سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۷ محرم ۱۴۲۹
Tue, Feb 5, 2008
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
۴*۶
۴*۶
سبز ترين بهار
بى شكوفه مى شود مگر
ما شكوفه هاى اين بهار جاودانه ايم
346092.jpg
عينك جادويى من
346101.jpg
آفاق ملكى

آن روزها رسم بودكه شاگردان تنبل آخر كلاس مى نشستند. من هم جزو بچه هاى آخر كلاس دوم بودم. البته اصلاً آنجا را دوست نداشتم و آرزو مى كردم براى يك روز هم كه شده كنار شاگرد زرنگ ها بنشينم، اما افسوس! آن روز تصميم گرفته بودم هر طور شده با خانم معلم صحبت كنم و خودم را از ته كلاس نشينى نجات دهم. به همين علت خانم معلم كه سر كلاس آمد و همه برپا گفتند من بلند نشدم تا توجه خانم معلم را به خودم جلب كنم. فكر مى كردم اين طورى بيشتر مورد توجه او واقع مى شوم.
بعد زل زدم تو چشم هاى خانم معلم تا خودش بپرسد كه مشكلم چيست. اما خانم معلم اصلاً به روى خودش هم نياورد و رفت سراغ دفتر حضور و غياب. من كه از شدت ناراحتى ته مدادم را مى جويدم منتظر شدم تا او اسم مرا از روى دفتر بخواند. وقتى طبق معمول خانم معلم اسمم را خواند، جواب ندادم و همچنان به او زل زدم. او نگاهى به من كرد و گفت امروز زبانت را جا گذاشته اى ! و بعد جلوى اسمم علامت حضور گذاشت. اما من كه ديگر طاقتم تمام شده بود گفتم: «اجازه! زبونمونو جا نذاشتيم. ما مشكل داريم!» خانم معلم نگاهى به من كرد و پرسيد چه مشكلى من گفتم: «خانم اجازه ما ته كلاس رو دوست نداريم، مى خواهيم بياييم جلو بنشينيم.» خانم معلم بدون معطلى پرسيد: «ديروز ديكته چند شدى » گفتم: «هفت». بعد خانم معلم گفت: «همون جا بشين جات خوبه!»
بايد راهى پيدا مى كردم تا نمراتم را از هفت - هشت ارتقا دهم شايد نقطه اميدى در زندگى ام پيدا شود. همان طور كه در فكر بودم ناگهان چشمم به مداد خيلى گنده اى افتاد كه سارا با آن در حال نوشتن بود. سارا شاگرد اول كلاس بود و سوگلى خانم معلم. او هيچ وقت نمره كمتر از ۱۹ نداشت و من هيچ وقت نمره بالاتر از ۱۰ نداشتم. پس خانم معلم حق داشت كه او را بيشتر از من دوست داشته باشد. اما آن لحظه من بايد كشف مى كردم كه راز آن مداد به آن گندگى چيست! زنگ تفريح با عجله خودم را به سارا رساندم و گفتم: «ببين، چيزه! اون مداده چيه تو دستت » و او با بى تفاوتى گفت: «مداد جادو». ناگهان راز نمرات بالاى سارا را فهميدم. او هم حتماً مثل من يك شاگرد تنبل بود و اين مداد جادو بود كه او را در نظر خانم معلم عزيز كرده بود. بيچاره من! تقصير خودم نبود كه تنبل بودم. مشكلم نداشتن مداد جادو بود. از كشف اين مسئله مهم در پوست خودم نمى گنجيدم. زنگ كه خورد با عجله خودم را به خانه رساندم و دستم را روى زنگ خانه گذاشتم و تا جايى كه زورم رسيد زنگ را فشار دادم. مادر كه از طرز زنگ زدن من هول كرده بود با عجله در را باز كرد و وقتى مرا ديد پرسيد: «چى شده چرا اين طورى زنگ مى زنى !» و من كه حرفى براى گفتن نداشتم مثل موش از زير دست مادر رد شدم و خودم را به داخل خانه شوت كردم. مادر كه از ديدن رفتار من تعجب كرده بود گفت: پناه بر خدا، پاك خل شده!
همان طور كه مادر مات و مبهوت مرا نگاه مى كرد، گفتم: «من مداد جادويى مى خوام.» مادر پرسيد: «اين ديگه چه صيغه ايه!» گفتم: «يك چيزيه كه آدمو زرنگ مى كنه، همه بچه ها دارن غير از من. اگر مى خواين كه من هم زرنگ بشم! بايد برام مداد جادويى بخرين!»
و مادر به جاى اين كه به كشف مهم من توجه كند گفت: «راستى ديروز ديكته چند شدى !» و من كه احساس مى كردم ديگر با نمرات تك خداحافظى خواهم كرد. بدون نگرانى گفتم: «هفت.» و مادر با عصبانيت گفت: «زهرمار! هفت هم شد نمره »
مى دانستم كه مادر تا يك ساعت ديگر در وصف نمره هفت من حرف خواهد زد به همين علت حرفش را قطع كردم و گفتم: «اگه برام مداد جادويى بخريد از اين به بعد فقط ۲۰ مى گيرم.»
با اين حرف من عصبانيت مادر شدت گرفت و داد و بيدادش بيشتر شد. اما من كه مطمئن بودم با ورود مداد جادويى به زندگى من حال و روزم تغيير خواهد كرد به داد و بيدادهاى مادر توجه نمى كردم و در رؤياهايم به مداد جادويى ام فكر مى كردم.
با همين افكار سراغ كمد لباس ها رفتم تا لباس هايم را عوض كنم اما ناگهان پايم به پارچ آب خورد و آب روى زمين ريخت. مادر كه هنوز از دست نمره هفت من و چرت و پرت هايم عصبانى بود، داد كشيد: «مگه چشمت نمى بينه » و من كه واقعاً پارچ آب را نديده بودم، زل زدم به مادر و گفتم: «به خدا نديدم.»
بعد با خودم فكر كردم مداد جادويى اگر بتواند نمراتم را درست كند، مطمئناً نمى تواند سوتى هايم را جبران كند. براى اين مشكلاتم هم بايد يك راه حل جادويى پيدا كنم. خلاصه آن روز با اوقات تلخى به شب رسيد و من آن شب مشق هايم را بدون علاقه و با عجله نوشتم و انصافاً اصلاً نفهميدم كه چطور نوشتم. آخر آن شب قرار بود يكى از سريال هاى مورد علاقه ام پخش شود و اگر مشق هايم تمام نمى شد، از سريال خبرى نبود.
هنوز سريال شروع نشده بود كه زنگ خانه به صدا درآمد و خاله نرگس با بچه هايش به خانه ما آمدند. همه دور هم به ديدن سريال نشستيم. من كه عادت داشتم وسط سريال دائم از پدر و مادرم سؤال كنم، آن شب اعصاب مهمان ها را خُرد كرده بودم. تقصير خودم نبود. بعضى از صحنه ها را خوب نمى ديدم و ناچار بودم از بقيه بپرسم تا بفهمم در آن جعبه جادويى چه مى گذرد. خاله نرگس كه وسط سريال حواسش به من بود، بعد از پايان سريال نگاهى به من انداخت و گفت: «ببينم خاله جون. تو بى دقتى مى كنى يا تلويزيون رو خوب نمى بينى !» مامانم كه از اين سؤال خاله نرگس تعجب كرده بود گفت: «اين همين طوريه، خودت رو ناراحت نكن. معلوم نيست حواسش كجاست! مى بينى فرش خيسه. امروز عصر خانم پارچ آب رو نديد و پاش رفته تو پارچ!»
خاله نرگس عينكش را از روى چشمش برداشت و گفت اين را روى چشمت بگذار ببينم! و من كه منظور او را نمى فهميدم عينكش را گرفتم و آرام روى چشمم گذاشتم. ناگهان احساس كردم كه دنيا روشن شد. حالا حتى مى توانستم گل هاى قالى را به خوبى ببينم در حالى كه قبلاً فقط رنگ قرمز آنها را تشخيص مى دادم و هيچ وقت گل هايش را به اين صورت نديده بودم. ناگهان زدم زير خنده. مادر كه تعجب كرده بود گفت: «ا ! زشته، اين چه كاريه!» همان طور كه مى خنديدم گفتم: «مامان، من نمى دونستم كه تو صورت بابا يك خال كوچولو هست!» بعد خاله نرگس گفت: «خب حالا عينك را بردار. فهميدم چته، تو هم به درد من دچارى.» بعد به مامان و بابا گفت كه هر طور شده همين فردا مرا پيش يك چشم پزشك ببرند و يك عينك برايم بگيرند. فردا كه از مدرسه برگشتم با مامان به چشم پزشكى رفتم و قرار شد از هفته بعد عينكى شوم. وقتى عينك زدم، اول كمى خجالت مى كشيدم اما وقتى ديدم عينك من چه معجزه اى مى كند، خجالت را كنار گذاشتم. از آن به بعد ديگر براى خواندن مطالب روى تخته منت بغل دستى هايم را نمى كشيدم و تخته را به راحتى مى ديدم.
يكى - دو هفته بعد، در كمال تعجب همه، نمره ديكته ام از هفت به ۱۸ ارتقا پيدا كرد و من كه مداد جادويى را پاك فراموش كرده بودم فهميدم اشيا هيچ وقت نمى توانند معجزه كنند فقط مى توانند به ما كمك كنند كه به اهداف مان برسيم. مثل عينك زيباى من كه تمام نمرات درخشانم را بعد از آن مديون او بودم. حالا ديگه من يك تنبل نبودم. من هم به شاگردان زرنگ كلاس پيوسته بودم اما با خواسته خودم ته كلاس نشستم تا به شاگردان ضعيف ته كلاس در درس كمك كنم.
يك قاچ ازكيك رياضى ميل داريد
346095.jpg
باران طلايى

از شتاب افتادن يك سيب از درخت گرفته تا زاويه غروب خورشيد در ساعت پنج بعدازظهر، از جمع و تفريق موقع خريد كردن از سوپر ماركت حميد آقا گرفته تا شيب ها و پيچ هاى جاده هراز، از نحوه قرار گرفتن كانتينرها در كشتى هاى بزرگ تجارى گرفته تا گذاشتن سنگ هفتم روى هفت سنگ جورى كه نيفتد، نياز به محاسبه دارد يعنى بايد سراغ رياضيات رفت. اين همه محاسبه، يا پيچيده است و با كمك ماشين حساب و مغز كسانى كه رياضى دوست داشتند و دراين زمينه، مهندس و كارشناس و دكتر شده اند انجام مى گيرد يا بازهم پيچيده است اما ذهن ما چنان آن را به سرعت حل و فصل مى كند كه ساده به نظر مى رسد. مثلاً من كه هيچ وقت تا به حال به اين نكته فكر نكرده بودم كه سنگ هفتم را چطور و با چه زاويه اى بايد روى بقيه سنگ هاى هفت سنگ بگذارم تا نيفتد اما حالا كه فكر مى كنم مى بينم يك ماشين حساب و يك عالمه فرمول لازم دارم تا نحوه قرار دادن سنگ هفتم را مشخص كنم. اين البته ميسر است به شرطى كه فكر نكنم: «واى... رياضى نه! خيلى سخته، محاله، من ياد نمى گيرم، درس خشك و مشكليه و ...»
رياضى، اگر از راهش وارد شوى و به او لبخند بزنى، شيرين مى شود، درست مثل بازى هفت سنگ . در واقع دانستن كاربرد علم رياضيات و انطباق آن با همه آنچه كه دور و بر ما مى گذرد چهره دوست داشتنى رياضى را به ما نشان مى دهد. تازه آن وقت متوجه مى شويم تمام لحظه هايى كه در كنار رياضى «با استرس» سپرى كرده ايم، مى توانسته مثل «كيك» شيرين باشد. ما فقط بايد اين كيك را در كتاب رياضى مان و لا به لاى فرمول هايش، با كمى حوصله پيدا كنيم. من اولين قاچ اين كيك راوقتى خوردم كه يك مسئله رياضى را حل كردم راستش كلافه بودم از اين كه هيچ يك از مسائل رانمى توانم حل كنم. امتحان رياضى نزديك بود و واقعاً مستأصل شده بودم. اما يك لحظه از خودم بدم آمد كه بلد نيستم مسئله ها را حل كنم. بعد به خودم گفتم : يعنى چه چه طور نمى توانم بايد تلاش كنم تا بتوانم اين درس را بفهمم. سه شبانه روز درس خواندم تا از فرمول ها و مسئله ها سر در بياورم و از هركس كه كمى رياضى بلد بودكمك گرفتم. سرآخر، معجزه اتفاق افتاد. نمره هاى تك ثلث اول و دوم و سوم من تبديل شد به «۲۰تمام هزار آفرين» آن هم در شهريورماه .
[نگفته بودم دو - سه سالى تجديد در رياضى تابستانم را به چيزى شبيه زهرمار تبديل مى كرد ]
بعد از آن ۲۰ تمام هزار آفرين ، رياضى تبديل شد به همان كيكى كه گفتم. امتحان اين راه هيچ خرجى ندارد. فقط كمى حوصله مى خواهد. البته اگر مثل من به نقطه جوش «يعنى چه كه نمى توانم اين مسئله راحل كنم، مگر اين كتاب براى كلاس و سطح سنى من نوشته نشده است» برسيد، كار آسان تر مى شود.
رياضى را بايد كاربردى ياد گرفت
اما اين، همه ماجرا نيست. پنهان شدن «كيك شيرين» در رياضى، علت هاى زيادى دارد. «حسين طايفه» مدير اجرايى انجمن رياضى دانان جوان در اين باره مى گويد: «بچه ها رياضيات را به صورت تئورى ياد مى گيرند در حالى كه معلمان بايد از همان اول، رياضيات را به طور كاربردى به بچه ها آموزش دهند. يعنى رياضيات بايد قابل فهم و به گونه اى ارائه شود كه بچه ها تاحدى كه امكان پذير است، باكاربرد فرمول هاى رياضى در زندگى روزمره و آنچه دور و برشان است، آشنا شوند.» او رياضى فيزيك خوانده است اما مى گويد: « ما همين مشكل را داشتيم چون فرمول ها را مى خوانديم و حفظ مى كرديم اما نمى دانستيم كجا به كار برده مى شود.»
حسين طايفه ، حالا معتقد است بايد معلم ها اين موضوع را به بچه ها يادآورى كنند كه رياضيات در تمام زمينه ها كاربرد دارد و در واقع علم مادر است. او مى گويد: «براى مثال حالا در خيلى از كشورها از جمله ژاپن ، كاربردهاى فرمول را به دانش آموزان مى گويند. آنها وقتى مى فهمند كه در صورت يادگرفتن فرمول ، چه مواقعى مى توانند از آن استفاده كنند، اشتياق بيشترى براى ياد گرفتن پيدا مى كنند. آنها اغلب حتى از ماشين حساب استفاده مى كنند چون فرمول و كاربردش را خوب ياد گرفته اند.»
به عقيده طايفه، مشكل در ياد گيرى رياضيات به طور كلى، يك ضعف پايه اى است. به گفته او اين موضوع را يك تحقيق هم ثابت كرده است. مسئله اين است كه بچه ها رياضى را به جاى فهميدن، حفظ مى كنند و علاوه براين، از نظر دانش رياضى «كم سواد» هستند و همين طور ، پايه ها را ادامه مى دهند. يعنى اغلب آنها درحدى درس مى خوانندكه بتوانند نمره بگيرند. رياضيات يك سرى فرمول و معادله سفت و سخت نيست، بلكه مثل ادبيات، شيرين و جذاب است چون كاربردى است. موضوع اين است كه به كاربردى بودن آن توجهى نمى شود.»
حالا چند سؤال مطرح است. گذشته از كاربرد رياضيات در زندگى، فكر مى كنيد چنددرصد از بچه ها در كلاس هاى رياضيات با رياضى دانان بزرگ ايران و كشفيات آنها آشنا مى شوند چنددرصد از بچه ها تشويق مى شوند تا از منابع ديگر غير از كتاب درسى براى درك بهتر مسائل يا آشنايى بيشتر با دنياى رياضيات استفاده كنند اصلاً از شيوه هاى جديد براى ياددهى و يادگيرى رياضيات چقدر مى دانيم چنددرصد از بچه ها به اين نكته فكر مى كنند كه توانايى تبديل شدن به يك رياضى دان مطرح را دارند تا براى رسيدن به اين هدف تلاش كنند
به سايت انجمن رياضى دانان جوان به نشانى «www.anjoman.ir» مراجعه كنيد.
پاسخ تعدادى از پرسش هاى تان را مى توانيد اين جا پيدا كنيد. اگر هم پاسخ پرسشى را نيافتيد، از مسئولان اين انجمن بپرسيد تا شما را راهنمايى كنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |