|
عطر خاك در بازار كتاب قديمى
|
|
|
] داوود پنهانى]
خيابان را روى سرت مى گذارى و مى دوى تا سر آن كوچه اى كه واژه اى پيدا نكرده اند تا بر روى آن نامى بگذارند. اين طور تصور مى كنى. نقشه اى در ميان نيست. نقشه، عطر كتاب است كه انسان را از كيلومتر ها آن طرف تر به اينجا مى كشاند. (بگذار براى كوچه اسمى پيدا كنيم.) اسمش را مى گذارى كوچه بى نام و از ساختمانى سه طبقه كه با درى كوچك پله ها را نشانت مى دهد بالا مى روى. اين همه پله قديمى چه خبر است، يعنى اين همه پله زرد به پيشوازت آمده اند تا راهنمايت شوند از خود مى پرسى و پله هاى قديمى ساختمان فرسوده آن سوى ميدان انقلاب را بالا مى روى. عطر پنهان كتاب در لابه لاى گرد و خاك تاريخى آرام گرفته بر گونه صفحات فضا را انباشته است. رد و نشانى نمى خواهد. چشم اگر كه ببندى براى يك لحظه مى توانى نواى آشنايى كه از دل سطر سطر كتاب ها خانه كرده و راهى به بيرون يافته را بشنوى. كسى مى خواند. به گمانم «نظامى» شاعر است كه در گوشه خانه اى در دل دره گنجه پذيراى جمعى دوستانه شده و حكايت كمند انداختن بهرام گور را در حوالى كاخ نعمان واژه واژه مى خواند و دم به دم حضار را افسون سحر كلامش مى كند. اصلاً نكند مولاناى رومى است كه حيرت بر حيرت شاگردان مى افزايد و با كلمه آتش در خرقه صوفيان مى اندازد. نه، اين بيهقى است با اشكى در چشم. حسنك را بر دار كرده اند و انگشتان او بر آن صفحه طلسم شده اند. كمى دقت كن. سم ضربه اسبان و چكاچاك شمشير ها را مى شنوى، مى بينى، مغولان از مرز خوارزم گذشته اند و سرها را بى رحمانه بر دار مى كنند، چشم هاى از حدقه در آمده آن كودك نيشابورى را ببين كه چگونه به نعش پدر و مادر خود دوخته شده است تيغى نا محرم پهلوى عطار بزرگ را پاره كرده تا پيرمرد ۱۰۰ ساله عارف خود تعبير سيمرغ خويش شود. حكايت در حكايت است كه مى آيد و مى رود. دود سيگار در راهرو پيچيده است مرد كتاب فروش با آن عينك ته استكانى هيچ نشانى از نقالان بزرگ بر چهره ندارد. كتاب ها را مى گيرد و در هم مجموع مى كند. حكايتى است. شاعران در محفل فلاسفه نمى نشينند. تاريخدانان و ادبا گرد بر گرد نشسته اند تا هر يك حكايت خود را پيش از ديگرى آغاز كند. (ردى بگير از آشناى نمانده اى، ردى بگير از كتابى و نويسنده اى). حلاج بر دار انا الحق گويان مانده و عالمى شوريده احوال در چله بسطام خويش نشسته است. ردى بگير از واژه اى كه اينجا همه واژه ها آشناى تواند. عقل سرخ و نوروز نامه، صد سال تنهايى و عجايب شعر فارسى، پله پله تا ملاقات خدا و ايران در زمان ساسانيان. به داد و هوار آن دو مرد اتاق بغلى هم گوش نكن كه هر موقع خدا كه اينجا بيايى نشسته اند و شطرنج بازى مى كنند و سيگار كشان نعره مى زنند و رجز مى خوانند. بى شباهت به رجز خوانى قهرمانان پرده پرده شاهنامه كه اينجا آرام گرفته اند و ديگر هيچ نشانى از زره و كلاه خود با خود ندارند. به اينجا كه رسيده اندساق پاهاى اسبانشان آرام گرفته است. گرد تاريخ بر سر و صورتهاشان نشسته است و نشان آشناى انگشتان مانده بر شيرازه كتاب ها خبر از چرخش چندين و چند باره آنها بر دستان آدميان بى شمار مى كند. * سبكى تحمل ناپذير هستى براى آنان كه اهل كتابند و در ميان مفاهيم ذهنى شان جايى هم براى كتاب باقى مانده است. هيچ لذتى بالاتر از يافتن كتابى ناياب در ميان قفسه هاى خاك گرفته كتاب فروشى هاى قديمى نيست. مى گويند روزگارى سعيد نفيسى در كتابخانه ملى به كتابى بر خورد كه سال ها بود به جست وجوى ردى يا نشانه اى از آن اين سو و آن سو به كند و كاو مى پرداخت. با ديدن كتاب در قفسه هاى كتابخانه ملى آنچنان از خود بى خود مى شود كه حين خواندن از محوطه كتابخانه بيرون آمده و با صداى نگهبانان به خود مى آيد. عطر كتاب گمشده آنقدر در مشام اهلش دلپسند و رؤيايى است كه هيچ لذتى را نمى توان با آن مقايسه كرد. كافى است به برق چشمان خريداران نگاه كنى كه چگونه با ديدن اثر گمشده به درخشش در آمده و بى توجه به قيمت كتاب آن را از قفسه ها جدا كرده و مى خرند. كتاب فروشى هاى دسته دوم اطراف ميدان انقلاب در عصرى زمستانى هنوز هم پذيراى انبوه مشتاقانى است كه از همه جاى شهر، خود را به اينجا رسانده اند تا كتاب بخرند. كتاب هاى شاد و اندوهگين، كتاب هاى دينى و فلسفى. شعر و قصه و ادبيات. تاريخ، تاريخ سنگين، حكايت و ضرب المثل. كسى آمده و تاريخ روم مى خواهد. آن يكى به دنبال نسخه گمشده خاطرات رجلى سياسى مى گردد كه در صفحه ۶۶ خاطراتش نحوه خيانت يكى از رجال قاجارى را در ۱۵ خط نگاشته است. يكى ديگر در به در به دنبال نسخه اى از تاريخ طبرى مى گردد. كتابفروشان از پير و جوان هر روز پذيراى اين جماعت آشنا و خواب زده اند كه در سبكى خاص بعد از خريد كتاب مى روند و در ميان جمعيت انبوه عابران پياده روهاى اطراف خيابان انقلاب گم مى شوند. راهرو هاى پيچ در پيچ و رساله هاى انبوه شده بر روى هم. بخش عمده آثارى كه در اين نقطه به فروش مى رسد مربوط به كتب تاريخى است. كتاب هاى ادبى، دينى و فلسفى هم از جايگاه خاصى برخوردارند. فروشنده هاى ساختمان سه طبقه اى كه در ابتداى خيابان آزادى، قرار دارد و تا رسيدن به خيابان جمال زاده تنها ۵ متر فاصله دارند، خريداران متاع كسانى اند كه يك عمر به عشق كلمه كتاب بر كتاب نهاده اند و يك جاى كار با خون دل كتاب و كلمه را فروخته اند. يكى از فروشندگان در اين باره مى گويد: «بستگى داره، ما كارمون همينه ديگه. اونى هم كه كتاباش رو مى فروشه حتما مجبور بوده. بعضى ها مثلا مى خواستن خونه بخرن، بعضى ها مى خواستن سفر برن و نمى تونستن كتاب ها رو با خودشون ببرن. . .» بعضى ها كتاب ها را فروخته اند و بر فروش آن گريسته اند. لا به لاى اين آثار دست به دست چرخيده هنوز هم مى توان ردى از نشانى صاحبان اوليه پيدا كرد. در گوشه يكى از آثار چنين نوشته اند: «تقديم به برادرم. هزار ساله شوى» در يكى ديگر مهر قديمى كتابخانه شخصى معينى خورده و در يكى ديگر خطى خوش با جوهرى قديمى نشان از خريدارى خوش ذوق مى دهد. * خاطره در اين بازار قديمى خاك گرفته جست وجو در يافتن هر كتاب به جست وجو در لابه لاى خاطرات انسان هايى شبيه است كه اين آثار در ميان انگشتان آنها چرخيده و اكنون به هر دليل به دست ما رسيده اند. كتاب ها گاه آنقدر كهنه اند كه با هر بار ورق زدن بخشى از آنها جدا شده و بر زمين مى افتد. گاه سطرى از صفحه اى افتاده و گاه چندين صفحه يكجا خوراك موريانه شده اند. يكى از فروشنده ها كه پيرمردى كهنه كار در كار كتاب است در پاسخ به يكى از مشتريان مى گويد: «كتابى رو كه مى خواى تموم كردم، بايد وايسى تا هفته بعد. مى رم مشهد، اونجا يه كتابخونه سه هزار جلدى رو قراره معامله كنيم. طرف گفته بيشتر كاراش تاريخيه، احتمالاً داشته باشه.» قيمت ها به جاى پشت جلد در صفحه آخر با قلمى نرم نوشته شده اند تا اگر قيمت آثار ناياب گرانتر هم شد، فروشندگان بتوانند با پاك كنى ساده تغييرش دهند. پيرمرد فروشنده مى گويد: «مشترى ها از همه قشرى هستند. جوان و پير نداره. به هر حال هر كى دنبال يه كتاب باشه و پيدا نكنه يه روزى سراغى از ما مى گيره. من يه مشترى دارم كه از كابل مياد اينجا و كتاب مى خره، يه مشترى هم دارم كه يه محقق كانادايى ايرانشناسه و هر وقت كه دنبال كتابى باشه مياد اينجا و كتاباش رو از ما مى خره» در ميان كتاب هايى كه بر حسب نايابى شان قيمت خورده اند كتاب هاى جديد هم پيدا مى شود. هر كس كتابى داشته و خريده و روزى به هر دليل ناچار از فروش آن شده نشانى از خود را در اين انبار بزرگ به يادگار نهاده است. جوان بوده يا پير، دانشجويى بوده كه محتاج شب امتحان اين اوراق را سطر به سطر خوانده يا محققى با عينك ذره بين كه واژه به واژه ها را بلعيده تا سر نخى از رويدادى كهنه باز كند. فيلسوفى بوده كه در جوهر حقيقت و وجود مانده، اميدوار به اين كه با خواندن سطرى ديگر خاطر از تعليق جانكاه يك مسئله آزاد كند. تلاش مى كنى تا انسانى را به ياد بياورى كه در لابه لاى خطوط نوشته ها در جست وجوى كلمات مردمك چشمها را بالا و پايين مى كرده است. بازار فروش كتاب هاى دسته دوم با هيجان اهل كتاب روز خود را آغاز مى كند. آنها كه خود را از آن سوى بازار اصلى كتاب ها در خيابان انقلاب به اين سوى ميدان در ابتداى خيابان آزادى رسانده اند، بازار كتاب هاى كهنه و قديمى با ضربان قلب آنهاست كه زنده مى شود. قدم هاى بى شمارى بر پله هاى زرد رنگ نهاده شده و از اين پله ها بالا رفته اند. مردان و زنانى كه با عبور از هروله ترافيك و دود و دم ميدان انقلاب از ميان جار و جنجال دست فروشان و فروشندگان لباس خود را به اين ساختمان چند طبقه قديمى مى رسانند تا به جست وجوى اثرى، رديف كتابفروشى ها در راهرو هاى تنگ كنار هم را جست وجو كنند. قفسه به قفسه رد بگيرند و خاك انباشته در لا به لاى كاغذ هاى كهنه به حلقشان نفوذ كند. در اطراف ميدان انقلاب، آنجا كه بيشترين كتاب فروش ها در ضلع شرقى ميدان پذيراى مشتاقانى است كه از همه جاى ايران به اينجا مى آيند، كتابفروشى هاى ديگرى پيدا مى شود كه در همان شعاع جغرافيايى پراكنده شده اند. اوراق خاك گرفته در اينجا آرميده اند. دلمشغول آنكه روزى دستى عاشق از لابه لاى قفسه ها آزادشان كند.
|