دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۶ محرم ۱۴۲۹
Mon, Feb 4, 2008
ويژه جشنواره۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
بانو
قطار ۱۰‎/۳ دقيقه به يوما
درباره «كوكب سياه» به انگيزه پخش آن در جشنواره فيلم فجر
وصال روحانى
نبرد اژدهاى كارگردان ژاپنى
فيلم «نبرد اژدها» به عنوان پرهزينه ترين فيلم تاريخ سينماى كره شمالى اثرى از هيونگ راشيم، تهيه كننده و كارگردان معروف اين سرزمين است كه پيشتر به عنوان يك كمدين در تلويزيون كره محبوبيت فراوانى داشت. او از زمانى كه وارد كار در عرصه فيلمسازى شد، به عنوان فيلمنامه نويس، كارگردان، بازيگر، تهيه كننده و حتى طراح در توليد تقريباً صد اثر سينمايى سهيم بوده است، اما عمده شهرت خود را مديون بازسازى فيلم يونگارى در سال ۲۰۰۱ و همچنين ساخت فيلم پر هزينه نبرد اژدها در سال ۲۰۰۷ است. اين فيلم علمى - تخيلى كه محصول كره شمالى و به كارگردانى و فيلمنامه نويسى خود «راشيم» است، براساس افسانه اى كره اى ساخته شده كه موجوداتى ناشناخته به زمين باز مى گردند و آن را نابود مى سازند. در اين ميان نيز يك خبرنگار به نام اتان كندريك براى تحقيق در مورد اين مسئله دعوت مى شود و نتيجه بررسى هاى او راه نجاتى را پيش روى زمينيان مى گذارد. «راشيم» اگرچه هنوز در آمريكا فيلمسازى چندان شناخته شده نيست، اما از سوى نشريه «Asia Week» به عنوان يكى از تأثيرگذارترين شخصيت هاى دنيا در عرصه تكنولوژى كامپيوتر در قرن ۲۱ شناخته شده است. او همچنين به خاطر نوآورى هايى كه در عرصه ساخت فيلم هاى علمى - تخيلى به كار گرفت، از سوى دولت كره يكى از متفكرين مهم آسيايى نام گرفته است.
قطار ۱۰‎/۳ دقيقه به يوما
بازگشــــــت وستـــــــرن
345786.jpg
شيلا ساسانى نيا

كارگردان: جيمز مانگولد
فيلمنامه نويسان: هالستدولز، مايلك براندت، درك هاس با اقتباس از داستان كوتاهى نوشعه المور لئونارد
بازيگران: راسل كرو (بن ويد)، كريستيان بيل (دن اوانز)، دالاس روبرتز (گرسيون باترفيلد)، بن فوستر (چارلى پرينس)، پيتر فوندا (بايرون مك ال روى)

«قطار سه و ده دقيقه به يوما» به عنوان يكى از بهترين فيلم هاى سال ۲۰۰۷ و وسترنى كه بى شك با اثر برنده اسكار «نابخشوده» كلينت ايستوود در سال ۱۹۹۲ برابرى مى كند، ژانر هميشه محبوبى را به نمايش مى گذارد كه هنوز جذابيت هاى تازه اى را براى تماشاگر امروزى دارد. اين فيلم با بازى درخشان مجموعه اى از بازيگران توانا و داستانى جذاب كه اكشن فيلم هاى كلاسيك وسترن را با بار عاطفى روايتى شبه امروزى تعديل مى كند، نگاهى تازه به داستان كوتاهى از «المور لئونارد» در سال ۱۹۵۳ دارد. اين فيلم از زاويه اى ديگر خشونت محض فيلم هاى وسترن را حذف و كاركرد فيلم هاى كلاسيك وسترن را در روزهاى شكوه و رونق اين ژانر كه ترويج ارزش هاى انسانى بود، تداعى مى كند. فيلم تازه «قطار سه و ده دقيقه به يوما» اگرچه بازسازى نسخه اوريژينال همين فيلم در سال ۱۹۵۷ است، اما به خاطر انتخاب بازيگران بهتر از سوى كارگردان يعنى جيمز مانگولد و ديالوگ هاى بهتر و امروزى تر در كل كار درخشان ترى است. در اين فيلم كريستيان بيل نه تنها نقش يك قهرمان نجيب زاده را بازى مى كند، بلكه همچنين در نقش مردى ظاهر مى شود كه به يكباره تصميم مى گيرد ريسك هاى بيشترى را بپذيرد و قادر نيست توضيح دهد كه چرا مى خواهد يك قاتل را به پاى ميز محاكمه بكشاند. راسل كرو، ديگر بازيگر اين فيلم نيز نه تنها نقش يك قاتل بى رحم، بلكه همچنين نقش كسى را بازى مى كند كه به جز ديگران، خود را نيز غافلگير مى كند. در اين فيلم وسترن شخصيت ها نقش هاى دوگانه اى را بازى مى كنند كه گاه در تعارض با روح نامتلاطم آنان قرار مى گيرد. براى لذت بردن از «قطار سه و ده دقيقه به يوما» لازم نيست كه حتماً عاشق كابوهاى اسب سوار و مردان خشن هفت تيركش باشيد، چرا كه اين فيلم اگرچه داستانى دارد كه در غرب بى تمدن گذشته رخ مى دهد، اما داستان آن همانقدر تكان دهنده است كه در سال ۱۹۵۷ بود.
داستان فيلم
دن اوانز كه زمانى تك تيراندازى ماهر در ارتش بوده، از ناحيه پا در جريان جنگ داخلى مجروح شده است. اين اتفاق نه تنها به لحاظ فيزيكى براى او گران تمام شده است، بلكه همچنان اعتماد به نفس او را گرفته است. با اين حال اوانز همچنان اميد دارد كه دامپرورى خود را در بيسبى رونق بخشد تا بتواند از اين راه براى همسر و دو فرزندش امرار معاش كند. متأسفانه از بد حادثه، دامپرورى اوانز در مسير احداث ريل هاى جديد براى خط راه آهن قرار گرفته و خود اوانز به شخصى به نام گلن هالندر كه قرار است اين پروژه ريل كشى را به ثمر بنشاند، بدهكار است. هالندر تصميم مى گيرد براى مجبور كردن اوانز به پرداخت وام ها و بدهى هايش، دامپرورى او را خراب كند، غافل از آن كه «اوانز» در اين ميان يك ياغى مشهور به نام «بن ويد» و دار و دسته دزدها و بانيان آماده به خدمت او را وارد كل ماجرا مى كند. غارتگرى هاى ويد آنچنان شهره آفاق است كه نام او در تمامى روزنامه هاى شهر و مردم آن پيچيده است و او معاونان و دوستان وفادارى همچون «چارلى پرينس» دارد. وفادارى چارلى حد و مرزى نمى شناسد و همين كه ويد زندانى مى شود، او از هيچ كارى براى آزادى او مضايقه نمى كند. از طرفى ديگر اوانز كه فكر از دست دادن دامپرورى اش او را عذاب مى دهد، از فرصت پيش آمده و شانسى كه به ظاهر به او رو كرده است، استقبال مى كند و حاضر مى شود در قبال انجام كارى، ۲۰۰ دلار دستمزد بگيرد. او بايد به كسانى كه بن ويد را دستگير كرده اند، كمك كند و با مردان مسلح آنان همكارى كند تا بتواند «ويد» را با قطارى به يوما بفرستد تا براى جناياتى كه مرتكب شده، مجازات شود. تا به اينجاى فيلم دستگيرى ويد ساده ترين كار و بردن او با قطارى به پاى ميز محاكمه سخت ترين بخش است. در اين ميان دار و دسته ويد و ياران وفادار او كه همگى هفت تيركش هاى ماهرى هستند، بيكار نمى نشينند و مبارزه مسلحانه اى را آغاز مى كنند. البته كنار آمدن با خود «ويد» هم كار راحتى نيست و او نه تنها در آدمكشى، بلكه در زدن نقابى از معصوميت بر چهره و تحت تأثير قرار دادن با حرف ها و داستان هاى خود و حتى احساس همدردى با او و مشكلاتش مهارت دارد. با نزديك شدن قطار حامل ويد به شهر «Contention» و نزديك شدن محاكمه او سرنوشت واقعى ويد در هاله اى از ابهام قرار مى گيرد. در نبرد اراده ها چه كسى واقعاً پيروز خواهد شد
بازيگران
«وبن ويد» كسى است كه انسان هاى بى گناه بسيارى را كشته، اما وقتى كه مى خواهد از جذبه وجودى خود براى اغوا كردن هم قطارانش و همچنين برانگيختن حس همدردى آنان استفاده كند، رفتارى در پيش مى گيرد كه تجسم آن در بازى درخشان راسل كرو است. كرو در اين فيلم نقش قاتلى را بازى مى كند كه تماشاگر دوست ندارد باور كند او ذاتاً انسان بدى است. كريستيان بيل نيز يكى از بهترين بازيگران نسل جديد هنرپيشگان هاليوود است كه بازى خوب او در اين فيلم توانايى هاى او را در ايفاى نقش شخصيت هايى كه در مواجهه با گزينه هاى مختلفى براى انتخاب در زندگى قرار مى گيرند، ثابت مى كند. او در اين فيلم نقش مالك دامپرورى را بازى مى كند كه حاضر است براى حمايت از خانواده خود و داشتن احترام و تأييد پسرش - كه رابطه تيره اى با هم دارند - خطرات بسيارى را به جان بخرد.
گفت و گو با راسل كرو، كريستيان بيل و جيمز مگنولد
آقاى بيل شما قبلاً هم نقش هاى خيلى آمريكايى را بازى كرده بوديد، اما آيا از اين كه براى بازى در يك فيلم وسترن دعوت شده بوديد، تعجب نكرديد
- كريستيان بيل: نه، حتى براى يك لحظه (مى خندد)‎/
- راسل كرو: من هم اصلاً تعجب نكردم. در حدود شش سال مدتى با جيمز مگنولد بودم او داشت روى پروژه سينمايى«Walk the line» كار مى كرد و من هم مشغول ضبط آلبومى در استوديو بودم. او فيلمنامه «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را كه فرستاد، از ديناميك بين دو شخصيت اصلى لذت بردم و همان موقع بود كه تصميم گرفتم در فيلم بازى كنم.
آقاى كرو براى اين فيلم چقدر آماده شديد و چقدر انرژى گذاشتيد
- راسل كرو: در مورد من بسيار گفته مى شود كه از قبل براى نقش هايم آمادگى كاملى پيدا مى كنم و حتى در مورد نقشى كه قرار است بازى كنم، كلى مطالعه و تحقيق مى كنم، اما در مورد اين فيلم چون همان موقع مشغول تبليغ فيلم قبلى ام در اروپا بودم، وقت چندانى براى اين گونه آمادگى ها نداشتم. در اين فيلم خيلى چيزها هستند كه بخشى از پروسه كار روزانه من است. در ضمن اين را هم بگويم كه شانس آوردم و با كسى به نام «تل رد» كه قبلاً اسلحه دار بود، كار كردم. قبلاً حتى يك تفنگ هم در دست نگرفته بودم، اما او خيلى چيزها در اين زمينه را به من ياد داد و حتى باعث شد بفهمم خيلى از اطلاعاتى كه قبلاً در مورد كار با اسلحه داشتم و پدر يا عموهايم به من ياد داده بودند، اشتباه بوده.
در مورد لوكيشن اين فيلم و دشوارى هاى كار بگوييد.
- كريستيان بيل: حدس مى زدم كه لوكيشن مكزيك نو باشد كه همين طور هم بود.
- راسل كرو: هوا به طرز وحشتناكى سرد بود و هنگام فيلمبردارى بسيارى از سكانس ها ارتفاع برف واقعاً زياد بود و نكته جالب اين كه ديالوگ ها در آن صحنه درباره خشكسالى بود. پيتر فوندا همان موقع چيزى گفت كه فكر مى كنم اتحاديه بازيگران آمريكا بايد درباره آن تأمل بيشترى كند و آن اين بود كه نمى تواند با لباس خاصى كه مربوط به آن دوران بود و مى بايستى براى نقشى كه مى خواست ايفا كند، بپوشد، زير سرماى منفى سيزده درجه كار كند.
- كريستيان بيل: گل گفتى! و من از اين به بعد همين مورد را در قراردادهاى بازيگرى ام ذكر خواهم كرد.
- راسل كرو: فكر مى كنم اتحاديه بازيگران بايد فكرى به حال اين مسئله بكند، چون با لباس شكسپيرى نمى توان در سرماى منفى هشت درجه آواز خواند و بازى كرد.
در مورد تجربه هاى قبلى بازى تان در فيلم هايى با اين گونه لوكيشن ها برايمان بگوييد.
- كريستيان بيل: فيلم قبلى من «Rescue Dawn» از ورنرهرزوگ بود. كلاً عاشق فيلم هايى هستم كه بايد در نقش مان غرق شويم و در جايى كه لازم باشد، در گل و لاى هم فرو برويم. در مورد فيلم Rescue Dawn اين اتفاق افتاد و در مورد اين فيلم هم بايد با لباس هاى كثيف و بدن عرق كرده ساعت ها سر يك صحنه كار مى كرديم. وسترن ها همين طورند. با لباس هاى تميز و آراسته قرار نيست وسترنى ساخته شود.
در مورد انتخاب بازيگران و گزينش راسل كرو و كريستيان بيل براى ايفاى نقش در اين فيلم توضيح دهيد.
- وقتى تا چند سال با كتى كونراد درباره اين فيلم حرف مى زدم، هميشه راسل كرو مد نظرم بود. چند سال پيش كه داشتم بر روى پروژه اى ديگر كار مى كردم، با او آشنا شدم و دوست داشتم راجع به اين فيلم با او صحبت كنم. او قرار بود در فيلمى از بازلورمان بازى كند و به نظرم نمى آمد بتواند در فيلم من بازى كند، اما يك دفعه وقتش آزاد شد و بخش عمده اى از كار را به دوش گرفت. او بن ويد كامل و تمام عيارى بود. در مورد كريستيان بيل هم اين تفاهم تدريجاً حاصل شد. وقتى همديگر را ديديم، مطمئن نبودم بتواند از عهده نقشش برآيد. فكر كنم تا قبل از اين فيلم او را نديده بودم، اما كارش را تحسين مى كردم و دوست داشتم اين حقيقت را بفهمد تا بتواند آن گرمى و حرارت لازم به نقشش «دن اوانز» را بدهد.
اين فيلم واقعاً به وسترن هاى كلاسيك اقتدا كرده است. نظر شما چيست
- مسلماً همين طور است، باورى كه از وسترن هاى كلاسيك وجود داشت، اين است كه شخصيت ها يا مى بايد خوب مطلق مى بودند يا بد مطلق، اما واقعاً گاهى تمييز دادن آنها براى تماشاگر دشوار بود. در فيلم «شين» چه كسى آدم بده است و چه كسى آدم خوبه شين يك قاتل است، اما خانواده را نجات مى دهد و فكر مى كنم يك علت بى علاقه شدن مردم به وسترن ها و اين ژانر اين است كه فكر نمى كنند اين داستان ها از دل واقعيت برخاسته باشند.
فيلم هاى وسترن قديمى حرف هاى بسيارى براى گفتن داشتند كه نمى شد با ژانرهاى ديگر گفت. وسترن هاى امروزى چه كاركردى دارند
- فكر مى كنم وسترن هاى امروز هم مى توانند خيلى از مسائل امروزى را انتقال دهند، بخصوص مسائلى كه مربوط به دوره پس از جنگ داخلى آمريكا مى شود و به تماشاگر اين امكان را مى دهد كه خيلى مسائل را به جاى آن كه مستقيماً و بى پرده ببيند، به صورت استعارى ببيند و بعد در مورد آنها فكر كند. ژانر وسترن در سينماى معاصر باشد، مى شود يك فيلم خيلى آن حالت خشك امر و نهى را به خود نگيرد و يا سياسى نشود و به عبارتى ديگر تجربه كردن خيلى چيزها را به خود تماشاگر واگذار كند.
همه فيلم هاى كوارن
345789.jpg
او فارغ التحصيل رشته فلسفه از دانشگاه مكزيكو است و از همين رو دور از ذهن نيست كه در تازه ترين فيلمش با نام «فرزندان بشر» نگاهى فلسفى به دنيا و سرنوشت انسان در صورت انقراض نسل بشر داشته باشد. نام آلفونسو كوارن يكى از نوچهرگان موج تازه سينماى مكزيك اگرچه از سال ۲۰۰۳ با فيلم سوم هرى پاتر يعنى «هرى پاتر و زندانى آزكابان» جهانى شد، اما پس از آن نيز اين كارگردان توانست با جديدترين فيلم خود كه «فرزندان بشر» نام دارد و نامزد سه جايزه اسكار شده است، بار ديگر نگاه ها را متوجه سينماى روبه رشد مكزيك و فيلم هاى خاص و غير تجارى اين كشور كه گاه از رئاليسم جادويى و گاه از تفكر فلسفى غربى الهام گرفته بودند، كند. آلفونسو كوارن متولد ۲۸ نوامبر ۱۹۶۱ مكزيكوسيتى است. او فلسفه را در دانشگاه ملى آزاد مكزيكو (UNAM) و فيلمسازى را در يكى از دانشكده هاى همان دانشگاه خواند. كوارن در آنجا با كارگردانى به نام كارلوس ماركوويچ و فيلمبردارى به نام امانوئل دوبزكى آشنا شد و با همكارى آنها اولين فيلم كوتاه خود «انتقام از آن من است» را ساخت. اين فيلم صرفاً به خاطر آن كه به زبان انگليسى ساخته شده بود، به جنجال فراوانى دامن زد كه به اخراج شدن او از دانشكده اى كه در آنجا تحصيل مى كرد، انجاميد. كوارن اين بار مصمم تر از قبل وارد كار تلويزيونى در مكزيكوسيتى شد و در ابتدا به عنوان تكنيسين و سپس به عنوان كارگردان در عرصه فيلمسازى به ممارست پرداخت. فعاليت او در تلويزيون باعث شد كه بتواند به عنوان دستيار كارگردان براى چند فيلم آمريكاى لاتين همچون «گابى: داستانى واقعى» و «رومرو» كار كند و در سال ۱۹۹۱ بود كه سرانجام اولين فيلم بلند خود را جلوى دوربين برد. اين فيلم كه تمى كمدى داشت، در مكزيك با استقبال روبه رو شد و به شهرت بين المللى كوارن كمك بسيارى كرد. كارگردان سرشناس آمريكايى «سيدنى پولاك» آنچنان تحت تأثير اين فيلم قرار گرفت كه از كوارن دعوت كرد تا يكى از اپيزودهاى مجموعه تلويزيونى «فرشتگان فرو افتاده» را كارگردانى كند. ديگر كارگردانانى كه بر روى اين مجموعه پربيننده كار كرده بودند؛ استيون سودربرگ، جاناتان كاپلان، پيتر بوگدانوويچ و تام هنكس بودند. در سال ۱۹۹۵ كوارن نخستين فيلم بلند خود را كه در آمريكا ساخته شده بود، به بازار داد. اين فيلم با نام «يك پرنسس كوچك» اقتباسى از يك اثر كلاسيك داستانى بود. او پس از اين فيلم مجدداً به يك اقتباس ادبى ديگر روى آورد و نسخه سينمايى به روزترى از «آرزوهاى بزرگ» چارلز ديكنز با بازى اتان هاوك، گوينيت پالترو و رابرت دنيرو را ساخت. كوارن براى پروژه بعدى خود به زادگاهش مكزيك بازگشت تا با گروهى از هنرپيشگان مكزيكى همچون «گائل گارسيا برنال» يا «ديه گو لونا» - كه در آن زمان هنوز خيلى شناخته شده نبودند - فيلم «Y ut amam neibmat» را جلوى دوربين ببرد. كوارن براى اين فيلم كه با استقبال جهانى مواجه شد، به همراه برادر فيلمنامه نويسش مشتركاً اسكار بهترين فيلمنامه اوريژينال را دريافت كردند. در سال ۲۰۰۳ كوارن سومين فيلم از مجموعه فيلم هاى موفق هرى پاتر با نام «هرى پاتر و زندانى آزكابان» را كارگردانى كرد كه البته به خاطر اقتباسى جسورانه تر و نگاه و ديدى تاريك تر و تغيير و تحولاتى ديگر در اصل داستان با انتقاد دوستداران هرى پاتر مواجه شد. با اين حال جى.كى. رولينگ با اعتراف به اين كه قسمت سوم را بيشتر از باقى فيلم ها دوست داشته به اين زمزمه ها و انتقادات پراكنده پايان داد. البته در محافل سينمايى و نزد منتقدان، اين فيلم با استقبال خوبى مواجه شد و حتى برخى گفتند كه فيلم سوم جوهره رمان هاى هرى پاتر را در خود نگه داشته است. تازه ترين فيلم كوارن نيز با نام «فرزندان بشر» كه محصول سال ۲۰۰۶ است اقتباس از يك رمان و درباره انقراض نسل بشر و به دنيا نيامدن كودكى جديد در دنياست كه حوادث آن خيلى سال بعد اتفاق مى افتد. در اين فيلم كه نامزد سه جايزه اسكار شده است بازيگرانى همچون كليو اون، جوليان مور و مايكل كين به ايفاى نقش مى پردازند.
درباره «كوكب سياه» به انگيزه پخش آن در جشنواره فيلم فجر
جنايات «نوآر» در لس آنجلس
وصال روحانى
345792.jpg
اليزابت شورت به دوربين نگاه مى كند و جواب سؤالات مردى را مى دهد كه ما چهره اش را نمى بينيم. او هم بوى مرگ خود را استشمام كرده است. آيا اين مرد خود دى پالما نيست !«كوكب سياه» براساس يك ماجراى حقيقى ساخته شده اما اوج كار دى پالما را زمانى بجوييد كه در گستره خيال پرواز مى كند

كارگردان: برايان دى پالما
سناريست: جاش فريدمن براساس رمانى از جيمز الروى
مدير فيلمبردارى: ويلموس ژيگموند
تدوين: بيل پانكو
موسيقى: مارك ايشام
طراح صحنه: دانته فره تى
تهيه كننده ها: ارت لينسون و رودى كوهن
محصول: كمپانى يونيورسال پيكچرز
طول مدت: 119 دقيقه
سال عرضه: 2006
بازيگران اصلى: جاش هارت نت (باكى بلاى چرت)، اسكارت يوهان سون(كى ليك)، ارون اكهارت (لى بلانچارد)، هيلارى سوانك (مادلين لينس كات)، ميا كرشنر (اليزابت شورت)، مايك استار (راس ميلارد) و فيونا شاو (رامونا لينس كات)

اين كه برايان دى پالما مجرى درجه اول طرح هاى «تريلر» (دلهره آور) و عاشق سينه چاك و مقلد سرسخت كارهاى آلفرد هيچكاك به زندگى نافرجام زن هنرمندى تحت نام «كوكب سياه» بپردازد و فيلم را نيز به همين اسم بنامد، اين تصور و توقع را به وجود مى آورد كه فيلمى فوق العاده را شاهد باشيم و بهشت و بهتر بگوييم يك جهنم سينمايى فراروى بينندگان سبز شود. هر چه باشد دى پالما در تمامى ۴۰ سالى كه به فيلمسازى (اغلب موفق) خود اشتغال داشته، استاد در خلق اصول وحشت مدرن و ايجاد خشونت هاى ترسناك بر پرده سينما نشان داده و به محض اين كه سوژه هاى انسانى ترحم برانگيزى را انتخاب كند، در قدم بعدى بايد در اتنظار تخلف و جنايتى بزرگ باشيد.
بهترين كارهاى دى پالما در اين خصوص، شبيه به اعجاز بصرى و راز و رمزهاى ترسناك هستند كه با اين كه دلهره به وجود مى آورند، بيننده ها را نيز به دنبال خود مى كشانند. گاه به نظرتان مى آيد كه خون از فيلم هاى او مى بارد. اما حس زندگى را هم در آنها مى يابيد. در «كوكب سياه» كه قرار است امسال در جشنواره فيلم فجر در تهران نمايش داده شود، حس مرگ و تبعات آن چنان قوى است كه بر زندگى سايه مى اندازد و همان قدر نيستى و نابودى را حس مى كنيد كه در چهره سرد و بى روح مقتول قصه و كاراكتر مركزى آن احساس مى شود.
اين ماجرا حقيقى است يا خيالى چه فرقى مى كند «كوكب سياه» كه ابتدا در انتهاى تابستان ۲۰۰۶ (۱۳۸۵) در سطح جهان اكران شد و دى پالما را به سرزمين معبودش (موضوعات دلهره آور) بازگرداند و با صنعت كلاسيك «فيلم نوآر» (يادگار سينماى كلاسيك دهه هاى ۱۹۴۰ و ۵۰) همسو ساخت. ما رابه روز ۱۵ ژانويه ۱۹۴۷ مى برد. يك زن خانه دار در حالى كه گهواره يك بچه را با خود حمل مى كند، در يك محوطه شلوغ درجنوب لس آنجلس و بر سطح خيابان چيزى را مى بيند كه در نگاه نخست عروسك و مانكن يك زن(موجود در فروشگاه ها) نشان مى دهد اما حقيقت آن است كه اين پيكر بى جان يك زن ۲۲ ساله به نام اليزابت شورت است كه به او بتى هم مى گفتند. او مدتى پيش از ماساچوست به كاليفرنياى جنوبى رفته بود تا شغلى هنرى را بيابد و بازيگر سينما شود و پدرش را هم پس از مدت ها ببيند، اما او نمى دانست در يك لس آنجلس فاسد و خطرناك چه چيزهايى در انتظار اوست. دى پالما كه مى داند، براساس پرونده اى مربوط به بيش از نيم قرن پيش به ما مى گويد كه بر سر اين زن چه رفته و چگونه در فيلم نوآر او، اليزابت شورت سر به نيست شده است. تعبير صحيح تر آن است كه بگوييم دى پالما نمى گويد چه اتفاقى افتاده است، زيرا او به رغم قصه گويى مبسوط درباره اين زن جوان از دست رفته، باز سؤال ها و رازهاى زيادى را پيرامون وى باقى مى گذارد. ما «ميا كرشنر» (ايفاكننده رل اليزابت يا بتى شورت) را فقط در دقايقى كوتاه در فيلم دى پالما مى بينيم، زيرا قرار است اكثر وقايع و تحقيقات بعد از مرگ اين كاراكتر شكل گيرد. همانند رمان جيمز الروى كه «كوكب سياه» دى پالما براساس آن ساخته شده، فيلم متمركز بر تلاش و جست وجوى دو كارآگاه پيرامون اتفاقى است كه گفتيم (مرگ بتى شورت) يكى باكى بلاى چرت (با بازى جاش هارت نت) است و ديگرى را لى بلانچارد (ارون اكهارت) مى نامند. به آنها يخ و آتش هم مى گويند و اين به سبب طبع كاملاً متفاوت آنها است. دى پالما توصيفى از خانواده آنها را نيز به دست مى دهد و به عنوان مثال همسر لى كه «كى ليك» نام دارد و حرف زدن و سيمايش يادآور كاراكترهاى فيلم نوآر است و رل او را اسكارلت يوهان سون بازى كرده است فردى از اين دست و نمونه كاملى از اين ژانر كلاسيك و يادآور كاراكتر كيم بيسينگر درديگر فيلم نوآر پليسى برجسته ۱۰ سال اخير، يعنى «محرمانه لس آنجلس» است.
جيمز الروى يك چهارگانه پليسى در لس آنجلس دارد كه قصه اولين آن مربوط به اوايل دهه ۱۹۴۰ و بيش از يك دهه بعد پايان مى گيرد و همان «كوكب سياه» است و وى آن را به خاطره مادرش تقديم كرده است. تشابه ها بين زندگى حقيقى مادر وى و بتى شورت، كم نبوده است و مادر او نيز در سال ۱۹۵۸ به همان شكل به قتل رسيد.
جيمز الروى كه در آن موقع ۱۰ سال بيشتر نداشت، شنيد و ديد كه پيكر بى جان مادرش در گوشه خيابان انداخته شده و تو گويى جزيى از آشغال ها و زباله هاى محله است. اين نكته كه راز مرگ مادر جيمز الروى هيچ گاه حل نشد، او را دائماً آزار مى داد و همين مسئله او را به كاراكتر بتى شورت و تشريح سرنوشت تيره او علاقه مند كرد.
بد نيست بدانيد «محرمانه لس آنجلس» فيلم نوآور سال ۱۹۹۷ «كرتيس هنسون» كه در سطور قبلى نيز از آن ياد كرديم، قسمتى ديگر از كتاب هاى ۴ گانه فوق است و در هر دو مورد ماجراها براساس نوعى غيض و حسرت شخصى به پيش مى رود و عذاب هاى روحى حتى در ميان طبقه مرفه جامعه كه در اين فيلم مى بينيم، جارى و موجود است. در «كوكب سياه» نوعى حس جنون توأم با جنايت محسوس است و به نظر مى رسد كه اين قصه توسط كسى نوشته شده كه روحش تسخير شده باشد.
هرچه باشد، دى پالما براى به تصوير كشيدن اين گونه قصه ها و خطاهاى داستانى جان مى دهد و اگر برخى عدم موفقيت ها را در فيلم مى بينيم، شايد به سبب گزينش ناصحيح بعضى بازيگران براى رل هاى مطروحه باشد. يكى از كسانى كه در اين تعريف نمى گنجد و فراتر مى رود و انتخاب مناسبى براى رل مطروحه بوده، هيلارى سوانك است كه رل يك زن خطرناك غيرقابل بررسى به نام مادلين لينس كات را بازى مى كند. آرون اكهارت و اسكارلت يوهان سون، بازيگرانى هستند كه بايد حتماً از سوى كارگردانان و مجريان پروژه مورد كمك و حمايت وسيع قرار گيرند و در غير اين صورت نمى توانند بهترين حاصل كار خود را ارائه بدهند و با اين كه دى پالما استاد در كمك رسانى هايى از اين دست و دادن خط فكرى لازم به بازيگران تحت فرمان خود است، اما «كوكب سياه» به ما مى گويد كه او اين بار در انتقال اين كمك و گرفتن بازى هاى مورد نظر از بازيگرانش آن قدرها هم موفق نبوده است. در نتيجه اكهارت طورى حركت مى كند كه انگار او را بر روى صحنه مى كشانند و وقتى او را با كاراكتر راسل كرو در «محرمانه لس آنجلس» قياس مى كنيد و شلوغى و آشوب توأم با جذابيت آن كاراكتر را با كاراكتر نه چندان موفق اكهارت مقايسه مى نماييد، بيش از پيش به ناكامى بازيگر فيلم اخير دى پالما پى مى بريد. اسكارلت يوهان سون در همين راستا مصنوعى به نظر مى رسد. حال آن كه كيم بيسينگر در «محرمانه لس آنجلس» قابل باور بود و به همين خاطر جايزه اسكار نقش دوم زن را برد و جاش هارت نت كه در عين جوانى در دست كم ۱۰ فيلم عمده سال هاى اخير سينما بازى داشته، حتى گاهى خودش نيز حرف هاى خود را باور ندارد.
همان طور كه پيشتر گفتيم فقط هيلارى سوانك است كه با صدايى كاترين هپبورن وار و با قاطعيتى كه در اكثر دقايق فيلم در بازى اش ديده مى شود، به آنچه كه مى خواهد، مى رسد و به يكى از موفق ترين هاى «كوكب سياه» و عنصرى بارز در تشريح جنايات نوآر موردنظر دى پالما در لس آنجلس تبديل مى گردد. كاراكتر او همانى است كه معمولاً در داستان هاى پليسى ريموند چندلر مى يابيد، مشروط بر اين كه رگه اى از فرهنگ جيمز الروى بر آن زده شده باشد. همانند همان رمان ها، كاراكتر يوهان سون در يكى از خانه هاى شيك و «ويلا»وار شهر زندگى مى كند كه شايد به زيبايى آرزوهايشان باشد اما به تلخى طينت شان است و انگار در نهايت همان آرزوها را در خود دفن خواهد كرد. در واقع اين همان لس آنجلس غيرقابل اعتمادى است كه از آن خون و جنايت مى بارد و حتى كسانى كه قيافه موجه به خود مى گيرند، در باطن افكارى پليد و جنايت آميز دارند و مرگ بتى شورت يكى از محصولات اين طرز تفكر است.
هر چقدر كه دى پالما در زمان به تصوير كشيدن لينس كات و اطرافيانش موفق است، در زمان سر زدن به ساير كاراكترها دچار مشكل مى شود و اين مسئله اى است كه خود او بايد آن را توضيح بدهد. با اين حال دو سه نما و سكانس اين فيلم درخشان اند و خبر از تداوم استادى دى پالما در كارش مى دهند. يكى از نماها زمانى شكل مى گيرد كه دى پالما دوربينش را از خيابان و سطح آن به آرامى به حركت درمى آورد و به سمت بالا مى برد، تا آنجا كه تعدادى كلاغ را بر پشت بام مى بينيم كه همزمان در حال فرياد كشيدن هستند. در پشت ساختمان كنارى، زنى را مشاهده مى كنيم كه ساك به دست در حال راه رفتن است ولى لحظه اى مى ايستد و به جايى خيره مى شود و سپس مسير نگاه او ما را به نقطه اى در دوردست مى برد، آنجا كه به نظر مى رسد چند نفر در حال دويدن اند. اين نما با بهترين كارهاى دى پالما در گذشته برابرى مى كند و در همه حال حس مى كنيد كه او كنار دست شما ايستاده است و نمى توانيد منكر اثر احساسى اين نما بر خودتان شويد.
راستى اليزابت شورت چرا مرده است بهتر بگوييم: چرا او را كشته اند اين از رازها و سؤالاتى است كه فيلم «نوآرهاى» كلاسيك هاليوود بارها مطرح كرده و اغلب بى پاسخ گذاشته اند. پس چه فرقى مى كند كه دى پالما جوابى به آن بدهد يا نه. اما فضاسازى او در «كوكب سياه» به رغم عيب هايى كه در زمان سر و كله زدن كارگردان فيلم هاى پر سر و صداى «خواهران»، «عذاب»، «كرى»، «آماده براى قتل»، «صورت زخمى»، «تسخيرناپذيران»، «تلفات جنگ» و «راه كارليتو» با برخى كاراكترهايش در اين فيلم مى بينيم و عليرغم انتخاب برخى بازيگران نامناسب براى ايفاى اين نقش ها، فوق العاده و برآورده كننده تمام خصايل و نيازهاى آثار «فيلم نوآر» است. دى پالما كه در فيلم آخرش (به نام Redacted محصول ۲۰۰۷) جنايات دولت آمريكا در عراق و افغانستان را افشا كرده و به بوته نقد كشيده، اين ويژگى ناب را دارد كه هم شما را كاملاً جذب قصه خودش مى كند و هم از يادتان نمى برد كه شما در نهايت فقط تماشاگر يك فيلم سينمايى هستيد و نه چيزى بيشتر. هر چقدر كه دى پالما در چارچوب هاى اين ژانر و بهتر بگوييم گستره هاى خيال باقى بماند، به سود او و تماشاگران كارهايش خواهد بود، زيرا وقتى مجبور شود بيش از حد حقيقت را ارائه دهد، به اندازه برخى سينماگران معناگرا موفق نيست. «كوكب سياه» مجموعه اى از تضادهاى فوق است. دى پالما از يك سو مجبور است خيال كند و براساس آن قصه را بپروراند ولى از جانب ديگر بايد به پرونده پليسى حقيقى اى كه وجود داشته و مرگ بتى شورت را مى شكافد، استناد كند و به ما بگويد كه واقعاً چه روى داده است. شورت به طرز بى رحمانه و غيرقابل توصيفى به قتل رسيده و تم مرموز آن همانى است كه دى پالما مى خواسته است، اما نمى توان منكر شد كه در وراى خيال، فساد حقيقى شهر لس آنجلس در دهه ۱۹۴۰ آرميده است كه اينك نيز مشابه آن وجود دارد و دى پالما موظف به ترسيم آن هم بوده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |