دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۶ محرم ۱۴۲۹
Mon, Feb 4, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
بانو
پايان زندگى جنايتكار فرارى
345690.jpg
[سرهنگ محمدرضا نصيرى ـ كارآگاه بازنشسته]

سحرگاه نخستين روز ماه رمضان سال ۱۳۷۶ حدود ساعت دو بامداد تلفن خانه به صدا درآمد. سراسيمه از جا برخاسته و گوشى تلفن را برداشتم. از آن سوى خط صداى لرزان و گريان اپراتور آگاهى را شنيدم كه مى گفت: «رئيس، راننده واحد گشت ضربت اداره آگاهى را كشتند.» با شنيدن خبر در حالى كه شوكه بودم، بى سيم را برداشته و بسوى بيمارستانى كه همكار جوان مان را منتقل كرده بودند (خيابان آزادى) حركت كردم.
در بين راه از طريق بى سيم چگونگى و جزئيات حادثه را از اپراتور اداره آگاهى پرسيدم. او گفت: سه نفر سرنشينان يك دستگاه خودروى آهو كرم رنگ كه در خيابان آزادى مورد ظن يكى از واحدهاى گشت اداره آگاهى قرار گرفته بودند و زمانى كه راننده خودرو پس از شنيدن دستور ايست بر سرعتش مى افزايد مأموران نيز به تعقيب آنها مى پردازند. اما ناگهان يكى از سرنشينان خودروى تحت تعقيب با شليك گلوله اى راننده خودروى گشت را مجروح كرده و موفق به فرار مى شوند.
هنگام حركت به سوى بيمارستان در يكى از خيابان ها ناگهان با خودروى «آهوى» كرم رنگى كه كنار خيابان پارك بود مواجه شدم.در فاصله صد مترى خودرو را پارك كرده و پياده شدم. آهسته آهسته در حالى كه احساس خطر هم مى كردم به صورت خميده خود را به خودرو رساندم. با احتياط به داخل آن نگاهى انداختم. اما كسى را نديدم. موتور خودرو هم كاملاً سرد بود. بنابراين مطمئن شدم كه اين خودرو متعلق به دزدان نيست.
وقتى به بيمارستان رسيدم همكارانم خبر شهادت كارآگاه جوان را دادند. از همان لحظه تجسس هاى پليسى آغاز شد.
ابتدا همراه سه تن از همكاران، چندين واحد گشتى و رئيس اداره آگاهى به سوى كرج و شهرك هاى اطراف به راه افتاديم. در طول راه نيز از ده ها واحد گشتى كمك خواستيم.
اما متأسفانه هيچ ردى از تبهكاران فرارى به دست نيامد. سرانجام ساعت چهار بعد از ظهر بدون نتيجه، خسته و متأثر به اداره برگشتيم.
پس از وقوع حادثه، احتمال مى دادم سردسته ضاربين، دزد مسلحى است كه از مدت ها قبل در تعقيبش بوديم. بنابراين با توكل به خدا و بدون هيچ سرنخى، اصل را بر همين احتمال گذاشتم. دقايقى بعد با يكى از همكاران وظيفه شناسم تماس گرفته و از او خواستم عكس متهم تحت تعقيب را به يكى از شاهدان عينى حادثه نشان دهد. او نيز به محض مشاهده عكس، مجرم فرارى را شناسايى و اظهار داشت كه سرنشين خودروى آهو شباهت زيادى به صاحب عكس دارد. البته در اين گونه مواقع نمى توان به مشهودات و گفته هاى شاهدان اطمينان كامل داشت، چرا كه در لحظه حادثه استرس، شوك و مسائل حاشيه اى به قدرى زياد است كه شاهدان نمى توانند همه چيز را در ذهن ثبت كنند. با اين حال چاره اى نداشتيم جز اين كه از يك جا شروع كنيم.
نخستين تحقيقات حكايت از آن داشت كه سه مرد در ميدان آزادى مزاحم پسربچه سيگارفروشى مى شوند. ساعتى بعد هم وى را رها مى كنند. پسربچه نيز با حالتى پريشان موضوع را به مأموران گشت كلانترى محل اطلاع مى دهد.
مأموران دقايقى همراه پسربچه به جست وجو مى پردازند به اميد اين كه شايد بتوانند سرنشينان خودروى آهو را شناسايى كنند. اما پس از ناكامى پسر بچه را در اختيار مأموران گشت اداره آگاهى قرار مى دهند. تجسس ها ادامه مى يابد.
سرانجام پس از چند دقيقه پسربچه خودروى مورد نظر را در خيابان آزادى شناسايى مى كند. مأموران گشت بلافاصله به تعقيب خودرو مى پردازند. اما ناگهان با شليك يكى از سرنشينان خودرو تحت تعقيب راننده خودروى پليس مجروح مى شود. مردان تبهكار نيز در تاريكى شب موفق به فرار مى شوند.
تلاش ويژه شبانه روزى ده ها واحد عملياتى براى شناسايى و دستگيرى ناصر - متهم اصلى- و همدستانش آغاز شده بود.
هيچ كدام از اطرافيان يا همكاران سابقش اطلاعى از مخفيگاهش نداشتند. تا اين كه سرانجام با تحقيق از چند دزد سابقه دار پى برديم ناصر با زنى به نام مينا كه شوهرش به اتهام فروش مواد مخدر زندانى بود رابطه دارد.
از اين رو براى شناسايى محل زندگى اين زن مدرسه محل تحصيل فرزندان او را شناسايى كرديم. اما پس از تحقيقات پى برديم مدرسه بچه ها و محل سكونت آنها پس از انجام يك سرقت مسلحانه در غرب تهران به محل نامعلومى منتقل شده است. بنابراين تير ما به سنگ خورد.
اين در حالى بود كه تجسس هاى گسترده اى درباره خودروهاى «آهوى» كرم رنگ جريان داشت.
حدود ۳۰ روز پس از حادثه يكى از كارآگاهان دايره مبارزه با سرقت مسلحانه به نام بابك، هنگام رفتن به خانه، خودروى «آهوى» استيشن كرم رنگى را مى بيند كه راننده اش هم يك زن است. وى بلافاصله به خاطر حس وظيفه شناسى به خودرو مشكوك شده و به طور نامحسوس او را تعقيب مى كند. راننده خودروى آهو پس از مراجعه به سه محل در كرج به تهران بازمى گردد.
كارآگاه وظيفه شناس پس از يادداشت شماره پلاك خودرو و نشانى هايى كه راننده به اين مكان ها مراجعه كرده بود تلفنى با من تماس گرفت و چگونگى ماجراى تعقيب خودرو را گزارش داد. بلافاصله با هماهنگى رياست وقت اداره آگاهى، در حالى كه تمامى ادارات به دليل برگزارى مراسم نماز عيد فطر تعطيل بود، پس از ۴۸ ساعت نشانى و مالك خودرو را شناسايى كرديم. حدود ساعت ۱۰ شب خودروى مورد نظر با يك سرنشين وارد خانه شد. پس از دستگيرى راننده و بازرسى خانه، لاستيك هاى اسپرت و باربند خودرو كه پس از شب حادثه باز شده بودند، شناسايى شد. بنابراين متهم را همراه خودرويش به اداره آگاهى منتقل كرديم.
از سوى ديگر گروه هاى مختلف پليس آگاهى بلافاصله هر سه محل كه راننده خودرو به آنها مراجعه كرده بود را به دقت تحت نظر گرفتند.
وى كه خود را مهندس معرفى مى كرد حاضر به هيچ نوع همكارى نبود. تا اين كه سرانجام اظهار داشت: راننده اى به نام حسين دارد كه خودرو نيز در اختيار او بوده است. او در ادامه گفت: چند روز قبل حسين ماشين را از شكل اسپرت خارج مى كرد كه علت را پرسيدم. او گفت: درگيرى كوچكى با مأموران پليس داشته و براى اين كه شناسايى نشود اين كار را مى كند.
در ادامه بررسى ها دريافتيم نشانى محل سكونت حسين يكى از محل هاى شناسايى شده در كرج است. سرانجام حسين در يك عمليات ضربتى در خانه اش دستگير شد. وى ابتدا ضمن اين كه خود را مأمور امنيتى معرفى مى كرد حاضر به همكارى نشد. و تمامى اتهامات را رد كرد. اما پس از انتقال به اداره آگاهى و انجام بازجويى هاى فنى، پليسى سرانجام لب به سخن گشود و پرده از ماجراى تلخ شب اول ماه رمضان برداشت. وى در اظهاراتش گفت: آن شب من و دوستم حاضر به درگيرى با پليس نبوديم. تا اين كه ناصر به سوى ماشين پليس شليك كرد و بعد هم فرار كرديم.
حسين در ادامه از رابطه پنهانى ناصر با دو خواهر به نام هاى مينا و مينو پرده برداشت.
اما با اين حال اطلاعى از مخفيگاه ناصر نداشت. با اين حال او نشانى خانه مينو را در اختيارمان گذاشت.
اما پس از تحقيقات دريافتيم مينو چند روز قبل نقل مكان كرده و صاحبخانه هم اطلاعى از محل جديد سكونت او ندارد. با اين حال در تحقيقات محلى با پيرمردى مواجه شديم. او به ما گفت: هنگام حمل اسباب و اثاثيه مردى قوى هيكل، كه كاملاً با مشخصات ناصر مطابقت داشت، به مينو خانم كمك مى كرد. پيرمرد هم به خاطر كنجكاوى شماره خودروى وانت نيسانى كه اثاثيه را حمل مى كرد يادداشت كرده بود. با به دست آوردن شماره پلاك از اين كه سر نخ جديدى پيدا كرده بوديم خوشحال شديم. با بررسى شماره خودرو، مالك راننده نيسان شناسايى شد. او نيز خانه مينو را نشان داد. پس از شناسايى خانه مورد نظر آنجا را با دقت فراوان تحت نظر قرار داديم.
در آن محل قدم مى زدم كه با خانمى روبه رو شدم. مثل اين كه خداوند او را سر راه ما قرار داده بود. با كمى تأمل جلو رفته و خودم را معرفى كردم. او ما را به خانه اش برد و به همسرش معرفى كرد. سپس خود وى را براى تحقيق از صاحبخانه مينو فرستاديم. وى پس از بازگشت گفت: مينو دو سه روز قبل از خانه خارج شده و هنوز هم برنگشته است. بدين ترتيب قرار شد آنها به محض اطلاع از حضور زن جوان ما را باخبر كنند.
مينو تنها سرنخ ما براى رسيدن به ناصر بود. بنابراين ناچار بوديم كه خانه او را تحت نظر بگيريم.
پس از يك هفته، صبح جمعه زن همسايه تلفنى به من خبر داد كه مينو به خانه بازگشته است. بلافاصله همراه هشت تن از همكاران راهى كرج شديم، حدود ساعت ۱۱ صبح به محل مورد نظر رسيديم. چند تن از همكاران به صورت نامحسوس محل را تحت كنترل گرفتند. من و دو تن از كارآگاهان نيز به خانه زن همسايه رفتيم.
ساعتى نگذشته بود كه متوجه توقف يك دستگاه پيكان مقابل در خانه مورد نظر شديم. در صندلى عقب خودرو يك مرد قوى هيكل و زنى نشسته بودند. بلافاصله در كمال آرامش و خونسردى به بيرون خانه آمدم. لحظاتى بعد خودرو - كه دو زن و دو مرد سرنشينانش بودند - از مقابلم رد شدند. بلافاصله به تعقيب آنها پرداختيم. حدود ساعت ۳ بعدازظهر وارد بلوار اصلى مهرشهر شديم. سپس در محلى كه قدرت مانور عمليات بيشتر بود خودروى پيكان را متوقف كرديم. بلافاصله از چند طرف، خودرو در محاصره ما قرار گرفت. ابتدا دو زن را خارج كرديم. اما همان موقع ناصر ناگهان با اسلحه كمرى اش به سوى ما شليك كرد. بدين ترتيب يكى از كارآگاهان در يك چشم به هم زدن ناصر را از پا درآورد. خوشبختانه در اين درگيرى مسلحانه به هيچ يك از مأموران و مردم آسيبى نرسيد.
در همان نخستين بازجويى ها متوجه شدم دو زن همراه ناصر، مينو و خواهرش هستند. راننده هم مسافركش بود.
اين در حالى بود كه شواهد نشان مى داد ناصر معروف به «ناصر لينچان» آن روز تصميم داشت حسين را بكشد. چرا كه او از ماجراى دستگيرى وى باخبر شده بود. و از آن جا كه ما براى رسيدن به ناصر، حسين را به عنوان طعمه رها كرده بوديم، مرد جنايتكار فرصت را براى قتل دوستش غنيمت شمرده و به همين خاطر تلفنى با او قرار ملاقاتى گذاشته بود. اما قبل از ارتكاب آخرين جنايتش كشته شد.
پس از كشته شدن ناصر ، تيم حسين همراه كارآگاهان به محل درگيرى (بلوار مهرشهر) منتقل شد تا براى اطمينان كامل، ناصر را شناسايى كند. او با ديدن جنازه ناصر از وحشت به لرزه افتاد! مرد تبهكار به قدرى خطرناك بود كه حسين حتى از جنازه اش هم مى ترسيد. آن روز در بازرسى خانه ناصر يك قبضه كلاشينكف، مقدارى فشنگ و چند قبضه كارد پيدا شد.
بررسى سوابق زندگى ناصر نشان مى داد او در نوجوانى در زادگاهش - غرب كشور - دستفروشى مى كرد. اما پس از مدتى به اتهام رابطه نامشروع و چاقوكشى تحت تعقيب قرار گرفت.
مرد جنايتكار پس از عزيمت به تهران، در جريان يك زورگيرى، پسر ۲۷ ساله اى را با ضربات چاقو در پارك دانشجوى تهران به قتل رساند.
چندين فقره سرقت مسلحانه از خانه ها، گروگانگيرى، قتل فردى به نام محمود در سال ۷۵ و سرقت خودروى مقتول، درگيرى مسلحانه منجر به شهادت راننده گشت ضربت اداره آگاهى تهران و چندين فقره اقدام هاى تبهكارانه ديگر، نيز تنها بخشى از سوابق متعدد وى بود.
يادآور مى شود امتياز حقوقى و قانونى اين خاطره به منظور هر نوع بهره بردارى براى مؤلف محفوظ است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |