|
درباره «در دره الا»، به مناسبت پخش آن در جشنواره فيلم فجر
مديون كاراكتر ويژه تامى لى جونز
وصال روحانى
|
|
|
مشخصات فيلم عنوان: «در دره الا» كارگردان: پل هگيس سناريست ها: هگيس و مارك بول طول مدت: 120 دقيقه محصول: كمپانى وارنر بازيگران اصلى: تامى لى جونز (در رل هنك ديرفيلد)، چارليز ترون (اميلى ساندرز)، جيسن پاتريك (سرهنگ كرك لندر)، سوزان ساراندون (جووان ديرفيلد)، جاناتان تاكر (مايك ديرفيلد) و جيمز فرانكو (سرگرد كامه لى)
تامى لى جونز موجود جالبى است. با داشتن فزون تر از ۶۰ سال سن، در زمان صحبت و مصاحبه طورى دست هايش را حركت مى دهد و مى پيچاند كه انگار يك بچه مدرسه اى است. وى مثل يك راز مى ماند و اولين سؤال و ابهامى كه در مورد او حس مى كنيد، اين است كه وى چرا اين همه بازيگر قوى و آكتور خوبى است. دو سال پيش كه مجبور شد براى تبليغ پيرامون فيلم ارزشمند كارگردانى شده توسط خودش (به نام «سه بار تشييع جنازه مليكاوس استرادا») به اينجا و آنجا برود و براى برآورده كردن خواسته هاى استوديوى سازنده فيلم فعاليت هاى تبليغاتى كند، چنان قيافه اش در هم بود كه مشخص بود از اين كار اصلاً خوشش نمى آيد. كاراكتر حقيقى او را در چهره اش بجوييد. در خطوط و چين و چروك مفصل دور چشم هايش، نگاه نگرانش و تخيلاتى كه به وضوح هر لحظه به او فشار مى آورند و وى را دژم مى سازند. وى به وضوح در حال پنهان كردن احساسات حقيقى خويش است. به ندرت لبخند مى زند، اما وقتى اين كار را مى كند، انگار تمام ابرها دارند كنار مى روند! به صدايش گوش دهيد. سرشار از حاكميت و خش و تجربه هاى تلخ است. كلماتى كه مى گويد، مثل پول هايى مى مانند كه او ديگر جايى براى نگه داشتن شان ندارد! نمى دانيم اين خصلت در زندگى حقيقى وى نيز هست يا خير، اما حقيقت هرچه باشد، پل هگيس فيلم آخرش را كه «در دره الا» نام دارد، كاملاً بر پايه كاراكتر جونز بنا نهاده و دقيقاً به همين دليل است كه اين فيلم از برخى ديدگاه ها و در بعضى سكانس هاى خود اين قدر خوب نشان مى دهد. اگر بازيگر ديگرى انتخاب مى شد كه بايد اداى تامى لى جونز را در مى آورد، اولين فيلم هگيس بعد از فيلم نه چندان فوق العاده اما اسكارى «تصادف» («مواجهه») چيز نامتجانسى از آب در مى آمد. كاراكتر او در فيلم، محكوم به انجام كارهايى است كه بسيار پيچيده و دشوار مى نمايند، اما وى راه گريزى از آن ندارد و در هر حال جونز در ايفاى آن استاد است. او يك كهنه سرباز ويتنامى به نام هنك ديرفيلد است كه اينك در ايالت تنه سى آمريكا روزگار مى گذراند. از ارتش به او تلفن مى زنند و به اطلاعش مى رسانند كه پسرش مايك كه تازه از عراق بازگشته، ناپديد شده و در ميان اعضاى گروهان خود مستقر در منطقه فورت راد آمريكا مشاهده نمى شود. ماجرا براى او عجيب است. بنابراين به همسرش جووان (با بازى سوزان ساراندون) مى گويد كه بايد خودش براى تحقيق به آنجا برود و نگاهى به اوضاع بيندازد. همسرش مى گويد: «اما دو روز راه است» و جونز بلافاصله جواب مى دهد: «نه آن جور كه من آن را طى مى كنم!» و به اين ترتيب او شروع به تحقيق در منطقه فورت راد مى كند و سرانجام به سردخانه اى مى رسد و آنجا با پيكر قطعه قطعه شده و سوخته اى مواجه مى شود كه به پسر وى تعلق دارد. او به موبايل مايكل هم دسترسى پيدا مى كند و بر روى آن تصاوير ثبت شده آخرين ساعات زندگى او را مى يابد. تصاويرى كه مى گويند او در ميان آتش و خون و در جهنم مى زيسته است و آن جهنم را تجاوز نظامى آمريكاى جنايتكار به خاك عراق و تبعات آن و پاسخ مبارزان عراقى به متجاوزان (و به تبع آن هلاكت سربازان ارتش جنايتكار آمريكا) آفريده است. مهمتر از هر عنصرى در فيلم جديد هگيس متمركز شدن ماجرا و قصه بر روى تامى لى جونز و نوع بازى وى است كه سايرين را هم به دور او جمع و وى را به ليدر قصه تبديل مى كند و بقيه هم مجبورند با او هم آوا شوند. يكى چارليز ترون است كه يك كارآگاه محلى است و ديگرى جيسن پاتريك در رل يك درجه دار ارتش و پليس وابسته به آن. ساراندون هم در نقش همسر وى و ايفاگران ساير رل ها مانند مأموران پليس و ارتش و هم گروهانى هاى مايك در زمان حضور وى در عراق خود را با شكل و فرم بازى جونز وفق داده و از وى خط گرفته اند تا تركيب همگونى به دست آيد. با اين حال مشكل اين است كه هيچ يك از اين كاراكترها به اندازه كافى تقويت نشده و استقلال نيافته اند و گاهى طورى بازى مى كنند كه انگار در يك اثر تريلر (دلهره آور) عادى شركت جسته اند و تا حدى ساكن و فاقد عمق و غنا هستند. اگر كارگردانى به جز هگيس مصدر كار بود، حتماً تغييراتى در اين قضيه مى داد و چهره هاى ديگرى از اين كاراكترها بيرون مى كشيد و آنها را پررنگ تر مى ساخت و وجه تمايز قوى ترى را به آنان مى بخشيد. در آن صورت ترون به چهره اى تشريفاتى بدل نمى شد و پاتريك بهتر مى توانست يك مأمور تشكيلاتى و پليسى قاطع تر باشد و ساراندون نيز يك جست و جوگر هيستريك و عصبى تر جلوه مى كرد و شايد هم به گونه اى ديگر در مى آمد. در سال هاى اخير به كرات ديده شده كه به ايفاگران رل هاى جانبى و نقش هاى مكمل در يك فيلم بها و جايى بيش از حد داده شده و آنها نيز همپا با بازيگران اصلى شده و به اندازه آنها و حتى فراتر از آنها درخشيده اند. در فيلم «در دره الا» چنين چيزى وجود ندارد و چارليز ترون با اين كه بازيگر اول زن فيلم به حساب مى آيد، گاه حتى از دريافت پيام هاى ديگران عاجز نشان مى دهد و تمايلى از جانب او نسبت به گفت و گوى وسيع با ديگران نيز به چشم نمى خورد. كاراكتر ترون حتى با هنك ديرفيلد نيز به اندازه كافى همدردى نمى كند و همانند يك نماينده و وكيل براى او ظاهر نمى شود، حال آن كه وظيفه حل كردن مشكل كاراكتر جونز به شكلى با اوست. او در رقابت با هنك ديرفيلد (جونز) براى كشف حقايق هم قدم هاى بلندى را بر نمى دارد تا لا اقل دل هنك و همتاهاى آنان به اين قضيه و مشاركت احتمالى يك كارآگاه حاذق در راه حل مشكل شان گرم باشد و احساس همراهى كنند. كاراكتر ترون فقط كارش را انجام مى دهد و بچه اش را بزرگ مى كند. اين انتخابى است كه پل هگيس داشته و موضوع «در دره الا» را اين گونه به پيش برده و اين از معايب فيلم اوست و بازى قوى و مركزى تامى لى جونز هم فقط در حدى مشخص و گاه ناكافى مى تواند بر اين نقص سايه بيندازد. حتى وقتى كاراكتر ساراندون (كه قبلاً يك فرزند ديگر خود را از دست داده است) در مى يابد كه فرزند دومش نيز از طريقى كه گفتيم، جان سپرده است، نوع برخوردش طورى نيست كه از يك مادر فرزند از دست داده انتظار آن مى رود. با اين حال «در دره الا» فيلمى است بالنسبه عميق درباره طرف شدن يك مرد با موضوع جنگ و تبعات آن و بهتر بگوييم تأثيراتى كه يك جنگ و پيامدهاى آن بر زندگى مردم مى گذارد و سرسختى و بى رحمى كه در برخى اتفاقات وجود دارد و قاطعيتى كه مردان بايد در برخورد با اين رويدادها داشته باشند. در عين حال هيجان ناب و زيادى كه در چنين فيلم هايى بايد بيابند و جوشش احساساتى كه بايد غليان كند، در اين يكى غايب است و حتى در سكانس آخر چيزهايى را از زبان ديرفيلد مى شنويم كه پيشتر شنيده بوديم. پل هگيس كانادايى در سال هاى اخير كارهاى موفق و با ارزشى انجام داده و به جز «تصادف» كه پيشتر نامش آمد، سناريوى «عزيز يك ميليون دلارى» و «نامه هايى از ايووجيما» هم كار او بوده است، اما همان طور كه در ابتداى مطلب آمد، تصور توفيق «در دره الا» بدون حضور و بازى عميق تامى لى جونز تصورى غير حقيقى نشان مى دهد. اين در صورتى است كه مشكلاتى مثل فقدان احساس كافى را در متن فيلم و در بازى ساير كاراكترها، توسط درخشش تامى لى جونز حل شده بدانيم.
اولژان، فرشته نگهبان «مردى به نام چارلز در پى يك تراژدى خانوادگى كشورش فرانسه را ترك مى كند و راهى قزاقستان مى شود. او مى خواهد به كوه خان تنگرى جايى كه در روزگار قديم شمن ها در آنجا مى مردند، برود تا خود نيز به سرنوشتى مشابه آنان گرفتار شود. در ميانه راه اتومبيلش خراب مى شود و او با پاى پياده باقى مسير را مى پيمايد. چارلز براى خودش اسبى مى خرد و صاحب اسب كه معلمى به نام اولژان است، با او همسفر مى شود تا مراقب اسب باشد. اولژان به فرشته نگهبان تبديل مى شود و سرانجام اتفاقاتى كه در جريان اين سفر رخ مى دهد، مرد فرانسوى را از مرگ نجات مى دهد.» اين خلاصه داستان فيلم اولژان ساخته فولكر شلوندروف، فيلمساز معروف آلمانى است كه در جشنواره فجر امسال به نمايش در مى آيد. شلوندروف يكى از بزرگترين كارگردانان موج نو سينماى آلمان است كه به همراهى گروهى ديگر از همقطاران خود در اواخر دهه ۶۰ و اوايل دهه ۷۰ فرهنگ سينمايى رو به مرگ آلمان را احيا كردند. او در اواخر دهه ۵۰ در يك مركز مهم مطالعات سينمايى در پاريس تحصيل كرد و در فاصله سال هاى ۱۹۶۴-1960 دستيار كارگردانان معروفى همچون لوئيس مال، آلن رنه و ژان پير ملويل بود. نخستين فيلم بلند شلوندروف به نام «تورلس جوان» (۱۹۶۶) با اقتباس از رمانى كلاسيك كه داستان آن در يك آكادمى نظامى طراز اول اتريشى مى گذرد، نقطه عطفى در سينماى نو آلمان به حساب مى آيد. اين فيلم اولين فيلم از سرى اقتباس هاى سينمايى شلوندروف از آثار ادبى بود كه راه را براى آثار بعدى او كه عمدتاً گرايشات سياسى چپ داشتند و براى مخاطبان عام ساخته مى شدند، هموار كرد. دو فيلم بعدى اين كارگردان به نام هاى «درجه اى از جنايت» (۱۹۶۷) با آهنگى از يكى از اعضاى رولينگ استونز و «مايكل كولهاس» (۱۹۶۹) هر دو كارهاى اكشنى بودند كه نه واكنش مثبت منتقدان و نه فروش خوب در گيشه ها را در پى داشتند. سه فيلم بعدى او به نام هاى «بال» (۱۹۶۹) كه اقتباسى از يكى از آثار برشت، «ثروت يكباره مردم فقير كومباچ» (۱۹۷۰) كه بر خلاف ديگر فيلم هايش يك اقتباس ادبى نبود، با استقبال بهترى مواجه شدند. او همچنين در اين دهه با هنرپيشه اى به نام مارگارت ون تروتا ازدواج كرد كه همكارى مشترك آنها به توليد بهترين فيلم هاى شلوندروف در اوايل و اواسط دهه ۷۰ انجاميد. با اين حال بهترين فيلم و موفق ترين اثر سينمايى او تا به امروز «طبل حلبى»، اقتباس سينمايى رمان معروفى از گونتر گراس به همين نام تلقى مى شود كه در سال ۱۹۷۹ ساخته شد و جايزه نخل طلاى كن در همان سال را گرفت و برنده اسكار نيز شد. اين فيلم داستانى تكان دهنده درباره ظهور فاشيسم از نگاه پسركى است كه دوست ندارد بزرگ شود. مى توان گفت طبل حلبى يكى از موفق ترين فيلم هاى ساخته شده آلمانى در بازار جهانى بود كه با استقبال بسيار خوبى روبه رو شد. گفتنى است اين فيلمساز جزو معدود كارگردانان آلمانى است كه توانسته است همگام با سينماى روز دنيا پيش رود و حتى در آمريكا كارنامه حرفه اى موفقى از خود به جا گذارد. او در سال ۱۹۸۵ اقتباسى از «مرگ دستفروش» آرتور ميلر را براى شبكه CBC توليد كرد كه با بازى داستين هافمن با استقبال روبه رو شد. او همچنين در سال ۱۹۹۰ فيلمى از روى رمان فمنيستى «داستان خدمتكار» مارگارت اتوود ساخت كه فيلمنامه آن از هارولد پينتر بود و هنرپيشگان معروفى در آن به ايفاى نقش پرداختند.
|