|
بازبينى رابطه كى ير كگارد و هگل
ابعاد يك مرز پررنگ
|
|
|
]متيو ادگار/ترجمه پريسا صادقيه]
كتاب «تجديد نظر در ارتباط كى يركگارد با هگل» (كى يركگارد و هگل نوشته جان استوارت) يكى از آثار متأخر شاخص در حوزه تاريخ فلسفه است. اين كتاب در سال ۲۰۰۳ توسط انتشارات دانشگاه كمبريج به چاپ رسيده است. متيو ادگار نويسنده اين مقاله سعى دارد با نگاهى منتقدانه رابطه كى يركگارد با هگل را در چارچوب كتاب بررسى كند.
بر اساس استانداردهاى استنباط فلسفى كه در قرن ۱۹ دراروپا رايج بوده است، خطوط فكرى كى يركگارد و هگل همانند دوشاخه اى بوده است كه دو مسير كاملاً متفاوت را طى كرده اند. اين طرز فكر به دليل جديت و تحكمى كه داشت تا قرن ۲۰ نيز ادامه يافت و در فلسفه اروپا همانند حقيقتى محض جايگاه خود را تثبيت كرد. همانطور كه هگلى هاى چپگرا ميراث خردگرايى و جهانگرايى هگل را بر دوش مى كشند، اگزيستانسياليست ها و پست مدرنيست ها نيز نه در همه موارد، بلكه در پاره اى از اصول خود از منتقد فلسفه سيستماتيك كى يركگارد الهام گرفته اند. در اين كتاب، جان استوارت سعى دارد با فراهم آوردن جزئيات تاريخى اساس اين طرز فكر را كه كى يركگارد جبهه اى مخالف هگل را برگزيده است و هميشه سعى كرده در جهتى مخالف با آن رشد كند، به چالش بكشاند. استوارت هيچ گاه منكر وجود اختلاف نظر و جدل ما بين كى يركگارد و هگل نمى شود اما از سوى ديگر به بيان چندين ايده اصلى كى يركگارد مانند «نظريه مراحل» مى پردازد كه به شكل خارق العاده اى تحت تأثير هگل است و شايد اساس آن از انديشه هگل به عاريه گرفته شده است. علاوه بر اين، هگل را هدف انتقادات كى يركگارد نمى داند، بلكه هدف اصلى او را هگلى هاى هلندى مى داند. به گفته استوارت : «درك حيات فكرى كى يركگارد بدون مطالعه كامل هگل و آگاهى از خطوط فكرى او دركى ناقص خواهد بود. غفلت از اين امر سبب شده است نقادان انگليسى زبان با كشيدن خط فرضى بين اين دو متفكر سعى در جداسازى اين دو متفكر كنند.» استوارت به منظور اعتراض به اين فرضيه نوشته هاى كى يركگارد را پاسخى به بحث هايى كه بين سال هاى ۴۰-۱۸۳۰ حول فلسفه هگل و نظريات او در الهيأت رخ مى داد، مى داند. استوارت حيات فكرى كى يركگارد را به سه مرحله تقسيم مى كند: مرحله اول بين سال هاى ۱۸۴۳-،۱۸۳۴ دورانى كه كى ير كگارد آثارى مانند «مفهوم كنايه» را نگاشت. اما اين آثار چاپ نشد. در اين دوران كى يركگارد به فلسفه هگل وابسته و به شدت تحت تأثير آن است. مرحله دوم ۱۸۴۶-،۱۸۴۳ با انتشار دو كتاب «ترس و لرز» و «نتيجه گيرى پى نوشت غير علمى» آغاز و پايان مى يابد. در واقع اين دوران آغاز حملات جدلى به هگليسم است. مرحله سوم ۱۸۵۵-۱۸۴۷: با چاپ كتاب «آثار عشق» آغاز و با مرگ او پايان مى پذيرد. در اين دوران انتقادات او از هگل فروكش مى كند، اما هنوز تأثيرات مثبت فلسفه هگل در او مشهود است. در مرحله اول كه مرحله رشد كى يركگارد محسوب مى شود، وى فعالانه مشغول مطالعه متون و نوشته هاى هگل بوده به طورى كه تأثير هگل كاملاً بارز است. اين موضوع را در نوشته هاى اومى توان كاملاً احساس كرد. كى يركگارد در رساله خود با نام «مفهوم كنايه» در تحليل كنايه رمانتيك به ميزان زيادى از سخنرانى هگل در باب زيبايى شناسى و تاريخ فلسفه تأثير مى پذيرد. اگر بخواهيم از دوشاخگى بين هگل و كى يركگارد دفاع كنيم، مى توانيم تأثير هگل را در رساله كى يركگارد نيز كنايه اى بدانيم. در واقع اين شيوه ترفندى است كه كى ير كگارد به منظور دلجويى از جامعه بورژواى هگلى به كار مى گيرد. سالى كه رساله كى يركگارد به پايان رسيد (۱۸۴۱) آغاز دورانى بود كه فلسفه هگل به علت پيوندش با فويرباخ و اشتراوس خطرناك شمرده مى شد. عاملى كه سبب مى شود اين رساله كنايه اى به نظر آيد اين است كه بيشتر نوشته هاى چاپ نشده كى يركگارد در اين دوران به شدت به نقد هگل مى پردازد. استوارت، كى يركگارد را در اين دوران نه ضد هگل و نه موافق هگل معرفى مى كند بلكه بيشتر سعى دارد موقعيتى خنثى براى او در نظر گيرد. استوارت همچنين معتقد است كه اگر كى يركگارد درنقد هگلى كوشاتر مى بود، بدون شك تأثيرات مثبت بيشترى از هگل دريافت مى كرد. كى يركگارد در هجو نامه خود به نام «نبرد بين انبارهاى قديمى و جديد صابون» معتقد است هگليسم مد زود گذرى است كه مدتى به شكل حاشيه اى فضاى دانشگاه ها را تحت تأثير خود قرار داده است. بيشتر انتقاد هايى كه او از هگليسم به عمل مى آورد، بر روى دكترين هاى هگل متمركز نشده است، بلكه بيشتر به تأثيرات زيانبارى كه اين دكترين ها مى تواند بر روى دانشجويان داشته باشد، اشاره دارد. اين دكترين ها آنقدر توجه دانشجويان را بر روى تاريخ متمركز مى كند كه ناخودآگاه آنان را از توجه به اخلاق و تربيت خويش باز مى دارد. مطالعه دوران دوم، رساله استوارت را به ميزان زيادى به چالش مى كشاند و در اينجاست كه ما با كى يركگارد به عنوان قوى ترين و جدى ترين منتقد هگليسم آشنا مى شويم. براى نمونه، كى يركگارد براى مدتى طولانى منتقد مارتنسن، يكى از هگلى هاى پركار در هلند بود. كى يركگارد، مارتنسن را نويسنده اى اجير و قلم فروش معرفى مى كند كه مستقيماً از نبوغ هگل تقليد مى كند و از آن سود مى جويد و اين در حالى است كه گستاخانه ادعا مى كند كه از هگل نيز برتر است. آن طور كه استوارت خاطر نشان مى كند، هجو كى يركگارد به علت حسادتى است كه نسبت به محبوبيت مارتنسن در وجودش رخنه كرده است. «هگلى» رمزواژه اى بود كه در آن زمان به هيبرگ، مارتنسن و آدولف آدلر نسبت داده مى شده است و اكثر قسمت هاى كتاب استوارت به رمز گشايى اين واژگان و تلميحاتى اختصاص دارد كه در دوران دوم زندگى كى يركگارد بسيار رواج داشته است. با مطالعه بيشتر اين كتاب، قطعاً به اين نتيجه خواهيم رسيد كه كى يركگارد در انتقاداتش، در اصل هگلى هاى هلندى هم عصر خود و نه هگل را نشانه رفته بود. براى مثال كى يركگارد كاربرد دكترين «واسطه» را در مورد مسأله تجسد مسيح و رابطه خداوند و انسان به نقد مى كشد. اين انتقاد مستقيماً به خردگرايى و ماوراى طبيعت گرايى مارتنسن است، نه به فلسفه هگل در مورد مذهب. در انتقاد از منطق هگلى تنها يك جمله از كتاب «منطق» اثر هگل آورده شده است و اين نشان دهنده اين مطلب است كه نكته انتقاد آميزى از اين اثر توجه او را جلب نكرده است. بى شك، همزمان با افول هگليسم در دانمارك (اواخر دهه ۱۸۴۰) انتقادات نسبت به هگل نيز فروكش خواهد كرد. در دوران سوم، نگاه منتقدانه كى يركگارد معطوف به كليساى هلندى است. با اين وجود تأثيرات مثبت روش ديالكتيك هگل را در اثر «مريضى منجر به مرگ» مى توان به خوبى مشاهده كرد. همانطور كه استوارت در كتاب خود نشان مى دهد، حتى نظريه جهش كه يكى از مفاهيم بحث برانگيز در دوره دوم حيات فكرى كى يركگارد به شمار مى رود، ريشه در منطق هگل دارد. كى يركگارد خود را تماماً مخالف با نظريات هگل نشان نمى دهد، بلكه در عوض مفاهيم هگلى را از او به عاريه مى گيرد و آنها را متناسب با هدف خود به كار مى بندد. بنابراين نمى توانيم صريحاً او را ضد هگل معرفى كنيم. اين تضاد هاى متافلسفى ما بين كى يركگارد و هگل نشان دهنده پيچيدگى رابطه آن دو است. كى يركگارد هيچ گاه علاقه اى به رد تمام نظريات هگل نشان نمى دهد، بلكه بيشتر به دنبال بازكردن مسيرى براى گفتمان و تحقيق بيشتر است تا بتواند با كمك آن بن مايه ها و ايده هاى هگل را با انديشه و نظريات خود تطبيق دهد. بى شك ديدگاه استوارت درباره هگلى هاى چپگرا درست است: «آن ها به شدت منتقد هگل هستند.» نقد ماركسيستى ماندگارترين نقدى است كه تا به حال در تاريخ فلسفه ظهور كرده است و طرح فلسفى آن، بدون شك بى تأثير ازخردگرايى و عام گرايى هگل نيست. در مقابل كى يركگارد هميشه به دنبال راهى بوده است تا فلسفه هگل را از درگير شدن با حاشيه برهاند و به همين دليل است كه او هم سطح با نيچه سخنران مخالفى معرفى مى شود كه در كارش پيشگام است و اگزيستانسياليسم و پست مدرنيسم از نتايج اين مخالفت ها و انتقادات است. متن كامل اين مقاله را مى توانيد در سايت : /review edu. nd. ndprمشاهده كنيد. مكتوب حاضر گزارش ترجمه اى از مقاله ذكر شده است.
|