پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۲ محرم ۱۴۲۹
Thu, Jan 31, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
بازبينى رابطه كى ير كگارد و هگل
نگاهى به پديدار ورزشكار
بازبينى رابطه كى ير كگارد و هگل
ابعاد يك مرز پررنگ
344856.jpg
]متيو ادگار‎/ترجمه پريسا صادقيه]

كتاب «تجديد نظر در ارتباط كى يركگارد با هگل» (كى يركگارد و هگل نوشته جان استوارت) يكى از آثار متأخر شاخص در حوزه تاريخ فلسفه است. اين كتاب در سال ۲۰۰۳ توسط انتشارات دانشگاه كمبريج به چاپ رسيده است. متيو ادگار نويسنده اين مقاله سعى دارد با نگاهى منتقدانه رابطه كى يركگارد با هگل را در چارچوب كتاب بررسى كند.

بر اساس استانداردهاى استنباط فلسفى كه در قرن ۱۹ دراروپا رايج بوده است، خطوط فكرى كى يركگارد و هگل همانند دوشاخه اى بوده است كه دو مسير كاملاً متفاوت را طى كرده اند. اين طرز فكر به دليل جديت و تحكمى كه داشت تا قرن ۲۰ نيز ادامه يافت و در فلسفه اروپا همانند حقيقتى محض جايگاه خود را تثبيت كرد. همانطور كه هگلى هاى چپگرا ميراث خردگرايى و جهانگرايى هگل را بر دوش مى كشند، اگزيستانسياليست ها و پست مدرنيست ها نيز نه در همه موارد، بلكه در پاره اى از اصول خود از منتقد فلسفه سيستماتيك كى يركگارد الهام گرفته اند.
در اين كتاب، جان استوارت سعى دارد با فراهم آوردن جزئيات تاريخى اساس اين طرز فكر را كه كى يركگارد جبهه اى مخالف هگل را برگزيده است و هميشه سعى كرده در جهتى مخالف با آن رشد كند، به چالش بكشاند.
استوارت هيچ گاه منكر وجود اختلاف نظر و جدل ما بين كى يركگارد و هگل نمى شود اما از سوى ديگر به بيان چندين ايده اصلى كى يركگارد مانند «نظريه مراحل» مى پردازد كه به شكل خارق العاده اى تحت تأثير هگل است و شايد اساس آن از انديشه هگل به عاريه گرفته شده است.
علاوه بر اين، هگل را هدف انتقادات كى يركگارد نمى داند، بلكه هدف اصلى او را هگلى هاى هلندى مى داند. به گفته استوارت : «درك حيات فكرى كى يركگارد بدون مطالعه كامل هگل و آگاهى از خطوط فكرى او دركى ناقص خواهد بود. غفلت از اين امر سبب شده است نقادان انگليسى زبان با كشيدن خط فرضى بين اين دو متفكر سعى در جداسازى اين دو متفكر كنند.» استوارت به منظور اعتراض به اين فرضيه نوشته هاى كى يركگارد را پاسخى به بحث هايى كه بين سال هاى ۴۰-۱۸۳۰ حول فلسفه هگل و نظريات او در الهيأت رخ مى داد، مى داند.
استوارت حيات فكرى كى يركگارد را به سه مرحله تقسيم مى كند:
مرحله اول بين سال هاى ۱۸۴۳-،۱۸۳۴ دورانى كه كى ير كگارد آثارى مانند «مفهوم كنايه» را نگاشت. اما اين آثار چاپ نشد. در اين دوران كى يركگارد به فلسفه هگل وابسته و به شدت تحت تأثير آن است.
مرحله دوم ۱۸۴۶-،۱۸۴۳ با انتشار دو كتاب «ترس و لرز» و «نتيجه گيرى پى نوشت غير علمى» آغاز و پايان مى يابد. در واقع اين دوران آغاز حملات جدلى به هگليسم است.
مرحله سوم ۱۸۵۵-۱۸۴۷: با چاپ كتاب «آثار عشق» آغاز و با مرگ او پايان مى پذيرد. در اين دوران انتقادات او از هگل فروكش مى كند، اما هنوز تأثيرات مثبت فلسفه هگل در او مشهود است.
در مرحله اول كه مرحله رشد كى يركگارد محسوب مى شود، وى فعالانه مشغول مطالعه متون و نوشته هاى هگل بوده به طورى كه تأثير هگل كاملاً بارز است. اين موضوع را در نوشته هاى اومى توان كاملاً احساس كرد. كى يركگارد در رساله خود با نام «مفهوم كنايه» در تحليل كنايه رمانتيك به ميزان زيادى از سخنرانى هگل در باب زيبايى شناسى و تاريخ فلسفه تأثير مى پذيرد. اگر بخواهيم از دوشاخگى بين هگل و كى يركگارد دفاع كنيم، مى توانيم تأثير هگل را در رساله كى يركگارد نيز كنايه اى بدانيم. در واقع اين شيوه ترفندى است كه كى ير كگارد به منظور دلجويى از جامعه بورژواى هگلى به كار مى گيرد. سالى كه رساله كى يركگارد به پايان رسيد (۱۸۴۱) آغاز دورانى بود كه فلسفه هگل به علت پيوندش با فويرباخ و اشتراوس خطرناك شمرده مى شد. عاملى كه سبب مى شود اين رساله كنايه اى به نظر آيد اين است كه بيشتر نوشته هاى چاپ نشده كى يركگارد در اين دوران به شدت به نقد هگل مى پردازد. استوارت، كى يركگارد را در اين دوران نه ضد هگل و نه موافق هگل معرفى مى كند بلكه بيشتر سعى دارد موقعيتى خنثى براى او در نظر گيرد. استوارت همچنين معتقد است كه اگر كى يركگارد درنقد هگلى كوشاتر مى بود، بدون شك تأثيرات مثبت بيشترى از هگل دريافت مى كرد. كى يركگارد در هجو نامه خود به نام «نبرد بين انبارهاى قديمى و جديد صابون» معتقد است هگليسم مد زود گذرى است كه مدتى به شكل حاشيه اى فضاى دانشگاه ها را تحت تأثير خود قرار داده است. بيشتر انتقاد هايى كه او از هگليسم به عمل مى آورد، بر روى دكترين هاى هگل متمركز نشده است، بلكه بيشتر به تأثيرات زيانبارى كه اين دكترين ها مى تواند بر روى دانشجويان داشته باشد، اشاره دارد. اين دكترين ها آنقدر توجه دانشجويان را بر روى تاريخ متمركز مى كند كه ناخودآگاه آنان را از توجه به اخلاق و تربيت خويش باز مى دارد.
مطالعه دوران دوم، رساله استوارت را به ميزان زيادى به چالش مى كشاند و در اينجاست كه ما با كى يركگارد به عنوان قوى ترين و جدى ترين منتقد هگليسم آشنا مى شويم.
براى نمونه، كى يركگارد براى مدتى طولانى منتقد مارتنسن، يكى از هگلى هاى پركار در هلند بود. كى يركگارد، مارتنسن را نويسنده اى اجير و قلم فروش معرفى مى كند كه مستقيماً از نبوغ هگل تقليد مى كند و از آن سود مى جويد و اين در حالى است كه گستاخانه ادعا مى كند كه از هگل نيز برتر است. آن طور كه استوارت خاطر نشان مى كند، هجو كى يركگارد به علت حسادتى است كه نسبت به محبوبيت مارتنسن در وجودش رخنه كرده است. «هگلى» رمزواژه اى بود كه در آن زمان به هيبرگ، مارتنسن و آدولف آدلر نسبت داده مى شده است و اكثر قسمت هاى كتاب استوارت به رمز گشايى اين واژگان و تلميحاتى اختصاص دارد كه در دوران دوم زندگى كى يركگارد بسيار رواج داشته است. با مطالعه بيشتر اين كتاب، قطعاً به اين نتيجه خواهيم رسيد كه كى يركگارد در انتقاداتش، در اصل هگلى هاى هلندى هم عصر خود و نه هگل را نشانه رفته بود. براى مثال كى يركگارد كاربرد دكترين «واسطه» را در مورد مسأله تجسد مسيح و رابطه خداوند و انسان به نقد مى كشد. اين انتقاد مستقيماً به خردگرايى و ماوراى طبيعت گرايى مارتنسن است، نه به فلسفه هگل در مورد مذهب. در انتقاد از منطق هگلى تنها يك جمله از كتاب «منطق» اثر هگل آورده شده است و اين نشان دهنده اين مطلب است كه نكته انتقاد آميزى از اين اثر توجه او را جلب نكرده است.
بى شك، همزمان با افول هگليسم در دانمارك (اواخر دهه ۱۸۴۰) انتقادات نسبت به هگل نيز فروكش خواهد كرد. در دوران سوم، نگاه منتقدانه كى يركگارد معطوف به كليساى هلندى است. با اين وجود تأثيرات مثبت روش ديالكتيك هگل را در اثر «مريضى منجر به مرگ» مى توان به خوبى مشاهده كرد. همانطور كه استوارت در كتاب خود نشان مى دهد، حتى نظريه جهش كه يكى از مفاهيم بحث برانگيز در دوره دوم حيات فكرى كى يركگارد به شمار مى رود، ريشه در منطق هگل دارد. كى يركگارد خود را تماماً مخالف با نظريات هگل نشان نمى دهد، بلكه در عوض مفاهيم هگلى را از او به عاريه مى گيرد و آنها را متناسب با هدف خود به كار مى بندد. بنابراين نمى توانيم صريحاً او را ضد هگل معرفى كنيم. اين تضاد هاى متافلسفى ما بين كى يركگارد و هگل نشان دهنده پيچيدگى رابطه آن دو است. كى يركگارد هيچ گاه علاقه اى به رد تمام نظريات هگل نشان نمى دهد، بلكه بيشتر به دنبال بازكردن مسيرى براى گفتمان و تحقيق بيشتر است تا بتواند با كمك آن بن مايه ها و ايده هاى هگل را با انديشه و نظريات خود تطبيق دهد. بى شك ديدگاه استوارت درباره هگلى هاى چپگرا درست است: «آن ها به شدت منتقد هگل هستند.» نقد ماركسيستى ماندگارترين نقدى است كه تا به حال در تاريخ فلسفه ظهور كرده است و طرح فلسفى آن، بدون شك بى تأثير ازخردگرايى و عام گرايى هگل نيست. در مقابل كى يركگارد هميشه به دنبال راهى بوده است تا فلسفه هگل را از درگير شدن با حاشيه برهاند و به همين دليل است كه او هم سطح با نيچه سخنران مخالفى معرفى مى شود كه در كارش پيشگام است و اگزيستانسياليسم و پست مدرنيسم از نتايج اين مخالفت ها و انتقادات است.
متن كامل اين مقاله را مى توانيد در سايت :
‎/review edu. nd. ndprمشاهده كنيد.
مكتوب حاضر گزارش ترجمه اى از مقاله ذكر شده است.
نگاهى به پديدار ورزشكار
توليد و مصرف تن
344853.jpg
]عليرضا سميعى]

ماهيت هر پديده شامل قواعد درونى و همچنين موقعيت آن در هستى است. اما از نقطه نظر متفكران جديد (خاصه اصحاب هرمنوتيك) مى بايست نقش ادراك مخاطب يا فاعل شناسا (سوژه) را نيز به «چيستى» پديده اضافه كرد. با پادرميانى رسانه و تسلط آن بر زيست جهان عمومى، نقش فاعل شناسا در «چيستى» ابعاد تازه اى مى يابد. فاعل شناسى در معناى جديد، انسانى مستقل و آسوده كه شىء را مى بيند نيست بلكه موجودى تحت تأثير رژيم هاى معرفتى، شرايط زيستى، ... و حتى همان پديده اى كه در آن مى نگرد، است. او در عصر ما حتى مى تواند در ساختن پديده مورد نظر دخالت كند. حتى ممكن است پس از دخالت در چيستى پديده، خود، از آنچه بر ساخته در شگفت آيد. بنابراين مطالعه در پديدارها مى تواند ما را به تأمل و گمانه زنى درباره پديده، وضعيت اجتماعى، انسان عصر حاضر و حتى خود ما بكشاند. براى اين منظور مجبور نيستيم به سراغ موضوعات آبرومندانه و مفاهيم فخيم برويم. حتى نگريستن به امور بى شال و كلاهى همچون ورزش مى تواند بصيرت هايى نسبت به مسائل ياد شده، به دست بدهد. ورزش از طريق ورزشكار ظهور مى يابد. پس آنچه در آن باريك خواهيم شد ورزشكار، يعنى ورزش به همراه انسانى است كه ورزش مى كند در يك نگاه سردستى، پديدار ورزشكار در عطف به كالبد، عطف به عمل و سپس در عطف به نمايش مى بالد.
* كالبد
عمل ورزشكار معطوف به بدن، همان بدن هميشگى خودمان است. نوع برخورد وى با تن و نقش آن در مسابقه و تمرين بستگى زيادى به ساختارهاى ورزش مورد نظر دارد. محمدعلى كلى به چابكى و سنگينى مشت هايش نياز داشت. آرنولد شوارتزنگر به خاطر حجم و تناسب اندام اش مغرور بود و كسى كه گلف بازى مى كند، پس از حساب بانكى به قدرت تمركز و تسلط بر حركات شانه، بازو و... نيازمند است.
اما پيش از همه، ورزشكاران «حرفه» اى هستند. بعيد است كه هنگامى كه كارل ماركس موضوع از خودبيگانگى انسان در ارتباط با شغل خود را طرح مى كرد، مى توانست حدس بزند كه روزگارى خواهد رسيد كه حرفه اى به نام ورزش به وجود مى آيد. ورزشكار حرفه اى تحت كنترل و حتى تحت تعقيب است. برنامه تغذيه، مناسبات جنسى، ساعات خواب و بيدارى و رفت و آمد هاى او حساب شده هستند. زيرا «فرآورده» اى كه مى خواهد به مسابقات برسد مى بايست از هر لحاظ بى نقص باشد. آنچه ماده توليد محسوب مى شود، تن است. شيئى كه توليد مى گردد، تن است و سرآخر، چيزى كه به مصرف مى رسد، تن است. ورزشكار واحدى است كه در آن به شكل شگفت آورى ماده، فرآورده و مصرف در يك كالبد متمركز شده اند. طرفه آن كه بخش قابل توجهى از توليد كننده و نيز مصرف كننده نيز شخصى ورزشكار است. او شهر شام است؛ يا به زبان مدرن تر «پكن» ى در قواره انسان.اين كالبد، جداى از جنبه نمايشى، چيزى است كه ما (به عنوان ورزشكار) در كار مصرف آن هستيم، حتى قبل از اين كه چيزى را براى كالبد خود مصرف نماييم و اين دو معنا بسيار متمايزند. آن كه براى كالبد مصرف مى كند، خواهشى فيزيولوژيكى را بر مى آورد. اما كسى كه كالبد را صرف مى كند، خواستى معنايى را گردن مى نهد. معنا، چه خاستگاهى هوس بازانه داشته باشد و چه از سرشتى روحانى برخيزد، به حوزه اى غير فيزيكى تعلق دارد.
بدن، در عصرى كه رفته رفته از دايره توليد اخراج مى گردد، (به خاطر اتوماسيون) مجبور خواهد بود خود را در دايره مصرف باز تعريف كند. بدن به آن اندازه كه در ورزش خالص و انتقامجو است، در هيچ جا ديگر نيست. «جا»يى كه ماده، فرآورده و مصرف را در خود جمع مى كند. اينها در برابر بى اعتنايى دستگاه توليد متحد مى شوند تا مقاومت كرده و حيثيت خويش را بازيابند. بدين معنا فرايند ورزش شامل تمرين، مسابقه و نمايش مبارزه اى عليه «غول» توليد است كه هر روز توهين بيشترى به كالبد مى كند.
* عمل
ورزشكار به همراه بهترين دوست اش، كالبد، بايد خويش را در رابطه دقيقى با امرى حياتى قرار دهد. چيزى كه براى كسب افتخار اهميت فراوانى دارد. او جهت تلاش براى پيروزى در عمل بايد بر ناخود آگاه خود تسلط يابد. جزيره اى كه كريستف كلمب آن «فرويد» روز و شب بر آن نماز مى برد. سرنوشت مسابقات وابستگى زيادى به واكنش هاى ورزشكار در قطعه زمانى كوتاهى دارد. زيرا تأخير با شكست برابر است. آن كه سريع تر و صحيح تر (در اين مرحله صحيح اهميت خاصى دارد) عمل نمايد، به روى سكو مى رود. صدور چنين واكنشى طبيعتاً برگرده ناخودآگاه خواهد بود. از اين رو ورزشكار و مربى، در طول تمرين حركات را بارها تكرار مى كنند. زيرا در كشاكش مسابقه امكان تعمق براى انتخاب عمل آشكارا محدود است. پس تفكر به پيش از عمل رانده مى شود. تا لحظات رقابت سكان به دست ضمير ناخودآگاه سپرده شود. بدين سان عمل ورزشى تبديل به استعاره اى از زندگى كنونى مى شود. موضوع ورزش و ناخودآگاه انبوهى از مسائل فيزيولوژيكى و روانشناسانه را پيش مى كشد. اما در يك نگاه كلى درباره اين رابطه و شباهت آن به زندگى در عصر ما مى توان گفت كه اين شباهت (با علاقه استعارى) در «راندن تفكر و داورى (درباره گزينش واكنش) به پيش از لحظات «عمل» است. زيستن در موقعيت اكنون نيز مستلزم راندن تفكر داورانه (به معنى داورى شخصى براى انتخاب عمل درست در ميان انتخاب ها) به پيش از انتخاب است. ورزشكار هنگام واكنش عليه حركت حريف با هزاران انتخاب روبه رو مى شود. پس واكنش صحيح‎/ سريع مستلزم آمادگى ناخودآگاه است. پس ورزشكار و مربى قبلاً تصميم گرفته اند كه چه بايد كرد. عمل ورزشكار نماد داورى پيشينى است.انسان در عصر ما نيز در عصر زندگى هنگام اتخاذ تصميم با هزاران پيشنهاد روبه رو مى شود. با تعداد زيادى بسته هاى حاوى اطلاعات؛ به طورى كه نمى توان درباره ارزشمندى يا بى ارزشى آنها به سرعت تصميم گرفت، پيش از اين نيز انسان روزگار آن قديم هنگام تصميم گيرى در باب ارزشمندى و بى ارزشى انتخاب ها دچار مشكل بود. با اين تفاوت كه نا آگاهى انسان آن سوى قرن حاضر نتيجه عدم اطلاع رسانى بود. برعكس، انسان اين سوى قرن ها با مشكل فربه بودن اطلاعات موازى و حتى گاهى ضد و نقيض روبه رو بوده است.
آدمى در بطن اين هياهو نمى داند كدام صدا از چه منجى صادر مى شود. لذا مجبور به گزينشى شبه غريزى است. ما بايد قبل از انتخاب تكليف خود را روشن كنيم. در واقع ما با تفكر داورانه درباره ارزشمندى انتخاب ها آنها را انتخاب نمى كنيم، بلكه براساس جزم ها درونى دست تأييد بر شانه يكى از آنها مى گذاريم. به جز فربگى حاد اطلاع رسانى، موضوع ديگرى نيز گريبان بشر دهه هاى حاضر را مى فشارد و آن همانا تجربه ناكامى آدمى در پيش بينى، انتخاب و تأييد و تكذيب هاى گذشته است. او هر بار با اطمينان يك امپراطور نظر مى داد و هر بار ناكام مى ماند. نبايد گفت سر انسان به سنگ خورده است، بلكه انسان معاصر سنگباران شده است. تجربه شكست مكرر در انتخاب ها، پيش بينى ها و تأييد و تكذيب ها به صورتى بحرانى ظهور يافته است. به گمان من يكى از دلايل دشوارى در آينده پژوهى به همين تجربه باز مى گردد.
به هر رو سپردن داورى به ناخودآگاه در مسابقه ورزشى بسيار شبيه به سپردن انتخاب ميان انتخاب هاى ارزشمند به ناخودآگاه در زندگى روزمره انسان «اكنون» است.اين شباهت باعث مى شود عمل ورزشى به استعاره اى از زندگى ما تبديل شود. نگريستن به عمل ورزشى، نگاه به استعاره اى از زندگى است. شايد به همين دليل امروزه ارزش تماشاى مسابقه ورزشى با ورزش كردن برابر يا حتى بسى بيشتر باشد. چه، خيره شدن به مسابقه يعنى توجه به پراتيك افراطى بشر اكنون از خلال استعاره.
* نمايش
فرايند شكل گيرى پديدار ورزشكار در جنجالى ترين مرحله يعنى نمايش، وضعيت حساسى مى يابد. وضعى كه از هزاران امر غير ورزشى آب مى خورد. آيا آنها واقعاً امورى غير ورزشى هستند پس پشت ورزشكار بازى هايى در جريانند كه فقط يكى از آن شمار، پديدار متورم تاريخ ورزش است (كه خود منقم به تاريخ حماسه ها از يك سو و تاريخ هماوردى هاى صلح طلبانه در انواع المپيادها و رقابت ها از ديگر سو است). ورزشكار خود را قهرمان ملى [محلى يا قبيله اى] مى انگارد، زيرا كه تبار او به تقويم هماوردى باز مى گردد. او خويش را همراه با مسئوليتى كه براى احياى امر ظفرمندى برگرده مى گيرد، متمايز و معنا دارد مى دانست و مى داند. تناسب اندام و حركات متهورانه كه ناشى از انعطاف و قدرت وى هستند همچون نشانه هايى بيننده را از راه يادآورى حماسه ها به جوهر قهرمانانه ورزشكار رهنمون مى كنند. او همچنين براى به نمايش گذاردن تن‎/ ضمير ناخودآگاه ناگزير از قرار گرفتن در ساختار ورزشى است. روابط و وجه اجتماعى رشته ورزشى نيز ساختارى را به شكل پيچيده صورتبندى مى كند كه هر ورزشكار در ارتباط مقيد كننده اى با آن قرار مى گيرد. پس او نشانه اى است كه ساختار هاى مربوط از خلال اش ديده مى شوند.مى بينيد كه فرايند بارگذارى معنايى بر روى سوژه ‎/ابژه ورزشكار بستگى زيادى به بازى ها و جلوه گرى هايى دارد كه تاريخ، ساختار ورزشى و ساختار اجتماعى در درون نماد ورزشكار متبلور مى كنند. آنها در بدنى متجلى مى شوند كه در ربط با ناخود آگاه جهت جلوگيرى بر ساخته مى شود. اما هنوز كار تمام نشده است. در صحنه مسابقه تماشاگران براى ادامه پروژه ساختن اش حاضرند. آنها شاهد يك درگيرى ميان دو گروه نمادين هستند. مناسك گروهى يا شخصى ورزشكاران و رفتار آنها نشانه هايى هستند كه گاهى حيرت آورند. براى مثال چند سال پيش در يك مسابقه فوتبال كسى كه ماجد عبدالله (بهترين بازيكن قرن عربستان) را مصدوم كرد، در حالى كه بر سر خود مى زد، مى گريست. مرتبه اجتماعى ماجد به عنوان يك «شيخ» و محبوبيت او به عنوان يك فوتباليست اخلاقى مسبب اين واكنش عجيب و غريب بود.
تماشاگران احتمالاً طرفدار يكى از طرفين هستند. هوادارى معمولاً وقتى جدى تر مى شود كه تيم ها از دو فرهنگ (گاهى از دو كشور) متفاوت باشند. در ۱۶ جولاى ۱۹۵۰ استاديوم رؤيايى «ماراكا» شاهد فينال برزيل و اروگوئه بود. برزيل مقابل تعدادى بيش از ۱۷۰‎/۰۰۰ نفر مشوق نتيجه را واگذار كرد. هرچند ۴ سال بعد در بازى ديگرى اروگوئه را شكست داد ولى مردم اين سرزمين هنوز از آن خاطره با عنوان (هيروشيماى برزيل) ياد مى كنند. تصورى كه تماشاگران از خودى و غير خودى دارند، مى تواند بسيار تأثيرگذار باشد به گونه اى كه ايشان را وادار به ابراز خشونت كند.
بستر فرهنگى ورزشكاران و تماشاچيان و رفتار آنها تنها جزيى از مسائلى است كه در صحنه جريان دارد. وقتى قرار باشد نمايش از طريق رسانه عرضه شود، موضوع پيچيدگى گيج كننده اى مى يابد. آمريت رسانه از جمله امورى است كه در باب آن قلم ها فسرده و كتاب ها به هم رسانده اند. اما فى الجمله مى توان به كارگردان و نقش مؤلفى او به وسيله تكنيك هاى فيلمبردارى و نمايش اشاره كرد. كارگردان تلويزيونى به همراه همكاران خود، بازى را به مثابه ماده خام به امرى قابل پخش تبديل مى كند. انتخاب دوربين، زاويه آن، تكرار صحنه آهسته، جهت گيرى گزارش و ... متنى را شكل مى دهد كه گروه مؤلفان با مهندسى كارگردان پيش مى نهند.امكان نمايش دهندگى به صورت برجسته اى در امر ورزش وجود دارد. اين امكان نمايش ورزش را با عصر ما پيوند مى دهد. عصرى كه بودريار آن را «وانمودگى» ناميد. در روزگار وانمودگى ورزش كار بيش از هر زمان ديگرى خاصيت تأليفى دارد. مدل شدن ورزشكاران بهترين مثالى است كه مى توان در تأييد وجه نمايش ورزش به آن اشاره كرد. در نهايت آنچه تأليف مى شود، يعنى ورزشكار حاصل تاريخ، كالبد، ساختار ورزشى، مناسبات عصر، قواعد نمايش است. ورزش و ورزشكار چيزى است كه تماشاگران و بلكه همه ما به عنوان عضوى از جامعه مدرن در ساختن آن دخيل هستيم. كسى كه در شهر زندگى مى كند از راه تأييد و پيروى از قواعد شهر، به ناچار جزيى از زندگى شهرى با تمام ابعادش است. شهروند مى بايست همچون پايانه اى بررسى شود كه انواع پروژه ها با تمام قواعد ش در آن پيشروى مى كند. او خود در پيشبرد آنها دخالت مى كند. هرچند نه آزادانه، ولى مؤثر. كارگران مشغول كارند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |