پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۲ محرم ۱۴۲۹
Thu, Jan 31, 2008
ديپلماتيك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
روايت عضو منتقد خاندان قدرت در پاكستان
شبيه ترين بوتو به بى نظير
] ترجمه : هرمز برادران ‎/ منبع: گاردين، تايمز ]
344877.jpg
چندى پيش هنگامى كه بيلاوال بوتوزردارى تنها پسر بى نظير و وارث كرسى رهبرى او در حزب مردم در يك كنفرانس خبرى در برابر سيل پرسش ها قرار گرفت، نمى شد نگران آينده اين وارث ۱۹ ساله پرمخاطره ترين تاج و تخت پاكستان نشد. دانشجوى سال اول رشته تاريخ دانشگاه آكسفورد هرگز فكرش را نمى كرد كه روزى رهبرى اپوزيسيون پاكستان را، حتى اسماً، برعهده بگيرد در پاكستان منتقدان ايرادات ديگرى به او گرفتند. يكى از هواداران حزب مردم چند روز پس از ترور بى نظير بوتو گفت: «بيلاوال واقعاً يك بوتونيست او يك زردارى است. براى اين كار ما به يك بوتوى واقعى نياز داريم.»
شايد بيلاوال خوشحال باشد كه براى ۳ سال ديگر به آكسفورد بازگشته و باديگاردهاى سرويس مخفى از او حفاظت مى كنند. اما در كراچى بوتوى جوان ديگرى هست كه اگر بازى سرنوشت اجازه مى داد وارث بهترى براى رهبرى اپوزيسيون پاكستان بود.
او فاطمه دختر مرتضى بوتو است، دخترى زيرك و سرزنده كه روح زندگى پاكستانى ها در وجود او جارى است. او ۲ كتاب در كارنامه خود دارد؛ ستون نويس روزنامه هاست؛ همراه و مونس مادرش در رقابت هاى انتخابات پارلمانى است؛ و سياستمدارى تحت تربيت است. ميان فاطمه امروز و بى نظير ۳۰ سال پيش شباهت ها و خطوط موازى آشكارى وجود دارد. زندگى هر دو تحت تأثير قتل خشونت بار پدرانشان شكل گرفته؛ هر دو مصمم و راسخ هستند. هر دو در غرب تحصيل كرده اند. شباهت هاى ظاهرى آنها نيز حيرت انگيز است. چندى پيش در يك گفت وگوى تلويزيونى فاطمه كنار تصويرى از بى نظير جوان نشان داده شد كه هر دو درشباهتى آشكار بينى كشيده و پيشانى بلند داشتند و آرامش در چهره شان نمايان بود. فاطمه ۲۵ سال دارد و واجد شرايط براى كانديداتورى در انتخابات است اما بيلاوال بايد ۶ سال ديگر منتظر بماند. فاطمه مى گويد كه بلندپروازى هاى سياسى ندارد و به نظر نمى رسد كه به اين زودى ها بر پسرعمه اش سايه اندازد. دلايل وى در فصلى فراموش شده از تاريخ بوتوها نهفته است.
اكتبر سال گذشته، ۲ شب پيش ازآن كه بى نظير از تبعيد بازگردد به ديدار فاطمه و نامادرى لبنانى اش «غنوه» در خانه شان در كليفتون رفتم. كليفتون قديمى ترين و اعيانى ترين منطقه كراچى است. آنها شامى ساده ـ پيتزا ـ تعارف كردند و عذرخواهى كردند كه تازه از خانه اجدادى شان در لاركانا بازگشته اند، لاركانا در ۴۰۰ كيلومترى شمال كراچى قرار دارد و آنها براى ملاقات زندانيان در زندان زنان به آنجا رفته بودند. در سالن طبقه بالاى خانه شماره ۷۰ كليفتون شام خورديم. اين خانه در سال ۱۹۵۴ توسط شاه نواز نياى فاطمه ساخته شده و بوى تاريخ مى دهد. بى نظير در سال هاى دهه هاى ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ كه در دوره ديكتاتورى نظامى ضياءالحق تحت بازداشت خانگى بود در اين خانه زندگى مى كرد و در دالان هاى آن قدم مى زد. وى در سال ۱۹۸۶ در باغ همين خانه بود كه با آصف على زردارى پيمان زناشويى بست. بعدها بى نظير اين خانه را به برادرش مرتضى ـ پدر فاطمه ـ سپرد. اما مى گويند كه بى نظير همواره در حسرت كتابخانه زيرزمينى بزرگ پدرش ذوالفقار بود كه در آن مجموعه بزرگى از كتاب ها درباره ناپلئون قهرمان محبوب پدرش وجود داشت.
آن شب شهر پر از شور و هيجان بود. پس از سال ها خيابان هاى كراچى مملو از پوسترهاى بى نظير شده بود و موتورسواران با بوق هاى كوچك خود از ميان ترافيك شهر زيگزاگ مى رفتند اما روى در خانه شماره ۷۰ كليفتون تنها عكسى از مرتضى داشت. او درسال ۱۹۹۶ در رگبار آتش پليس و در شرايطى مشكوك كشته شد. از آن پس، فاطمه و غنوه همواره بى نظير را مسئول مرگ مرتضى مى دانستند.
آن شب، غنوه و فاطمه از چشم انداز بازگشت بى نظير خرسند نبودند. ريشه اين خصومت خانوادگى به سال ۱۹۷۹ و به اتفاقى مهم بازمى گردد كه فضاى سياسى پاكستان را آكنده از وحشت كرد و سرانجام طايفه بوتو را از هم گسست. در آن سال ذوالفقار على بوتو بزرگ خاندان و نخست وزيرى كاريزماتيك توسط ضياءالحق به دار آويخته شد و فرزندان وى پراكنده شدند. بى نظير در خانه اش در پاكستان ماند. او دوره هاى سختى را در زندان سپرى كرد؛ از مادر بيمارش، نصرت، پرستارى مى كرد و كوشيد حزب مردم را كه ۹سال بعد و پس از مرگ ضياءالحق دوباره درحال سربرآوردن از خاكستر بود احيا كند. اما فرزندان ذوالفقار، مرتضى و شاه نواز، راه ديگرى در پيش گرفته بودند.
آن دو با شور جوانى و خسته از اوضاع، جنبش مسلحانه «ذوالفقار» را براى براندازى ضياءالحق ايجاد كردند. سال ۱۹۸۱ در ماجراى ربايش هواپيماى خطوط بين المللى پاكستان كه وادار به فرود در كابل، محل زندگى برادران تبعيدى بوتو، شد اين دو برادر انقلابى نام و شهرتى يافتند. جزئيات دقيق اين هواپيما ربايى هنوز محل اختلاف است و خانواده مرتضى مى گويند كه وى در اين طرح دستى نداشت بلكه يك ميانجى بود. اما در اين داستان، يك افسر نظامى جوان در اين هواپيما كشته شد؛ برخى از هواداران خاندان بوتو از زندان آزاد شده و به ليبى رفتند و برادران بوتو در صدر فهرست دشمنان حكومت نظاميان پاكستان قرار گرفتند.
آنها در ادامه سكونت شان در كابل با دو خواهر افغان كه دختران يك مقام وزارت خارجه افغانستان بودند ازدواج كردند. مرتضى از همسرش فوزيه صاحب دخترى به نام فاطمه شد، اما ۳سال بعد كارشان به طلاق كشيد. اين دو برادر سپس به طرابلس و بعد به اروپا رفتند؛ به كشورهايى كه از آنها حمايت مى كردند. اما در سال ۱۹۸۵ تبعيد آنها روى تاريك خود را نشان داد و آن زمانى بود كه شاه نواز، برادر كوچكتر، در يك مهمانى خانوادگى در جنوب فرانسه مسموم شد. بوتوها سازمان سيا و ضياءالحق را عامل آن معرفى كردند.
مرتضى و فاطمه به سوريه رفتند و در آنجا با غنوه آشنا شدند. وى يك زن لبنانى بود كه از جنگ در كشورش گريخته بود و زيرزمين يك كليساى كاتوليك درس مى داد. فاطمه از شاگردان او بود. مرتضى و غنوه در سال ۱۹۸۹ ازدواج كردند. مرتضى در پاكستان با اتهاماتى جدى رو به رو بود اما دخترش او را چون يك بت مى ستود. فاطمه با يادآورى يكى از روزهايى كه پس از كلاس به همراه پدرش به كوه هاى برف پوش سوريه رفت، اظهار داشت: «او يك پدر شگفت انگيز بود. ما با هم بسيار شاد بوديم.»
شكاف و جدايى ميان خانواده بوتو در سال ۱۹۹۳ هنگامى صورت گرفت كه مرتضى به تبعيد ۱۶ساله اش پايان داد. بى نظير كه آن زمان به عنوان نخست وزير برگزيده شده بود بار ديگر در كانون توجهات قرار گرفت. مرتضى مى خواست، نقشى اساسى در حزب تحت امر بى نظير به دست آورد. شايد رهبرى حزب را مى خواست اختلافات بى نظير و مرتضى در اين باره بالا گرفت. منازعه عميق تر شد و مرتضى يك حزب انشعابى تشكيل داد كه موفقيت اندكى حاصل كرد.
۳سال بعد در ۱۹۹۶ اتفاقى غم انگيز رخ داد و آن زمانى بود كه مرتضى به همراه محافظان مسلح خود با گروهى از افراد پليس كه در صدد دستگيرى وى بود وارد درگيرى مسلحانه و كشته شد. مرگ او - مرگ بوتويى ديگر - پاكستان را لرزاند و بى نظير پريشان خاطر شد. بى نظير مى گفت: «راه ما جدا بود اما خون ما يكى است.» و ۶هفته بعد دولت او سقوط كرد.
اما فاطمه غمزده و مادرش مى گفتند كه بى نظير يا همسرش زردارى در مرگ مرتضى دست داشتند. شايعات و داستان هايى بود كه زردارى در جريان ماجرايى با مرتضى مجبور شده بود سيبيل هايش را بزند و از آنجا كه اين يك توهين بزرگ به حساب مى آمد زردارى همواره با مرتضى سرجنگ داشت. بى نظير معتقد بود كه آن درگيرى مسلحانه توسط دشمنانش هماهنگى شده بود. باتوجه به اينكه در پاكستان قتل هاى سياسى زيادى رخ داده است حقيقت هرگز پيدا نشد. فاطمه از اين كه خود را از عمه اش دور ساخته بود سخت ناراحت و پشيمان است. وى خاطرنشان مى سازد كه در دانشكده مطالعات شرق شناسى و آفريقا در لندن تحصيل كرده نه در آكسفورد، و پايان نامه اش را درباره جنبش مقاومت در برابر ضياءالحق نوشته است. او در سن ۱۵سالگى يك كتاب شعر با عنوان «زمزمه هاى كوير» چاپ كرد و در سال ۲۰۰۶ نيز يك مجموعه داستان درباره زلزله ۲۰۰۵ در كشمير و ايالت سرحد كه جان ۷۳ هزارنفر را گرفت به چاپ رساند.
فاطمه درباره مقايسه خود با بى نظير مى گويد: «از لحاظ ايدئولوژى سياسى، تحصيلات و روش فكرى كاملاً متفاوت هستيم. فكر نمى كنم كه طرزفكرم مثل او باشد.»
ستون هفتگى وى در مطبوعات پاكستان به موضوعات سياسى و اجتماعى مى پردازد. گزارش هاى او از جنگ ۲۰۰۶ لبنان تحسين همگان را برانگيخت. وى هنگام آغاز جنگ در لبنان بود. وى در آرزوى ديدار از محل تولدش كابل است اما مادرش، به دليل خطرات فراوان در افغانستان وى را از سفر به آنجا منع كرده است.
بى نظير آشكارا به برادرزاده اش عشق مى ورزيد و در بيوگرافى اش با نام «دخترى از شرق» اشاره هاى گرمى به وى دارد. اما فاطمه نظر ديگرى دارد. بى نظير، غنوه را «يك لبنانى» خطاب كرده بود و ۶ ماه پس از مرگ مرتضى، فوزيه مادر فاطمه را ترغيب كرد تا به كراچى برگردد و حضانت دخترش را برعهده گيرد.»
فاطمه مى گويد: «سركلاس نهم زيست شناسى بودم كه مدير مدرسه آمد و گفت كه زنى اينجا آمده و ادعا مى كند مادر توست.» فاطمه خود را در اتاق پرستاران حبس كرد تا از رويارويى با خيل عظيم مطبوعات كه بيرون منتظر بودند درامان باشد. چند سال بعد فوزيه تلاش ناموفقى براى جلب حضانت فاطمه انجام داد. سپس به آمريكا بازگشت.
فاطمه همچنين همواره مشتاق بوده كه خود را از سايه عمه اش دور سازد. وى ادامه مى دهد: «من هم مثل هر فرد ديگرى كه به وطنش مى انديشد از اتفاقى كه افتاده پريشانم. اين كه او عمه من بود. بخش حاشيه اى ماجراست. در اين كشور سياست به سرگرمى مبدل شده. سياست به رذالت سبكى تبديل شده است زيرا ما نمى خواهيم درباره چيزهايى كه واقعاً مهم است حرف بزنيم.» فاطمه مى گويد آنچه مهم است سياست بى نظير است. پس از بازگشت بى نظير و بمب گذارى انتحارى در ميان هواداران وى كه به مرگ ۱۴۰ تن انجاميد بارديگر با غنوه ملاقات كردم. هنوز اختلافات عميق بود. اما وى به من گفت: «اميدوارم كه وى كشته نشود. اما براى آن مردم متأسفم و عصبانى ام كه چنين بلايى سرشان آمد.» بى نظير در دوران حياتش نسبت به اتهاماتى كه وى را مسئول قتل مرتضى معرفى مى كرد، حساس بود. وى سرويس هاى قدرتمند اطلاعاتى را عامل سازماندهى قتل برادرش و ايجاد شكاف در خاندان بوتو معرفى مى كرده. اگر به راستى چنين بوده باشد اين راهبرد تفرقه انگيز نتيجه موردنظر را داشته است. ماه گذشته فاطمه لينك يك كليپ از مصاحبه تلويزيونى با بوتو را كه روى يك سايت قرار داشت معرفى كرد. اين كليپ بى نظير را نشان مى دهد كه درباره مرگ مرتضى سؤالاتى از او مى شود اما اشك از چشمانش سرازير مى شود و از استوديو بيرون مى رود. فاطمه در مطلبى نوشت: «عكس العمل او حيرت انگيز بود.»
دو هفته بعد همه چيز تغيير كرد. در مراسم ترحيم بى نظير، غنوه، فاطمه و برادر ۱۷ ساله اش ذوالفقار على كوچك را در خانه آبا و اجدادى شان در لاركانا در نزديكى آرامگاه بى نظير ديدم. مركز شهر هنوز در واكنش هاى خشونت بار به ترور بى نظير مى سوخت و يك اتومبيل سوخته مقابل خانه پارك شده بود. فاطمه لباس سياه به تن داشت، چهره اش تكيده شده بود و اشك گونه هايش را مات كرده بود. گفت: «اين يك شوك واقعى بود.»
فاطمه و مادرش در مبارزات انتخاباتى بودند و خانه به خانه با مردم ديدار مى كردند كه خبر ترور بى نظير پخش شد. وقتى به خانه رفت يك نامه خداحافظى با بى نظير نوشت كه در روزنامه جنگ منتشر شد. در شروع اين نامه آمده: «من و عمه ام رابطه اى پيچيده داشتيم. اين واقعيتى غم انگيز است.» او به خاطر مى آورد كه با عمه كتاب هاى كودكان را مى خواند؛ شاه بلوط مى خورد و هر دو عفونت گوش داشتند. افزود: «در مرگ شايد لحظه اى براى فراخواندن آرامش باشد. اين كه بگويى كافى است... ما ديگر نمى توانيم و نمى خواهيم اين جنون را تاب آوريم.»
چند روز بعد كه فاطمه به كراچى بازگشت مردم هنوز براى تسليت گفتن به وى مى آمدند. وى اظهار داشت: «حس مى كردم همه چيز برايم آشناست. احساس مى كردم طى اين همه سال با هم بوده ايم. وقتى شنيدم گلوله به گردنش شليك شده به ياد پدرم افتادم. او هم گلوله به گردنش اصابت كرده بود. گويى كه بايد هر ۱۰ سال يك بار بوتويى را به خاك بسپاريم كه به طرز خشونت بارى به قتل رسيده است.» اما نظر فاطمه درباره مرگ پدرش تغيير نكرده است.
344880.jpg
ميراث بوتو هنوز به ساحل آرامش نرسيده است. ممتاز بوتو رهبر طايفه ۷۰۰ هزار نفرى بوتو اخيراً انتخاب بيلاوال به رهبرى حزب مردم را به چالش گرفته و گفته كه وارث واقعى بى نظير، ذوالفقار على برادر فاطمه است. او گفته كه تغيير نام بيلاوال به بوتو زردارى از وى يك «بوتوى واقعى» نمى سازد. به نظر مى رسد كه اظهارات ممتاز ناشى از رقابت قديمى وى با پدر بيلاوال باشد. اما هر دوى آنها بازمانده هاى عصرى قديمى هستند و انتخاب بيلاوال و عدول از اصل همخونى كامل نشان مى دهد كه سياست اپوزيسيون پاكستان عمدتاً بر محور بى نظير است تا بوتو. (مخالفان انتخاب بيلاوال مى گويند كه وى از جانب پدر يك زردارى است و نمى تواند وارث واقعى بوتوها باشد و وارث واقعى بايد فردى از خاندان بوتو باشد كه آن فاطمه يا برادرش است.)
دو هفته پس از ترور بى نظير، فاطمه سكوتش را شكست و به انتخاب پسرعمويش براى رهبرى حزب مردم تاخت و اطرافيانش را به اشاعه سياست خاندانى و معامله بر سر خون بى نظير متهم كرد و خواستار آغاز دوره جديد سياسى بدون اتكا به شخصيت ها شد. وى گفت: «سياست به اسارت عده معدودى درآمده و به تجارتى فاميلى، مانند مغازه عتيقه فروشى، درآمده است كه در آن پسر، نوه و نتيجه ذكور خاندان رهبرى را در دست مى گيرند.» او مى گويد كه در خانه اش هميشه به روى بيلاوال و خواهرانش باز است اما انتقاد وى ممكن است كه اختلافات را به نسل بعدى منتقل كند. فاطمه همچنين مى گويد كه نه او و نه برادر ۱۷ ساله اش وارثان بر حق ميراث بى نظير نيستند.
وى مى افزايد: «من به سياست مبتنى بر حق تولد و سياست همخونى اعتقادى ندارم. هرگز به اين فكر نكرده ام كه نام من، من را واجد شرايط براى انجام كار مى كند. من از طريق نوشته هايم فردى سياسى هستم اما فعلاً علاقه اى به سياست پارلمانى ندارم. هنوز جوان هستم و چيزهاى زيادى براى ياد گرفتن هست.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |