است كه هم بدون تأويل گرايى در دفاع از الهيات توانمند است وهم به علوم جزييه توجه مى كند و هم پيامدهاى عقلانيت مدرنيته را ندارد و با توجه به تاريخ اهل بيت هم مى تواند در برابر جريان هاى مختلف مقاومت كند. در پايان به اين نكته هم اشاره كنم كه هدف نگارنده در اين وجيزه بيان تفصيلى ومؤلفه هاى مدل هاى هشت گانه عقلانيت در جهان اسلام نبود كه بحث بسيار مستوفايى نياز دارد و براى رسيدن به عقلانيت اسلامى بايد به تدوين پنج فلسفه مضاف يعنى فلسفه معرفت، فلسفه فهم، فلسفه انسان، فلسفه دين و فلسفه جامعه پرداخت به هرحال نگارنده تنها مى خواست تذكارى به نويسندگان نقشه جامع علمى و توسعه كشور بدهد تا آشكار گردد كه بدون تدوين عقلانيت اسلامى و بدون آسيب شناسى مدل هاى ديگر عقلانيت نمى توانند به توسعه علمى آگاهانه دست يابند؛ حال اين كه وقعى به اين نظر گذارده مى شود يا على الاصول به حاشيه رانده مى شود، مطلبى است كه آيندگان بايد قضاوت كنند.
|