چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۸ محرم ۱۴۲۹
Wed, Feb 6, 2008
رودررو
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانشگاه
ماجرا
رودررو
با تصويرگران حماسه دوران (۱)
گفت وگوى «ايران» با جعفر دانيالى
لحظه اى كه شاه گريخت
346254.jpg
احمد سينايى

جعفر دانيالى در دوران فعاليت در روزنامه اطلاعات به لحاظ توانمندى حرفه اى عمدتاً به تصويربردارى از صحنه هايى گسيل مى شد كه از ديد سردبير داراى اهميت بود. از همين روى در اكثر موارد برنامه هاى دربار به او محول مى شد. او به لحاظ حضور فراوان در اين صحنه ها نكات جالبى از رفتارهاى خاندان سلطنت و شخص شاه به خاطر دارد. او از معدود كسانى است كه با دقت حالات و حركات شاه را در واپسين لحظات حضور در ايران ديده و به تصوير كشيده است. آنچه مى خوانيد پاره اى از خاطرات او از رويداد فرارشاه از ايران در ۲۶ دى ماه ۵۷ و نيز برخى ديگر از صحنه هاى انقلاب.

چه شد كه به حرفه عكاسى كشيده شديد
از همان ابتداى نوجوانى به عكاسى علاقه داشتم و با دوربين هاى ابتدايى و ضعيف، عكس مى گرفتم. من در روزنامه، كار كپى مى كردم، يعنى با دستگاهى به اسم كليشوگراف، عكس ها را بزرگ و كوچك مى كردم تا براى چاپ در روزنامه مناسب شود. هر روز از ساعت چهار بعدازظهر تا ده شب به روزنامه مى رفتم و كار مى كردم. سال ۱۳۳۵ بود كه ساعت پنج بعدازظهر اتفاق جالبى پيش آمد كه باعث شد من وارد عرصه عكاسى بشوم. من داشتم كار مى كردم و توى تحريريه روزنامه هم كسى نبود. يك قاتل شرور را گرفته بودند و كسى نبود كه برود و از او عكس بگيرد. يك نفر رفت و به سردبير گفت كه توى بخش گراوور و كليشه، يك نفر هست كه بلد است عكس بگيرد. آمدند سراغ من كه بلدى عكس بگيرى گفتم: با دوربين هاى آتليه اى بلد نيستم، ولى با دوربين هاى معمولى چرا. گفتند اينجا همه جور دوربين داريم، هر كدام را كه بلدى به تو مى دهيم. خلاصه يك دوربين و فلاش به ما دادند و ما راه افتاديم. قرار بود وقتى قاتل را مى آورند به دادگسترى، من همان جا جلوى دادگسترى از او عكس بگيرم. موقعى كه مى خواستيم به دادگسترى برويم، چند بار توى ترافيك گير افتاديم. يك بار پشت چراغ قرمز، يك راننده تاكسى و يك دوچرخه سوار دعواى شان شد و من درست در لحظه اى كه راننده تاكسى مى خواست مشتى به چانه دوچرخه سوار بزند از آنها عكس گرفتم. بعد هم رفتم جلوى دادگسترى و از آن قاتل عكس گرفتم و بردم تحويل دفتر روزنامه دادم. فرداى آن روز، مرا صدا زدند و پرسيدند اين يكى عكس را كجا گرفتى من هم ماجرا را مفصل برايشان شرح دادم. خدا رحمت كند آقاى مشكين را. ايشان مسئول صفحه اجتماعى بود. يك آقايى هم مسئول صفحه حوادث بود و هر دو تايشان، آن عكس را در صفحه خودشان چاپ كرده بودند و بين آن دو بحث مفصلى درگرفته بود. خلاصه براى آن عكس ۳۰ تومان به من جايزه دادند و بعد هم سردبير دستور داد كه مرا از بخش كليشه به بخش عكاسى منتقل كنند.
شما از معدود عكاسانى هستيد كه از آخرين لحظات حضور شاه در ايران عكس گرفته ايد. خاطرات آن روزها را بيان كنيد.
در روزهاى آخر، سانسور از هر زمان ديگرى شديدتر بود. در روز ۲۶ دى سال ،۱۳۵۷ يادم هست كه براى اولين بار، اين شاه بود كه منتظر كسى مى ماند تا بيايد، چون هميشه، ديگران بودند كه ساعت ها منتظر او مى ماندند. آن روز بختيار به مجلس رفته بود تا رأى اعتماد بگيرد. نكته دوم اين بود كه آن روز براى اولين بار خبرنگارهاى خارجى را راه ندادند. دو تا اتوبوس خبرنگار خارجى آمده بودند، ولى راهشان ندادند. من مى خواستم بروم داخل كه گاردى ها مانعم شدند، چون كارت همراهم نبود. اما آنها مرا مى شناختند. يكى از آنها گفت اسمت توى اين ليست نيست، گفتم قضيه ضرب الاجل بوده. برويد بپرسيد. به من مى گفتند حاجى دانيالى. گفتند: «حاجى دانيالى! روزنامه ات كه به ما فحش مى دهد، خودت هم كه كارت ندارى. اسمت هم كه توى ليست نيست.» گفتم: هر جور كه ميل شماست. مى خواهيد برگردم. به هر حال مرا راه دادند. هفت ، هشت نفر بيشتر نبوديم كه رفتيم داخل. از خبرنگاران خارجى، هيچ كس نبود.
چرا
حال شاه خوب نبود و نمى توانست جواب سؤالات شان را بدهد. شاه داشت با مرتضى لطفى از تلويزيون مصاحبه مى كرد كه بختيار آمد. او كه مصاحبه اش را تمام كرد، شاه راه افتاد كه از پله هاى هواپيما بالا برود. من با عجله فيلم دوربينم را عوض كردم و خودم را رساندم كنار پله ها. يك دستم را به نرده ها گرفتم و خودم را بالا كشيدم و با دست ديگرم، دوربين را نگه داشتم و آخرين عكس شاه را در ايران از او گرفتم. اين اولين بارى بود كه من صداى ناله شاه را با گوش خودم شنيدم.
اين همان عكسى نيست كه در صفحه اول روزنامه اطلاعات چاپ شد
خير، آن عكس را از پائين پله ها گرفته بودم. اين عكس كه مى گويم بالاى پله هاست و تنهاست. پايش را نمى توانست بلند كند و از پله ها بالا برود. من به نرده آويزان شده بودم و او دستش را به لبه نرده گرفته بود و خودش را به زور مى كشيد. من به هر مشقتى كه بود دوربينم را تنظيم كردم و آخرين عكس را از او گرفتم كه تا به حال چاپ نشده. بعد هم كه عكس را چاپ كردم، پشت آن نوشتم: آخرين عكس انقراض سلطنت در ايران.
از روحيه و حال و روز شاه در آن روز بگوييد.
تمام مدت با دقت و نگرانى، از پنجره اتاق مخصوصى كه در آن بود، بيرون را تماشا مى كرد و تك تك آدم ها را از زير نظر مى گذراند. نگاهش پر از اندوه و استيصال بود. فرح با او فرق داشت. انگار عجله داشت كه زودتر بروند و از شر مخمصه اى كه توى آن افتاده بودند، خلاص شوند، ولى شاه انگار خوب مى دانست كه در اين رفتن، برگشتنى وجود ندارد.
عكس گريه شاه را هم شما گرفتيد
بله، علت گريه شاه هم اين بود كه يكى از فرماندهان او خودش را انداخت روى پاهايش و گفت: «اعليحضرت! نرويد. شما برويد، تكليف ما چه مى شود » شاه شانه هاى او را گرفت و بلندش كرد و گريه اش گرفت و اشكش درآمد. بعد اسپند دود كردند كه من تا آمدم فيلم دوربينم را عوض كنم، اين صحنه را از دست دادم. بعد هم كه دويدم و خودم را از نرده هاى پله هاى هواپيما آويزان كردم و آن عكس تاريخى را گرفتم.
در آن روز شاهد صحنه خاصى نبوديد كه تا به حال نقل نكرده باشيد
چرا. موقعى كه از نرده ها آويزان بودم، بخشى از كابين داخل هواپيما را مى ديدم. بختيار در مقابل شاه ايستاده بود و اشك مى ريخت. او شاه را در آغوش گرفت، بعد چشم هايش را پاك كرد و عينكش را گذاشت و از هواپيما بيرون آمد. قابل توجه آنهايى كه معتقدند اين با آن مخالف بود.
بعد چه كرديد
از نرده كه آمدم پائين، خبرنگار اطلاعات گفت : زود برو تلفن بزن به دفتر روزنامه و بگو شاه رفت، چون من بايد با بختيار مصاحبه كنم. ساعت حدود دوازده و نيم بعدازظهر بود. سريع برگشتم به سالن فرودگاه. مى دانستم كه همه مطالب روزنامه آماده است و فقط عكس و خبر صفحه اول مانده. در آنجا تلفنى پيدا كردم و زنگ زدم دفتر مجله. خود سردبير نبود. معاونش گوشى را برداشت. گفتم شاه رفت. باورش نمى شد و پشت سر هم مى پرسيد واقعاً گفتم گريه هم كرد. صدايش را مى شنيدم كه توى تحريريه فرياد مى زد شاه گريه كرده! شاه گريه كرده! سردبير وقت، صالح يار، گوشى را گرفت و گفت: «جعفر! خودت ديدى كه رفت » گفتم: «مرد حسابى! من همين الآن دارم مى بينم كه هواپيما دارد ته باند مى چرخد كه بلند شود. از رفتنش عكس هم گرفته ام.» باز پرسيد: «مطمئنى » گفتم: «آره بابا! شاه رفت!»
و همين عبارت تيتر بزرگ صفحه اول شد.
بله. به سرعت برگشتم دفتر روزنامه و از ميان عكس هايى كه گرفته بودم، همان هايى را كه ديديد انتخاب و چاپ شدند.
چه احساسى داشتيد
عميقاً مطمئن بودم كار پهلوى تمام شد. تحريريه خيلى شلوغ بود. بعضى ها مى گفتند شاه برمى گردد، ولى من با آن جوى كه توى كشور مى ديدم و با آن حال و روزى كه به شاه ديدم، مى دانستم كه سلطنت تمام شد.
شما هميشه از شاه عكس مى گرفتيد. اين مسئله براى شما ايجاد مشكل نكرد
نه. همه مرا در محله مان و محيط كار و جاهاى ديگر مى شناختند و مى دانستند اهل دنبال شاه و دار و دسته راه افتادن نيستم. هيچوقت به اين جور كارها علاقه نداشته ام. مى خواستم وقايع تاريخى را ثبت كنم و نهايت سعى خودم را هم كردم.
از نخستين بارى كه عكس امام در روزنامه اطلاعات چاپ شد، چه خاطره اى داريد
امام در نجف اعلاميه مى دادند. من داشتم مى رفتم خانه كه ديدم مردم دارند تند و تند روزنامه كيهان را مى خرند. يكى خريدم و ديدم عكس امام را چاپ كرده. سريع برگشتم اداره و صالح يار را پيدا كردم و گفتم: «ببين كيهان چه كرده.» تا روزنامه را ديد، به من گفت: «زود برو آرشيو و يك عكس از امام پيدا كن.» در آرشيو محرمانه، عكس امام و تمام اعضاى خانواده و حتى نوه هايشان را داشتيم. روزنامه اطلاعات فوق العاده زد و عكس امام را چاپ كرد و خيلى ها داوطلب شدند كه سريع آن را پخش كنند و ببرند مجانى بدهند به كيوسك هاى روزنامه فروشى. خلاصه ده نفرى شديم و بسته ها را تحويل گرفتيم. قرار شد من مسير جاده قديم شميران و سيدخندان و رسالت و تهران نو را توزيع كنم. به هر كيوسكى كه مى رسيديم، به تناسب آن، تعدادى را به او مى داديم و آنها هم هاج و واج نگاهمان مى كردند. قيمت فوق العاده پنج ريال بود كه ما نمى گرفتيم. سر چهارراه، پشت چراغ قرمز، يكى از روزنامه ها را داخل يك تاكسى انداختم. به خانه كه رسيدم، هرچه را كه مانده بود، بين همسايه ها پخش كردم.
آيا از تظاهرات هم عكس گرفتيد
بله، اما با هزار مكافات، چون مأموران رژيم نمى خواستند جايى ثبت شود كه آنها دارند چه جنايت هايى مى كنند و مردم هم نمى خواستند شناسايى شوند. خلاصه از هر دو سر چوب مى خورديم. من اغلب مى رفتم قم، چون مى دانستم همه چيز از آنجا شروع مى شود. نخستين بارى كه در قم درگيرى شد، من و خليل بهرامى را كه در صفحه حوادث كار مى كرد، همراه موسوى با يك جيپ و بى سيم، فرستادند قم. به ما گفتند كه قرار است بازارى ها از تهران بروند قم و در مسجد اعظم، اجتماع كنند. خليل بهرامى، همه رؤساى كلانترى ها و شهربانى ها را مى شناخت. آن روزها رئيس شهربانى قم، آدمى بود به اسم رزمى كه از آبادان به قم منتقل شده بود. خليل بهرامى با او آشنا بود. رفتيم پيش او و خليل گفت كه ما مى خواهيم برويم مسجد اعظم و عكس بگيريم و شما كمك كنيد كه گرفتار نشويم. گفتم كه وقتى عكس مى گرفتيم، از هر دو طرف كتك مى خورديم! ما اين وسط گير كرده بوديم و روزنامه هم كارى به اين گرفتارى ها نداشت. عكسش را مى خواست. رئيس شهربانى گفت: «چرا مى رويد مسجد اعظم از همين جا از طريق بى سيم هاى ما مى توانيد بفهميد آنجا چه خبر است.» رفتيم و ديديم بيست، سى دستگاه گيرنده آنجا گذاشته اند و مأموران شهربانى با بى سيم هايشان، گزارش مى دهند. صداى سخنران هم مى آمد. ما درست موقعى رسيديم كه يك نفر فرياد زد، «براى سلامتى اعليحضرت صلوات» كه سخنران گفت: «هركس صلوات بفرستد، ساواكى است» و صدا از كسى درنيامد. سكوت مطلق بود. به هرحال، پاسبانى را با ما راهى كردند. قرار شد من بروم مقابل مسجد اعظم و اگر اتفاق جالبى افتاد، عكس بگيرم. رفتم و دوربين را كار گذاشتم و منتظر نشستم جمعيت آمد بيرون و بى سر و صدا رفت! تا غروب نشستم و هيچ خبرى نشد كه از آن عكس بگيرم. تصميم گرفتم دوربين و وسايل را زير صندلى ماشين جاسازى كنم و بعد هم ماشين را درجاى امنى پارك كنيم و همراه خليل برويم حرم حضرت معصومه (س) و نماز بخوانيم. همين كار را كرديم و داشتيم وضو مى گرفتيم كه يك مرتبه عده اى كه چند تا خانم چادرى هم در ميانشان بود، درحالى كه شعار مى دادند، آمدند. يك مرتبه پليس ريخت و گاز اشك آور و خلاصه شلوغ شد. من سريع آب زدم به صورتم كه گاز اشك آور، خيلى اذيتم نكند. مردم هجوم بردند طرف حرم. خلاصه همين طور نعلين و عبا و عمامه بود كه اين طرف و آن طرف افتاده بود و صداى تيراندازى هم قطع نمى شد. ما مانده بوديم چه كنيم كه يك افسرى گفت: «اين دو تا را بگيريد.» شانس آورديم كه افسر آشناى بهرامى آنجا بود و گفت: اينها را مى شناسم و خبرنگارند، وگرنه همان جا مانده بوديم. به ما گفت: زود از اين معركه در برويد. رفتم سراغ دوربين و وسايلم و رفتيم خيابان چهارمردان و چند تا عكس خوب گرفتم كه خبرگزارى ها هم چاپ كردند. خلاصه تا نيمه هاى شب قاتى آن جريانات بودم و همكارمان را هم پيدا نكرديم و به راننده گفتم برگرديم تهران كه سريع تر عكس ها را برسانيم به دفتر روزنامه. به اين ترتيب نخستين شعارى كه عليه رژيم داده شد، در صحن حضرت معصومه (س) بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |