چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۸ محرم ۱۴۲۹
Wed, Feb 6, 2008
ويژه جشنواره۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانشگاه
ماجرا
رودررو
گذرى بر سينماى على حاتمى
گفت و گو با بهنام بهزادى كارگردان «تنها دو بار زندگى مى كنيم»
مهران مديرى با دو نقش متفاوت
346272.jpg
مهران مديرى بازيگر موفق طنزهاى تلويزيونى پس از پنج سال دورى از سينما امسال با دو فيلم كمدى در جشنواره حضور دارد. مديرى كه آخرين بار در فيلم «توكيو بدون توقف» در سال ۸۱ به ايفاى نقش پرداخته بود، امسال در دو فيلم «هميشه پاى يك زن در ميان است» ساخته كمال تبريزى و «دايره زنگى» نخستين تجربه كارگردانى پريسا بخت آور بازى كرده است. اين بازيگر كه ۴۶ سال دارد، نخستين بار با طنز نوروزى «ساعت خوش» شناخته شد، سال ۷۳ در يك نقش جدى در فيلم «ديدار» ظاهر شد. او در سال هاى اخير با خواندن آواز تيتراژ فيلم «همنفس» ساخته مهدى فخيم زاده در جشنواره بيست و دوم حضور داشت. مهران مديرى اين روزها درگير ساخت سريال طنز نوروزى براى شبكه سوم سيماست. وى در راديو و تئاتر هم سابقه فعاليت دارد، اما حضورش در دو فيلم سينمايى شروع تازه اى براى كارهاى سينمايى اش در دوره جديد به شمار خواهد آمد.
گذرى بر سينماى على حاتمى
خوابيدن به دريا به وقت توفان
346293.jpg
يزدان سلحشور

۱

«يكى بود يكى نبود.‎/.» قصه ها اين طور آغاز مى شوند. قصه حاتمى هم همين طور آغاز شد. او ذاتاً قصه گو بوده داستان گو. [اگر از دعوا بر سر معادل انگليسى اين كلمه بگذريم] او حكايت گو بود نه روايت گرى مدرن. قصه هايش البته گاهى همه چيزش با هم جور مى آمد اتفاقى و مى شد داستان؛ مثل همان اتفاقى كه در «سوته دلان» افتاد يا در «كمال الملك» يا در بخش هايى از «هزاردستان»، اين «جور آمدن» را بايد از همان دريچه اى ديد كه به فرض كار جور درآمد. او سنت نمايشى ايران را خوب مى شناسد؛ تعزيه را و روحوضى را و البته بيش از تمام اين ها، فكاهه هاى دربارى قجر را. مى توان دوباره رجوع كرد به سكانسى درخشان در «سلطان صاحبقران» كه «كريم شيره اى»- دلقك دربار- صدراعظم و نوكران روس و انگليس را روى «صحنه» دست مى اندازد و همه در حال خنديدن اند مگر صدر اعظم اخمو كه لحظه اى نيشخند مى زند.
مكثى كه دوربين حاتمى روى چهره وى دارد و بازى درخشان «جهانگير فروهر» در اين نقش، تضاد ميان اشرافيت جدى قجرى و منتقدان درون دربارى را به خوبى نشان مى دهد.
حاتمى همچنين با «مطربى» به جا مانده از دربار غزنويان و به ارث رسيده به خاقان هاى قجر، آشناست گرچه در نخستين تجربه سينمايى اش، اين شناخت به چيزى جز اجراى ملال آور فكاهه هاى موزيكال لاله زارى منجر نمى شود. فيلم نخست حاتمى به جز نگاه انتقادى- اجتماعى تزريق شده به آن، چيزى ندارد. يك شكست كامل است. «حكايت» در اين فيلم فاقد ارزش دراماتيك است. روان نيست و مخاطب را درگير نمى كند. اگر فيلمساز ديگرى به جز حاتمى در اين چنبره گرفتار مى آمد، يحتمل غرق مى شد اما حاتمى در تجربه كردن و آموختن سختكوش بود. فيلم اين درس را به او آموخت كه «سينما» چيز ديگرى است از مقوله اى ديگر، جدا از آنچه كه او دوستدار آن است يعنى سنت نمايش ايرانى. او مى توانست دو انتخاب داشته باشد؛ يا راه فيلم نخست را برود و پولى به جيب بزند و به عنوان فيلمسازى پر فروش، ادامه طريق دهد يا سينما را به روايت خود بگويد و آن را با معيارهاى خود بسازد و آرزوى قلبى اش را عمل كند: خلق سينمايى صد در صد ايرانى.
«همه حرف هايى را كه درباره سينماى من مى زنند مى دانم، كه اين ها عكس هاى تخت خوش پرداختى است، كه من عاشق صحنه آرايى هستم و ميزانسن بلد نيستم و پرداخت سينمايى ندارم و از همين قبيل ‎/‎/‎/ و مقصود از الگو نداشتن همين است كه اگر آقاى «وارن بيتى» در مثلاً «ديك تريسى» كارى را مى كند فوراً مى گويند كه از پرداخت و دكوپاژ «كميك استريپ» استفاده كرده، يا فلانى از جريان سيال ذهن بهره برده. اما به من كه مى رسد ناگهان من سينما بلد نيستم و مونتاژم فلان طور است و كاسه بشقاب مى چينم و غيره. من نمى توانم قصه ايرانى را با الگو و پرداخت فرنگى بگويم. يعنى من هم فيلم هاى موزيكال يا درباره موسيقى در سينماى اروپا و جهان را ديده ام و خيلى هم زياد ديده ام و با دقت هم ديده ام. اما دارم سعى مى كنم و اين همه تلاش من است، و همه كوشش اين سال هاى اخيرم، كه به زبانى، به سبكى، به پرداختى برسم از يك نوع روش بيان وقصه پردازى ايرانى كه سبك خودش را داشته باشد و پرداخت خودش را.»
واقعيت اين است كه اگر دانستن سينما به معناى اشراف عملى بر فوت و فن ساخت يك اثر متوسط به بالا در چارچوب هاى امتحان شده باشد، حاتمى سينما نمى دانست! او نمى توانست آن طور بسازد. حد توان اش همين قدر بود. خيلى ها حد توان شان همين قدر بود اما حاتمى نشدند. مى گويند «بنان» دو دانگ صدا بيشتر نداشت اما عشق به موسيقى او را واداشت راهى بجويد كه با همان دودانگ صدا در يادها بماند و بسيارى با شش دانگ صدا دريادها نمانند. حاتمى هوشمند بود. با دو دانگ صدايش، هم موسيقى ملى سينماى ايران را شكل داد هم جهان را از نگاه خود معنا كرد.
۲

«ديگر فيلم هاى او و حتى «ستارخان» تجربه هايى بودند در جست وجوى آن «زبان ويژه» كه هيچ يك به نتيجه اى دلخواه نه براى كارگردان و نه براى تاريخ سينماى ايران نرسيدند. مى توان بر دلبستگى به تاريخ دوران قجر تأكيد كرد مثلاَ در «ستارخان»؛ كه شكل بسيار كاملترش در سريال تلويزيونى «سلطان صاحبقران» نموديافت. او مى گويد: «از همان زمانى كه نوشتن كارهاى نمايشى را شروع كردم، در جست وجوى زبان خاصى بودم كه ويژگى هاى زبان ما را داشته باشد. در اين جست وجو پى بردم كه ما براى بيان مقاصدمان در بيشتر اوقات صريح حرف نمى زنيم. در حرف هايمان كنايه وجود دارد. اين لحن حرف زدن كمى شباهت به زبان قصه ها دارد و مى دانيد كه زبان قصه ها- حتى قصه هاى بين المللى- شباهت زيادى به هم دارند. بارها اتفاق افتاده كه براى اثبات نظرمان از اشعار قدما كمك مى گيريم و يا اگر بخواهيم كاسبكارانه به اين موضوع نگاه كنيم، مى بينيم كه حتى دوره گرد ها هم براى عرضه و فروش كالاى خود با لحنى ريتميك و با قافيه متاع خود را عرضه مى كنند. مثل: عسل عسل طالبى، اگه عسل طالبى! يا آهاى باقلاى تازه، خدا وسيله سازه! ما حتى براى اظهار مقاصد اجتماعى و سياسى هم از ريتم و قافيه استفاده مى كرديم. فرضاً در گذشته اين شعر را ساخته بودند كه «نان و پنير وپونه‎/ قوام گشنمونه» و يا براى ظل السلطان كه آدم ظالمى بود اين شعر را مى خواندند: «كفشات رو گيوه كردى‎/ خواهرت رو بيوه كردى» چون شايع بود كه او شوهرخواهرش را كشته.‎/.»
۳


«گناه من نيست كه موضوع هاى مورد علاقه من و فيلم هاى من از اندازه هاى معمول سينماى ايران بزرگ تر است. تازمان «هزاردستان» هميشه سعى مى كردم، سنگ هاى بزرگ را با دست بلند كنم و موفق هم مى شدم، اما بعد تر دريافتم كه جرثقال هم هست، يا در نهايت اهرم و تكيه گاهى براى اهرم كردن سنگ بزرگ.»
سنگ بزرگ را البته در «ستارخان» نتوانست از جا بكند و به دور دست ها پرتاب كند. در «سلطان صاحبقران» موفق شد به مدد «فضا» هاى محدود و رقص ديالوگ ها، از قصرى قجرى- حاضر و آماده كه هر چه خواهى در آن جولان دهى- اثرى ماندگار بسازد كه بازى هاى فنى زاده و مشايخى و ملك مطيعى و فروهر و نيك پور و خوشكام محدوديت فضا را چندان محسوس نشان ندهد. به ياد بياوريم روايت قتل «امير كبير» را كه با تصويرى درشت از چهره زن امير كه روايتگر بود و موسيقى اعجاب برانگيزى كه كه كل اثر را لبريز كرده بود، كمبود امكانات را مخفى كرد. همچنان كه در صحنه وقوع «ساعت نحس»، با روايت، جاى خالى صحنه شكسته شدن چرخ درشكه در راه شاه عبدالعظيم را پر كرده بود. حاتمى به دليل تسلط بر ابزار كارخويش، قدرت «كتمان ضروريات» را جلوى دوربين اندك اندك كسب كرد. قدرتى كه به فرض كارگردان سريال پرخرج «سمك عيار» از آن بى بهره بود. در «سلطان صاحبقران» تنها حسرتى كه براى حاتمى ماند، سياه و سفيد بودن اثر بود كه زحماتش را در چينش رنگى عناصر صحنه بى اثر كرد.
در «تهران، روزگارنو» كه بعدها به «هزاردستان» نام، دگر كرد او «جرثقال» را با مشقت راه اندازى كرد و شد شهرك سينمايى ؛ [نخستين شهرك سينمايى ايران كه تهران قديم در آن مجسم است] تا بعدها - چند سال بعد- فيلم فارسى سازى، فيلمى «ابتر» در آن بسازد و در گفت وگويى بگويد: «چنان كه برخى آقايان شاكى اند، ساخت فيلم تاريخى دوران قجر، ابداً مشكل نيست!» مصائب ساخت فيلمى تاريخى را بايد در ساخت «حاجى واشنگتن» جست وجو كرد؛ اثرى كه اگر امكانات مناسب فراهم بود به يكى از ماندگارترين آثار سينماى ايران بدل مى شد اما افسوس آن را كه خبر شد.‎/‎/!
سنگ برزمين مانده «حاجى واشنگتن» را حاتمى در «كمال الملك» بالاى سر برد. با «ديالوگ ها»يى كه در خدمت روايت درآمدند و كنش مند شدند نه رها؛ همان گونه كه در بخش هاى مهمى از «هزار دستان» چنين اتفاقى افتاد؛ مى توان به ياد آورد ديالوگ همسر «ابوالفتح» را: «چطور مى شد به دريا خوابيد وقت توفان» يا جايى كه صدر اعظم بابازى «كشاورز» خودش را در برابر عتاب ناصرالدين شاه با بازى «انتظامى» لوس مى كند و انتظامى با تبختر شاهانه مى گويد: «شوخى كردم پدر سوخته!» يا جايى كه ناصرالدين شاه جوان، كمال الملك جوان را از مدرسه نقاشى به دربار مى برد و در برابر اعتراض ضمنى مدير مدرسه مى گويد: «مملكت صاحاب داره آقا!» كمال الملك بى گمان شاهكار حاتمى ست. همه چيز جفت و جور است و سينماى ملى او، در اين اثر كاملاً شكل گرفته است: آثار بعدى حاتمى، آزمودن عرصه هايى است كه نه به خواسته هاى او پاسخ مى دهند نه به آرزو هاى مخاطبان كه كمال الملك و هزار دستان ديگرى بسازد استاد. «دلشدگان» فاقد «حركت» است و حتى در «حكايت گويى» دچار غلط ديكته اى ‎/ اثر، نه بدل به تجسم تصويرى موسيقى در قالى ها، مينياتورها و ميوه هاى رنگ شده مى شوند نه حتى در ارائه موسيقى اواخر قجر موفق مى ماند. روايت تاريخى هم كه مخدوش است. مى ماند چند صحنه اى كه از حضور «عبدى» نصيب مى برد در آموختن ضرب از جلال مقدم و در فراهم كردن سور و سات براى جمشيد هاشم پور و چند بازى گيرا و ديگر هيچ.
«مادر» بازگشت حاتمى به فضا هاى امروزى ست با اغراق در ديالوگ ها، آدم هاى باور ناپذير و البته «قطع» هاى بجا! كه مى توانست دستاورد مهمى باشد براى كارگردان كه سعى در پاسخگويى ريتميك و در هم تنيده «نماها» داشت از آغاز و اغلب جواب نمى گرفت.
«مادر» محتاج «داستان» بود اما «حكايت» اش هم با اغتشاش روبه رو شد و ديالوگ هاى «تارخ» در نقش كارمند بانكى كه همچون «جنيد» در «تذكره الاوليا»ى عطار سخن مى گفت همانقدر باور ناپذير بود كه ديالوگ هاى اغراق شده «كشاورز» در نقش يك «عمده فروش سيراب، شيردان»؛ «كشاورز» فيلم «مادر» نمى توانست تكرار «شعبون استخونى» هزاردستان باشد اما حاتمى آن كرد كه خود مى خواست. بعد، بيمارى اش آشكار شد؛ آشكار بر خود او. در كار ساختن «تختى» بود كه «مهلت» نيافت. هنگامى كه درگذشت، تيتر اول يكى از روزنامه هاى صبح اين بود: «حاتمى مرگ خود را كليد زد» همين!
«ما (سرفيلمبردارى مادر) در يك خيابان كار مى كرديم، توى يك كوچه، محمود (لطفى) داشت هندوانه مى خورد؛ هندوانه را گذاشت زمين و از من پرسيد كه از كدام طرف بياييد و كجا برود و اين را گفت و ناگهان، واقعاً به همين سرعت كه مى گويم، ناگهان مرد. من ديدم مرگ به همين سادگى ممكن است باشد. من حتى فرصت نكردم به او جواب بدهم. اولباس نمايش به تن داشت، يك لباس بچگانه؛ حس غريبى بود؛ مثل بچه خيلى بزرگ بود. محل كار يك بازارچه مانندى بود؛ كوچه باريكى بود؛ همه چيز كوچك بود؛ يعنى در مقابل او همه چيز مثل اسباب بازى ، مثل دنياى اسباب بازى ها و او عين گاليور در اين دنياى كوچك ها. ما همه كوچولو شده بوديم. همه عروسك هايى كوچك بوديم در مقابل كودك بزرگى كه حالا افتاده بود؛ مرده بود. ما همه در مقابل عظمت مرگ كوچك بوديم، مثل اسباب بازى هايى در مقابل يك چيز عظيم. وقتى او را به بيمارستان رسانديم، توى جيبش يك ورق كاغذ بود. روى زرورق با مداد رنگى با خط خوش نوشته بود: انالله و انا اليه راجعون.»
گفت و گو با بهنام بهزادى كارگردان «تنها دو بار زندگى مى كنيم»
تجربه شخصى روى پرده سينما
346275.jpg
بهمن عبداللهى

آقاى بهزادى، ساخت نخستين فيلم بلند از كى با شما همراه بوده است
- هميشه اين تصميم را داشتم كه وارد فيلمسازى حرفه اى شوم اما آنچه برايم مهم بود، اين كه نمى خواستم فقط يك فيلم، ساخته باشم، بلكه دوست داشتم با يك فيلمنامه و دستمايه خوب بتوانم وارد اين كار شوم. از سال هاى پيش همواره فيلمنامه هاى مختلف مى نوشتم، اما راضى ام نمى كرد تا اين كه اين كار را نوشتم.
براى توليد فيلم چقدر زمان صرف كرديد
- از اواسط پائيز سال گذشته پيش توليد آغاز شد بعد از آن هم فيلمبردارى در اوايل دى ماه آغاز شد و تا شب عيد طول كشيد.
چطور شد كه اين داستان را دستمايه كارتان قرار داديد، آيا به اين داستان علاقه خاصى داشتيد يا مثلاً آن را تجربه كرده بوديد
- ابتدا چند طرح در اختيار داشتم كه هيچ كدام راضى ام نمى كردند تا اين كه در سال ۸۲ به خاطر بيمارى خانه نشين شدم و به علت ديسك كمر ناچار بودم حركت نكنم. اين ماجرا وقفه اى در زندگى عادى ام پيش آورد و من را به اين صرافت انداخت كه به بعضى از كارهايى كه حسرت شان را دارم، فكر كنم. اين ذهنيت باعث شد تا مضمون فيلم اولم را انتخاب كنم. اين فيلم درباره يك راننده جوان است كه در فرصتى كوتاه تصميم دارد همه كارهايى كه در زندگى حسرت شان را داشته، انجام دهد.
اين داستان روايت خطى دارد يا غير خطى
- اتفاقاً قصه كاملاً مشخص و حتى نزديك به كلاسيك دارد، اما روايت آن روايت كلاسيكى نيست.
از آنجايى كه اشاره كرديد، روايت فيلم غير خطى است. مى خواهم بدانم آيا با يك كار تجربه گرا طرف هستيم يا نه
- واقعيت اين است كه من خيلى سينماى تجربى را نمى شناسم و تعريف مشخصى برايش ندارم و بيشتر ديگران بايد درباره اش حرف بزنند.
اين را پرسيدم كه اشاره كنم معمولاً فيلمسازان اول به دليل رويكرد تجربه گرايشان در فيلم هاى كوتاه، در تجربه هاى اول بلندشان هم تجربه گرايى را دنبال مى كنند. اساساً فيلمسازان نسل جديد سينماى آمريكاى جنوبى برايشان جالب است. كار شما هم همين طور بوده
- به نظر من فيلمسازان آمريكاى جنوبى هم اساساً فيلمسازان تجربه گرايى نيستند، يعنى تجربه گرايى در فيلمسازى به اين معناست كه راهى برويم كه قبلاً كسى نرفته و به الگويى بدل نشده است، اما در همان سينماى آمريكاى جنوبى الگوهايى مى آيد كه متعلق به سينماى اروپا و آمريكاست، نمونه هاى مشخص آن آثار آمنابار، آلمودوآر و.‎/‎/ است. به هر حال فيلم من الگوى آشنا و خيلى كلاسيك شده فيلم هاى ايرانى را ندارد.
شما در فيلم تان از بازيگران حرفه اى در كنار بازيگران تازه كار استفاده كرده ايد. به اين تركيب چگونه رسيديد
- من تلاشم اين بود كه براى همه نابازيگر بگذارم، حتى بازيگر نقش اصلى ام را از خيابان آوردم، اما براى برخى از نقش ها آدم مشخصى پيدا نكردم و بازيگرانى را دعوت كردم كه كار بازيگرى فعاليت دوم آنهاست، بلكه شخصيت آنها به آدم هاى داستانى نزديك تر است. با اين حال نابازيگران فيلم هيچ كدام فيلمنامه را نمى دانستند.
نكته ديگرى كه در كار شما ديده مى شود، حضور عوامل همكارى حرفه اى سينما در گروه سازنده است. در اين باره هم توضيح بدهيد.
- حضور بهروز هاشميان هم در اين ماجرا مؤثر بود، از طرف ديگر سال هاى قبلى كه در سينما فعاليت مى كردم، باعث شده بود با عوامل حرفه اى سينما آشنايى داشته باشم و به همين دليل عوامل حرفه اى سينما براى همكارى دعوت شدند.
امروز به عنوان تجربه اول كار سينمايى تان از فيلم راضى هستيد، يا فكر مى كنيد هنوز با ايده آل مورد نظرتان فاصله داريد
- فكر مى كنم هر كسى با هر موقعيت فيلمسازى با ايده آل هايش فاصله دارد. من با اين نگاه به خودم دلدارى مى دهم، چون احساس مى كنم با نقطه ايده آلم و آنچه قرار بود باشد، هنوز فاصله دارم، اما از سوى ديگر خوشحالم كه توانسته ام اولين تجربه بلندم را كارگردانى كنم. اين تجربه كردن به خودى خود برايم سرمايه بزرگى است و اميدوارم بتوانم راهم را پيدا كنم و با موفقيت اين راه را ادامه بدهم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |