|
|
|
درباره فيلم «تولد دوباره» جديدترين ساخته سينمايى ماساهيرو كوباياشى
|
|
|
|
|
|
درباره فيلم «مارادونا»
|
|
|
|
|
جونز در دره الا
«تامى لى جونز» بازيگر معروف و برنده اسكار فيلم هايى همچون «فرارى»، «جان اف كندى» و دو فيلم اخير «در دره الا» و «سرزمينى براى پيرمردان نيست» اگرچه اهل تگزاس است، اما سياست هاى جنگ افروزانه رئيس جمهور تگزاسى كشور «جورج بوش» را نمى پسندد و با بازى در فيلم ضد جنگ «در دره الا» از پل هاگيس مخالفت علنى خود را با بوش اعلام كرده است. او و ال گور دانشجويان دانشگاه هاروارد بودند كه خوابگاه مشتركى داشتند و اين دوستى ديرينه از آن زمان تاكنون ادامه دارد. او كه به عنوان يك دانشجوى ممتاز از اين دانشگاه معروف و مطرح فارغ التحصيل شد، به فاصله ده روز بعد اولين نقشش را در نمايشى به نام «هم وطنى براى من» كه در برادوى بر روى صحنه رفت، به دست آورد و بعد جذب بازى در تلويزيون و سريال هايى همچون «هاوارد هيوز جذاب» شد كه براى او جوايزى به ارمغان آورد. تامى لى جونز در دهه ۸۰ همچنان در تلويزيون كار كرد و همزمان با آن جذب سينما نيز شد، اما تا اوايل دهه ۹۰ كه نامزد اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل براى بازى در فيلم «جان اف كندى» اوليور استون شد، شهرت واقعى را تجربه نكرد. پس از اين فيلم او در سال ۱۹۹۳ با بازى در فيلم «فرارى» در كنار ريچارد هريسون اولين اسكار حرفه اى اش را دريافت كرد و پله هاى موفقيت را يكى پس از ديگرى پيمود.
|
|
|
|
|
درباره فيلم «تولد دوباره» جديدترين ساخته سينمايى ماساهيرو كوباياشى
مى خواهم از نو زندگى كنم
|
|
|
گروه فرهنگ و هنر - يكى از اصولى ترين و ابتدايى ترين قواعد داستانگويى چيدن عناصر دراماتيك به گونه اى است كه مخاطب را به همسويى، همراهى و همدردى با شخصيت ها و در نهايت هدايت پلات به پايان منطقى و غير قابل اجتنابش وادارد. در فيلم تازه ماساهيرو كوباياشى به نام «تولد دوباره» (Ai no yakan) كه دهمين تجربه كارگردانى او محسوب مى شود و داستانى انتزاعى درباره مادر يك كودك و پدر كودكى ديگر كه هر دو با هم و بدون هم سعى در كنار آمدن و پذيرفتن مرگ فرزندان خود را دارند، اثرى از رعايت چنين اصل مسلمى نيست. در اين فيلم عناصر و مؤلفه هاى روشنفكرانه با قساوت كامل و بيش از هر فيلم ديگرى در برابر تماشاگر رخ مى نمايد و در مدت زمان دو ساعتى كه شخصيت ها در تعامل با يكديگر زندگى روزمره خود را از پيش مى برند، گستره عاطفى داستان به اوج خود مى رسد. فيلم با معرفى شخصيت هاى محورى فيلم يعنى نوريكو و جونيچى - كه يكى مادر و ديگرى پدر نوجوانانى هستند كه سرنوشت دردناكى پيدا مى كنند - در قالب مصاحبه آغاز مى شود. نوريكو، مادر قاتل با زدن يك عينك آفتابى در تمام مدتى كه افكار و احساساتش را براى يك روانشناس (كه او را نمى بينيم) باز مى گويد، با عذاب وجدان و حس گناه دست و پنجه نرم مى كند، درحالى كه پدر قربانى كه هنوز نتوانسته فقدان عذاب آور دخترش را باور كند، در جلسه اول انزوا پيشه مى كند و با كشيدن حصارى به دور احساسات و عواطف درونى خود، حتى حاضر نيست براى يك بار هم كه شده، با مادر قاتل دخترش رودررو شود. پنج دقيقه بعد با تغيير لوكيشن فيلم، مخاطب با حال و هواى زندگى روزمره اين شخصيت ها و سير وظايف و امور روزمره آنان آشنا مى شود تا شخصيت پردازى ها پررنگ تر شوند. از قضا زن جوان در مهمانخانه اى كار مى كنند كه پدر سالخورده مقتول پس از آن كه او مدتها پيش شغل پردردسر روزنامه نگارى خود را در جست و جوى يافتن آرامش بيشترى در زندگى ترك گفته بود نيز مقيم آنجاست. هر دو شخصيت محورى اين فيلم نمادى از انسان تنها و درد كشيده امروزى هستند كه زندگى روزمره آنان چيزى جز تكرار مكرر روزهايى كه بى هيچ گونه هدف و انگيزه خاص سپرى مى شوند، نيست. پيرمرد در يك كارگاه ريخته گرى در حومه شهر مشغول به كار است و زندگى روزمره او در چارچوب كارهاى روتين وظايفى همچون كار كردن در كارگاه، رانندگى، صرف ناهار، حمام كردن، شام خوردن و مطالعه كتاب «يك روز در زندگى ايوان دنيسوويچ» از سولژنيستين تعريف مى شود، درحالى كه زندگى جونيچى اتفاقى هيجان انگيز يا جالب تر به جز ساعت هاى متوالى كار در رستوران با قواى تحليل رفته و انگيزه اى ضعيف ندارد. وظايف روزانه او پوست كندن سيب زمينى، پختن املت، سرو سوپ و شستن ظرف است. كوباياشى كه نقش پدر مقتول را بازى مى كند، اين پروسه مكانيكى و تكرارى را با رخوتى كه در چهره اش به نمايش مى گذارد، به تماشاگر نشان مى دهد و از همين روست كه «تكرار وقايع» بى آن كه براى مخاطب تكرارى شوند و يا او را خسته كنند، به يكى از عناصر مهم و كليدى روايت تبديل مى شود تا دلمردگى شخصيت ها را در فيلم «تولد دوباره» و نياز آنان به يك «تولد دوباره» و آغازى نو را به تصوير بكشد. در اين حين اگرچه مسير زندگى هر دو شخصيت به كل با يكديگر متفاوت است، اما گاه در تلاقى با يكديگر قرار مى گيرد و خواسته هاى قلبى آن دو كه از قضا مى تواند مشترك نيز باشد را به نمايش مى گذارد. كارگردان سعى كرده است اين تلاقى را به طبيعى ترين شكل ممكن به تماشاگر نشان دهد. نوع رفتارى كه آنان به هنگام بودن در يك فضاى كوچك و پر ازدحام از خود بروز مى دهند و يا اجتناب از رودررو شدن با همسايگان يا كارمندان ديگر. فيلمبردارى كار در عين آن كه تجربى و خاص است، بسيار ساده و واقع گرا نيز است و اميال و آرزوهاى سركوب شده آنان را كه در قيد و بند كار و بايدها و نبايدهاى بى شمارى گرفتار آمده اند، به تماشاگر نشان مى دهد. در اين فيلم برقرارى ارتباط همانقدر گنگ و نامفهوم است كه خود نفس زندگى و آنها اگرچه تلاش مى كنند كه در يك سكانس با به جا گذاشتن گوشى هاى موبايلشان براى همديگر زندگى خود را از اين رخوت نجات دهند، اما در نهايت نمى دانند كه چطور و يا با چه انگيزه اى اين كار را انجام دهند. ساختار اين فيلم و در نهايت پيام آن كه نياز به «تولدى دوباره» در وجود برخى انسان ها است، در ريتم كند فيلم تبلور يافته است و گاه اين ترديد را براى مخاطب ايجاد مى كند كه آيا كارگردان در پيمودن اين راه به شيوه هاى روايى قديمى روى آورده و يا آن كه اهداف زيبايى شناسانه خاصى را دنبال كرده است. اين فيلم همچنين تلاشى براى آشكار كردن درون متلاطم اما به ظاهر آرام انسان ها و ناتوانى آنها از پذيرفتن تغيير است. در مقايسه با رئاليسمى كه در اواسط فيلم موج مى زند، شايد بتوان گفت كه تصنعى ترين قسمت فيلم، سكانس مصاحبه در آغاز فيلم است كه شخصيت ها مجبورند زندگى عادى يكنواخت و كسالت بار خود را ترك كنند تا با اعترافاتى از واقعيت تلخى كه پيرامون آنهاست، كنده شوند. در مورد ۹۹ درصد فيلم هاى درام، زندگى عادى و به ظاهر روزمره شخصيت ها به واسطه حوادث و اتفاقاتى غير منتظره و به عبارتى ديگر خارج از برنامه متوقف مى شود، اما در فيلم «تولد دوباره» اين حادثه و اتفاق كه روايت داستان را از پيش مى برند، چيزى جز يك روزمرگى مرگبار نيست كه همچون بختكى تمام ابعاد زندگى شخصيت ها را تحت تأثير قرار داده تا آنان آرزويى جز «تولد دوباره» و «آغازى نو» نداشته باشند. خلاصه فيلم تازه ترين فيلم ماساهيرو كوباياشى درباره تلاش مادر يك قاتل براى دلجويى از پدر مقتول و ارتباطات فروپاشيده در دنياى مدرن امروزى است. يك دختر مدرسه اى در توكيو روزى توسط يكى از همشاگردى هايش با ضربات چاقو به قتل مى رسد. بازجويى از مادر قاتل نوريكو و پدر مقتول جونيچى آغاز مى شود، اما اين اتفاق براى هر دو آنها آنقدر دردناك و عذاب آور است كه سعى مى كنند با آغاز يك زندگى تازه گذشته و خاطرات مربوط به آن را پشت سر بگذارند، غافل از آن كه درون يك روزمرگى مرگبار لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر غرق مى شوند. جونيچى كه قبلاً همسرش را به خاطر سرطان از دست داده بود، در يك روزنامه كار مى كند، اما تصميم مى گيرد به هوكايدا نقل مكان كند و در يك كارگاه ريخته گرى مشغول به كار شود. نوريكو نيز از قضا به هوكايدا مى رود و در آنجاست كه بازى سرنوشت و تقدير آنها را در رويارويى با يكديگر قرار مى دهد. نوريكو در ميهمان خانه اى كار مى كند و غذا مى پزد كه جونيچى در آنجا اقامت دارد. آنها هر روز همديگر را مى بينند، اما هيچ وقت كلمه اى بين آنها رد و بدل نمى شود. نوريكو كه همواره با عذاب وجدان و احساس گناهى مرگبار زندگى را از پيش مى برد، كم كم حضورى غير قابل اجتناب براى جونيچى پيدا مى كند. يك روز جونيچى دو گوشى موبايل اعتبارى مى خرد و به نشانه لطف و محبت، يكى از آنها را به نوريكو مى دهد، اما او نمى پذيرد. به مرور زمان او نيز كم كم به اين آشنايى علاقه مند مى شود و اين بار تصميم مى گيرد رفتار سرد اوليه خود را جبران كند. با پيش رفتن داستان به نظر مى آيد قلب يخ زده نوريكو نرم مى شود. اين بار نوريكو است كه دو گوشى موبايل اعتبارى مى خرد و يكى از آنها را به جونيچى مى دهد، اما جونيچى آن را در سطل زباله مى اندازد. آيا اين دو نفر مى توانند قلباً به هم نزديك شوند آيا عشق در آينده اى نزديك بين آن دو شكوفا خواهد شد يادداشت كارگردان مضمون اين فيلم - قتل يك دختربچه توسط همكلاسى اش - اتفاقى است كه واقعاً در ژاپن رخ داده و علاوه بر آن، اين گونه حوادث باعث مى شوند خانواده قربانى يا مقتول بيش از خانواده قاتل و متهم در كانون توجه قرار گيرند و هرگونه پيشداورى از سوى رسانه هاى جمعى معطوف آنان شود. در حينى كه فيلمنامه را مى نوشتم، مى خواستم اين مسائل هم در آن باشند و علاوه بر آن، شكاف طبقاتى ژاپن را هم بخشى از آن قرار دهم. وقتى فيلمنامه را نوشتم، واژگان «گناه اصلى» به ذهنم آمدند و متوجه شدم موضوع اين فيلم تقريباً همانى است كه در فيلم قبلى ام «Bashing» به آن پرداخته بودم. اين فيلم در فضاى بسته يك كارگاه و يك ميهمان خانه مى گذرد و مرا به ياد «يك روز در زندگى ايوان دنيسوويچ» از سولژنيستين انداخت كه سال ها قبل خوانده بودم (در فيلم نيز اين كتاب محبوب شخصيت اصلى داستان است) و در نتيجه بهتر ديدم اين اتفاق در يك زندان يا ميهمان خانه بيفتد. پدر مقتول و مادر قاتل اتفاقى در محيط بسته يك ميهمان خانه با يكديگر رودررو مى شوند تا «تولدى دوباره» پيشه كنند. در اين فيلم استفاده چندانى از ديالوگ نشده و اين بدان خاطر است كه كاركرد ديالوگ چيزى نيست جز «توضيح» و يك فيلم نبايد درباره توضيح باشد و يا پروسه توضيح در آن مهم باشد. بايد بتوان با كاركرد تصوير و اكشن صحنه ساخت. نمونه هاى خوبى از فيلم هاى كم ديالوگ داريم، همچون فيلم هاى رابرت برسون يا ژان ويگو. اگر فيلم قبلى ام درباره اغماض بود، اين فيلم تازه درباره تولد دوباره «عشقى» است كه به دنبال آن مى آيد. درباره كارگردان ماساهيرو كوباياشى نخستين فيلم بلندش با نام «زمان اختتاميه» را در سال ۱۹۹۶ كارگردانى كرد. او نخستين فيلمساز ژاپنى است كه جايزه بزرگ جشنواره بين المللى فيلم هاى فانتزى يوبارى در سال ۱۹۹۷ را دريافت كرد. در همان سال او كمپانى فيلمسازى خودش با نام «Monkey town productions» را تأسيس كرد و سه فيلم بعدى او در سه سال متوالى در جشنواره فيلم كن به نمايش درآمدند. فيلم «Bootleg» در سال ۱۹۹۹ در بخش نوعى نگاه، «Gkorshi» در سال ۲۰۰۰ در بخش دو هفته كارگردان و «مردى كه در برف راه مى رود» در سال ۲۰۰۱ مجدداً در بخش نوعى نگاه شركت داشتند. در سال ۲۰۰۳ فيلم ديگرى از او به نام «داستان جالب» در جشنواره فيلم لوكارنو مورد توجه ويژه قرار گرفت. در سال ۲۰۰۵ فيلم «Bashing» در بخش مسابقه جشنواره فيلم كن حضور داشت و در سال ۲۰۰۶ موفق به دريافت جايزه بزرگ فيلمكس توكيو و جايزه ويژه هيأت داوران در بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر ايران شد.
|
|
|
|
|
هاگيس كارگردانى كه در ميانسالى به شهرت رسيد
|
|
|
براى پل هاگيس، موفقيت يك شبه و با پيمودن راهى سرراست به سوى هاليوود به دست نيامده است. اين كارگردان كه اين روزها تازه ترين فيلم ضد جنگ او با نام «در دره الا» در بخش جشنواره جشنواره هاى بيست و ششمين دوره جشنواره فيلم فجر به نمايش در مى آيد، تحصيلات سينمايى آكادميك ندارد و بر خلاف بسيارى از فيلمسازان كه به يكباره وارد دنياى سينما شدند و موفقيتى يكباره را تجربه كردند، سال ها در تلويزيون كار كرده است و تقريباً تا سن ۴۵ سالگى در هاليوود سينما محور ناشناخته بوده است. با اين حال پل هاگيس اين روزها به جبران همه آن سال هاى گمنامى آنقدر مشهور و موفق است كه ديگر از شكست هاى كارى خود در گذشته به شوخى ياد مى كند و معتقد است پشتوانه سال ها كار تلويزيونى بوده كه او را به ايده آل ترين شغلش يعنى سينما هدايت كرده است، عرصه اى كه تا به امروز هيچ گاه شكستى براى او در پى نداشته. دو فيلم نخستين كه هاگيس فيلمنامه هاى آنان را نوشت به نام هاى «عزيز ميليون دلارى» و «تصادف» در دو سال متوالى اسكار بهترين فيلم هاى سال را دريافت كردند و او براى فيلم «تصادف» كه نخستين تجربه بلند فيلمسازى اش بود نامزد اسكار بهترين كارگردانى شد. هاگيس همچنين سومين نامزدى اسكار فيلمنامه نويسى خود را براى فيلم «نامه هايى از ايووجيما» كه سومين تجربه همكارى او با كلينت ايستوود پس از فيلم هاى «عزيز ميليون دلارى» و «پرچم هاى پدرانمان» نيز بود را دريافت كرد و همه اينها در همان ابتداى راه كارنامه حرفه اى پربار و پرافتخارى را براى اين كارگردان به ارمغان آورده است. او امروز جزو پرطالب ترين كارگردانان و در عين حال فيلمنامه نويسان هاليوود است كه اعتراف مى كند هيچ گاه سود تجارى و فروش در گيشه ها را به هنگام كار بر روى هيچ يك از فيلم ها و فيلمنامه هايش مد نظر نداشته. او در مصاحبه اى گفته بود: «فيلم هايم درباره داستان هايى هستند كه واقعاً مرا تحت تأثير قرار دادند و درونم را تكان دادند. با فيلم «عزيز ميليون دلارى» واقعاً دل به دريا زدم و روى فروشش حسابى باز نكردم، چون مى دانستم هيچ استوديويى حتى حاضر نخواهد شد آن را بسازد و اگر ايستوود نبود، اين فيلم هنوز هم ساخته نمى شد.» هاگيس با همه شهرتى كه پس از اين فيلم كسب كرد، هيچ گاه به خود و توانايى هايش مغرور نشد و تصميم گرفت از فرصت پيش آمده براى عملى كردن پروژه اى كه در فكر داشت و دوست داشت آن را بسازد، استفاده كند. او مى گويد: «اين دوره اوج خيلى به طول نخواهد انجاميد، پس بهتر است از اين فرصت براى دو كار استفاده كنيد: به سراغ ساختن فيلم بعدى خود برويد كه البته بايد درباره سوژه اى باشد كه مطمئن هستيد سود چندين ميليونى خواهد كرد يا سراغ يك پروژه فيلمسازى عقب افتاده برويد كه هميشه دوست داشتيد روى آن كار كنيد، اما نه پول و نه شهرت و نه اعتبار لازم براى ساختن آن را نداشتيد. من سراغ دومى رفتم و اين فيلمى را كه درباره جنگ عراق است را ساختم و از اين بابت خيلى خوشحالم.» «در دره الا» با بازى تامى لى جونز و چارليز ترون كه نامزد اسكار شده است، درباره يك كهنه سرباز جنگ ويتنام و همسرش است كه در جست و جوى پسر مفقود شده شان هستند كه از عراق بازگشته است و به طرز مرموزى ناپديد شده است و در جريان انجام اين تحقيقات پرده از حقايق تلخ ديگرى درباره اين جنگ برداشته مى شود.
|
|
|
|
|
درباره فيلم «مارادونا»
پيروزى در بازى زندگى
|
|
|
مشخصات فيلم عنوان: «مارادونا» كارگردان: ماركو ريزى سناريست ها: مانوئل والديوا، سزار ويدال و مانوئل ريوس مدير فيلمبردارى: ماركو انوراتو تدوينگر: پاتريتزيو مارونه طراح صحنه: گراسى يلا كوكا اولد ريگو موسيقى: پى ويو و الدودى اسكالزى تهيه كننده: اليده ملى محصول مشترك: ايتاليا و اسپانيا سال عرضه: 2007 طول مدت: 113 دقيقه كار: شركت هاى راى و «كمدى فيلم» بازيگران عمده: ماركو لئوناردى، جولى يتا دياز، پى يترو تاريكونه، خوان ليرادو، گونزالو الاركن و ابل ايالا كتاب ها، آواها و برنامه هاى بسيارى براى توصيف ديه گو مارادونا كاپيتان و ستاره جنجالى سابق تيم ملى فوتبال آرژانتين طى سال هاى اخير رو شده و جملگى كوشيده اند بگويند وى چگونه آدمى بوده و حقيقتاً چه كرده است. حالا نوبت اين فيلم رسيده است تا همان هدف را تعقيب كند و چيزهايى را به ما بگويد كه راجع به اين فوتباليست جنجالى نمى دانسته ايم و يا اطلاعات مان به حد كفايت نمى رسيده است. با اين حال «فيلم مارادونا» ما را با همان توضيحات هميشگى همسو مى سازد و مثلاً مى گويد كه اين بچه فقير حومه بوينوس آيرس چنان در ايام خردسالى زندگى را سخت يافت كه مصمم شد با تنها وسيله و هنر در دسترس خود صاحب شهرت و ثروت شود و از دنياى فقر بيرون آيد و آن وسيله، فوتبال و پرداختن به آن بود. استعداد او در اين ورزش به حدى بود كه وى را به سرعت از سايرين متمايز كرد و مردم شيفته بازى وى شدند، زيرا بازى فنى اش با ديگران فرق مى كرد و زيبا بود و با دريبل هاى هنرمندانه خود هر خط دفاعى را به هم مى ريخت و مى توانست با پاى چپ معجزه گرش از سخت ترين خطوط دفاعى جهان عبور كند. اين چنين بود كه ديه گو به مطرح ترين بازيكن فوتبال جهان بدل شد و به فردى بدل گشت كه شايد فقط «په له » ى برزيلى از او در ميادين فوتبال جهان فراتر رفته باشد. او با آرژانتين قهرمان جام جهانى نوجوانان شد و در بوكاجونيورز محبوب ترين باشگاه اين كشور و تيم دلخواه فقراى آرژانتين توپ زد، ولى از ۱۹۸۲ در بارسلوناى اسپانيا مستقر شد تا بخت خود را در آن سوى مرزها بيازمايد. از آنجا وى به ناپولى كوچ كرد و با آن تيم بيشتر اوج گرفت، به طورى كه دو بار ليگ فوتبال ايتاليا و يك مرتبه جام يوفا را با آن باشگاه متعلق به شهر ناپل كرد. مهمتر از آن فتح يك تنه جام جهانى ۱۹۸۶ مكزيك براى تيم ملى آرژانتين و كسب مقام دوم همين جام به سال ۱۹۹۰ در خاك ايتاليا بود كه اگر مارادونا بخصوص در زمان واقعه اول در تيم آرژانتين حضور نمى داشت، آن قهرمانى اصلاً امكان پذير نبود. اما مارادونا همان قدر كه در آرژانتين محبوب و نماد قهرمانى و پيروزى بود، در برخى كشورهاى رقيب مورد عناد و مخالفت قرار داشت و منجمله در انگليس كه يك گل خطاى ديه گو با ضربه دست موجب شكست ۱-2 اين كشور در برابر آرژانتينى ها در مرحله يك چهارم نهايى جام جهانى ۱۹۸۶ شد. مارادونا آن گل را «دست خدا» خواند و اشاره او به نوعى انتقام گيرى سياسى از انگليس به خاطر تجاوز نيروى دريايى اين كشور به جزاير مالويناس آرژانتين و تملك قهرى آن و گذاشتن عنوان فالك لند بر روى آن جزيره براى كامل ساختن آن تملك بود. با اين حال مارادونا در سال هاى بعدى در دام مشكلاتى كمرشكن افتاد. اعتياد فزاينده به مواد مخدر باعث شد در سال ۱۹۹۱ از ناپولى اخراج و توسط فيفا نهاد حاكم بر فوتبال جهان ۱۵ ماه محروم شود. او به صحنه بازگشت و شروعى موفق در جام جهانى ۱۹۹۴ با تيم آرژانتين داشت، ولى دوباره نتيجه تست دوپينگ اش مثبت از آب درآمد و ۱۵ ماه محروميت مجدد به نامش نوشته شد و در بازگشت ديگر آن بازيكن تكنيكى گذشته نشد. فيلم «مارادونا» كه كار ماركو ريزى فيلمساز ايتاليايى است، مسائل فوق و فراز و نشيب زندگى اين ستاره بحران ساز را شرح مى دهد و به ما مى گويد كه به جز مهارت فنى، بارزترين وجه كاراكتر و مهمترين مشخصه اين فوتباليست كوتاه قد و اغلب چاق آرژانتينى صداقت اش بوده است. بنابراين برخى ارائه طريق هاى او را بايد پذيرفت و بعضى حرف هايش را باور كرد. قاعدتاً بايد همين طور باشد، زيرا بازيكن با استعدادى كه با هر ضربه پاى چپش مى توانست برخى مسابقات را دگرگون و نتايج آنها را عوض كند، در بخشى از اظهاراتش در اين فيلم اعتراف مى كند كه نبايد دست به برخى كارها مى زد و نبايد چيزهايى را مى گفت كه در برخى روزها از زبان وى شنيده شد و البته نبايد معتاد مى شد. و فيلم ماركو ريزى به ما مى گويد كه به خاطر بحران هاى مورد بحث، مارادونا به ندرت روى آرامش را ديده و با اين كه با بازى اش به مردم شادى بخشيده، با رفتار و اعتيادش به خودش رنج وارد كرده است. او بر اثر پيامدهاى تلخ اعتيادش طى ۸-7 سال اخير چند بار تا مرز مرگ پيش رفت و به طرز غريبى از چنگ آن گريخت. بنابراين ايده مطروحه ريزى در اين خصوص كه بزرگترين توفيق ديه گو، پيروزى در بازى زندگى و زنده ماندن در مواجهه با آن كابوس ها بوده است. فلسفه و طرز برخورد صحيحى با ماجراى زندگى مارادونا نشان مى دهد، ريزى صحبت هاى خود ديه گو را نيز درباره زندگى پرفراز و نشيب و شادى ها و البته دردهايش مى آورد. دردهايى كه خود او با اعتيادش به مواد مخدر آفريد و باعث شد استعدادهاى فوق العاده او در امر ورزش و در ميادين فوتبال رنگ ببازد و كابوس اعتياد، يكى از بهترين فوتباليست هاى دنيا را بسوزاند و با اين كه او در هر سه سال اخير تا حدى بهتر شده و يك «شو»ى تلويزيونى پرطرفدار در آرژانتين به راه انداخته و چاقى مفرط ۱۰ سال پيش خود را ندارد، اما ديگر آن بچه آرزومند افسانه ساز اوايل دهه ۱۹۸۰ نيست و در ۴۷ سالگى، ديگر مارادونا نيست.
|
|
|
|