|
چشم انداز
|
|
|
|
توقف
|
|
|
|
چراغ زرد
|
|
|
|
|
چشم انداز
جسم ،وسيله نقليه است
|
|
|
دكتر لئوبوسكاليا/تهمينه مهربانى
يك روز صبح از خواب بيدار شدم و ديدم بد جورى كلافه ام. از دست كى از دست خودم! براى كلافه شدن كى بهتر از خود آدم ديدم همه ما چقدر جسم مان را ضرورى قلمداد مى كنيم. ما بيشتر از هر چيز ديگرى در دنيا، وقت مان را صرف نگهدارى از اين خود جسمانى مى كنيم. هر روز صبح از خواب كه بيدار مى شويم، اين خود را حمام مى كنيم، به آن عطر مى زنيم، موهايش را شانه مى كنيم، لباس هايش را با هم جور مى كنيم، ضد عرق مى زنيم، بعد لباس ها را تن اش مى كنيم. همه اين كارها را مى كنيم و مى رويم سراغ كارمان. روز كه تمام شد، برمى گرديم و همه اين كارها را بر عكس انجام مى دهيم. عجب ديوانگى غريبى! و در تمام اين مدت، روح و جان بينواى ما يك گوشه اى ايستاده و پكر، نگاه مان مى كند كه: «پس من چى »آسيايى ها خيلى چيزها به من ياد داده اند، يكى اش هم خلاص شدن از دست خود جسمانى است. يادم است قبل از اين كه به آسيا بروم، خيلى از دست بدنم كلافه شده بودم، چون واقعاً وقت زيادى از من مى گرفت. يك روز با شاگردان نازنينم توى خانه من جمع شده بوديم و گپ مى زديم كه به آنها گفتم كفرم از دست بدنم بالا آمده! بعضى از آنها حسابى پكر شدند، چون تصور مى كردند كه خيال دارم خودم را بكشم. هرگز! من خودم را خيلى دوست دارم. معلمى داشتم كه خيلى محشر بود. او هميشه مى گفت: «هى پسر! جسم تو وسيله نقليه توست. اگر مى خواهى به موقع، از مسيرى درست به جاى درستى برسى، بايد بدنت را در بهترين وضع ممكن حفظ كنى. به بدنت احترام بگذار، چون وسيله اى است كه در حال حاضر چيزى را حمل مى كند كه بودنش ضرورى است.» يادم هست اين حرف را كه شنيدم، خيلى از خودم خوشم آمد. راستش از آن موقع به بعد، گاهى ناز خودم را هم مى كشم، اما اين فرق دارد با مصيبتى به اسم «گير خود جسمانى بودن». پل رايس همه اين حرف ها را توى يك جمله آورده و كار را تمام كرده: «قديم ها آدم ها حواس شان پى كارشان بود، حالا همه حواس شان پى آئينه است.»بدن ما مهم است، برنامه ريزى هاى ما مهم هستند و هر جا كه هستيد جاى مهمى است، اما از همه مهمتر اين است كه بدانيم قرار است با اين ابزار به كجا برويم.يادمان باشد كه بدن، شغل، پول، زندگى، انسان ها، مكان ها و هرچه كه خداوند در اختيار ما قرار داده، وسيله نقليه اى است براى رسيدن به مقصدى كه روى تابلوى سردرش نوشته اند: «آدم شدن!» هر كدام از اينها كه نتوانند ما را به آن مقصد برسانند، بروند به جهنم!
|
|
|
|
|
توقف
گپ واره اى با عباس ملكى، عكاس دوره انقلاب يادهايى كه «بايد» «جوان» بمانند
|
|
|
] باران طلايى[
۱ عكس، ثبت يك لحظه است. يك سند. گاه گذر زمان ارزش اين لحظه هاى ثبت شده را چنان بالا مى برد كه با هيچ چيز قابل قياس نيست. اين لحظه ها، انگار ثبت شده اند تا براى هميشه در برگ هاى تاريخ و در گوشه ذهن مردم جاخوش كنند. ۲ جوان هاى امروز از طريق عكس وفيلم و شنيدن خاطره با لحظه هاى انقلاب آشنا شده اند. از نظر جوانان امروز، ويژگى و شاخصه جوانانى كه ايستادگى شان، پيروزى انقلاب اسلامى را به ارمغان آورد، چه بود خبرنگار ما كه با اين پرسش به سطح شهر رفته بود با پاسخ هايى اغلب مشابه برگشت. اگر اين پاسخ ها را خلاصه و دسته بندى كنيم، اين ويژگى ها، از ديد جوانانى كه به خبرنگار ما پاسخ داده اند، شاخصه جوانان آن دوره به شمار مى رود: «ايمان، اعتقاد، ايثار و از خودگذشتگى، شجاعت، غيرت، استقامت و شور مثال زدنى.»اما يكى از پاسخگويان به نكته ديگرى هم اشاره كرده است: «حس قوى زندگى».يلدا فتحى، ۲۷ ساله گفته است:«جريان قوى زندگى را مى توان در پس همه اين تصاوير و عكس ها حس كرد. جوانان براى به دست آوردن زندگى اى بهتر به ميدان رفتند هر چند كه مى دانستند در برابر گلوله، شايد هر لحظه، لحظه شهادت باشد. اما موضوع اين است كه زندگى بهتر را نه فقط براى خودشان، بلكه براى يك ملت مى خواستند. يعنى حتى شهادت آنان، پيام اين نوع زندگى را در خود داشت. به تصور من، هر لحظه از زندگى آنان، ارزشى بسيار بالا داشت. گذشته از اين در هيچ يك از اين عكس ها، نشانى از خمودگى يا يأس نيست.» ۳ پدربزرگ دوست من آلبومى دارد كه گنج زندگى اش محسوب مى شود. با صلوات بازش مى كند، تصاويرش را ـ حتى براى بار هزارم ـ از پشت پرده اشك مى بيند و با صلوات آن را مى بندد. به اصرار من، يك روز رفتيم خانه شان تا آن عكس ها را ببينم يا بهتر بگويم گنج پدربزرگ دوستم را رمزگشايى كنم. ۱۲ـ۱۰ عكس است از دوره انقلاب كه هر يك حكايتى شنيدنى از زبان پدربزرگ دارد. عكاس عكس ها در جنگ تحميلى شهيد شده و دو نفر از جوان هاى همراه پدربزرگ در عكس ها، در روزهاى انقلاب شهيد شده اند. اين سه نفر از بهترين دوستان پدربزرگ بوده اند. نمى دانم چه چيزى در آن عكس ها هست كه گاه به هر بهانه اى مى خواهم خانه دوستم بروم تا فقط آن گنج را ورق بزنم.شايد به خاطر لحظه هاى واقعى كه در آن تصاوير ثبت شده، شايد به خاطر اين كه پدربزرگ دوستم روايت هر يك از آنها را تعريف مى كند، شايد به خاطر اين كه برخى دوستان پدربزرگ دوستم را مى بينم كه همان وقت شهيد شده اند و عكسى از آنها به يادگار مانده و شايد به خاطر اين كه خيالم را مى كشاند به همان سال ها، و اين سؤال: اگر من بودم ۴ هيچ وقت به كسانى كه اين لحظه ها را ثبت كرده اند، فكر كرده ايد لحظه هايى كه ثبت شده اند تا خاطراتى را در ذهن تاريخ «مستند» حك كنند. آنان بى گمان نه زره به تن داشته اند نه سوار خودروى ضدگلوله بوده اند، نه سپر دفاعى داشته اند. مثل همين مردم كه عكسشان را ثبت كرده اند، مى رفتند در خيابان ها و خيلى چيزها مى ديدند اما نگاهش فرق داشت. مى ديدند تا ثبت كنند تا آيندگان نيز ببينند! چند نفر از عكاسان روزهاى انقلاب را مى شناسيد ۵ «۱۷ شهريور»، عكس آشنايى است. نام عباس ملكى اما شايد به اندازه عكسش آشنا نباشد. عباس ملكى يكى از عكاسانى است كه تصاويرى از روزهاى انقلاب ثبت كرده است.از حال و هواى آن روزها مى پرسيم. مى گويد: «عكس ها گوياست. شور و حال خاصى داشتيم. خستگى نمى فهميديم. شب تا صبح توى خيابان ها همراه مردم بوديم، صبح مى رفتيم سركار خبرى مان.مثل بقيه، مثل جوان ها. جوان ها شب تا صبح بخصوص شب هاى حكومت نظامى در خيابان ها بودند. فيلم ها و عكس ها نشان مى دهد كه جوان ها چه كرده اند.»از عكس هايش كه معروف و ماندگار شد مى پرسيم. مى گويد: «شايد يكى از معروف ترين ها ۱۷شهريور باشد. اما در آن روزها، هر لحظه اتفاقاتى ماندگار رخ مى داد. هر لحظه آن روزها ماندگار است.»يك خاطره هم تعريف مى كند كه جالب است. مى گويد: «هر روز ايام انقلاب، يك جور خاطره است. اما يكى از خاطراتم اين است كه يك روز پنج بار دستگير شدم.اولين روز حكومت نظامى در اصفهان بود. رفته بودم براى مأموريت و عكاسى. بار اول كه بازداشت شدم، سه ـ چهار ساعت نگهم داشتند، بازجويى كردند و بعد كه فهميدند براى مأموريت آمده ام، رهايم كردند. بار دوم باز هم بازجويى شدم. بار سوم و چهارم و پنجم هم همين طور. هيچ كدام به عقلشان نمى رسيد كه با بى سيم اطلاع دهند كه مرا بازداشت و بازجويى كرده اند تا بقيه بازداشتم نكنند. هر كسى ما را مى ديد بازداشتمان مى كرد. تازه بعد از بار پنجم يادشان افتاد كه اطلاع دهند.»از ملكى مى پرسم: بعضى ها جوانان امروز را با جوانان دوره انقلاب و جنگ مقايسه مى كنند. اما شرايط امروز و آن روزها كه يكى نيست. نظر شما درباره اين مقايسه چيست مى گويد: «اگر مى بينيم كه جوانان در انقلاب اوج گرفتند و در جنگ به تكامل رسيدند، علتش اين است كه در مقطعى خاص و در شرايطى خاص قرار گرفتند. نمى توان گفت كه جسارت و غيرت آنان بيشتر از جوانان امروز بود. جوان بايد در كوران قرار گيرد تا ميزان استقامتش را نشان دهد. اگر باد نوزد چطور مى توان ميزان استقامت را سنجيد كسى چه مى داند. شايد جوانان امروز در آن شرايط عملكردى مشابه و حتى بهتر داشتند. چطور مى توان گفت جوانان امروزى شجاع نيستند آنان اصلاً در موقعيتى مشابه قرار ندارند. برخى همچنان كه عكاس ها بخصوص عكاس هاى دوره انقلاب و جنگ را نمى شناسند، جوانان را هم نمى شناسند. ما از آنان كارى نخواسته ايم كه جوابش را پس بدهند.»درباره ناشناس ماندن عكاس ها مى پرسيم.مى گويد: «نمى دانم درباره اين مشكل بايد به چه كسى گله كرد. خيلى ها از عكاس ها، نويسنده ها و ديوارنويس هاى آن دوره اطلاعى ندارند. اين گروه ها، جزو گروه هايى هستند كه براى كشور كار فرهنگى انجام داده اند. چرا بايد ناشناس بمانند » ۶ پاسخى براى عباس ملكى كه از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۶۸ براى روزنامه كيهان، عكاسى كرده و حالا بازنشسته شده است، ندارم. شما چطور ۷ امروز، صحبت از جوانى لحظه هايى است كه روزگارى ثبت و قاب شدند تا حكايتگر بى واسطه و بى كم و كاست حماسه آفرينى يك ملت باشند. ياد اين لحظه ها و ثبت كنندگانشان را جوان نگه داريم.
|
|
|
|
|
چراغ زرد
چقدر درباره شغل ها مى دانيد
|
|
|
] حسين حسين زاده [
شما مى خواهيد چه كاره شويد اگر الآن شغل خاصى داريد، در دوران كودكى دوست داشتيد كه در آينده چه كاره باشيد بعضى از ما جوان ها فقط كار كردن در شرايط آسان را انتخاب مى كنيم و به جز پشت ميز نشستن كار ديگرى را دوست نداريم و اگر به ما بگويند، كه لطفاً برويد روى ميز و سقف را رنگ كنيد و يا لامپ مهتابى را تعمير كنيد، ترجيح مى دهيم بيكار و آويزان جامعه بمانيم ولى از ترس برق گرفتگى و آويزان شدن از سقف، دست به چنين كارهايى نزنيم.برخى از ما هم اعتقاد قلبى داريم كه بالاخره يك روز، يك كيسه پول از آسمان روى سرمان مى افتد و اگر چنانچه به خاطر اين حادثه، جانمان و يا عقلمان را از دست نداديم، تا آخر عمر در رفاه و آسايش خواهيم بود.يك عده از جوان ها هم هستند كه به خاطر كسب يك لقمه نان حلال براى خود و خانواده شان، كار در سخت ترين شرايط را انتخاب مى كنند و در دماى ۴۰ درجه زير صفر و يا روى صفر، غيرتشان روى ۱۰۰ درجه جوش قرار دارد.پيشنهاد مى كنيم كمى به خود زحمت دهيد و در باره شغل هايى كه «خالى» مانده اند و منتظر جوانان راغب و البته آموزش ديده اند، تحقيق كنيد و در صورتى كه خواستيد يكى از اين جاهاى خالى جلوس كنيد، سختى دوره هاى آموزش اش را تحمل كنيد كه نابرده رنج، گنج ميسر نمى شود، مزد آن گرفت جان برادر، كه كار كرد. براى اين كه نشان دهيم واقعاً چنين شغل هايى وجود دارد، به دو تا از آنها اشاره مى كنيم. *** * يك هزار و ۲۰۰ تا ۱۷ هزار در حال حاضر حدود ۱۲۰۰ پروانه خدمات روانشناسى و مشاوره براى كسانى كه مدرك فوق ليسانس يا دكترا دراين زمينه دارند، صادر شده است. اما فكر مى كنيد ما به چند روانشناس مشاور نياز داريم دكتر غلامعلى افروز، رئيس سازمان نظام روانشناسى و مشاوره كشور در اين باره مى گويد: «در حال حاضر به ازاى هر پنج هزار خانوار، يك مشاور روانشناسى داريم كه اين تعداد به هيچ عنوان پاسخگوى نياز فزاينده جامعه نيست.»به گفته او، برنامه ريزى هايى براى افزايش اين تعداد انجام شده است: «براساس برنامه ريزى، به ازاى هر يك هزار خانوار، يك مشاور روانشناس نياز داريم. يعنى با توجه به اين كه ۱۷ ميليون خانوار با ميانگين جمعيت چهار و دو دهم در كشور داريم، بايد ۱۷ هزار مشاور روانشناسى در كشور داشته باشيم.»۱۷ هزار مشاور روانشناسى را با ۱۲۰۰ مشاور روانشناس مقايسه كنيد. به عبارتى بخش بزرگى از اين تفاوت بايد از سوى جوانان علاقه مند پرشود. اما شرط دارد. حداقل مدرك مورد نياز فوق ليسانس روانشناسى است. كار چندان سختى به نظر نمى رسد. * شغل هاى دريايى هنگام بازديد از بندر شهيد رجايى استان هرمزگان، راهنما بين حرف هايش گفت كه بنادر و كشتيرانى جزو بخش هايى است كه هنگام انتخاب شغل كمتر مورد توجه قرار مى گيرد و بسيارى از جوانان اصلاً شناختى از اين حرفه ندارند در حالى كه نياز به نيرو بويژه نيروى جوان دراين بخش محسوس است.اين حرف، بين توضيحات او در باره بندر گم شد و ظاهراً فقط مورد توجه ما بود كه براى پرسيدن از چند و چونش سراغ كارشناس عمليات دريايى و بندرى اداره كل بنادر و كشتيرانى استان هرمزگان رفتيم.پاسخ هاى مهندس بهزاد الصفى اين نكته را تأييد مى كند. به گفته او جاى كار در بنادر و كشتيرانى هست اما با اين وجود اين بخش چندان مورد توجه جوانان قرار نگرفته است.از نحوه آشنايى و ورودش به اين شغل مى پرسيم. خاطره جالبى تعريف مى كند: در سال ،۷۲ دنبال شغل مى گشتم، اتفاقى چشمم افتاد به سردر سازمان بنادر و كشتيرانى زير پل حافظ. داخل شدم و به نگهبان گفتم دنبال كار مى گردم. بر خلاف انتظارم مرا به بالا هدايت كردند. آنجا هم يك بليت رايگان دادند كه بروم بوشهر، قبولم كرده بودند. در آن زمان به عنوان كارشناس طرح و برنامه استخدام شدم. براى ادامه تحصيل هم توانستم وارد دانشگاه دريانوردى بلژيك شوم.»البته او به اين نكته اشاره مى كند كه امروزه، فرصت هاى استخدامى سخت شده با اين همه، يكى از مشكلاتى كه جوان ها دارند، و البته آفت كار است، تفكر آسان به دست آوردن هرچيزى است. هيچ چيز به آسانى به دست نمى آيد. الصفى درباره خلق و خو و خصوصيات افرادى كه جذب اين نوع شغل ها شوند مى گويد: «كار در بنادر و كشتيرانى، بيشتر از همه، براى كسانى كه ماجراجو هستند، روح كنجكاوى دارند، و البته وابستگى خانوادگى شديدى ندارند، جذاب است.»او به اين سؤال نه چندان مربوط به بحث ماهم پاسخ مى دهد كه دزدان دريايى هنوز هم هستند يا نه: «بله هستند اما نه اين اطراف. محل بزرگترين گروه دزد دريايى در تنگه مالاكا در اندونزى است. دزدان دريايى با طناب وارد كشتى ها مى شوند و اموال يا حتى كشتى را سرقت مى كنند. اين يك مشكل جهانى است.»
|
|
|
|