سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۷ محرم ۱۴۲۹
Tue, Feb 5, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
خون سرخ بر روپوش سفيد
346086.jpg
امير معتمدى

صداى گلوله و آژير آمبولانس در ازدحام تقابل مشت و لوله تفنگ و مسلسل در حاشيه مانده است، ۲۲ بهمن ۵۷ است و مردم اراده كرده اند به پاى انقلابشان خون بدهند و آرمان استقلال و آزادى را به دست آورند.
گارد شاهنشاهى آخرين مقاومت ها را از خود نشان مى دهد و به اميد برگرداندن مردم به خانه هايشان سينه ها را هدف گلوله هاى بى رحمانه قرار مى دهد.
در هجوم جمعى سرودخوان گاردى ها از زمين و از روى بام برخى ادارات دولتى كه هنوز توسط مردم فتح نشده آتش مى گشايند، تعدادى در همان لحظه هاى اول شهيد و تعدادى مجروح مى شوند. در همين اثنا آمبولانسى از راه مى رسد و بى اعتنا به تير و تفنگ در ميان معركه متوقف مى شود و پزشكى به همراه چند پرستار سراسيمه به كمك مجروحان مى شتابند. گلوله دژخيم كه تاب ديدن اين صحنه ها را ندارد قلب پزشك همراه امدادگران را كه براى تسريع در درمان مجروحين با امدادگران همراه شده است را نشانه مى گيرد و روپوش سفيدش را به خون قلبش مى آلايد.
شهيد عزت الملوك كاووسى دانشجوى پزشكى دانشگاه تهران همان پزشك انسان دوست و انقلابى است كه قلبش آماج گلوله هاى رژيم ستم پيشه پهلوى قرار مى گيرد و در حين امدادرسانى به مجروحين خيابانى به شهادت مى رسد و در بيمارستان امام خمينى (ره) محل خدمت خود به خاك سپرده مى شود.
دكتر مير غنى زاده از همدوره اى هاى شهيد كاووسى درباره او چنين مى گويد: ما ورودى سال ۱۳۵۶ دانشگاه تهران بوديم. در آن سالها علوم پايه پزشكى دانشگاه تهران سه ترم و بر خلاف ساير دانشگاههاى كشور دوره پزشكى دانشگاه پنج ساله بود. ورودى هاى سال ۱۳۵۶ ، ۱۸۰ نفر بوديم كه براساس حروف الفبا به سه بخش ۶۰ نفره تقسيم شديم. از آنجا كه فاميل اينجانب و شهيد كاووسى نزديك به هم بود در يك گروه قرار گرفتيم. از همان ابتدا ايشان در فضاى اجتماعى آن سالها جزو خانمهاى محجبه دانشگاه محسوب مى شد و رفتارش با ساير خواهران متفاوت بود. در آن سالها فعالان دانشجويى با دانشجويان جديدالورود طرح دوستى مى ريختند و آنها را به گروه خود دعوت مى كردند. به طور كلى فعاليت هاى دانشجويى در مبارزه با جريان سياسى حاكم بر كشور مشترك بود و تمامى آنها مبارزه با حكومت سلطنتى را در خط مشى خود قرار داده بودند. ولى وقتى در متن آنها مى رفتى به دو گروه عمده مذهبى و كمونيستى تقسيم مى شدند و هركدام نيز گروه هايى تشكيل مى دادند كه فعاليت يك موضوع خاص را در اولويت خويش مى گذاشتند. ولى درمجموع گروه مذهبى همگى تحت عنوان انجمن اسلامى فعاليت داشتند و دركتابخانه اسلامى دور هم جمع مى شدند. عزت الملوك كاووسى را على رغم ظاهر محجبه و مذهبى كه داشت روزهاى اول سال تحصيلى در كتابخانه اسلامى نديدم ولى در ترم دوم (سه ماه بعد) كم و بيش ايشان را در كتابخانه مى ديدم. از آنجا كه فعاليتهاى سياسى- اجتماعى محرمانه بود نمى دانستم ايشان وابسته به كدام جناح و در چه گروهى فعاليت مى كند، فقط ايشان را دخترى درسخوان و مسلمان مى شناختم تا اين كه در كلاس فيزيولوژى اعصاب استاد ما (يك خانم دكتر بود) درخصوص روح در كالبد جسم و عروج و هبوط آن بحث مفصلى داشت (كلاس يك جانبه بود، استاد سخن مى گفت، دانشجو سراپا گوش بود) و مطرح مى نمود كه مى توان قيامت را به احضار ارواح برپا نمود نه آن كه روح در جسم تظاهر نمايد... در آنجا عزت الملوك كاووسى بود كه سكوت جلسه را شكست و قيامت با احضار جسم و روح را اثبات نمود و با زيبايى استاد را محترمانه مجاب كرد كه احضار روح بدون جسم در محشر قيامت بى معنى است و در آن كلاس ما دانشجويان به عظمت و درايت اين دانشجو پى برديم و استاد او را در پايان كلاس خواست تا بحث را در يك محفل خودمانى ادامه دهند.
فعاليت عقيدتى - سياسى عزت الملوك با جرقه انقلاب اسلامى از دى ماه ۵۶ (ترم دوم تحصيلى) زده شد ولى در دانشگاه فعاليتهاى سياسى علنى نبود. جزوه ها و كتب سياسى مذهبى به صورت پنهانى رد و بدل مى شد و گاهى در جلسات مذهبى بيرون دانشگاه كه پايگاههاى دانشجويان مذهبى بود (كانون توحيد، مسجد الهادى خيابان دماوند، مسجد جامع نارمك و...) شكل مى گرفت. همديگر را مى ديديم و آشنا مى شديم. من ايشان را يك مرتبه در يكى از اين مساجد ديدم و بعدها كه با خانواده ايشان آشنا شدم فهميدم كه وى نيروى مبارزى است كه مبارزه را از خود شروع كرده است (مبارزه با نفس) و روحش چنان عظيم و پرفروغ است كه جسم وى لايق و شايسته مهد چنين عظمتى نيست.
اينجانب كمترين برخورد محاوره اى را با ايشان داشتم ولى مى دانم على رغم برخورد جدى و صحبتهاى كوتاه و نغز وى، دلى مهربان و مقيد به انجام فرايض دينى داشت.
عزت الملوك كاووسى در خانواده اى بزرگ شده بود كه اكثر اعضاى خانواده به روش فكر و عقيده و اعمال و رفتارش اعتراض داشتند و آنطور كه پدرش تعريف مى كرد (روحيه مطالعه وى بيش از حد بود و از دوره دانش آموزى شروع شده بود. وى مشكلات مردم پائين شهر را از نزديك لمس نمود و با اهداى پوشاك، خوراك و حتى وسايل شخصى خود به اين خانواده هاى بى بضاعت و كم درآمد ما را ناراحت مى كرد. ظاهر خود را در طول سال با يك دست لباس و كفش و كيف مى آراست در حالى كه با توجه به وضع خوب خانواده مى توانست ظاهرى بهتر داشته باشد). پدرش مى گفت: آنقدر چهره مهربانى داشت كه هرچه مى خواست اجابت مى كردم و مى خواستم به ظاهر خود بيشتر برسد ولى او مساعدتهاى ما را مى گرفت و در جنوب شهر بين خانواده ها توزيع مى كرد. (در قالب خريدهاى روزمره زندگى) از خيلى از حالات او خبر نداشتم پس از آشنايى با خانواده اش متوجه شدم كه وى روزه مى گرفت و وعده هاى غذايى خود را به فقرايى كه خود مى شناخت مى داد. (كمتر كسى را در آن زمان مى شناختم در يك خانواده معتدل و متوسط چنين ايثارى داشته باشد.) جو خانوادگى ايشان يك جو مذهبى سنتى بود. پدر ايشان بازنشسته وزارت كشور بود و برادران و خواهران وى با سلايق بسيار متفاوت و مختلف بودند. كارهاى عزت الملوك براى همه آنها عجيب و گاهى غيرقابل تحمل بود. مادر عزت الملوك از يك خانواده محترم كرمانشاهى بود كه بسيار محجوب و مقيد بودند. شايد بعضى از خصايص اخلاقى شهيد از تربيت خانوادگى وى نشأت مى گرفت و در مجموع خانواده محترمى بودند كه ايثار و ازخود گذشتگى عزت الملوك را براى خود عجيب و افتخارآميز مى دانستند.
آنچه مسلم است چيزى كه عزت الملوك كاووسى را در خانواده فردى و اجتماعى به افتخار شهد شهادت نايل نمود خودآگاهى و مبارزه با نفسش بود. ايشان قبل از اين كه يك مبارز و يك فعال انقلابى باشد يك انسان كامل بود و در مسير انسانيت خود گام برمى داشت و اين مهم است كه آدمى خود را بشناسد و راه خويش را در اين شناخت پيدا كند.
همانطور كه اشاره شد سال ۵۶ و ۵۷ فعاليت دانشجويى در نگاه كلى در مبارزه با شاه و حكومت وى خلاصه مى شد و دانشجويان در دو گروه مذهبى و كمونيستى فعاليت مى كردند. طيف گروه مذهبى از تمايل به مبارزات و فعالان سوسياليستى تا فعالان صرفاً سياسى و مذهبى و روحانيون و حوزويان وجودداشت و از سال ۱۳۵۷ پس از پيروزى انقلاب اسلامى بود كه خط و مرزها در فعاليت هاى سياسى- صنفى دانشجويى مشخص گرديد و از هم فاصله گرفتند. شهيد عزت الملوك كاووسى با بچه هاى مذهبى و با نگاه مبارزه با نظام حاكم فعاليت مى كرد و از قول دوستان همراهش مى گويم كه توجه به فرايض دينى او نشان از بنيه قوى عقيدتى وى داشت و به دنبال خصلت شجاعت و شهامت و اعتقاد به مبارزه راسخ وى بود كه روز ۲۲ بهمن در هنگام كمك به مجروحين جسم ايشان مورد اصابت تير خلاص قرار مى گيرد و به جان آفرين خود ملحق مى شود.
هنگام شهادت ايشان من در يزد (زادگاهم) بودم ولى دوستان تعريف كردند كه شب ۲۲ بهمن دانشجويان مذهبى در بيمارستان امام خمينى (ره) جلسه داشتند كه ايشان هم در آن جلسه حضور داشتند و چون مبارزه خيابانى شروع شده بود جهت روش كمك به مبارزان خيابانى برنامه ريزى مى شد، ايشان در تيمى قرار گرفت كه اطراف دانشگاه و ميدان انقلاب (۲۴ اسفند سابق) مستقر مى شوند و با روپوش سفيد در حالى كه مجروح را به آمبولانس منتقل مى كرده است مورد اصابت تير قرار مى گيرد و جان به جان آفرين تسليم مى نمايد.
... و خواهرش نيز او را چنين مى سرايد
«مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شدند، مرده اند كه زنده اند و در نزد پروردگارشان روزى مى خورند.»
«همانا خداوند جان ها و اموال مؤمنين را به بهاى بهشت مى خرد. اينان در راه خدا پيكار مى كنند، مى كشند و كشته مى شوند.»
«قرآن كريم»
... و شهادت حد نهايى تكامل يك انسان
«دكترشريعتى»
شهيد عزت الملوك كاووسى ملكى به صورت انسان و فرشته اى در لباس بشر بود. اين دوشيزه معصوم و فرشته خصال، دانشجوى پزشكى در تمام طول سال هاى تحصيلى اش شاگرد ممتاز بود و بنا به گفته يكى از استادانش آقاى دكتر مصطفوى حتى يك نوبت هم غيبت نداشت و در امتحانات در بين ۱۲۱ نفر مقام اول را به دست آورد و مرا برآن داشت كه جايزه اى براى او در نظر بگيرم. ايشان مى گويند: «شهيد عزت الملوك كاووسى همچنانكه از نظر علمى مظهر كاملى از اخلاق پزشكى بود، عملاًهم نشان داد كه از حيث فداكارى در راه انجام وظايف مقدس پزشكى حتى از جانبازى هم دريغ ندارد. در ايام انقلاب براى نجات جان مجروحان سر از پا نمى شناخت و در زير آتشبار تفنگ و گلوله بدون اندك ترسى از كشته شدن، عده زيادى از زخمى ها را نجات داد ولى هنگامى كه يكى از مجروحان را داخل آمبولانس مى گذاشت؛ گلوله اى از تبار ظلم، بدن نازنينش را هدف گرفت و روح معصوم اين شهيد راه حق به ملكوت اعلى راه يافت و همدم فرشتگان آسمان گرديد. كسى كه با خروش توفنده خويش و با فريادى به بلنداى آسمان و با عزمى به استوارى كوهها و با خونى به سرخى خون شهيدان صدر اسلام به لقاءالله شتافت.
روح بلندى كه سزاوار شهادت بود و هم پاى لاله هاى نورسى كه شهامت آن را داشتند كه آتش گلوله هاى آمريكايى شاه را در وجود خويش خاكستر كند، در باغ شهادت روئيد.
شهيد عزت الملوك كاووسى در سال ۱۳۳۷ در مشهد به دنيا آمد. پس از اتمام تحصيلات دوران ابتدايى همراه با خانواده به تهران آمد و در دبيرستان هاى دكتر فاطمه سياح، كاخ و هدف دوران متوسطه را طى نمود تا اين كه در همان سال هم در دانشكده پزشكى دانشگاه تهران پذيرفته شد. او از همان كودكى به ياد خدا بود و در ميان مردم، آنهايى كه شيرينى مؤانست با قرآن و نهج البلاغه را چشيده اند و آنها كه در نيمه هاى شب به عشق خدا گريسته اند و طعم زندگى را در دستگيرى محرومان و دركنار زاغه نشينان و چادرنشينان جنوب شهر دانسته اند و سرانجام در ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ اوج انقلاب خونين امت مان، از قفس پريد و چون قطره اى به درياى شهيدان پيوست. او كه سال ها آرزوى پرواز و عشق هم آوازى با ملكوتيان را داشت، مشتاقانه پر كشيد و به اعلاعليين پيوست و آرامگاه ابديش در صحن بيمارستان امام خمينى قرار گرفت.
به راستى كه چه زيباست پرواز كبوترى زندانى كه ميله هاى قفس را در هم شكسته است و چه شكوهمند است اوج انسانى كه در سيرش به سوى خدا به آخرين منزل صعودى اش گام نهاده باشد، شهادت لياقت مى خواهد و شهيد؛ مجاهدى است كه در بزرگترين و طاقت فرساترين امتحان الهى شركت جسته و تا آخرين لحظات زندگى، پيروز و سرافراز به درآمده است، شهيد دلباخته اى است كه تمامى وجود و مايملكش را تنها از معشوق مى داند، از خدا و خود را در بازگشت به سوى او مى بيند و خدا اين معشوق تمامى عاشقان و اين الهه تمامى سرگردانان و مالك تمامى ملوك ها صلوات خويش را و رحمتش را بر اين شهيد، اين پاكباخته و اين عاشق مى فرستد.
شهيد عزت الملوك كاووسى از كودكى پركار و متفكر بود. زياد مطالعه مى كرد، از صبح تا پاسى از شب مشغول تحقيق و مطالعه بود. در دوران دبيرستان بود كه خويشتن را شناخت و راهش را يافت و مذهب را تنها راه نيل به هدفش ديد. با مطالعه كتاب هاى معلم شهيد دكتر على شريعتى با اسلام انقلابى آشنا شد. تاريخ، فلسفه، قرآن، نهج البلاغه و حتى داستان هاى انقلابى و پايدارى ملت ها را به طور منظم مى خواند، درس هاى استاد شهيد مطهرى و نوارهاى تفسير قرآن را به دقت مطالعه مى كرد و يادداشت برمى داشت، تفكر در آيات قرآن و حفظ آنها و كار تحقيقى روى نهج البلاغه را مشتاقانه انجام مى داد و به هر منبر و مجلس و مسجدى سر مى زد و از هر جا بهره اى مى جست ولى هيچ چيز او را قانع و راضى نمى كرد و تمام ابعاد وجودش را پر نمى كرد. دقت، نكته بينى و هوشيارى، شجاعت، تواضع و پركارى از خصوصيات برجسته او بود. او نه تنها براى شناخت اسلام اصيل مطالعه اى بنيادى داشت بلكه كار و فعاليت و عشق و عطوفت در برنامه زندگى اش جاى خاص خود را داشت. عشق به محرومين و كمك به بينوايان او را به دورافتاده ترين و محروم ترين محله هاى شهر مى كشاند. بچه هاى بى كس و تنهاى پرورشگاه، مردم محروم جنوب شهر، زاغه نشينان و چادرنشين هاى حلبى آباد و كارگران كوره پزخانه هاى جنوب شهر، خواهران و برادران فلج و محروم در گوشه و كنار شهر همگى خوب مى دانستند كه شهيد كاووسى دمى از يادشان غافل نبود. برايشان كتاب مى خواند. به آنها درس مى داد و معلولين را حمام مى كرد و با هزينه دانشكده و پولى كه از خانواده مى گرفت به آنها كمك مى كرد و بيماران را با خرج خودش نزد پزشكان متخصص مى آورد. او بود كه به دردشان مى رسيد. گريه اش و قطرات اشكش با ديدن محرومان سرازير مى شد. زمستان ها به كرج مى رفت و در آنجا درس قرآن مى داد. در آنجا و در ميدان غار و جواديه كتابخانه درست كرده بود و كلاس هاى نهضت تشكيل داد و تدريس كمك هاى اوليه نيز مى نمود. روزى كودكى فلج را كه از بيمارستان شفايحياييان به علت نداشتن هزينه بيمارستان كنار خيابان گذاشته بودند، پيدا كرد. برايش مسافرخانه گرفت و هر روز به او سر مى زد و برايش آذوقه مى برد و يك روز در ميان او را به كول مى گرفت و از پله هاى مسافرخانه با زبان روزه در ظهر تابستان پائين مى آورد و به همان بيمارستانى كه آن پسر را بيرون كرده بودند براى فيزيوتراپى مى برد تا اين كه پس از مدتى برايش ويلچر گرفت. او را به كارگاه كورس در شهررى منتقل كرد. به او درس داد تا گواهينامه گرفت. اين ها و ده ها نمونه ديگر از فعاليت هاى شبانه روزى او بود. به زبان انگليسى و عربى مسلط بود. كتاب هاى ابوعلى سينا را كه به زبان عربى بوده، مطالعه مى كرد.
اين همه را تنها و تنها به عشق خدا و براى رضاى او انجام مى داد. براى او هدف خدا بود و بس. به خوبى مى دانست كه وظيفه اش به عنوان يك خواهر، يك انسان و از همه مهم تر به عنوان يك مسلمان چيست. او ارزش خويش را شناخته بود و دريافته بود كه چگونه بايد از اين همه استعدادها و نعمت هايى كه خدا در وجودش نهاده است. حداكثر استفاده را بنمايد. جسم و جان خويش را امانتى گرانبها مى دانست كه خدا چند روزى به دست او سپرده است و او مى بايد اين امانت را سالم و طاهر به وى بازگرداند و سرانجام چه نيكو رسالت خويش را به انجام برد. با اوج گيرى انقلاب شكوهمند اسلامى ايران و بيدارى مردم، او ديگر سر از پا نمى شناخت. چشمان تيزبينش برق اميدى تازه يافته بود و احساس مى كرد پيروزى نزديك است، كلام امام داروى دردهاى او و تسلى بخش قلبش بود. زمان به سرعت مى گذشت و اكنون روزهاى آخر فرا رسيده بود. پايه هاى پوشالى رژيم شاه هر روز سست و سست تر مى شد. عاقبت زمان موعود رسيد، عزت هم چون ديگر پاكبازان به ميدان دويد و اين بار گلوله اى از تبار طاغوت سينه فضا را شكافت و بركتف او نشست و او پيراهن سفيدش را به خون سرخ و مطهرش آذين كرد تا جشن پيروزى انقلاب را فرياد كرده باشد. درود برزنانى كه بر پادارنده سرود آزادى بودند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |