چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۱ محرم ۱۴۲۹
Wed, Jan 30, 2008
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
نماز
دانشگاه
ماجرا
چشم انداز
يار دبستانى هاى نسل چهارم در گفت و گو با جمشيد جم
سفر به دشت هاى گمشده
چشم انداز
بالاخره خاطرخواه پيدا خواهيد كرد
344667.jpg
] لئو بوسكاليا‎/ تهمينه مهربانى[

من اين داستان را بارها تعريف كرده ام، ولى چون خيلى دوستش دارم، باز هم تعريف مى كنم. يك روز يكى از دانشجويانم گفت: «من مى دونم چرا هميشه غمگين و نا اميد هستم، به خاطر اين كه دلم مى خواهد همه منو دوست داشته باشند و اين توى زندگى آدم ها، غير ممكنه. شايد من خوشمزه ترين و درشت ترين هلوى دنيا باشم، ولى واقعيت اينه كه خيلى ها به هلو حساسيت دارند، اون قدر زياد كه ترجيح مى دن من شلغم باشم و هلونباشم.»
بدبختى ما موقعى تماشايى مى شود كه شلغم هستيم، ولى مى خواهيم به هر ضرب و زورى كه هست هلو بشويم. چه سالاد ميوه شلم شورباى افتضاحى! بهتر نيست به آدم ها بگوييم: «متأسفم! اگر امكانش بود، دوست داشتم براى شما هلو باشم، ولى من يك شلغم هستم و كاريش هم نمى تونم بكنم.»
مى دانيد موضوع چيست صبر نداريد! اگر به اندازه كافى صبر كنيد، بالاخره يك كسى پيدا مى شود كه ديوانه شلغم باشد، آن وقت مى توانيد تمام عمرتان را شلغم باشيد و مجبور نيستيد مثل يك هلو زندگى كنيد و بيهوده انرژى خود را براى هلو بودن از دست بدهيد.
يار دبستانى هاى نسل چهارم در گفت و گو با جمشيد جم
مى خواستم فرياد بزنم
من «ياردبستانى» را خوانده ام!
اگر بگوييم كه شعر و آهنگ «يار دبستانى من، با من و همراه منى...» به يك سرود ملى دانشجويان تبديل شده اغراق نكرده ايم. اين آهنگ ۲۸ سال پيش و ۲ ماه پس از پيروزى انقلاب اسلامى به اجرا درآمد. در آن زمان جوانان صاحب ذوق فرهنگى و صد البته انقلابى دور هم جمع شده بودند و براى آينده موسيقى و آهنگ بعد از انقلاب تبادل نظر مى كردند. يكى از جوانان فعال آن موقع كه از زمان شكل گيرى انقلاب شاخه فرهنگى و شعر و شعارهاى انقلابى را بر عهده داشتند «جمشيد جم» بود. او و اين گروه از جوانان از راهپيمايى ها فيلم و عكس تهيه مى كردند و آهنگ هاى انقلابى مى سرودند. اولين سرود انقلابى فقط چند دقيقه پس از حضور تاريخى امام خمينى(ره) در فرودگاه مهرآباد خوانده شد. «خمينى اى امام، خمينى اى امام» يك سرود انقلابى بود كه خيلى ها را غافلگير كرد. جمشيد جم يكى از خواننده هاى آن سرود به ياد ماندنى بود اما يار دبستانى را مى توانيم نقطه عطف موسيقى پس از انقلاب بدانيم. اولين آلبوم موسيقى پس از انقلاب «يار دبستانى» و با صداى جمشيد جم است. در آن روزها بسيارى تلاش كردند كه تحجر را وارد تمام زمينه ها كنند اما با نظر و آينده نگرى امام(ره) اين امر تحقق نيافت. به عنوان مثال... اصلاً خودتان گفت وگوى مارا با جمشيد جم كه درباره حال و هواى آن روزها است ، بخوانيد.
344799.jpg
گويا ابتدا يار دبستانى موسيقى متن فيلم «ايست براى ترور »بود و استقلال نداشت
ترانه سرا و آهنگساز «يار دبستانى» منصور تهرانى بود. به نظر من فيلم از فرياد تا ترور فقط يك بهانه بود و خودمان هم اين فيلم را نديديم. من فقط چند سكانس را ديدم و به منصور تهرانى كه كارگردان اين فيلم هم بود گفتم با توجه به تنش و روزهاى پس از انقلاب احتمال دارد اكران نشود. به تهرانى گفتم اين اثر را گسترش بدهيم و عرضه كنيم و صرف موسيقى متن نباشد.
منصور تهرانى همه فن حريف و با ذوق است. با تلاش او اين اثر در كنار همه مدرسه اى ها يار است. اين كار دو ماه پس از انقلاب اجرا شد اما از سال ۱۳۶۱ با مجوز ارشاد و معاونت سرودهاى انقلابى به بازار آمد. در اين اثر بايد از زنده ياد عباس منطقى كه يك عاشق موسيقى و صاحب شركت «آواى چنگ» و سرمايه گذار بود ياد كنيم. او تنها كسى بود كه ريسك مى كرد و در آن برهه امتياز موسيقى فيلم ها را مى خريد و سرمايه گذارى مى كرد.
بعضى از طيف هاى دانشجويى كه به برخى از جناح ها منتسب هستند اين آهنگ يار دبستانى را براى خود مى دانند...
يار دبستانى نه براى يك فرد، قشر يا شغل خاصى است بلكه براى همه است. مثلاً در بعضى ازدانشگاه ها مى روم و مى بينم عنوانى به نام انجمن اسلامى تشكيل شده اما حرف هايى كه در آنجا زده مى شود مانند حرف هايى است كه انتظار داريم از ضدانقلابى ها يا ضدايرانى ها بشنويم. اين حيف است حداقل اسم انجمن اسلامى را نگذاريد. بعضى جاها مى روم مى بينم كه سيمان روى مزار پنج شهيد گمنام از بين رفته است. به دانشجوها مى گويم تو بايد يقه استاندار، فرماندار يا رئيس دانشگاه را بگيرى تا اين قبور را درست كنى. نمى كنند خودت دست به كار شو. يعنى به يك ديدگاهى بايد برسى كه ارزش ها را متوجه شوى. ما الگوهاى مان همين شهدا هستند. اين كه هر كسى مى خواهد يار دبستانى را براى خود كند مصداق مثل «هر كسى از ظن خود شد يار من» است. البته اين فقط مربوط به قشر دانشجو نمى شود. بلكه در آن زمان بسيارى از كانديداهاى مجلس مرا دعوت مى كردند كه هيچ كدام را قبول نمى كردم. مسئله بى احترامى نبود. اما اگر من مى رفتم در آن مجالس اين مهر و آهنگ به نام آنها مى خورد. گذشته از اين ، پس اگر آقاى منافق هم آهنگ مرا پخش كند، من منافق هستم اين يار دبستانى براى مردم ايران و پايه اش سال ۱۳۳۲ و در زمان شهادت سه دانشجو است. دانشجو بايد فكر سياسى داشته باشد.
يعنى دانشجو بايد سياسى باشد
اصلاً تمام مسئولان ما مى خواهند كه دانشجويان سياسى باشند. خنثى بودن كه هيچ فايده اى ندارد. جوان هاى ما استعداد فراوانى دارند. از انرژى هسته اى بگيريد تا مسائل كوچك كه دانشجويان ما با فكر جلو مى روند. مثلاً امسال اعلام شد كه مرگ ناشى از گازگرفتگى نسبت به سال هاى گذشته دو سه برابر شده و پس از آن ديديم كه يكى از جوانان و دانشجويان ما دستگاهى اختراع كرده كه با انتشار مونواكسيدكربن علامت و صداى هشدار مى دهد. اين يك نمونه كوچك از مغز ايرانى است كه در دنيا تك است. نبايد ساده پسند و سطحى نگر باشيم. مداحى كه به جاى حسين حسين به سين سين برسد، به پوچى رسيده است چون فكر كرده كه با دوپس دوپس مى تواند به هدف خود برسد. همين روزنامه امسال ايران را با چند سال گذشته مقايسه كنيد مى بينيد تركيب بندى، نوع كاغذ و محتوا تغيير كرده. بايد همين طور باشد و رو به جلو برويم اما با اصول. نه اين كه اصل حسين را رها كنيم و به دوپس دوپس برسيم.
كار در راديو پس از انقلاب محدوديت زيادى نداشت
دست زدن را همه بلد بودند اما زمانى كه انقلاب شد تكبير در بسيارى جاها جايگزين شد. مثلاً زمانى كه در راديو مشغول بوديم و برنامه طنز صبح جمعه با شما داشتيم و تفريح و تفنن درميان بود، جو آن زمان به گونه اى بود كه دست زدن را داراى اشكال مى دانستند. الان مى بينيد هر بخش در هر ارگان براى خودش ده ها مدير دارد اما شور و شوق انقلاب آن موقع به گونه اى بود كه مرئوس ها خود براى بهتر شدن كارها فكر مى كردند. مدير، مديريت مى كرد و مشورت مى داد اما مثلاً ما بچه ها و جوانان آن زمان خودمان تصميم مى گرفتيم. اين مسئله بازدهى را بالا مى برد و تمام برنامه هاى آن موقع راديو را ۱۵ نفرى تهيه مى كرديم. آن موقع گفتيم نمى شود در زمانى كه برنامه تفريحى و تفننى پخش مى شود تكبير گفت. براى تفكيك تكبير و دست زدن كه بعضى ها در مخيله شان هم نمى گنجيد كه روزى از راديوى ايران صداى دست زدن شنيده شود خدمت امام خمينى (ره) رسيدم و ايشان با آن بينش خود اجازه دست زدن را صادر كرد.
چگونه چنين اجازه اى دادند از ملاقات خود با امام (ره) بگوييد.
سال ۱۳۵۷ بود. ما جوانان مى دانستيم كه در چه شرايط حساسى قرار داريم و پايه برنامه هاى صداوسيماى پس از انقلاب بايد به شكل درستى ريخته شود. آن موقع به فكر ۳۰ سال آينده بوديم و نمى خواستيم آن هدف اصلى انقلاب منحرف شود. مثلاً همين صدور اجازه دست زدن براى تشويق حضار يا برندگان مسابقات شجاعت و درايت مى خواست. از طريق حاج احمدآقا به ملاقات امام خمينى (ره) رفتيم. هنوز هم بعد از ۳۰ سال كه درباره اين ملاقات حرف مى زنم احساس مى كنم گلويم دارد خشك مى شود. امام گفتند كه چه مشكلى در راديو دارى جواب دادم: آقا! مى خواهيم دست بزنيم. ايشان هم به شوخى گفتند: خب بزن! گفتم: اينجا نه آقا در راديو. امام(ره) هم به حاج احمد آقا اشاره كردند و كاغذى آوردند و در آن نوشتند كه دست زدن براى تشويق و مسابقه در راديو اشكالى ندارد و با مهر روح الله الموسوى الخمينى ممهور شد. شما الان را نبينيد و به ۲۹ سال قبل برگرديد. آن موقع واقعاً دست زدن در ذهن بعضى ها نمى گنجيد. البته در ابتدا تنش ايجاد شد و بعضى ها كه در بعضى از حزب هاى خاص بودند با ما بگومگو كردند اما نوشته امام خمينى (ره) فصل الخطاب بود.
در زمان انقلاب چگونه جوانان آن بينش انقلابى را به دست آوردند قطعاً اين بينش همين طورى به وجود نيامده بود.
آن چيزى كه جوانان را ساخته بود مساجد بود. آن موقع من جوان دلم خوش بود كه بروم اذان صبح مسجد را من بگويم. آن موقع اين اعتقاد وجودداشت كه بروم با اذان و راز و نياز با خداى خودم صدايم را تطهير كنم. اين درحالى بود كه كلاس هاى موسيقى مى رفتم و در محضر اكثر اساتيد موسيقى درس پس دادم.
چطورى چنين اعتقادى به وجود مى آمد
به خاطر اين كه نمى گفتند اين آقايى كه كلاس موسيقى مى رود ،مطرب است وچرا به مسجد مى آيد. نمى گفتند چرا موهايش اينجوريه و چه لباسى تنش است. ما بايد جوانانمان را جذب كنيم. آن موقع هيچ كس نمى گفت اين مطرب چرا بايد اذان مسجد را بگويد و رساله به دست گيرد. تازه مى گفتند احسنت چه صداى خوبى دارد و به طرف معنويت مى رفتم. اگر معنويت نباشد انسان به پوچى مى رسد. اگر اين معنويت با جوانان ما نباشد در آينده لطمه مى خوريم و آن موقع خيلى دير است. دشمن نقطه كور ما را كه همان جوان بدون معنويت است، مى بيند و وارد مى شود. من مى روم و مى گويم شما نسل چهارم يار دبستانى هستيد و چرا از معنويات به صورت عميق شناخت نداريد. شما وقتى اعتقادتان تكميل است دركارتان هم استوارتر هستيد.
و همين معنويت موجب شده بود كه با وجود حرف هاى انحرافى فراوان در آستانه انقلاب، اين انقلاب منحرف نشود.
بله. همين الآن بسيارى از مسئولان رده بالا، آن موقع جزو همين جوانان مؤمن بودند. اعتقادات جوانان مثال زدنى بود و همين راز پيروزى انقلاب و راه رفتن روى مسير اصلى بود.
درباره موسيقى هاى زيرزمينى كه در چند سال اخير مدشده نظرتان چيست
در ابتدا موسيقى آن طرف آبى را مى گويم.
۹۸ درصد از موسيقى آن طرف آبى محتوا و كلام ندارد. كلام و نغمه بعد از انقلاب جان گرفت. اگر كسى اين حرف را قبول نداشته باشد بى انصافى كرده است.تكنوازى، اركستر و موسيقى معنا پيدا كرد اما آن طرف آبى ها موسيقى الكترونيك آوردند و در مسير همان سطحى نگرى موسيقى مزخرف را آفريدند. اين لطمه زد. دنيا كه به بن بست رسيد DJ و دوپس، دوپس را ساخت.جوانان ما مى بينند اين طرف چيزى به آنها نمى دهند مجبورند از آن طرف الگو بگيرند. ما نمى آييم به وسيله دستگاه الكترونيك موسيقى را بنوازيم كه نزديك به كارمان باشد. كارى كه يانى (نوازنده معروف غرب) كرد و ساز و اركستر و الكترونيك گذاشت و تنظيم كرد و دارد به خورد خودمان مى دهد. به همين علت از آن طرف پشت بام مى افتيم و به غلط موسيقى ما سر از زيرزمين درمى آورد. DJ الآن دشمن موسيقى ملل و ايران است. DJ مثل اين است كه با سرعت ۲۰۰ تا ناگهان پا را روى ترمز بگذارى و همه چيز از بين برود. غربى ها چون با صنعت جلو مى روند فكر مى كنند و از طريق الكتريك DJ مى سازند. اصلاً با اين سطحى نگرى ها و موسيقى زيرزمينى موافق نيستم. اگر موسيقى و امكانات داريد درست از آن استفاده كنيد. با چاقو مى توانيد كسى را بكشيد يا از آن براى سالاد استفاده كنيد.
سرودهاى انقلاب زيرزمينى بود و جوانانى مثل شما به صورت زيرزمينى اين آهنگ ها را مى ساختيد، اماتفاوت زياد است.
344610.jpg
بله درست است آن موقع در خانه ها موسيقى ساخته مى شد اما در آن معنويت و فكر بود. تقليد كوركورانه نبود. كلام داشت. اصلاً آن موقع مثل الآن مسئله كميتى نبود و كيفيت حرف اول را مى زد. بله امكانات نبود و خش خش داشت و براى اين كه صدا اكويى نشود از شانه هاى تخم مرغ استفاده مى كرديم و به در و ديوار خانه مى چسبانديم و ضبط مى كرديم. در آن خانه ها با چه بدبختى چنين سرودهايى را ضبط مى كرديم. تازه آن موقع زيرزمينى تر بود چرا كه بايد مراقب ساواك و پليس مى شديم كه باخبر نشود. اما علاقه و معنويات و دورانديشى درآن وجود داشت. اگر امكاناتى كه امروز است در آن موقع بود قيامتى به پا مى شد.
از روزهاى انقلاب و زمان ورود امام خمينى(ره) بگوييد.
روزى كه قرار بود امام (ره)به ايران بيايند ساعت پنج صبح از خانه بيرون زدم. البته قبل از آن بگويم كه از مدت ها قبل دولت نظامى، حكومت نظامى اعلام كرده بود اما جوانان حكومت نظامى را شكسته بودند و با در دست داشتن اسلحه در نقاط حساس شهر نگهبانى مى دادند كه نظامى ها آسيبى نرسانند. به خاطر همين پيش مى آمد كه ما چند شب نمى خوابيديم.
مقر شما كجا بود.
ميدان امام حسين(ع) (فوزيه آن زمان)، پل چوبى و تقاطع فاطمى و وليعصر(عج) مقر ما بود. آن اواخر در تقاطع فاطمى ـ وليعصر (عج) بوديم و پيش مى آمد كه چند روز چيزى نمى خورديم. در آن زمان يادم است كه يكى از آن هنرپيشه هاى معروف طنز آن زمان يك بار با يك ظرف بزرگ مرغ بريان پيش ما آمد و از ما پذيرايى كرد. ما ۴۸ ساعت چيزى نخورده بوديم و از اين كه مردم از همه قشر مراقب ما هستند برايمان جالب بود. در آن زمان همه مردم متحد بودند از هر قشرى كه فكر كنى در راهپيمايى ها و تظاهرات حضور داشتند. به خدا كسانى را مى ديدم كه با وجود بيمارى در راهپيمايى ها شركت مى كردند و مى خواستند حضور داشته باشند. آنها هم احساس مسئوليت مى كردند. به هر جهت روز دوازدهم فروردين رسيد و ديدم خبرنگاران خارجى از پنج صبح در نقاط مختلف تجمع كردند و دوربين هاى آنها آماده شده است. من هم به دوربين مسلح بودم اما تحركاتى را مى ديدم كه برايم عجيب بود. از قبل اعلام كرده بودند كه قرار است امام ابتدا در مدرسه اى كه سر خيابان بهبودى قرار دارد سخنرانى كند و پس از آن به دانشگاه تهران برود. همين مسئله موجب شده بود افرادى كه بسيار مشكوك بودند در اين نقاط پرسه بزنند. من نمى توانستم تحمل كنم و به فرودگاه مهرآباد رفتم. تا زمانى كه گل هايى كه براى استقبال امام(ره) در خيابان قرار مى دادند را نديده بودم باور نمى كردم كه ايشان به تهران مى آيد. روز خيلى عجيبى بود. هر ساعتى كه مى گذشت تجمع مردم بيشتر مى شد. واقعاً سيل راه افتاده بود. با مكافات فراوان به فرودگاه رفتم و داخل سالن شدم. وقتى امام خمينى(ره) داخل سالن فرودگاه شدند محمد اصفهانى كه آن زمان نوجوان بود قرآن خواند و ديدم بچه هايى براى خواندن سرود آماده مى شوند. آن موقع من آنها را رها نكردم و ديدم يك تشكيلات سازماندهى شده مردمى وجود دارد من هم دويدم پشت بچه ها و نوشته اى را كه بغل يكى از بچه ها بود، خواندم. خمينى اى امام، خمينى اى امام...
موج عظيم استقبال كنندگان از امام(ره) در بيرون از فرودگاه منتظر بودند. آن موقع برنامه به هم خورد و امام خمينى به سمت راه آهن و بهشت زهرا حركت كردند. قرار بود اين سرود در بهشت زهرا خوانده شود اما پيش نيامد. اصلاً همه چيز به هم خورد چون استقبال بيش از حد تصور بود. حالا حساب كنيد اعلام شد كه امام به سمت بهشت زهرا حركت كرد سيل خروشان به طرف بهشت زهرا رفت. اين را بگويم كه تاسه چهار ساعت امام به اصطلاح گم شدند و كسى نمى دانست كجاست. شما حساب كنيد از مهرآباد تا بهشت زهرا با پاى پياده چقدر راه است ما پنج ساعت در راه بوديم تا رسيديم و امام خمينى آن سخنرانى معروف را انجام دادند. من نمى توانم چنين چيزى را تصور كنم. اصلاً تمام اين لحظات ثبت شدنى نبود. در حد خودم چند تا عكس گرفتم. اين جمعيت به همين سادگى به وجود نيامده بود. شما حساب كنيد خيابان عريض و طويل آزادى تا نواب و راه آهن و بهشت زهرا استقبال كننده بود. آن عظمت در روزى كه حكومت طاغوتى هنوز سر كار بود باورنكردنى بود. جوانان و مردم همه معتقد بودند و همين اعتقاد پشتوانه امام شده بود. بعد از ورود امام خمينى (ره)هنوز درگيرى و تيراندازى برقرار بود.
و هدف شما هم گرفتن راديو بود
آن موقع براى براندازى نظام شاهنشاهى اهداف تقسيم شده بود. من هم همراه ديگر دوستان در ميدان توپخانه آن موقع قصد داشتيم ساختمان هاى اطراف ميدان را بگيريم. مقرى بود كه الآن ايستگاه مترو شده و از آنجا به ما تيراندازى مى كردند. ما هم مسلح بوديم و آن ساختمان ها را به محاصره درآورديم و حلقه محاصره را تنگ تر كرديم. آنها پليس بودند اما برخى افراد مشكوك حضور داشتند كه به احتمال فراوان ساواكى بودند كه مى ديديم ناگهان اتومبيل خود را آتش مى زدند كه احياناًمدركى دست ما نيفتد. پس از اين كه ساختمان هاى ميدان توپخانه را گرفتيم به همافرها گفتم ساختمان راديو در دو قدمى قرار دارد. ساختمان راديو در ميدان ۱۵ خرداد فعلى بود. بالاخره با همافرها ساختمان راديو را گرفتيم. الآن معاونت صدا و راديو به ساختمان صدا و سيما رفته ولى به نظر من بايد در همين ميدان مى ماند. البته الآن راديو تهران در همين ميدان ۱۵ خرداد قرار دارد و اگر نمى خواهند كه ساختمان راديو باشد حداقل آن را به موزه راديو تبديل كنند تا فردا نياييم ببينيم اين ساختمان به پاساژ تبديل شده است.
در آن سالى كه يار دبستانى به بازار آمد استقبال مردم چگونه بود
از آلبوم يار دبستانى به عنوان نخستين آلبوم داراى مجوز پس از انقلاب استقبال فراوانى شد و در هر كوچه و برزن و ماشين ها اين آهنگ را مى گذاشتند و من مى خواستم فرياد بزنم من جمشيد جم خواننده آن هستم. چون در آن زمان چاپ عكس خواننده روى كاست ها مد نبود. همچنين اين آلبوم موجب احياى نوارفروشى ها شد. پس از انقلاب تكليف آنها مشخص نبود و اين صنف از رونق افتاده بود. ما اعتقاد داشتيم بايد استوديوها پر شوند و رونق يابند. نوارفروشى ها بايد احيا شود حالا با چى با آن مسيرى كه تعيين مى شود. پس از آن هم بلافاصله جنگ شد و سرودهاى جنگى و حماسى مد شد و تا وقتى كه جنگ تمام نشد موسيقى از حالت سرود بيرون نيامد. يار دبستانى آن موقع با توجه به فضايى كه قرار داشت به خاطره و تاريخ تبديل شد. يار دبستانى ما ابتدا از سال ۱۳۳۲ آغاز شد و سه يار دبستانى در ۱۶ آذر شهيد شدند. جلوتر يارهاى دبستانى در روزهاى انقلاب موجب پيروزى انقلاب شدند. پس از آن در جنگ يارهاى دبستانى را مى ديدم و حالا نسل چهارم يار دبستانى را مى بينم. واقعاً خوشحالم كه نسل چهارم با وجود اين كه نه آن روزها يادش است و اصلاً به دنيا نيامده بود باز يار دبستانى مى خواند. اگر اثرى در آن كارگروهى باشد و منيتى درونش وجود نداشته باشد ماندگار خواهد شد. الآن به جرأت مى توان گفت سرود ملى دانشجوها و دانشجويان همين يار دبستانى است.
وحرف آخر
من وقتى به دانشگاه ها مى روم مى گويم هر سؤالى كه درباره دستگاه هاى موسيقى و سازها، فرهنگ و هنر داريد بپرسيد. من دوست دارم جوانان با اخلاق بار بيايند و با معنويت بزرگ شوند. من دوست دارم اين جمله كه «خدا زيباست و زيبايى ها را دوست دارد» را با تمام وجود درك كنند. يكى از راه هاى رسيدن به اين اهداف شناخت شهيدان است.

سفر به دشت هاى گمشده
نگاهى به كتاب «دسته گلى براى الجرنون» اثر «دنيل كيز»
دسته گلى براى تجربه اى پريده رنگ
344664.jpg
كتاب را باز مى كنى و تقريباً بلافاصله آن را دوباره مى بندى . مگر مى شود! اين همه غلط املايى آن هم در صفحه اول كتاب! از روى كنجكاوى يا هر حس ديگرى دوباره به سراغش مى روى اما غلط هاى املايى همين طور مسلسل وار ادامه دارند. يعنى اشكال از حروفچين است يا مصحح به هر حال به خواندن ادامه مى دهى تا در اين ميان حدس هاى ديگرى شكل بگيرد: شايد دست پنهانى در كار است، شايد نويسنده وردى خوانده و كلمات را جادو كرده تا به چشم ما به گونه اى ديگر بيايند. شايد خواسته به پيروى از فيلسوفان پست مدرن« ساختار شكنى»كند، اما دامنه ساختار شكنى اش از حدود دستور زبان گذشته و حتى تا شيوه نگارش و املا و علائم سجاوندى هم امتداد يافته است. شايد هم ما را به ملاقات آدم عجيبى مى برد، به ديدار مردى ۳۷ ساله به نام «چارلى گوردن»كه عقب ماندگى ذهنى دارد.
«دنيل كيز» نويسنده داستان ما را از طريق دفتر يادداشت چارلى در جريان ماوقع قرار مى دهد . قرار است چارلى تحت عملى مهم قرار گيرد تا نتايج تكان دهنده اين عمل براى خودش «هوش» و براى جراحانش شهرت را به ارمغان آورد. اما دلهره انتخاب شدن براى عملى به اين مهمى لحظه اى خيال او را راحت نمى گذارد. در تست هاى مختلف هوش و روانشناسى مرتب شكست مى خورد. تست رورشاخ را از او مى گيرند اما او هيچ تصويرى در آن چند لكه جوهر نمى بيند، عكس هايى جلويش مى گذارند تا او براى آنها داستانى بسازد اما نمى تواند و در آخر از او مى خواهند تا با «الجرنون» (اولين موش آزمايشگاهى كه تحت عملى مشابه قرار گرفته و هوشش سه برابر شده) مسابقه ماوز بدهد كه بازهم شكست مى خورد؛ شكست مى خورد اما تسليم نمى شود . آنقدر از خود انگيزه و پشتكار (چيزى كه از آدمى با بهره هوشى او بسيار بعيد است) نشان مى دهد تا جراحانش را متقاعد كند كه او همان فرد مورد نظر آنهاست.
عمل روى او انجام مى شود اما هيچ اتفاق خاصى نمى افتد. هنوز هم در يادداشت هايش كلى غلط املايى به چشم مى خورد و هنوز هم از الجرنون، اين رقيب بى رحم كه انگار براى هميشه با هوش مانده، شكست مى خورد و در كل هيچ پيشرفت ذهنى اى حاصل نمى شود. سر كارش باز مى گردد، به جمع دوستانى كه فكر مى كند دوستش دارند اما در حقيقت مدام دستش مى اندازند. دكتر «اشتراوس» به او يك فرهنگ لغت مى دهد تا از اين پس املاى لغات را در آن نگاه كند، خانم «كينيان» معلم مدرسه شبانه كه چارلى در آن درس مى خواند به بيمارستان مى آيد تا به او درس خصوصى بدهد و كم كم معجزه اتفاق مى افتد. چارلى، الجرنون را شكست مى دهد ، دفعه دوم آنقدر هول مى شود كه قبل از پايان مسابقه از روى صندلى مى افتد پايين اما بعد از آن هشت بار پى در پى از الجرنون مى برد. چارلى براى اولين بار الجرنون را توى دست هايش مى گيرد و فكر مى كند »اونقدها هم حيوون بدى نيس. مس يه توپ پارچه اى نرمه. چشماش رو هى باز و بسته مى كنه. چشماش سياهه دور چشمهاش صورتيه. خواستم بهش غذا بدم آخه ناراحت بودم كه ازش برده م. دلم مى خاس بهش مهربونى كنم باهاش دوست بشم.« خانم كينيان با خواندن دفتر يادداشت هاى چارلى (كه همان گزارش پيشرفت اش است) مى گويد: « تو خيلى سريع ياد مى گيرى و خيلى آدم خوبى هستى ولى اگه ديدى آدم ها آنقدر كه تو فكر مى كنى خوب نيستند، ناراحت نشو، خدا به تو هوش كمى داده اما تو از اونهايى كه خدا بهشون هوش زيادى داده بهترى و از فكرت بهتر استفاده مى كنى. » چارلى مى گويد : «همه دوستاى من آدماى با هوشى هسن اما آدماى خوبى هم هسن . من رو دوس دارن و كارى نمى كنن كه ناراحت بشم .» بالاخره شبى كه با دوستانش بيرون است متوجه مى شود كه آنها او را تمام اين مدت دست مى انداخته اند، مى فهمد چرا هر كس توى كارخانه كارى را خراب مى كند، بهش مى گويند چارلى گوردن و اين آغاز حقيقى پيشرفت ذهنى چارلى است. آغازى كه همچون پايانى ست، پايان روزهاى خوش و اين تقارن زمانى آگاهى يافتن، طرد شدن و تنها ماندن، شايد ريشه در اين عقيده كه دانستن را به مثابه اندوه آورده اند، داشته باشد. دانستگى يا همان ميوه ممنوعه كه اينك مزه آن را چارلى ساده دل و نيك پندار ما نيز چشيده است . ولى در عوض پيشرفت ذهنى اش از اين به بعد با سرعت باور نكردنى رو به تزايد مى رود . در كارخانه روشى پيدا مى كند تا با تغيير دادن جاى ماشين آلات ۱۰ هزار دلار در هزينه ها صرفه جويى شود، كتاب ها را حتى سريعتر از خانم كينيان مى خواند، چند زبان ياد مى گيرد و بزودى مى تواند ۷۵ كلمه در يك دقيقه تايپ كند و حتى كم كم به محدوديت هاى دو روانپزشكى كه عملش كرده اند، آگاهى مى يابد و آنها را هم نقد مى كند. دوستانش را دعوت به ناهار مى كند اما آنها به بهانه اى نمى آيند و به زودى(به خواست ديگر كارگران) از كارخانه اخراج مى شود. بعد از مدتى خانم كينيان را مى بيند اما به رغم تلاشش براى پرهيز از هرگونه مباحثه در مورد مفاهيم ذهنى و سعى در نگه داشتن مكالمه در حد مسائل روزمره و عادى، ناگهان در مورد معادل واريانس رياضى در كنسرتو پنجم دورو برمان حرف مى زند . بزودى پى مى برد كه درباره هر موضوعى كه پيش بكشد قادر به ايجاد ارتباط با معلم قديمش نيست . آن شب تنها تر و دلشكسته تر از هميشه به خانه بازمى گردد و در دفتر يادداشتش مى نويسد: «احساس مى كنم از برقرارى ارتباط با عوام باز مانده ام . خداى را سپاس كه كتاب و موسيقى و چيزهايى كه مى شود در باب آنها مداقه كرد وجود دارند ...»هرچند اين دلخوشى هم ديرى نمى پايد. يك روز در آزمايشگاه، الجرنون دستش را گاز مى گيرد و بعد از اين حادثه به سرعت پس رفت ذهنى دوست قديمى اش شروع مى شود و به زوال و نيستى اش مى انجامد . همه در آزمايشگاه ساكت اند و وانمود مى كنند اين اتفاق هيچ ربطى به چارلى ندارد .اما او خودش، در اعماق وجودش مى داند كه اتفاقى شوم در شرف وقوع است . ناگهان زمان برايش اهميت خاصى مى يابد. شب و روزش را به مطالعه مى گذراند بلكه روزنه اى در اين زوال محتوم بيابد (فقط بعضى وقت ها براى الجرنون كه در حياط پشتى آزمايشگاه دفن اش كرده است، دسته گلى مى برد .) آيا موفق مى شود آيا معجزه اى ديگر در راه است و يا خاصيت معجزه در آن نادر بودنش است اگر موفق نشود و از سرنوشتش گريزى نباشد آخرين خواسته اش چه مى تواند باشد دسته گلى براى الجرنون و يا بهتر بگويم دسته گلى براى تجربه اى پريده رنگ
شيرينى و حلاوت داستان را برايتان ذخيره مى كنم. همين بس كه «دسته گلى براى الجرنون»، داستان كوتاه بسيار زيبايى است كه شايد ما خوانندگان فارسى زبان، آنطور كه بايد از آن لذت نبرده ايم و نشناخته ايمش. همين بس كه نويسنده اش به زيبايى به ذهن انسانى عقب مانده نفوذ مى كند و دنيا را از منظر آنها براى ما (به قول چارلى، ما آدم هاى حساس و با شعور كه آدم هاى چلاق يا نابينا را مسخره نمى كنيم ، اما در مورد آدم هاى كودن...) ترسيم مى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |