پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۹ محرم ۱۴۲۹
Thu, Feb 7, 2008
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
سياسى
ماجرا
خانواده
لاغرى هم حدى دارد!
346485.jpg
گابريلا تورتس‎/تهمينه مهربانى

من يك دانش آموز ممتاز هستم. در فعاليت هاى مدرسه هميشه شركت مى كنم و نوجوانى اجتماعى محسوب مى شوم يا لااقل محسوب مى شدم.
همه ماجرا تقريباً بى مقدمه و هدف شروع شد. حدود ۶۳ كيلو وزن داشتم. چاق نبودم. ولى حس مى كردم مى توانم چند كيلويى وزن كم كنم. يكى از دوستان رژيم جالبى گرفته و نتيجه خوبى به دست آورده بود. او هرچه بيشتر وزن كم مى كرد، حس بهترى داشت و دوستانش مى گفتند هيكلش عالى شده است. من هم مى خواستم چنين احساسى را تجربه كنم.
ورزش را شروع كردم و به جاى چيپس و نوشابه هميشگى، غذاهاى سبك و سالم مى خوردم. در عرض چند هفته، چندين كيلو وزن كم كردم. حال خوشى داشتم. به آنچه مى پوشيدم اهميت مى دادم و حس مى كردم جذاب شده ام. به مدرسه كه مى رفتم انگار همه به من توجه داشتند «گبى! عالى شده اى». «گبى! خيلى قشنگ شده اى» و «گبى! خيلى لاغرمردنى شده اى». گمان نمى كنم هيچ تعريفى به اندازه اين آخرى، احساس خوشايندى در من ايجاد مى كرد.
هميشه اين پيام را به ذهنم داده بودم كه جا براى پيشرفت هست. به خودم گفتم اگر با سه كيلو وزن كم كردن، اين قدر جلوه كرده ام، با پنج كيلو و ۱۰ كيلو چه خواهم شد. گمانم همين موقع ها بود كه گرفتار بى اشتهايى روانى شدم.
موفقيت هاى قبلى به اندازه موفقيت در وزن كم كردن، در من احساس خوبى ايجاد نمى كرد. فكر مى كنم به خاطر اين كه مى توانستم اشتهايم را كنترل كنم، اين احساس را داشتم. سريع وزن كم كردم و هربار كه يك كيلو لاغر مى شدم، كلى ذوق مى كردم. سرخوش و شاد بودم و حالا كه به عقب برمى گردم، متوجه مى شوم كه به آن احساس معتاد شده بودم و به خاطر آن زندگى مى كردم.
نخستين روزى كه در تمام طول روز هيچ چيز نخوردم كاملاً يادم است. آن شب وقتى به رختخواب رفتم، احساس كردم شكمم خالى است، ولى در عين حال از احساس لاغرى لذت مى بردم، احساسى كه موفقيت را در ذهن من تداعى مى كرد. يادم مى آيد به خودم گفتم اگر توانسته ام يك روز تمام چيزى نخورم، چرا يك روز را دو روز نكنم روزهاى زيادى اين كار را تكرار كردم و بالاخره توانستم سه روز تمام چيزى نخورم.
درست يادم نمى آيد اين ماجرا كى پيش آمد، ولى ديگر كسى به من حرف هاى قشنگ نمى زد و از من تعريف نمى كرد، ولى به جاى توجه به اين نتيجه گيرى منطقى كه «بيش از حد ادامه داده ام»، كم كم گرفتار اين احساس شدم كه دارم شكست مى خورم و بايد بيشتر تلاش كنم، بيشتر لاغر شوم و قضيه را جدى تر بگيرم.
روزهايى بود كه فقط يك سيب مى خوردم و شب با احساس شكست و چاقى به رختخواب مى رفتم. كم كم كار به جايى رسيد كه احساس كردم غذا هرچقدر هم كم باشد، بيشتر از حجم معده من است. بعد اين حس در من پيدا شد كه غذا نفرت انگيز است. از اين كه تا آن حد ضعيف شده بودم، احساس حقارت مى كردم و زندگى ام تبديل به جهنم شده بود. فكر مى كردم اگر فقط بتوانم كمى بيشتر خود را كنترل كنم، اوضاع حتماً بهتر مى شود. حقيقت اين است كه تمام آن شادى و خوشحالى، مدت ها پيش از بين رفته بود و تمام وجود من وقف احساس شعف و موفقيت لحظات كوتاه از تصور يك كيلو وزن كم كردن شده بود.
بخشى از وجودم مى دانست كه اين كار اشتباه است، ولى اين بخش عجيب، دور ازدسترس بود و نمى توانست قدرتمندتر از بيمارى روانى ام عمل كند. به كمك احتياج داشتم و راهى را هم نمى دانستم. حتى نمى توانستم به كسانى كه واقعاً سعى مى كردند كمكم كنند، اجازه اين كار را بدهم. معلم ها، مربيان بهداشت مدرسه و دوستانم، همگى گمان مى كردند مشكل دارم. تنها فكر و ذكر من اين بود كه آنها را قانع كنم حالم خوب است. نمى دانم آيا واقعاً حرفم را باور مى كردند يا مى دانستند تا وقتى خودم نخواهم نمى شود كمكم كرد.
يادم مى آيد يك شب پدرم استيك خريد و به من دستور داد آن را بخورم. ابداً زيربار حرف هاى من نمى رفت. به او التماس كردم، گريه كردم، زار زدم، ولى او نپذيرفت. استيكى كه در بشقاب من گذاشته بودند، به بدترين دشمن من تبديل شده بود.
همه اش چربى بود و يك گاز كه به آن مى زدم، فاتحه همه زحماتم خوانده مى شد. بايد به پدرم مى فهماندم كه نمى توانم آن را بخورم و اگر واقعاً دوستم دارد، نبايد مجبورم كند. گريه كردم و خواستم دست از اين فكر ديوانه وار بردارد، ولى او آنجا نشسته بود و مى گفت تمام شب را از جايش تكان نخواهد خورد تا من آن گوشت را بخورم.
هيچ راهى نداشتم. ابداً! انگار اين تنها راه من بود. تنها چيزى كه رويش كنترل نداشتم. حرف هاى پدر انگار دكمه اى را در مغزم فشار مى داد. ديگر به پدرم و احساسات او اهميت ندادم. تنها چيزى كه حس مى كردم خشم و نفرت بود. از پدرم به خاطر اين كه مجبورم مى كرد آن غذاى شيطانى و نفرت انگيز را بخورم، منزجر بودم. در تمام زندگى هركارى كرده ام براى ديگران بوده است. نمراتم، رفتارم و جوايز، همه به خاطر آنها بوده است. هيچوقت هيچ كارى را براى خودم نكرده ام. مسئله خوردن و وزن كم كردن، حالا تبديل به سمبل من و انتخاب هايم شده بود و پدرم سعى داشت آن را از من بگيرد.
آن شب در تمام طول شب از تصور اين كه چاق شده ام، اشك ريختم و فهميدم به كمك جدى احتياج دارم. مى دانستم كسانى را كه دوست دارم آزارم مى دهند.
بعد از اين كه تمام شب را بيدار ماندم، به اين نتيجه رسيدم كه اين پدرم نيست كه از او تنفر دارم. من از خودم متنفر بودم. فهميدم كه اختيار خودم را نداشته ام. براى نخستين بار در زندگى، فهميدم مسئله من اين است كه بايد اختيار زندگى ام را خودم به دست بگيرم، نه اين كه مهار آن را به دست يك بيمارى روانى بدهم. اوضاع يك شبه رو به راه نشد. تا بهبود كامل راه درازى در پيش داشتم، اما به تدريج و با كمك دوستان و خانواده ام درمان شدم. حالا وزن مناسبى دارم و ديگر مرتباً روى وزنه نمى روم و از زير و رو كردن مجله هاى مد دست برداشته ام. شايد مثل مانكن ها نباشم، ولى كاملاً سالمم.
دروغگوهايى كه دماغشان دراز نمى شود‎/ هفت علامت معمول دروغگويى
هليا خرم

هر وقت مى خواهيم متوجه شويم كه كسى به ما دروغ مى گويد يا نه، ياد داستان پينوكيو و پدر ژپتو مى افتيم. اما نه فرد مقابل ما پينوكيو است نه شما پدر ژپتو. بنابراين متوجه شدن دروغ و شناختن فرد دروغگو كار ساده اى نيست. مطمئناً اگر داراى چنين قدرتى بوديم مى توانستيم از مزاياى زيادى بهره ببريم.كارشناسان تخمين مى زنند اغلب افراد حداقل يك يا دو بار در روز دروغ مى گويند. اما چرا افراد به گونه هاى مختلف دروغ مى گويند.دكتر «گيل سالتز» روانشناس نيويوركى مى گويد: در سن چهار يا پنج سالگى وقتى كودك شروع به دروغ گفتن مى كند، قصد و نيتى ندارد و آن را از روى بدخواهى انجام نمى دهد، بلكه مى خواهد مورد توجه واقع شود و از قدرت زبان استفاده كند. اما بعداً، دروغ مى گوييم تا به اهداف مورد نظرمان برسيم و از مشكلات دور بمانيم.
گاهى برخى افراد دروغ مى گويند تا از عواطف و احساسات ديگران محافظت كنند و اسم اين دروغ ها را «دروغ هاى مصلحتى» (دروغ هاى سفيد) مى گذارند، اما گاهى يواش يواش اين دروغ گفتن، تبديل به يك بيمارى مى شود و فرد به آن عادت مى كند و احساس مى كند مجبور است دروغ بگويد آن هم بدون هيچ علتى.خب، با وجود اين افراد دروغگو در كنارمان دانستن علائمى درباره فردى كه ممكن است به شما دروغ بگويد لازم و ضرورى است. سعى كنيد دروغ نگوييد. اغلب ما سر مسائل كوچك و بى اهميت هم دروغ مى گوييم. حتى شده دروغ هاى مصلحتى كوچك. ولى از همين الان تصميم بگيريد اين عادت را ترك كنيد. در اينجا به هفت علامت اشاره شده است كه اگر هر كدام از آنها را مشاهده كرديد، بدانيد فرد مقابلتان به شما دروغ مى گويد.
۱) نگاه نكردن به طور مستقيم در چشم، برقرار نكردن ارتباط چشمى : به طور كلى اگر شخصى به شما دروغ بگويد اصلاً به چشمان شما نگاه نخواهد كرد، حداقل در قسمت هاى اصلى مكالماتش. به طور طبيعى وقتى افراد با هم صحبت مى كنند، حداقل در حين نيمى از مكالمه خود به چشمان فرد مقابل نگاه مى كنند.
اگر خلاف اين باشد و فرد مورد نظر نگاه كمترى به چشمان شما بكند، شما مى توانيد به او مشكوك شويد. البته در اينجا لازم است يك اخطار نيز به شما بدهيم، برخى از افراد تبحر خاصى در دروغ گفتن دارند و حتى زمانى هم كه دروغ مى گويند به راحتى و طبيعى در چشمان شما نگاه خواهند كرد و وانمود مى كنند كه راست مى گويند و شما ممكن است متوجه دروغ گفتن آنها نشويد.
۲) تغيير صدا: تغيير مداوم تن و آهنگ صدا يا مكث زياد در حين صحبت كردن مثل اوم، لوم و صاف كردن گلو هم مى تواند نشان دهنده دروغ باشد.
۳) به كار بردن غيرطبيعى حركات دست و بدن اگر يك فرد در حين گفت وگو پاهاى خود را خيلى تكان بدهد، شانه هايش را بالا بيندازد، حركات دستش زياد و غيرطبيعى باشد، صورتش را از شما برگرداند يا براى لمس كردن چانه يا بينى اش دستانش را جلوى صورتش قرار دهد، مى توانيد به او مشكوك شويد. به عبارت ديگر اگر حركات عصبى ازش سر بزند و احساس ناراحتى كند، بدين معناست كه احتمالاً به شما دروغ مى گويد. علاوه بر اين به رنگ صورت، گونه ها و پريدن چشم فرد در حين صحبت كردن نيز توجه كنيد.ممكن است سرخ يا كبود شود يا پلك يكى از چشمانش زيادى بپرد.
۴) چيزى كه به نظر مشكوك برسد: ممكن است فرد ناطق، صحبت هايى بكند يا از اخبارى استفاده كند كه با يكديگر متناقض باشد يا به نظر منطقى و درست نرسد. اينها معمولاً بخشى از دروغ هستند.
۵) حالت تدافعى بيش از حد: اغلب فردى كه دروغ مى گويد حالت تدافعى بيش از حد به خود مى گيرد. او از پاسخ دادن به هر سؤالى پرهيز مى كند و حتى شما را به دروغ گفتن متهم مى كند و اين بدين معناست كه قصد دارد چيزى را از شما مخفى كند.
۶) عوض كردن موضوع مورد بحث: اگر فردى در حال دروغ گفتن به شما باشد و شما موضوع مورد بحث را ناگهان تغيير دهيد، اما بلافاصله از شما پيروى و به راحتى بحث جديد را دنبال خواهد كرد، زيرا اگر فردى حقيقت را بگويد، با وجود اين كه شما موضوع را عوض كرديد، حداقل از شما خواهد پرسيد كه چرا موضوع بحث عوض شد و خواهان ادامه بحث در مورد موضوع سابق خواهد بود.
۷) شوخ طبعى يا استفاده از سخنان طعنه آميز: فرد مقصر و خطاكار معمولاً سعى مى كند با استفاده از شوخ طبعى و سخنان طعنه آميز يا بامزه موضوع مورد بحث را تغيير دهد.البته اين موضوع را نيز به خاطر داشته باشيد كه رفتار هيچ كس الزاماً نمى تواند به شما بگويد كه راست يا دروغ مى گويد. معمولاً بايد به غريزه خود اعتماد كنيد و اگر مطمئن نيستيد كه فردى به شما دروغ مى گويد يا نه به شواهدى كه از قبل داريد براى ثابت كردن اتهام خود رجوع كنيد و بهترين راه براى گرفتن مچ فرد «دروغگو» در عمل و هنگام مشاهده رفتار و حركاتش است. وقتى مشاهده كرديد رفتار و حركات فرد سخنگو ناگهان تغيير كرد، بدانيد كه دروغ گفته شد و تمام شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |