چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۸ محرم ۱۴۲۹
Wed, Feb 6, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانشگاه
ماجرا
رودررو
بازخوانى پرونده هاى پزشكى قانونى
جراحى دردسرساز براى زن ايرانى مقيم آلمان
[حميده گودرزى]

پزشك متخصص زيبايى به اتهام سهل انگارى در عمل جراحى لاغرى، «ساكشن» يك ايرانى مقيم آلمان از سوى كارشناسان كميسيون پزشكى تهران معادل ۱۵ درصد ديه كامل انسان مقصر شناخته شد.
سه سال قبل يك زن به دليل درد شديد در پهلوى خود به چند پزشك متخصص مراجعه كرد. آنها نيز پس از معاينات و آزمايش هاى پى درپى، علت درد و بى قرارى هاى او را قصور و سهل انگارى پزشك متخصص در عمل جراحى- لاغر كردن- عنوان كردند.
بدين ترتيب زن جوان بامراجعه به شعبه اول داديارى دادسراى ناحيه۱۹ ويژه جرائم پزشكى تهران از پزشك جراح شكايت كرد. زن بيمار اظهار داشت: مقيم آلمان هستم. چندى قبل براى عمل جراحى شكم به يك پزشك زن كه جراح زيبايى بود مراجعه كردم. او نيز پس از دريافت مبلغ قابل توجهى، مرا تحت عمل جراحى قرار داد. اما از آن زمان به بعد احساس درد شديدى در پهلوى خود مى كردم. به همين خاطر به چند پزشك متخصص مراجعه كردم. اما هيچ نتيجه اى نگرفتم. چرا كه آنها اعلام كردند عمل جراحى ام با مشكلات جدى همراه بوده است.
بدين ترتيب با دستور داديار عسگرى، گروهى از كارشناسان كميسيون پزشكى، به معاينه زن شاكى پرداختند. آنها سرانجام در گزارشى، قصور پزشك متخصص در عمل جراحى را معادل ۱۵ درصد ديه كامل زن مسلمان اعلام كردند.با اعلام اين نظريه كارشناسى، پرونده پزشك متخلف با صدور كيفر خواست براى محاكمه و صدور رأى نهايى به دادگاه ويژه جرائم پزشكى ارجاع شد.
بازخوانى پرونده هاى پزشكى قانونى
جنون عاشقى
346245.jpg
شقايق آرمان

باريك ترين نقطه هاى بيابان، جسد زنى جوان را چون سيم تابيده در خود مى بلعيد.
چشم چشم را نمى ديد.
موجى از وحشت و شب روى زمين پهن شده بود.
لكه هاى ابردرآسمان چشم خيرگى مى كردند.
گويى لب هاى خشكيده جسد ناشناس پى در پى ناله مى زد.
هرچه صداى آه شدت مى گرفت بر حجم وحشت بيابان هم افزوده مى شد.
موهاى مجعد و شانه نكرده جسد زير پتويى كهنه پوشيده مانده بود.
گل هاى بنفش روسرى حريردورگردن مقتول در اضطراب لحظه ها رنگ مى باخت.
بيابان آن قدر پرت بود كه كسى جرأت عبور از آنجا را نداشت.
انگار زن با ناله هايش فرياد مى زد: «من اينجا هستم.»
اما جسد آن قدر دور از چشم مردم افتاده بود كه چند روز بعد پيدا شد.
*در پزشكى قانونى
پيكر بى جان زن ناشناس را براى كالبد شكافى به پزشكى قانونى بردند.
آزمايش ها نشان مى داد ۲۵ سال بيشتر نداشته و نفسش را با روسرى بريده اند.
آثار ضربه هاى چاقو هم روى بدن زن باردار ديده مى شد.
*يك ماه بعد
تجسس مأموران پليس براى شناسايى هويت مقتول و دستگيرى عامل يا عاملان جنايت ادامه داشت كه ۳۰ روز بعد، مردى براى پيدا كردن همسر گمشده خود به اداره آگاهى مراجعه كرد.
تمام آدم هاى شهردر تب و تاب آمدن سال نو بودند.
خيابان ها شلوغ بود.
بهمن با صورتى نشسته و كثيف به پايگاه پليس آگاهى مراجعه كرد و از گم شدن زنش خبر داد.
او گفت يك ماه است كه در به در دنبال همسر باردارش مى گردد اما نشانى از او پيدا نكرده.
نشانى هاى بهمن با جسد كشف شده مطابقت داشت. اين طورى بود كه هويت مرجان شناسايى شد.
بهمن ماتمزده گوشه اتاق بازجويى كز كرد.
آهى كشيد. بعد ازسكوتى طولانى گفت : «آقاى قاضى هرچه زودتر قاتل مرجان و بچه به دنيا نيامده ام را پيدا كنيد. از زمان گمشدن مرجان خواب به چشم ندارم. مدام كابوس مى بينم. دلم برايش تنگ شده. آنقدرحالم خرابه كه هركى سر و وضعم رو مى بينه وحشت مى كنه. همه فكر مى كنن ديوونه ام. . .»
وقتى بازپرس ويژه قتل پرسيد چرا بعد از اين همه مدت به اداره آگاهى آمده است با حالتى غير طبيعى لحنش را برگرداند و گفت: «آخه آزار زنم به مورچه هم نمى رسيد. با كسى دشمنى نداشت كه بخوام براى پيدا كردنش به پزشكى قانونى و اداره آگاهى بيام. مأموريت بودم. مرجان تو خونه تنها بود. گفتم شايد رفته خانه دوستى، فاميلى. فكر نمى كردم بلايى سرش آمده باشد. . . »
سؤال و جواب ها ادامه پيدا كرد.
بهمن به دستوربازپرس راهى خانه شد.
*سرنخ قتل در چاى دارچين
مأموران به خانه مقتول رفتند.
اتاق پذيرايى به هم ريخته بود. وسايل كودك به دنيا نيامده در چمدانى نيمه باز به چشم مى خورد.
گويى مرجان لحظاتى قبل از مرگ سرگرم چيدن لباس هاى بچه گانه در چمدان آبى بوده است.
سكوت مرموز و عجيبى فضاى خانه را پر كرده بود.
صداى ناله اى خفيف از در و ديوار به گوش مى رسيد.
استكان چاى نيم خورده دارچين دار گوشه آشپزخانه به چشم مى خورد.
چاى براى آزمايش به آزمايشگاه پزشكى قانونى منتقل شد.
آزمايش ها حكايت از اثر انگشت مرجان را روى استكان داشت.
تمام شواهد نشان مى داد جسد ۱۰ روز قبل از ر ها شدن در بيابان در آن خانه بوده است !
*تحقيقات محلى
زوج جوان رفت و آمدى با همسايه ها نداشتند. اما يكى از همسايه ها گفت آخرين بار زن جوان را در يكى از مغازه هاى فروش لباس بچه نزديك خانه ديده است، حتى به مرجان كمك كرده وسايل سنگين را تا در خانه آورده است.
نتايج تمام بررسى ها نشان مى داد قاتل مرجان را در خانه كشته و بعد از ۱۰ روز جسدش را در بيابان ر ها كرده است.
*تنها مظنون
بهمن در ادامه بازجويى ها نتوانست به حرف هاى ضد و نقيضش ادامه دهد. بنابراين با خلقى آتشين مجبور به اعتراف حقايقى تلخ و تكان دهنده شد.
مرد ماجرا را اين طور تعريف كرد :
«پنج سال پيش در حالى كه عاشق دختر ديگرى بودم به اصرار مادرم به خواستگارى مرجان رفتم. از همان روز اول راضى به اين ازدواج نبودم. مرجان دخترى خوب، زيبا و از خانواده اى سرشناس در يكى از شهرستان هاى شمالى كشور بود. هميشه فكر مى كردم از لحاظ ظاهرى و پولى از او كمتر هستم.
مهمتر اين كه با دختر ديگرى قول و قرار ازدواج گذاشته بودم. در هر حال زندگى مشترك با مرجان ناخواسته سر گرفت.
مادرم گفت به هيچ عنوان نگذار زنت از ماجراى ارتباط قبل از ازدواج تو و آن دختر خبردار شود.
با اين كه زنم را دوست نداشتم سعى كردم ازآن داستان بويى نبرد.
از طرفى دختر مورد علاقه ام نمى خواست باور كند ازدواج كرده ام و ديگر نبايد قدم در زندگى ام بگذارد.
در تمام روزهاى زندگى نفهميدم خوشبختى يعنى چه.»
بهمن به اين جاى حرفش كه رسيد با عصبانيتى ناشى از اعتراض ادامه داد : «در آن روز دلهره آور فهميدم مرجان از ماجرا بو برده.
دختر مورد علاقه ام شماره تلفن هاى خانه و همراه من و زنم را داشت.
هميشه به مرجان مى گفتم بچه نمى خواهم اما او فكر مى كرد با آمدن بچه زندگى مان گرم مى شود.
زنم عاشقم بود. اما فايده اى نداشت. چون از اول دوستش نداشتم. قبل از باردارشدن سركار مى رفت. بعد خانه نشين شد.
پدر و مادرش مى دانستند چقدر دوستم دارد. ماشين، خانه و همه وسايل زندگى، هديه هاى خانواده مرجان بود. براى بچه اى كه در شكم داشت سنگ تمام گذاشتند.»
بهمن در ميان گريه گفت: «آن روز وقتى به خانه آمدم ديدم لباس هاى بچه را روى چمدان گذاشته. داشت از حال مى رفت.
همان موقع فهميدم آن دختر به مرجان تلفن زده و تمام ماجرا را برايش تعريف كرده است. فكر مى كرد اين طورى بى رقيب مى شود.
هنوز صداى ناله هاى مرجان در گوشم است.
تمام حرف هاى آن دختر را دانه به دانه و بدون كم و كاست برايم گفت.
دعوايمان شد. خود را گناهكار و خائن مى دانستم. به جاى اين كه در آن شرايط آرامش كنم عصبى شدم.
مرجان ايستاد.
خانه تاريك بود.
گفت بهمن دلم دارد مى پوسد بگذار بروم.
بوى چاى دارچين هنوز در مشامم است.
نگذاشتم چراغ را روشن كند.
پايش به تابه اى كه روى زمين بود گير كرد. مقدارى چاى سركشيد. هر وقت عصبانى مى شد در چاى دارچين مى ريخت. از اين كار بيزار بودم.
فكر مى كردم اگر مرجان نبود با كسى كه دوستش داشتم ازدواج مى كردم.
او را عامل تمام بدبختى ها و روزهاى افسردگى ام مى دانستم.
با چاقو به طرفش هجوم بردم.
مرجان با التماس از من خواست لااقل به بچه مان رحم كنم.
روسرى سبز حريرش را از روى صندلى برداشتم. دور گردنش انداختم تا ديگر صدايش را نشنوم. وقتى آرام تر شدم ديدم روى زمين افتاده است. . .
كار از كار گذشته بود. همچون حيوانى درنده نفس زن و بچه ام را گرفتم. . .»
ديگر قلبش نمى زد. . .
*۱۰ روز زندگى با جسد
حال طبيعى نداشتم.
روز ها شب شد و شب ها روز. جسد مرجان و بچه اى كه در شكم داشت تنها همدمم بود. ديوانه وار با جنازه اش حرف مى زدم. فكر كنم ۱۰ روز با جسدش زندگى كردم.
جرأت بيرون آمدن از خانه نداشتم.
يكى ازدوستان قديمى ام را پيدا كردم.
مى دانستم آلوده مواد مخدر شده و حاضر است براى پول هركارى بكند. بعد از اين كه مقدار زيادى مواد مصرف كرديم تصميم گرفتيم جنازه را سربه نيست كنيم.
دوست معتادم حاضر شد با گرفتن يك ميليون تومان جسد مرجان را به بيابانى دور ببرد. . .
خانواده مرجان در اين مدت مدام تلفن مى زدند.
مى خواستند از حال دخترشان باخبر شوند. اما تلفن هايشان را جواب نمى دادم.
بالاخره پدرش به خانه مان آمد.
مجبور شدم -براى اين كه شك نكنند- براى پيدا كردن مرجان به اداره آگاهى بيايم.
اما دستم رو شد.
حالا هم پشيمانم.
اعتراف مى كنم همسرم را كشته ام.
هرشب كابوس مى بينم.
به لباس هاى بچه گانه نگاه مى كنم قلبم از حركت مى ايستد. در اين مدت فقط مواد مصرف كرده ام. زودتر اعدامم كنيد تا از اين زندگى جهنمى ر ها شوم. اما به مادرم و آن دختر بگوييد گناهشان قابل بخشش نيست.»
قاتل بعد ازاعتراف صريح و روشن روانه زندان شد. بعد از محاكمه نيز اعدام شد.
اما هنوز خانه شان متروك و چمدان نوزاد متولد نشده نيمه بسته است.
صداى گريه ها و خنده هاى مرجان و طفل به دنيا نيامده لحظه به لحظه در باريكه هاى بيابان دور مى پيچد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |