شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۴ محرم ۱۴۲۹
Sat, Feb 2, 2008
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه سفراستانى دولت به بوشهر۱
ويژه سفراستانى دولت به بوشهر۲
ويژه سفراستانى دولت به بوشهر۴
ويژه سفراستانى دولت به بوشهر۵
ويژه سفراستانى دولت به بوشهر۶
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
تماشا
تماشا
ياد باد آن همدلى، آن همرهى
] تهمينه مهربانى[

عكس هاى روزهاى انقلاب را مقابل چشم هايم رديف مى كنم. ناگهان بغضى فروخورده، از پس ساليانى دراز، سر باز مى كند. صدايى در گوش جانم طنين انداز مى شود: «چرا وايستادى منو نگاه مى كنى دختر »به اطرافم نگاهى مى اندازم. نفسم درنمى آيد. آخر تا آن روز نديده بودم كسى تير بخورد. با عجله دوربينم را از ساكم درمى آورم. مى خواهم عكس بگيرم كه فرياد مى زند: «مگه عروسيه دختر كه عكس يادگارى مى گيرى »
گيجم! تمام تنم يخ كرده. با صدايى كه انگار از ته چاه درمى آيد، مى پرسم: «چه كار بايد بكنم »خود او هم نمى داند چه بايد كرد. در حالى كه اشك مجالش نمى دهد، مى گويد: «نمى دونم. كاش دكتر بودم.»جلوتر مى روم. دستمال بزرگى را كه در كيف دارم، بيرون مى آورم و با دست هايى كه به شدت مى لرزند، آن را محكم بالاى محل تيرخوردگى مى بندم. خون كمى بند مى آيد. جوانك زخمى، مثل مار به خودش مى پيچد، اما ناله نمى كند. بيشتر از ۱۸-۱۷ سال ندارد، اما براى خودش مردى است. از زمين و آسمان، گلوله مى بارد. گمانم از طرف ژاندارمرى صدا مى آيد. زن جوان همت كرده و اين جوانك زخمى را به سه چهار كوچه پائين تر كشيده كه يك وقت به دست مأموران حكومت نظامى نيفتد.كارى از دستم برنمى آيد. از جا بلند مى شوم و با زانوهاى لرزان راه مى افتم، بلكه بتوانم كمك بياورم. يك نفر با يك دوربين حسابى، از آنهايى كه از كره ماه هم مى شود از روى زمين عكس گرفت، با عجله از كنارم مى گذرد. دوربينش تومنى صنار با دوربين بينواى من كه در انداختن عكس هاى خانوادگى هم كم مى آورد، فرق دارد. ناگهان فكرى به ذهنم مى رسد و مى گويم:
«اينجا يه نفر هست كه زبونم لال، داره مى ميره. ازش عكس مى گيرين »نگاهم مى كند و بدون لحظه اى ترديد مى گويد: «آره... كو نشونم بده.»با عجله، او را بالاى سر جوانك زخمى مى برم. دستمال سفيد من روى صورت اوست. جلو مى روم. دستمال را برمى دارم و با ترس و كمى هم عصبانيت مى گويم: «اين جورى كه نمى تونه نفس بكشه.»نگاهى به صورت رنگ پريده زن، هول مرگ را در جانم مى نشاند. عكاس با مهارت و سريع عكس مى گيرد و در حالى كه چهارچشمى مراقب است كه يك وقت نيايند و فيلمش را نگيرند، دندان هايش را به هم فشار مى دهد و مى گويد: «نامرد! مى گه هوايى مى زنيم. واستا! با اين عكس ها يك پدرى ازش درآريم...» و مى رود.
***
باور مى كنم و باور نمى كنم. عكس هاى انقلاب را زير و رو مى كنم. ببين چه طور زن و مرد، پير و جوان، فقير و غنى، دانشگاهى و كارگر، روحانى و مردم عادى، مشت هايشان را گره كرده و بالا برده اند و با خشم و نفرت فرياد مى زنند: «اى شاه خائن! آواره گردى...» و آواره شد، به مدد ايمان و همدلى و همرهى همه.
***
مى پرسد: «شما را به خدا ما همان هايى هستيم كه وقتى اعلام كردند بيمارستان شريعتى ملافه مى خواهد، يك كوه ملافه جمع شد وسط حياط بيمارستان كه نمى دانستند آنها را كجا بگذارند » ما همان هايى هستيم كه وقتى اعلام كردند يخ بياوريد كه جنازه ها بو نگيرند، قالب هاى كوچك يخ را داديم دست بچه هايمان و يك كوه، يخ جمع شد. حالا ما شده ايم غريبه »
حالا ما كجا و آن روزها كجا
مى توانى همانى باشى كه مى خواهى
345150.jpg
]لئوبوسكاليا [

دوست دارم اين طور فكر كنم روزى كه به دنيا آمديم، به عنوان هديه تولد، كل دنيا را به ما دادند. يك جعبه خوشگل حيرت آور كه دورش روبان هاى معركه اى پيچيده اند! بعضى از آدم ها حتى به خودشان زحمت نمى دهند روبان ها را باز كنند، چه رسد به اين كه در جبعه را باز كنند. اگر هم باز كنند، توقع دارند كه فقط زيبايى، شگفتى و سرخوشى در آن ببينند و وقتى مى بينند كه در آن، درد و نااميدى هم هست، حيرت مى كنند. مردم پيش من مى آيند و مى گويند: «خب! جنابِ «همه چيز دان»! اگر زندگى اين قدر كه تو ادعا مى كنى با ارزش است، پس چرا مرگ و رنج و بدبختى و اين همه چيزهاى منفى در آن وجود دارد چرا بچه ها بايد رنج ببرند چرا اين همه قتل و تجاوز و جنگ هست چرا چرا چرا »
من هم جواب مى دهم: «از كدام گورى بايد بدانم من كه سهل است، آدم هاى گنده تر از من هم سال هاى سال است كه اين سؤالات را پرسيده اند.» مى دانيد راه حل من چه بوده دست از سر اين سؤالات برداشته ام، به پاسخ ها پرداخته ام و سعى كرده ام زندگى كنم. تفاوت موضوع در همين جاست. چرا مرگ وجود دارد از كجا بدانم چرا درد وجود دارد كاش وجود نداشت، ولى من از كجا بدانم كه چرا وجود دارد اگر بخواهم همه عمرم را براى پيدا كردن جواب اينها تلف كنم كه ديگر فرصتى براى زندگى باقى نمى ماند. من به آنهايى كه اين جور سؤالات را مى پرسند مى گويم كه من درباره زندگى چيزهاى كمى مى دانم، از جمله اين كه حتماً بايد چيزى به اسم شادى وجود داشته باشد، چون من آن را احساس كرده ام. بايد چيزى به اسم ديوانگى معركه وجود داشته باشد، چون اغلب با آن زندگى كرده ام. بايد چيزى به اسم عاشقى وجود داشته باشد، چون عاشق بوده ام. بايد چيزى به اسم سرخوشى وجود داشته باشد، چون سرخوشى را مى شناسم و آدم هاى سرمست زيادى را ديده ام. پس حتماً سرمستى وجود دارد و مطمئن باشيد تا نفهمم اين ديگر چه جور معجونى است، از دنيا نخواهم رفت!
تنهايى و سردرگمى هم بخشى از زندگى هستند. من چيزى درباره شما نمى دانم، ولى دلم نمى خواهد عمرم به سر برسد و چيزى نفهمم. مى خواهم تك تك چيزهايى را كه در جبعه زندگى و در لحظه تولد به دستم دادند، بشناسم. مى دانم كه داخل اين جبعه، جعبه اى به اسم درد هم وجود دارد. خب! اين هم مال من است. مى خواهم جعبه درد را باز و آن را تجربه كنم. علامت روى اين جعبه كوچك، تنهايى است. مى دانيد وقتى در جعبه تنهايى را باز كنم چه اتفاقى پيش مى آيد تنهايى را تجربه مى كنم و وقتى كسى مى گويد «تنها هستم»، يك كمى مى فهمم چه مى گويد و وقتى آدم ها بفهمند كه تنهايى ديگران چه معنايى دارد، دست هايشان را به هم مى دهند و ديگر تنها نيستند. من مى خواهم همه اين چيزها را ياد بگيرم، چون آن موقع است كه مى توانم سرخوشى را هم بياموزم. اگر در دنيا چيزهايى به اسم شادى، سرخوشى، سرمستى و وجد وجود داشته باشد، حتماً پيدايشان مى كنم. من ايمان دارم كه مى شود اندوه را به شادى تبديل كرد. شما هم مى توانيد اين كار را بكنيد. من قدرت آن را دارم كه نگرانى را بپذيرم و آن را به واقعيت تبديل كنم. شما هم مى توانيد. هيچ كارى نيست كه من بتوانم انجام بدهم و شما نتوانيد. من كه اَبَر بشر نيستم! بعضى از شماها خيلى بهتر از من مى توانيد. اگر اين كار را نمى كنيد، به خاطر اين نيست كه نمى توانيد، به خاطر اين است كه برايش تلاش نمى كنيد. بفرمائيد! اين گوى و اين ميدان! ما قادريم نااميدى را به اميد تبديل كنيم و اين يعنى معجزه. ما مى توانيم همه اشك ها را پاك كنيم و لبخند را جايگزين آن كنيم. من به عنوان يك مدرس به شما قول مى دهم كه هر چيزى قابل يادگرفتن و ياد نگرفتن است. شما مى توانيد هر چيزى كه مى خواهيد بشويد، بشويد. شما مى توانيد هر چه كه مى خواهيد باشيد، باشيد، به شرط آنكه خودتان را آماده كنيد كه سختى بكشيد و كمى به خودتان زحمت بدهيد، چون اين طور چيزها خود به خود و به شكل طبيعى پيش نمى آيند. لازم است براى به دست آوردن آنها كمى زحمت بكشيد. همين و بس!
متقاعد كردن ديگران «جنبه» مى خواهد
] هليا خرم [

بارها ممكن است از خودتان پرسيده باشيد، چگونه دوستم، شوهرم يا والدينم را متقاعد كنم. بايد بدانيد، تفهيم كردن نظرات به ديگران و متقاعد كردن آنها كار ساده اى نيست و نياز به تبحر و سياست خاصى دارد. البته بايد در نظر داشته باشيد كه قبل از هر گونه سعى و كوششى در اين باره بايد به صحت، اعتبار و درستى نظر و باورتان اطمينان كامل داشته باشيد. زيرا اگر درست نبودن اظهارات شما به اثبات برسد، ارزش و اعتبار خود را از دست مى دهيد و ديگر در صورت درست بودن گفتارتان هم، مورد اعتماد نخواهيد بود و پذيرفته نخواهيد شد.
براى متقاعد كردن افراد بايد مراحل زير را بگذرانيد.
۱- قبل از هر چيز، از فوايد و نكات مثبت نظر خود صحبت كنيد و به خوبى آن را توصيف كنيد.
۲- انتقادپذير و باجنبه باشيد و زود تسليم نشويد. سعى كنيد ظرفيت خود را بالا ببريد و خودتان را براى شنيدن هر گونه مخالفت، انتقاد، سؤال، ايراد و ريزبينى آماده كنيد. زيرا ممكن است سؤالاتى از شما پرسيده شود كه اصلاً آمادگى اش را نداشته باشيد و غافلگير شويد.
۳- هيچ گاه تعصب بيجا از خود نشان ندهيد و با نهايت خونسردى و آرامش سعى كنيد به حرف هاى طرف مقابل گوش دهيد. از پذيرفتن حرف هاى حق و درست طفره نرويد و سعى كنيد با علت هاى منطقى، شخص مورد نظر خود را توجيه و متقاعد كنيد. پس از تمام شدن حرف هايتان، مدتى سكوت كنيد تا حرف هاى طرف مقابل را هم بشنويد و از كلماتى مثل «موافقم» و «درسته» استفاده كنيد و گاهى سر خود را به علامت تصديق تكان دهيد.
۴- اگر واقعاً به اين نتيجه رسيديد كه حق با طرف مقابلتان است، بدون علت لجبازى نكنيد، اما در موارد بعدى سر حرفتان بايستيد. البته از طرف مقابلتان نخواهيد زود پاسخ دهد، به او زمان بدهيد تا درباره علت هايى كه مطرح كرديد تحقيق، بررسى و فكر كند تا به اشتباهش پى ببرد.
اين نكته را به خاطر داشته باشيد كه اگر عصبانى شويد، بيش از حد نصيحت كنيد يا داد و بيداد راه بيندازيد، نه تنها نتيجه اى نخواهيد گرفت، بلكه طرف مقابل را از خود مى رانيد، زيرا هيچ كس حوصله گوش دادن به حرف هاى يك آدم عصبى، خودخواه و غيرمنطقى را ندارد و فقط شما ديگر نفوذى روى اطرافيان نخواهيد داشت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |