دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۶ محرم ۱۴۲۹
Mon, Feb 4, 2008
تاريخ
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
بانو
رويدادهاى مهم خاورميانه ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
هشدار نبرد «چالدران»
• نبرد ايران و عثمانى به سود اروپائيان بود
محسن ميرزايى
345678.jpg
در گزارش هاى پيشين نوشتيم كه سرسلسله عثمانيان يكى از اميرنشين هاى كوچك «آسياى صغير» يعنى بخش آسيايى تركيه امروزى بود به نام عثمان كه از ۱۲۹۹ ميلادى تا ۱۳۲۶ فرمانروايى كرد.در سال ۱۳۲۶ ميلادى «اورخان» جاى او را گرفت. در سال ۱۳۵۹ «مراد دوم» جانشين او شد و پس از وى بايزيد در سال ،۱۳۸۹ پس از او محمد اول به سال ۱۴۵۳ و بعد از مراد دوم سلطان محمد فاتح، بدين ترتيب مى بينيم كه عثمانيان چادرنشين ۱۲۵ سال پيش از آن كه قسطنطنيه را فتح كنند، در آسياى صغير فرمانروايى داشتند، اما جهان غرب تصور آن را نمى كرد كه روزى اين چادرنشينان، جانشين امپراتوران روم شوند.بارى در گزارش هاى پيشين به شرح احوال چند تن از سلاطين مقتدر عثمانى پرداختيم و اينك اختصاراً به نوشتن زندگينامه چند سلطان ديگر عثمانى كه در دوران فرمانروايى خود نقش مؤثرى در تاريخ خاورميانه و جهان آن روز داشته اند، مى پردازيم.

همچنان كه در شماره گذشته از نظر خوانندگان گرامى گذشت، پسران بايزيد دوم (هشتمين سلطان عثمانى) براى نشستن بر تخت سلطنت آن قدر صبر و خويشتندارى نداشتند كه پدر بميرد، آنها در زمان حيات او ، به روى هم شمشير كشيدند. بدين سان آخرين روزهاى عمر «بايزيد» با جنگ هاى خانوادگى سپرى شد. تمايل «بايزيد» به فرزند سوگلى اش «احمد» بود، ولى فرزند كوچك ترش «سليم» با ۲۵ هزار از نيروهاى «ينى چرى» بر پدر شوريد و نيروهاى اعزامى پدر را شكست داد و او را وادار كرد كه به نفع او از سلطنت كناره گيرى كند و بايزيد سرانجام راضى شد كه با دريافت دو ميليون سكه طلا به تبعيد برود. «سليم» پدر را بدرقه كرد، اما «بايزيد» چند فرسنگى از شهر دور نشده بود كه هديه پسرش را دريافت كرد «شربتى آلوده به زهر». بايزيد با آن كه مى دانست چه مى خورد، جام زهر را سر كشيد و جان سپرد. پيكر «بايزيد» براى حفظ ظاهر، با احترامات و تشريفات كامل به خاك سپرده شد.
شاعرى از زبان «بايزيد» چنين سرود:
«اى كسانى كه حق نان و نمك مرا ناديده گرفتيد
اى كسانى كه مرا رها كرديد و جانب سليم را گرفتيد
و اى كسانى كه راه حق و حقيقت را در پيش گرفته ايد
بنگريد كه سلطان سليم با من چه كرد!»
تاريخ نويسان «سلطان سليم اول» را «ياووز» Yavuz لقب داده اند. اين لقب در زبان تركى به معنى بى باك، خشمگين، سنگدل و مخوف، عالى و زيباست. در اين نكته ترديدى نيست كه «سلطان سليم اول» مردى بسيار بى باك بوده و علاقه زيادى به كشورگشايى داشته است. در زمان سلطنت او (۱۵۲۰-۱۵۱۲) ميلادى مساحت قلمرو فرمانروايى امپراتورى عثمانى دو برابر شد. «سليم » همانند «بايزيد اول» و «سلطان محمد دوم» كشورگشاى توانايى بود. او فرمانروايى خودكامه بود كه آن امپراتورى وسيع را با اراده آهنين خود اداره مى كرد. او در نامه اى كه براى سلطان مصر نوشت ، اين نكته را عنوان كرده بود كه «من مى خواهم همچون اسكندر مقدونى فرمانرواى خاور و باختر شوم.»
«سلطان سليم اول» در دو سال نخست سلطنت خويش، هر كسى را كه امكان داشت مدعى تاج و تخت شود، نابود كرد ، آنگاه با همسايگان اروپايى خود، بويژه «مجارستان» به مذاكرات صلح پرداخت. هدف «سليم دوم» از اين كار آن بود كه دستش در مشرق باز شود و به سراغ قدرت تازه اى كه در مشرق زمين پا گرفته بود (صفويه) برود، زيرا اين قدرت نوظهور تهديد بزرگى براى امپراتور عثمانى به شمار مى رفت.
عثمانيان و ادعاى خلافت مسلمين
برآمدن صفويان در ايران و رقابت ديرپاى دو ابرقدرت «صفوى» و «عثمانى» كه موجب بروز كشمكش ها و نبردهاى خونينى در قلمرو خاورميانه شد، يكى از نقاط عطف بسيار مهم تاريخ است. همان طور كه «جرجى زيدان» در كتاب «تاريخ تمدن اسلام» نوشته، اين يك واقعيت است كه: «مغول ها» در دوران ضعف مسلمانان به كشورهاى اسلامى حمله كردند و هلاكوى مغول خلافت عباسى را در حملات بعدى برانداخت. از آن پس ممالك اسلامى به حال احتضار افتادند و تا مدت زمانى، كسى نيامد كه اين پراكندگى ها را سر و سامانى بخشد تا آن كه عثمانى ها در آسياى صغير و صفويه در ايران دو حكومت توانا و قدرتمند اسلامى را بنيان نهادند و بدين سان دوره دوم تاريخ اسلام آغاز گرديد.
عثمانيان زمانى به قدرت رسيدند كه مسلمانان به يك حكومت مركزى مقتدر نياز داشتند، اما اين قدرت نوپا به تدريج با قدرت جديدى روبه رو شد كه «صفويه» ناميده شدند و با توجه به اوضاع اين منطقه در آن زمان برخورد ميان اين دو قدرت اجتناب ناپذير بود و از آن پس جنگ هاى متعددى ميان ايران و عثمانى پديد آمد كه مدت ها به طول انجاميد. در اينجا مجال آن نيست كه به عوامل پيچيده اى كه موجب اين جنگ هاى خونين شدند، بپردازيم، اما به طور كلى مى توان گفت كه اين درگيرى ها به ضرر ملل اسلامى و به سود اروپائيان بود.
دولت هاى اروپايى نه از شكوه و عظمت عثمانى دلخوش بودند و نه از قدرت فزاينده ايران صفوى، از اين جهت در اين ماجرا تحريكات دولت هاى اروپايى را ناديده نبايد گرفت.
نخستين جنگ ايران و عثمانى
با اين مقدمات نخستين برخورد نظامى ميان اين دو ابرقدرت در زمان «سلطان سليم اول» روى داد. البته در زمان «بايزيد دوم» نيز موجبات برخورد فراهم بود، ليكن او با وجود تحريكات پسرش «سليم» كه او را براى جنگ با شاه اسماعيل تحريك مى كرد، از جنگ با ايران پرهيز كرد. طبيعى است وقتى «سليم دوم» پس از تبعيد و كشتن پدر به سلطنت رسيد ديگر مانعى براى حمله به ايران در پيش روى خود نمى ديد و اين نكته را هم تذكر دهيم كه چون صفويه از فرزندان شيخ صفى الدين اردبيلى بودند، اين خاندان در خاك عثمانى طرفداران زيادى داشت و «قزل باش»هاى صفوى كه يك نيروى جنگى مؤمن و اكثراً از مريدان صفويه بودند نفوذ زيادى در قلمرو عثمانى پيدا كرده بودند كه موجب نگرانى «سليم دوم» بود.
در دنباله اين گزارش به موقع به مجموعه جنگ هاى ايران و عثمانى خواهيم پرداخت. در بررسى علل و بهانه اين جنگ ها بايد به يك نكته ظريف اشاره كنيم و بگوييم، از آنجا كه امپراتور عثمانى جانشين امپراتورى روم شرقى شده بود، دولتين ايران و عثمانى در اين برهه از تاريخ به حكم موقعيت جغرافيايى - سياسى خود در همان وضع رقابت آميزى قرار گرفته بودند كه ايران و روم در عهد باستان داشتند ولى تفاوت قرون وسطى با عهد باستان اين بود كه «سليم اول» ادعاى خلافت مسلمين را داشت. اما قبول چنين ادعايى از سوى زمامداران ايران امكانپذير نبود. هر دو طرف نيز در خاك يكديگر طرفدارانى داشتند كه گهگاه دست به شورش مى زدند. در يكى از اين شورش ها كه در خاك عثمانى در گرفت، سلطان سليم سخت به هراس افتاد و بيرحمانه به قتل عام شورشيان پرداخت و نزديك به چهل هزار شورشى را از پاى درآورد.
345684.jpg
اما درباره مسأله ادعاى خلافت، عثمانيان مدعى آن بودند كه خلافت از سوى يكى از آخرين بازمانده هاى سلسله عباسى به آل عثمان تفويض شده است.
بنابر روايتى كه به قرن هجدهم ميلادى برمى گردد يكى از بازمانده هاى خاندان عباسى به نام «متوكل» كه در قاهره تحت حمايت «مماليك» مى زيست به طور رسمى تمام حقوق و اختيار تام خلافت را طى مراسم و تشريفاتى كه در مسجد «ايا صوفيه» برگزار شد به سلطان سليم اول تفويض نمود ليكن براى اثبات اين ادعا هيچ گونه سند رسمى وجود ندارد. واقعيت امر اين است: زمانى كه «سلطان سليم دوم» در سال ۹۲۳ هجرى (۵۰۵ سال پيش) مصر را گشود، تمامى قدرت حكومت در دست «سلسله مماليك» بود و او در مسند خلافت قرار نداشت تا قدرت خود را به شخص ديگرى تفويض كند. «سلطان سليم دوم» هم در همان سال «مماليك مصر» را سركوب كرد و «معتصم» را به قسطنطنيه فرستاد.
دلايل آشكار سياسى نشان مى دهد كه چرا سلاطين عثمانى در آن دوره به اين فكر افتادند كه علاوه بر سلطنت قلمرو عثمانى، عنوان خلافت را هم يدك بكشند «سلطان سليم دوم» پس از سركوب فرمانروايان مماليك مصر در شهر حلب لقبى را كه فرمانروايان مماليك براى خود برگزيده بودند يعنى لقب «خادم الحرمين الشريفين» به خود اختصاص داد. «سليم دوم» علاوه بر اين اشيايى را كه ادعا شده بود از رسول اكرم(ص) به جاى مانده است همراه خود از قاهره به قسطنطنيه برد.
گفته مى شود كه لقب خليفه از زمان مراد اول (۱۳۵۹ تا ۱۳۸۹ ميلادى) از طرف سلاطين عثمانى به كار برده شده است لذا نتيجه مى توان گرفت كه اين عنوان معنى اصلى و واقعى خود را كه فرمانرواى تمامى مسلمين است در همان زمان از دست داده بود زيرا بسيارى از فرمانروايان مسلمان نيز از اين عنوان استفاده كرده اند.
در سال هاى بعد ديگر سلاطين عثمانى نيز بويژه هنگامى كه در اوج قدرت بودند ادعاى خلافت را تكرار مى كردند. نوشته اند كه: سلطان سليمان قانونى نيز پس از جلوس بر تخت سلطنت نامه اى به شريف مكه (فرمانرواى مكه) نوشت و در آن نامه خاطرنشان ساخت كه: «مرا خداوند بر تخت سلطنت نشانده و به مقام خلافت رسانده است»
شريف مكه در جواب سليمان قانونى نوشت: «تو به خواست خدا بر سرير سلطنت نشسته اى و به خاطر آن است كه بلاد فرنگ را مسخر كرده اى و اكنون خداوندگار ما و همه سلاطين اسلام هستى» اين چنين برداشتى از عنوان خلافت با برداشتى كه از آن در زمان بنى اميه و بنى عباس مى شد بسيار متفاوت است.
به نظر مى رسد كه انتخاب عنوان خلافت دست افزارى بود براى توسعه نفوذ عثمانى بر سراسر جهان اسلام. بديهى است كه ايرانيان صفوى شاهان عثمانى را به عنوان خليفه مسلمين قبول نداشتند و همين مسأله يكى از بهانه ها و دلايل حمله «سليم دوم» به قلمرو ايران بود.
نبرد چالدران
«سليم دوم» پيش از حمله به ايران در خاك عثمانى دست به كشتار هواداران صفويه زد او حمله به ايران را «جنگ با بدويان» عنوان كرد و شاه اسماعيل در نامه اى خطاب به او نوشت كه: بيشتر ساكنان آناطولى از پيروان نياكان من اند و آنان همه از غازيان و جنگندگان اسلام بوده اند.
سليم در روز سوم محرم ۹۲۰ هجرى (۲۸ فوريه ۱۵۱۴ ميلادى) براى جنگ با شاه اسماعيل صفوى به راه افتاد، در اين هنگام نقشه شاه اسماعيل اين بود كه نيروهاى عثمانى را به ناحيه اى بى آب و علف كه احاطه شده از كوه ها و ارتفاعات باشد، بكشاند.
نيروهاى «ينى چرى» كه پياده نظام ارتش عثمانى را تشكيل مى دادند از آغاز با اين نبرد مخالف بودند و مى گفتند ما كه دشمنى پيش روى خود نمى بينيم در اين ناحيه بى آب و علف چكار مى كنيم
«سلطان سليم» پياده نظام عثمانى را فرو نشاند و در همان حال نامه هاى اهانت آميزى براى شاه اسماعيل فرستاد تا او را تحريك به جنگ كند.دو سپاه سرانجام در دشت «چالدران» به هم رسيدند. (چالدران ناحيه اى است در شمال غربى شهر «خوى» و در بيست فرسنگى شهر تبريز.)
«سليم» كه از شورش دوباره «ينى چرى »ها و تحريكات احتمالى عوامل و هواداران شاه اسماعيل در ميان سپاهيان خود بيمناك بود بلافاصله دستور حمله داد.در اين جنگ خونين سه هزار تن از سپاهيان عثمانى و۲ هزار تن از لشكر شاه اسماعيل كشته شدند و ارتش اسماعيل به خاطر نداشتن توپخانه و سلاح آتشين مغلوب شد. در پايان نبرد در فتح نامه اى كه براى «سليمان» پسر «سليم» فرستاده شد، نوشته بودند كه جناح راست عثمانيان در نبرد پيروز شدند و جناح چپ در آغاز جنگ شكست خورد ولى «ينى چرى» ها و «قالى قولو»ها كه غلامان خاص سلطان بودند با پشتيبانى توپ و تفنگ وضع خود را اصلاح كردند. دو هفته پس از اين نبرد «سليم دوم» وارد تبريز شد و به دستور او شهر تبريز را غارت كردند. سپس به نام او در مساجد خطبه خوانده شد.
«سليم» پس از فتح تبريز، بازرگانان و هنرمندان و بزرگانى را كه از خراسان به تبريز كوچانده شده بودند، راهى قسطنطنيه كرد، او در بازگشت به خاك عثمانى اعلام كرد كه نبرد را تا پيروزى نهايى بر پادشاه صفوى ادامه خواهد داد. اما سپاهيان عثمانى آمادگى لازم براى نبرد ديگرى را نداشتند زيرا بسيارى از آنها در بازگشت از «چالدران» در راه تلف شده بودند.
در جنگ «چالدران» شاه اسماعيل از خود دلاورى هاى فراوانى نشان داد. مردم نيز جانانه از خاك ميهن دفاع كردند. گفته شده است كه عده اى از زنان ايرانى نيز همراه با شوهرانشان در اين جنگ شمشير زدند و گروهى از زنان نيز به اسارت درآمدند. جنازه زنان جنگجو كه در ميدان جنگ افتاده بود پس از پايان نبرد به دستور «سليم» با احترام لازم و تشريفات نظامى به خاك سپرده شد.
سپاهيان «سليم» كه با مقاومت مردم تبريز روبه رو شدند چند روزى بيشتر در تبريز نماندند و به ناچار خاك ايران را ترك كردند.
345702.jpg
«سليم» در حمله به ايران علاوه بر اقدامات نظامى از پرداختن به مسائل اقتصادى نيز غافل نماند. او براى ضربه زدن به اقتصاد ايران راه بازرگانى ابريشم را بست و آن گروه از بازرگانان ايرانى را كه به تجارت ابريشم مشغول بودند به «بالكان» كوچ داد. اتفاقاً اين ضربه اقتصادى حائز اهميت بسيار بود. زيرا ابريشم عمده ترين كالاى گرانبهايى بود كه از راه ايران به جهان غرب صادر مى شد.
به هر حال نبرد «چالدران» اگرچه به زيان نيروهاى ايرانى به پايان رسيد ليكن هشدارى بود براى فرمانروايان ايرانى كه تحولات جهانى را دريابند و نيروهاى نظامى خود را با سلاح هاى آتشين مجهز كنند و در فرصتى ديگر شكست چالدران را با پيروزى بزرگى جبران كنند.
در پايان، بررسى نامه هايى كه شاه اسماعيل و«سليم» براى تضعيف روحيه هم نوشته اند جالب و خواندنى است.
شاه اسماعيل در پاسخ نامه اهانت آميزى كه «سليم» براى او فرستاده بود ضمن ابراز اين مطلب كه چرا دوستى ميان ايران و عثمانى به دشمنى كشيده است به «سليم» مى نويسد:
«به ميدان بيا تا ما از انتظار كشيدن نجات پيدا كنيم.» در ضمن يك دست لباس زنانه با چارقد براى سلطان سليم فرستاده بود. «سليم» نيز در نامه اى به شاه اسماعيل مى نويسد: «چرا خودت را نشان نمى دهى. اگر بيش از اين پنهان شوى مردى حرامت باد! اگر چنين نكنى بايد به جاى مغفر (كلاهخود) چارقد به سر كنى و به جاى زره چادر شب بپوشى». «سليم» همراه با نامه اهانت آميز ديگرى براى شاه اسماعيل خرقه و عصا و چوب مسواك و شال كمر مى فرستد بدين معنى كه پدران تو صوفى و درويش بوده اند تو اهل جنگ نيستى و شاه اسماعيل در جواب كنايات او مى نويسد: «اين نامه ها را كاتبان دربار عثمانى تحت تأثير نشئه چرس و بنگ و ترياك مى نويسند از اين رو برايشان همراه با اين نامه يك وافور طلا مى فرستم.»
در پايان اين گزارش به نكته اى اشاره مى كنيم كه آگاهى از آن براى خوانندگان گرامى اين گزارش ها جالب توجه است. دودكشى در ايران مرسوم نبود و اين كار زيانبار از طريق عثمانى ها در ايران رواج پيدا كرد. از اينرو در پايان همين بخش ،گزارشى را به اين مطلب جالب و خواندنى تخصيص خواهيم داد.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |