|
رويكرد ويتگنشتاينى به تحليل گفتمان
پس زمينه اجتماعى واژه ها
|
|
|
نويسنده: استيو هونيش/ مترجم: پريسا صادقيه
گفتمان اصطلاحى در زبان شناسى است و به معنى بستر زبانى فراتر از جمله در گفتار و نوشتار است.جنبه مميز گفتمان در عين حال آن است كه بر پويايى ارتباطى زبان تاكيد مى ورزد.به اين معنى، تحليل گفتمان يعنى بررسى تمام مولفه هايى كه بخشى از كنش ارتباطى را تشكيل مى دهند: فحواى سخن، هدف ارتباط، حال و هواى گفتمان و الخ.در اين مقاله استيو هونيش سعى دارد با يارى جستن از نوشته هاى ويتگنشتاين، تأثير او را بر تحليل گفتمان بيان دارد و چار چوب اصلى نظرى تحليل گفتمان را بيش از آنكه متأثر از نظريه كنش گفتارى بداند، برگرفته از رويكردى مى داند كه ويتگنشتاين بر تحليل گفتمان دارد.او در اين مقاله با استناد به دو كتاب «پژوهش هاى فلسفى» و «فرهنگ و ارزش» كه از آثار ارزشمند ويتگنشتاين به شمار مى روند، پيش مى رود.
در كتاب «فرهنگ و ارزش»، كه شامل موعظات ويتگنشتاين است، نكته قابل تأمل و معما گونه اى وجود دارد.او در بخشى از كتاب اين طور مى نويسد: «در گفت وگو شخصى توپى را به سمت فرد ديگرى پرتاب مى كند، شخص ديگر نمى داند كه آيا قرار است آن توپ را به همان شخص بازگرداند و يا آن را به سمت فرد سومى پرتاب كند يا آن را همان طور بر روى زمين رها كند و شايد هم بايد آن را بلند كند و در جيبش بگذارد.» اين نكته از آن جهت قابل تأمل است كه در اكثر مواردى كه دو نفر در شرايط معمولى در حال گفت وگو هستند، هيچ مشكلى در فهم سخنان يكديگر ندارند و به راحتى مى توانند با ساختن جملات معنى دار پاسخگوى گفته هاى يكديگر باشند. شايد هدفى كه ويتگنشتاين از بيان اين نكته دارد آن است كه هنگامى كه دو هم سخن در حال گفت وگو با يكديگرهستند، مجبورند در روند گفت وگو با احتياط پيش روند و در تعيين بهترين نوع بازى، قواعد، اهداف، حدود و بازيكنان اهتمام ورزند.اما چگونگى ادراك و پاسخگويى به جملات در روند بازى گفت وگو هنوز به صورت معمايى حل نشده باقى مانده است.به طور گسترده هدف از تحليل گفتمان حل كردن اين معما، تشريح بازى، روشن سازى قواعد مبهم، تعيين حدود و شناسايى بازيكنان، مربى و داور است.هر چند امروزه تحليل گفتمان يكى از شاخه هاى اصلى زبان شناسى است، اما بدنه اصلى چند رويكرد تنومند آن ريشه در فلسفه دارد و حداقل دو رويكرد آن مستقيماً از نوشته هاى فلاسفه برجسته به عاريه گرفته شده اند.نظريه كنش گفتارى كه توسط فيلسوفانى چون جى.ل.آوستين و جى.آر.سرل شكل گرفته است و نظريه پراگماتيك كه خطوط فكرى اچ.پى.گرايس در شالوده آن كاملاً مشهود است.درست است كه جوانه هاى اين رويكرد در افكار و نظريات اين سه فيلسوف ريشه دارند، اما بلوغ و عظمت خود را مديون آثار و نوشته هاى فيلسوف بزرگ لودويگ ويتگنشتاين هستند.شما با مطالعه «پژوهش هاى فلسفى» نقاط مشتركى بين نظريه كنش گفتار و خوانشى كه ويتگنشتاين از زبان ارائه مى دهد، مى يابيد. اين مقاله سعى دارد رويكرد انديشمندان امروزى را به تحليل گفتمان بر پايه فلسفه ويتگنشتاين در زمينه زبان توجيه كندو نشان دهد اصول تحليل گفتمان با فلسفه زبان ويتگنشتاين داراى نقاط مشتركى است.آن نقاط مشترك عبارتند از: تأكيد بر زبان عادى و روزمره، معنا، بازى زبان و نقش سياق، كنش هاى گفتارى، ارتباط زبان با زندگى، نقش آداب و رسوم و كنش هاى قانونمند، حد ناپذيرى معنا و همچنين انزجار از تقليل گرايى و در آخر تمركز بر حركات در بازى.تحليل گفتمان در بررسى مفهوم «معنا و ادراك» مسيرى كاملاً متفاوت از فلسفه را پيش مى گيرد و تمام نيروى خود را بر توجيه چگونگى به كارگيرى اشكال زبان در ارتباط متمركز مى كند.در تحليل گفتمان پاسخ به اين پرسش كه چگونه خطاب كننده پيام هاى زبانى را با هم تركيب مى كند و آن ها را به خطاب شونده انتقال مى دهد و چگونه خطاب شونده بر روى آن پيام هاى زبانى كار مى كند تا بتواند مفهوم آن ها را درك كند، ضرورى است.بنا بر اين تحليل گفتمان در جنبه هايى با فلسفه زبان تفاوت دارد و در تعريف آن بايد به اين نكته توجه داشت كه جهت گيرى تحليل گفتمان بيشتر به سمت مطالعه اشكال زبانى و قاعده توزيع آن ها در گفتار است و از جهتى نيز توجه خود را بر روى اصول تفسير عمومى متمركز كرده است.اصولى كه افراد با كمك آن معنى چيزى را كه مى گويند و يا مى شنوند، درك مى كنند.در عوض، در نظريه پردازى هاى فلسفى، كند وكاو بر روى اين مسائل، اغلب شكل تحليل تجربى را به خود مى گيرد.ويتگنشتاين در كتاب «پژوهش هاى فلسفى» اهتمام فراوانى به زبان روزمره نشان داده است.به اعتقاد او زبان روزمره براى هر گونه تحليل معنى دار گفت وگو و متن نقطه آغاز خوبى است.تحليل معنايى بافت گفتمان هاى اجتماعى به زعم او نبايد با كمك منطقى فرمال و يا با كمك ساختار هاى شناختى صورت گيرد .بلكه در اين تحليل در نظر آوردن فاكتورهاى اجتماعى و فرهنگى و همچنين تأثير آنها بر روى كاربرد و فهم زبان، مى تواند بسيار مفيد باشد.اعتقاد به اين امر سبب شده است كه او هميشه با مرتبط دانستن معناى واژه با شيئى كه آن واژه نشانگر آنست مخالف باشد.او در پى اين مخالفت نظريه اى غيرتقليل گرا را بيان نمود كه بعد ها بنيان رويكرد ويتگنشتاينى به تحليل گفتمان را شكل داد.ويتگنشتاين درباره واژه معنا اين طور مى نويسد: «معناى يك واژه همان كاربردى است كه آن واژه در زبان دارد.» بنابراين افرادى كه در گفت وگو شركت مى كنند، معانى واژگان به كار رفته در آن گفت وگو را متناسب با كاربرد آن واژگان در آن گفت وگو درك مى كنند. اين نظريه ساختار تئوريك و جامعى دارد، اما هنگامى كه آن را در تحليل يك گفت وگو به كار مى بريم با محدوديت هايى برخورد مى كنيم كه از جمله آن ها مى توان ناكارآمدى اين نظريه هنگام مواجهه با نشانه هاى معمولى در گفتمان را نام برد. براى مثال، اين نظريه قادر به توجيه نتيجه گيرى ها تبعات ضمنى سخنانى كه افراد به طور معمول در گفتمان به آن ها دست مى يابند، نيست. اين نظريه در تحليل كاربرد يك واژه، تنها قادر به توجيه معناى مستقيم آن واژه است، در حالى كه ديگر معانى آن واژه را دست نيافته، رها مى سازد.معانى اى كه تنها با در نظرگرفتن لحن و ضرباهنگى كه آن واژه تحت تأثير آن بيان شده است، قابل دست يابى است. ويتگنشتاين با آگاهى از اين نقصان به سرعت تعريف خود را از واژه «معنا» محدود مى سازد ولى در عين حال تحليل معنايى خود را از سطح واژگان فراتر برده و تا سطح تحليل جملات ارتقا مى دهد.او بر فهم جملات تأكيد مى ورزد و معنايابى واژگان به صورت جداگانه را كارى بس بيهوده مى انگارد.تأكيد ويتگنشتاين بر اين نكته، منجر به شكل گيرى دو ديدگاه فلسفى كه در تحليل گفتمان نقشى حياتى بر عهده دارند، شد. اول اينكه در تحليل گفت و گو، حوزه تمركز را بايد از سطح تحليل واژگان فراتر برد و آن را به سطح جملات ارتقا داد و دوم، تحليل زبان به تنهايى جايز و بايسته نيست، بلكه زبان را بايد با توجه به قرينه و محيطى كه زبان در آن به كار رفته است، تحليل كرد.ويتگنشتاين پس از اينكه معنا را به عنوان ابزاردر بازى زبان معرفى مى كند، زاويه اى ديگر به ديدگاه خود مى افزايد و واژه كاركرد را نيز به دايره واژگان خود وارد مى سازد. به اعتقاد او كاركرد زبان چيزى بيش از انتقال افكار است. او در كتاب «پژوهش هاى فلسفى» با خوانشى كه از كاركرد زبان ارائه مى دهد، خواننده را از اين ايده كه كاركرد زبان هميشه و در همه جا انتقال افكار است، دور مى سازد.از ديدگاه او زبان شامل گفتمان درگفت وگو و متن است و اين مسئله خود نشان دهنده تعدد كاركرد ها و اهداف زبان است.مفهومى كه ويتگنشتاين از كاركرد ارئه مى دهد، از كاربرد كاملاً متفاوت است.مفهوم كاركرد همان نقشى است كه واژه و جمله مى پذيرد در حالى كه مفهوم كاربرد برابربا معنايى است كه يك واژه و يا يك جمله دارا است.به كارگيرى واژه و جمله به منظور انجام كارى و ايفاى نقشى صورت مى گيرد، و اين ايفاى نقش همان كاركرد ناميده مى شود.ويتگنشتاين نه تنها ميان كاركرد و كاربرد تفاوت قائل مى شود، بلكه كنش و كاركرد زبان را هم دو مقوله جدا از هم مى داند.در نگاه او اين دو مقوله تنوع بسيار و نامتناهى دارند.به علاوه كنش و زبان هر كدام به نوبه خود با زندگى روزمره در آميخته و بسيار با آن مرتبط هستند.ارتباطى كه به نظر مى آيد در نظريه گفتار هيچ توجهى به آن نشده است. درست است كه ويتگنشتاين با به كارگيرى واژه بازى زبانى قصد دارد زبان را نوعى از كنش بداند، اما برخلاف آوستين هيچ گاه كنش هاى گفتارى را طبقه بندى نمى كند. زيرا معتقد است: «انواع بى شمار و متفاوتى از كاربرد ها وجود دارد كه ما آن ها را سمبل، واژه و جمله مى خوانيم و همه آگاهيم كه اين كثرت، عدد ثابتى ندارد، بلكه با ظهور زبانى جديد بازى زبانى جديدى پا به عرصه وجود مى گذارد و متناسب با آن دسته ديگرى منسوخ و فراموش مى شود.» ويتگنشتاين اين كثرت را در نتيجه كنش و همچنين ارتباطى كه كنش با زندگى روزمره دارد، مى داند.با توجه به اين مستندات،خطوط فكرى ويتگنشتاين است كه با قرار گرفتن در كنار هم چارچوب بناى ساختمان تحليل گفتمان را برپا نگه داشته است.
|