يكشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۵ محرم ۱۴۲۹
Sun, Feb 3, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
بازخوانى يك پرونده جنايى
تقاضاى طلاق عروس به خاطر رفتار عجيب داماد
تازه داماد كه به نشانه ابراز علاقه به همسرش خودزنى مى كرد(!) با حكم قطعى قضات دادگاه تجديد نظر محكوم به جدايى از همسرش شد.
مدتى قبل نوعروسى پس از مراجعه به دادگاه خانواده تهران، با تسليم دادخواست طلاق به قاضى دادگاه گفت: دو سال قبل با مهريه ۷۵۰ سكه طلا به عقد پسرى كه از آشنايان دور خانوادگى بود، درآمدم. اما در مدت كوتاه زندگى مان بارها از سوى او مورد ضرب و جرح قرار گرفته ام. او از سال ها قبل به دليل ابتلا به نوعى بيمارى روانى تحت كنترل و درمان پزشك متخصص اعصاب و روان قرار داشته است كه من از اين موضوع بى اطلاع بودم. در جريان اختلاف ها و درگيرى هايمان هم بارها به پدرم تعهد داده بود كه مرا كتك نزند و مواد مخدر يا قرص هاى روانگردان هم استفاده نكند، اما بدون توجه به تعهداتش آخرين بار چند روز قبل در محل كارم مرا به باد كتك گرفت. به همين خاطر پس از مشورت با خانواده ام تصميم به نجات از زندگى جهنمى ام گرفتم. در حال حاضر هم با بخشيدن ۴۰۰ سكه طلا از مهريه ام، درخواست صدور حكم طلاق را دارم.
قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات اين زن، دستور داد تا طرفين پرونده در دادگاه حاضر شوند. داماد جوان هم در دادگاه گفت: من تنها يك بار زنم را كتك زده ام، حال آن كه بارها مشاجره هاى لفظى مان از سوى همسرم شروع مى شد. به همين دليل هم حتى يك مورد گواهى پزشكى قانونى درباره ضرب و جرح ندارد. اگر هم تعهدى به پدرش داده ام، به خاطر تهديدها و سوء استفاده آنان از احساسات و علاقه ام به زندگى بوده است. بنابراين آمادگى انجام هر نوع آزمايش هاى روحى، روانى را هم دارم، چرا كه نه تنها اعتياد ندارم، بلكه ورزشكار هم هستم.
در پى اين اظهارات، قاضى دادگاه دستور داد تا پرونده پزشكى مرد و نوع بيمارى وى و خطرات احتمالى آن از پزشك مربوطه استعلام شود. گزارش روانپزشك حاكى از آن بود كه مرد جوان تنها يك مرحله به خاطر اختلالات رفتارى و سوء ظن به پزشك مراجعه كرده است. سپس با ارجاع موضوع به داورى، قاضى پرونده درخواست طلاق زن را رد كرد و از سويى ديگر حكم به الزام تمكين زن صادر شد.
با ابلاغ قانونى حكم به طرفين، زن جوان نسبت به آن اعتراض و تقاضاى رسيدگى مجدد كرد.
پس از ارسال پرونده به شعبه ۲۶ دادگاه تجديد نظر استان تهران، هيأت قضايى از مددكار اجتماعى خواستند به تحقيق پيرامون علت اختلاف هاى اين زوج و نحوه برخورد مرد با زنش بپردازد.
نتيجه تحقيقات حاكى از آن بود كه مرد جوان رفتار غير متعارفى دارد و حتى براى ابراز علاقه به همسرش هم بدن خود را زخمى و خون آلود مى كند.
با اين گزارش، سه قاضى دادگاه تجديد نظر رفتارهاى عجيب مرد را دليلى بر عسر و حرج زنش دانسته و به زن اجازه دادند تا با بخشيدن ۵۰۰ سكه طلا از مهريه اش به يكى از دفاتر رسمى مراجعه كرده و خود را مطلقه كند.
بازخوانى يك پرونده جنايى
مزاحم تلفنى
345444.jpg
[ايران واشقانى فراهانى]

صداى هلهله و شادى در كوچه پيچيده بود. مادر نگاهى از سر شوق به پسر جوانش انداخت كه در لباس دامادى كنار عروس نشسته بود. انگار همين چند سال پيش بود كه «سهراب» ماشين اسباب بازى اش را با نخى بلند در حياط دنبال خود مى كشيد و بازى مى كرد و ...
مادر لبخندى زد و با پشت دست اشك هاى صورتش را پاك كرد. پسرش را در آغوش كشيد و پيشانى اش را بوسيد.
«پسرم، مبادا در زندگى براى زن و بچه ات كم بگذارى. در مورد آنها تعصب داشته باش. مرد ستون خانواده است.»
زندگى گرم و پرشور آنها در زيرزمين اجاره اى خانه اى آغاز شد. سهراب هر روز صبح زود سوار بر وانت سفيد رنگش به ميدان تره بار مى رفت و پس از بارگيرى در كوچه و خيابا ن هاى شلوغ شهر ميوه مى فروخت.
دو ماه از سكونت آنها در خانه شان مى گذشت كه داماد متوجه مشكلات اخلاقى مرد صاحبخانه شد. او از همسايه ها شنيده بود كه صاحبخانه اش خوش نام نيست.
از سوى ديگر كم كم متوجه نگرانى هاى همسرش ـ بنفشه ـ هم شده بود. زن جوان در اتاق را هميشه از داخل قفل مى كرد. او در مدت كوتاه زندگى مشترك اش رنگ آسايش را نديده بود. مرد صاحبخانه در طول روز به بهانه هاى مختلف به درخانه شان مراجعه مى كرد و مزاحمش مى شد. «بنفشه» از مزاحمت هاى اين مرد گله داشت و از نگاه هاى شيطانى اش مى ترسيد.
«سهراب» وقتى پى به نگرانى هاى نوعروس برد، از او خواست روزها بعد از رفتن شوهرش در خانه تنها نماند و به خانه مادرش كه در همان محل بود، برود. به مرد صاحبخانه هم به صورت جدى تذكر داد تا مراقب اعمال و رفتارش باشد.
«سهراب» هميشه تعصب خاصى داشت. او با اين اقدامش احساس بزرگى مى كرد و خوشحال بود كه توانسته با حضور به موقع از همسرش دفاع كند.
سهراب خسته از كار روزانه در خواب عميق بود كه با شنيدن صداى تلفن از جا پريد. به طرف گوشى رفت اما هيچ صدايى نمى آمد. به همين خاطر گوشى را روى تلفن كوبيد. ۱۰ روزى بود كه يك مزاحم تلفنى آنها را اذيت مى كرد. مرد ناشناس روزى چهار، پنج بار به خانه شان تلفن مى زد و به همسرش ابراز علاقه مى كرد. از او مى خواست تا از شوهرش جدا شود. حرف هاى نامربوط مى زد و دست از سر نوعروس برنمى داشت. وقتى جوان مزاحم در آخرين گفت وگوى تلفنى اش خود را پسرعموى صاحبخانه معرفى كرد، زنگ خطر به صدا درآمد. سهراب تصميم گرفت چند روز در خانه بماند تا براى هميشه به اين مزاحمت هاى تلفنى عذاب آور خاتمه دهد.
ساعت ۶ صبح سهراب با صداى زنگ تلفن از خواب پريد. همان مرد مزاحم بود. او با اصرار از «بنفشه» خواست با هم قرار ملاقات بگذارند.
ـ ساعت ۳ عصر، پارك ... منتظرت هستم.
دلشوره عجيبى به جان «بنفشه» افتاد. آن روز تا ساعت ملاقات، مرد مزاحم بيش از ۴۰ بار ديگر تماس گرفت. هر بار هم بر حضور در محل قرار و چگونگى ملاقاتشان تأكيد و پافشارى كرد. يكبار تلفن مى زد و مى گفت: تنها بيا كه شوهرت نفهمد. بار ديگر مى گفت: به مأموران خبر ندهى. در تماس بعدى از رنگ لباس و مشخصات ظاهرى اش حرف مى زد. ساعت ۳ بعدازظهر هم تلفن زد و گفت: «چرا هنوز سر قرار نيامده اى دير مى شود.» «سهراب» طاقت نياورد. اين همه گستاخى و بى پروايى مرد مزاحم او را به مرز جنون كشانده بود. نگاه بى قرارش را به چشم هاى نگران بنفشه دوخت. «حاضر شو برويم. مى خواهم ببينم چه كسى مزاحم همسر من است.» سرانجام بنفشه به خاطر اصرارهاى شوهرش به راه افتاد. تنها ۳ ماه از عروسى شان مى گذشت كه گرفتار چنين بلايى شده بودند.
سهراب سوار وانت همراه همسرش، به خانه مادرزنش رفت تا او و برادر بنفشه را نيز همراهشان ببرند.
حدود ۲۰ دقيقه بعد دريك خيابان فرعى خودرو را پارك كردند. «بنفشه» با گام هاى لرزان از خودرو دور شد. برادرش هم بدون جلب توجه به او نزديك شد تا بتواند به خوبى حرف هاى مرد مزاحم و خواهرش را بشنود. مادر عروس هم در ايستگاه اتوبوس روى صندلى نشست.
دقايقى بعد پسر سياهپوشى به بنفشه نزديك شد و سر صحبت را باز كرد. «بنفشه» طبق قرار قبلى كم كم قدم زنان او را به گوشه پارك كشاند. برادرش آرام آرام پشت سر آنها حركت مى كرد و مراقب اوضاع بود. حرف هاى مرد مزاحم همچنان در ذهن سهراب نقش بسته است. احساس كرد همه زندگى اش دستخوش توفان شده و از بيم از دست دادنش به خود لرزيد. هراسى به دلش افتاد. از مدت ها قبل چاقويى براى فروش هندوانه در وانتش گذاشته بود. بدون لحظه اى ترديد آن را برداشت و راه افتاد. حالا جوان مزاحم جلوتر آمده بود و «سهراب» مى توانست به خوبى حرف ها و كلام او را بشنود. آتش دعوا ناگهان شعله ور شد.
«سهراب» جوان مزاحم را زير مشت و لگد گرفت. برادرزنش هم از پشت سر به او حمله كرد. تازه داماد چاقو را از كمرش بيرون كشيد و ضربه اى به سينه مردم مزاحم زد.
بعد هم همگى به سوى خودرو برگشته و راهى خانه شدند. اما ساعتى بعد با شنيدن شيون هاى مرد صاحبخانه متوجه قتل برادرزاده اش شدند. «سهراب» وقتى خبر مرگ مزاحم تلفنى را شنيد، جا خورد. او تنها قصد ترساندن مرد مزاحم را داشت، اما ...
درنگ جايز نبود. «سهراب» چند روز بعد به بهانه زياد بودن اجاره خانه، با پرداخت خسارت قرارداد را فسخ كرد و همان روز با تخليه آنجا به مكان نامعلومى اسباب كشى كرد. ۱۷ روز پر از التهاب و دلشوره گذشت. خانه براى عروس و داماد به زندانى تبديل شده بود. هرم آتش وجدان آنها را مى سوزاند.
وقتى مأموران پليس دستبند آهنى را بر دستان لاغر و باريك «سهراب» زدند، پرده سياهى پيش رويش كشيده شد. چقدر عمر خوشبختى اش كوتاه بود.
«سهراب» در اداره آگاهى متوجه شد صاحب يك پيتزافروشى با شنيدن صداى داد و فرياد مرد مجروح متوجه فرار ۴ زن و مرد جوان شده بود. او همان موقع با ديدن پيكر نيمه جان و خونين مرد جوان بلافاصله موضوع را به پليس خبر داد. مأموران در ادامه تحقيقات مرد معتادى را در محل حادثه شناسايى و دستگير كردند كه لكه هاى خون مقتول روى كفش هايش وجود داشت. در بازرسى بدنى از او هم كارت شناسايى و مقدارى پول متعلق به مقتول به دست آمد. اما پليس سرانجام پى به بى گناهى وى برد.
مأموران در ادامه رسيدگى به پرونده در جريان تحقيق از همكاران مقتول پى بردند او روز حادثه درخواست مرخصى كرده و گفته با زن جوانى كه مستأجر عمويش است، قرار ملاقات دارد. بدين ترتيب، با توجه به آن كه مشخصات وانت سفيدرنگ كه از سوى صاحب پيتزافروشى در اختيار پليس قرار گرفته بود، با خودروى مرد مستأجر شباهت زيادى داشت و از آن جا كه وى بلافاصله پس از قتل نقل مكان كرده بود
به عنوان عامل اصلى جنايت تحت تعقيب قرار گرفت. بنابراين «سهراب» چاره اى جز بيان حقيقت نداشت. او در دادگاه محاكمه شد و آنجا متوجه شد مقتول هم زن جوانى داشته كه با تحريك عمويش وارد اين ماجراى خونين شده است. قاضى دادگاه با درخواست مجازات متهم از سوى همسر و مادر پير مقتول، وى را به اتهام ارتكاب قتل عمد به قصاص نفس ـ اعدام ـ محكوم كرد.
«سهراب» روانه زندان شد و در پشت ميله هاى سرد و غربت سنگين زندان، ۵ سال به انتظار تعيين تكليف قانونى اش نشست. خاطرات ۴ ماه زندگى كوتاه و مشترك با «بنفشه» بارها در ذهنش مرور شد. دائم به تنهايى همسر خود و نوعروس سياهپوش فكر كرد. به حكم دادگاه هم اعتراضى نداشت. سهم او از اين ماجرا فقط مرگ بود و بس. وقتى شنيد خانواده خود و همسرش با فروش تمام اثاثيه و زندگى شان ديه قابل توجهى به اولياى دم پرداخته اند، تا رضايت بگيرند، در خود فروريخت. ۵ سال از بهترين سال هاى عمرش را در زندان به سر برده و همه زندگى اش را هم از دست داده بود. كاش عجولانه تصميم نمى گرفت و از طريق قانون شر مزاحم تلفنى را كم مى كرد. در بزرگ و آهنى زندان كه باز شد، با نگاهى تازه و كوله بارى پر از تجربه هاى تلخ به رهگذران كه بى تفاوت از مقابل زندان مى گذشتند نگاهى كرد. «كاش ديگر هيچكس مزاحم تلفنى نباشد.» اين را در دل گفت و همراه همسرش كه بيرون در منتظرش بود به راه افتاد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |