پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۹ محرم ۱۴۲۹
Thu, Feb 7, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
سياسى
ماجرا
خانواده
پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
حس مادرى
۱- جسد به صورت طاقباز روى زمين افتاده بود در صورتى كه مرگ كريم بر اثر آتش سوزى بايد با صورت روى زمين قرار مى گرفت.
۲- پزشكى قانونى اعلام كرده بود دودى در شش هاى كريم وجود نداشته كه اين نشان مى دهد آتش سوزى پس از مرگ او رخ داده است.
۳- بر روى جسد تكه پارچه هاى سوخته قرار داشت كه نشان مى داد عامل جنايت پس از قتل براى از بين بردن آثار، پارچه ها را روى جسد ريخته است.

* اسامى خوانندگان معماى پليسى
محمد رضا مشتاق از اراك، جمشيد كاوسى اصل از كرج، پوريا كاشى از اراك، حاجى خانى فرد از تهران، داود عباسيان از ابهر، محمد رضا ملكى از سبزوار، حميد رضا حسين نژادى از آستارا، مسعود برزين از شهركرد، حسن احسانى از خرم آباد(تنكابن)، مارينا خانى از تهران، فرشاد ملكى از تهران، فائزه ملكى از تهران، حميده پيمانى از كرج، بنفشه آه از قزوين، على اكبر حسين پور از اصفهان، منيژه ايمانى از رامسر، جمشيد طاعتى از تهران، فرشيد اعتمادى راد از اهر، على قربانپور از بابلسر، محمود خسروى از شيراز، فخرى بيژنى از اسلامشهر، شهلا صابرخواه از كرمان، مرتضى على زاده از بندرانزلى، كاظم روستايى از شهر رى، ايرج آفتابى از قم، ناصر كرباسى از بابل، الناز آذرى از رودسر، مژگان حسامى از دماوند، داود مختار نژاد از كرج، ميترا محمدى از كرج، على باقرى از تهران، هوشنگ بختيارى از شهريار، على مصطفايى از خمين، مهديه حاجى حيدرى از تهران، مريم حاجى حيدرى از تهران، محمد هاشم ميرعين عارفين از تهران، شهلا رهنما آذر از تهران، سهيل شيرپور از گيلان، بهنام اخلاقى از كرج، محمد رحيم محمدى از تهران، محسن محبوبيان از كرج، كريم پورفرج از رشت، حليمه اكبرزاده از كرج، محسن تافتاچى از اروميه، على مرتضوى از لنگرود، آرام غمخوار از كازرون، مجيد صديق از رشت، محمد حسين زاده از تهران، حميد داداشى از رشت، عباس جوشنى از كرمانشاه، حسين خيامى از نيشابور، سميه اصل از پاوه، بتول خاكسار از خرمشهر، محمدرضا ناصرى از آبادان، ليلا ناصرى از آبادان، پريسا قمى از كيش، فرهاد عمويى از مشهد، عبدالناصر احمدى از قم، اقدس بهارى از شهررى، فهيمه شيرازى از خرم آباد (لرستان)، جمشيد دلشاد از تهران، آسيه دلشاد از تهران، ابراهيم رشيدى از بابل، حمدالله عباسى از كيش، عماد تقى پور از اسلامشهر، صادق محسنى از تهران، شهين شهرى از اسلامشهر، منوچهر سينايى از رودسر، مهناز بابايى صالح از تهران، سعيده عيسايى از نوشهر، پريچهر سيارى از كرمانشاه، شاهى از تهران، وحيد خسروى از سبزوار، صالح رضايى از سمنان، كمال ظهورى از تهران، سارا دارابى از شاهرود، محمدتقى اميرى از تهران، جميله شمشيرى از تهران، بهروز طالبى از تهران، نيما سعيدى از همدان، سيما سعيدى از همدان، گلنسا اخترى از رشت، بابك منوچهرى از قزوين، حامد بهرامى از مشهد.
معماى پليسى
ميهمانى شوم
346491.jpg
[خسرو مبشر]

ساعت از نيمه شب گذشته بود كه زنگ تلفن سروان على اشترى به صدا درآمد. از آن سوى خط، يكى از مأموران كلانترى گزارش قتل يك زن ميانسال در منطقه كاشانك را به او داد. سروان با چشمان خواب آلود سوار بر خودرويش خود را به محل جنايت در خانه ويلايى شماره ۱+۱۲ رساند. چند خودروى پليس و آمبولانس پزشكى قانونى در اطراف خانه متوقف بود. سروان به آرامى از خودرويش پياده شد و به سوى خانه رفت. در همين هنگام گروهبان عباسى ـ مأمور كلانترى ـ كه در محوطه خانه ويلايى سرگرم گفت وگو با محسن ـ برادر مقتوله ـ بود از دور سروان را ديد و همراه محسن با عجله خودشان را به او رساندند. محوطه خانه با نور چراغ هاى زيبايى كه در محل نصب شده بود روشنايى خاصى به خانه داده بود. سروان به آرامى قدم مى زد كه گروهبان عباسى بدون مقدمه گفت: حدود ساعت ۱۱ و ۵۲ دقيقه شب از طريق اپراتور پليس ۱۱۰ به كلانترى اطلاع داده شد كه يك زن در خانه اش به قتل رسيده است. همين موقع محسن ـ برادر مقتوله ـ حرف هاى گروهبان را قطع كرد و با صداى بغض آلودى گفت: جناب سروان، خواهر بى گناهم را كشتند. نمى دانم چه خاكى به سرم بريزم. امشب، همه دور هم جمع شده و به مناسبت سالگرد تولد خواهرم جشن كوچكى گرفته بوديم اما پس از مدتى او ناگهان از حال رفت. بنابراين بلافاصله خواهرم را به اتاقش برديم تا كمى استراحت كند. حدود يك ساعت بعد پسرش ـ بهمن ـ كه چند روزى است همراه همسر خارجى اش «ليندا» و دختر كوچولويش «آناهيتا» براى ديدار خانواده اش از لندن به تهران آمده است در حالى كه نگران حال مادرش بود به اتاقش رفت اما چند ثانيه بعد با فريادهاى او هراسان به طبقه دوم خانه رفتيم. ناگهان با جسد خونين خواهرم روى تخت روبه رو شديم.
او را با ضربه هاى كارد به قتل رسانده بودند، چون يك كارد كوچك خون آلود با دسته چوبى قهوه اى رنگ كنار تخت افتاده بود.
سروان نگاهى به محسن انداخت و از او پرسيد: آيا كسى به چيزى دست زده است
محسن: نه، جناب سروان. من اجازه ندادم اين اتفاق بيفتد. چون در فيلم هاى پليسى ديده بودم كه نبايد صحنه جنايت به هم بخورد و اگر اين كار صورت مى گرفت ممكن بود آثارى كه از قاتل باقى مانده است از بين برود. سروان سپس با تعجب اين كلمه را تكرار كرد «قاتل».
بعد از او پرسيد شما فكر مى كنيد اين قتل كار يك نفر باشد. محسن مكث كوتاهى كرد و گفت: چه عرض كنم. من كه متخصص جنايى نيستم. اين را بايد شما كشف كنيد.
سروان لبخندى زد و از برادر مقتوله پرسيد: در اين ميهمانى خانوادگى چند نفر حضور داشتند
محسن در حالى كه تعداد ميهمانان را با انگشتان خود مى شمرد، به سروان گفت: فكر كنم ۹ يا ۱۰ نفر. چون ميهمانى خودمانى بود. آقا سيروس همسر مقتوله، بهمن پسر خواهرم و همسر و فرزندش، فاطمه همسرم، منوچهر برادر آقا سيروس و همسرش نگار و خواهرم پريدخت به همراه كيانوش شوهرش در اين ميهمانى بودند. نرگس خدمتكار خانه نيز كارها را انجام مى داد و از ميهمانان پذيرايى مى كرد.
سروان: سيمين خانم ـ مقتوله ـ اختلافى با كسى نداشت
محسن: جناب سروان خواهرم زن مهربانى بود و همه به او احترام ويژه اى مى گذاشتند. ضمناً به همه نيازمندان هم كمك مالى مى كرد. مشكل گشاى خانواده هم بود. همين چند روز پيش بود كه براى من يك مشكل مالى پيش آمد كه توسط دامادمان آقا سيروس، ۲۷۰ ميليون تومان از خواهرم گرفتم. البته به عنوان قرض. قرار شد وقتى ساخت مجتمع مسكونى ام آماده بهره بردارى شد، بدهى خود را به خواهرم پرداخت كنم.
سروان: آيا در پروژه ساختمانى آقا سيروس هم شريك هستند
محسن: نخير، ايشان فقط به من كمك مالى مى كردند تا گرفتارى مالى ام حل شود. ناگفته نماند پس از مرگ شوهر اول خواهرم كه يك تاجر خارجى بود به او ثروت هنگفتى رسيد. خواهرم از شوهر اولش يك پسر به نام بهرام و يك دختر به نام بنفشه داشت كه متأسفانه چند سال قبل بهرام بر اثر سقوط از كوه كشته شد. بنفشه هم براى ادامه تحصيل و زندگى نزد خانواده پدرش به ايتاليا رفت و همانجا ماندگار شد. اما بهمن پسر شوهر دوم خواهرم است كه او نيز براى كار و تحصيل در لندن زندگى مى كند. خواهر بيچاره ام نيز يك شركت معتبر صادرات و واردات ماشين آلات چاپ داشت كه با بسيارى از شركت هاى خارجى نيز همكارى مى كرد.
سروان: شب حادثه چه اتفاقى افتاد
محسن: همه دور هم جمع بوديم و از خاطرات گذشته و برنامه هاى آينده صحبت مى كرديم. حدود يك ساعت قبل از شام، نرگس خانم براى همه چاى و قهوه آورد، اما سيمين نوشيدنى برنداشت. پس از مدتى خواهرم به سرفه افتاد. پسرش دستپاچه شد و يك ليوان آب گرم برايش آورد. خواهرم ليوان آب را سركشيد و چند دقيقه بعد هم متوجه شديم حالش خوب نيست. عرق سردى روى پيشانى اش نشسته بود. همه نگران شديم. بعد هم چند نفر او را به اتاقش در طبقه دوم خانه بردند. پس از حدود ۲۵ دقيقه هم ناراحت به سالن طبقه اول بازگشتند.
سروان: آيا قبلاً كارد دسته قهوه اى كه خواهرتان را با آن به قتل رسانده اند، ديده بوديد
محسن: فكر كنم يكى از كاردهاى آشپزخانه باشد. بايد از نرگس -خدمتكار خانه- بپرسيد. او دقيقاً مى داند.
دقايقى بعد سيروس - همسر مقتوله- نيز درباره حادثه به سروان اشترى گفت: جناب سروان گيج شده ام. چطور ممكن است همسر عزيزم سيمين را درحضور اعضاى خانواده و در خانه اش به قتل رسانده باشند. همه ما در طبقه اول خانه بوديم كه قاتل با خونسردى كامل به طبقه دوم رفت و سيمين را به قتل رساند. من تعجب مى كنم كه او چرا فرياد نزد و از ما كمك نخواست.
وى در ادامه گفت: قبل از اين كه همسرم بى حال شود نرگس - خدمتكار - براى همه چاى و قهوه آورد. همه مى دانند من اهل چاى نيستم. به آشپزخانه رفتم يك ليوان آب جوش براى خودم ريختم. يك قرص ويتامين هم داخل آن حل كردم. نرگس سرگرم آماده كردن وسايل بود كه با او درباره شام صحبت كردم. سپس جرعه اى از آب جوش را نوشيدم. بعد هم نزد ميهمانان برگشتم. در حال گفت و گو بوديم كه ناگهان حال همسرم دگرگون شد و به سرفه افتاد. پسرم بهمن با عجله به آشپزخانه رفت و يك ليوان آب جوش آورد و آن را به مادرش داد. او نيز مقدارى از آب ليوان را نوشيد و چند دقيقه بعد سيمين به لرز افتاد و عرق سردى روى پيشانى اش نشست. به كمك پريدخت - خواهر همسرم- و بهمن او را به اتاقش برديم تا استراحت كند. در اين مدت بهمن مرتب گريه مى كرد و من از پريدخت خواستم كه بهمن را با مادرش تنها بگذاريم. حدود ۳۵ دقيقه بعد بهمن با چشمانى اشك آلود پيش ما آمد. دختر كوچولويش را در آغوش گرفت و همراه او به آشپزخانه رفت تا با خودش خلوت كند. همه ناراحت بودند.
سروان: شركت همسرتان را چه كسى اداره مى كرد
سيروس: تمام كارهاى شركت را من انجام مى دادم و قراردادها را تنظيم مى كردم و همسرم نيز امضا مى كرد. ما مشكلى در كار نداشتيم. ضمناً قرار بود همسرم شركت را به نام من واگذار كند كه با مرگش اين كار هم ناتمام ماند. البته شركت سوددهى نداشت و اخيراً ضرر هم مى داد. چند بار هم در اين باره با همسرم صحبت كردم اما او نمى پذيرفت كه شركت ضرر مى دهد.
سروان: شما يك وام از همسرتان گرفتيد و به برادر همسرتان داديد تا مشكل مالى اش حل شود. در اين زمينه توضيح دهيد.
سيروس: برادر همسرم در كار ساخت و ساز ساختمان است. من نيز گاهى اوقات به او كمك مالى مى كنم. او به ما پيشنهاد داد كه در پروژه هاى ساختمانى اش با او شريك شويم. اما همسرم نپذيرفت. همواره هم توصيه مى كرد كه از همكارى با او خوددارى كنم. چون او را فرد مناسبى براى شراكت نمى دانست. اما من بدون اين كه همسرم بداند با محسن در يكى، دو پروژه ساختمانى شريك شدم. به همين خاطر هم مبلغ ۲۷۰ ميليون از همسرم گرفتم و به محسن دادم.
نرگس - خدمتكار خانه - نيز در بازجويى ها به سروان اشترى گفت: در آشپزخانه مشغول كار بودم كه آقا - سيروس - به آشپزخانه آمد. يك ليوان آب جوش براى خودشان ريخته و چند قرص داخل آن انداخته و حل كردند.
سپس ازمن درباره شام پرسيدند. همين موقع بهمن و دخترش آناهيتا هم به آشپزخانه آمدند. وقتى آقا بهمن به آشپزخانه آمد، پدرش نزد ميهمانان رفت.
آناهيتا كوچولو با وسايل آشپزخانه بازى مى كرد و ناگهان كارد كوچك دسته قهوه اى رنگى را از روى ميز برداشت كه آقا بهمن - پدرش - عصبانى شد و كارد را از دستش گرفت و او را دعوا كرد. سپس با ناراحتى به من گفت نبايد كارد و چاقو را روى ميز بگذارى. بعد هم دستور داد براى ميهمانان چاى، قهوه و شربت ببرم. من هم همين كار را كردم. اما خانم - سيمين - چيزى برنداشت. در همين موقع حالش به هم خورد و به سرفه افتاد و آقا بهمن برايش يك ليوان آب جوش آورد و او نوشيد. خانم دقايقى بعد هم از آقا - شوهر مقتوله - خواست كه او را به اتاقش ببرند تا قدرى استراحت كند. پس از عذرخواهى از ميهمانان پريدخت خواهر سيمين خانم، آقا - سيروس و بهمن او را به اتاقش بردند. پس از چند دقيقه پريدخت خانم به اتفاق آقا - سيروس- به جمع ميهمانان بازگشتند. اما آقا بهمن نزد مادرش ماند و چند دقيقه بعد در حالى كه به شدت گريه مى كرد به طبقه اول بازگشت و به آشپزخانه رفت تا با خودش خلوت كند. همان موقع هم پدرش و آقا محسن نزد او رفته و وى را به حياط خانه بردند تا روحيه اش عوض شود. آنها پس از حدود ۲۰ دقيقه به سالن پذيرايى بازگشتند و بهمن كه براى مادرش دلتنگى مى كرد بارديگر به اتاق مادرش رفت. ناگهان از طبقه دوم فرياد و شيون آقا بهمن را شنيديم و همه هراسان به طبقه دوم رفتيم و با جسد خونين خانم روبه رو شديم.
سروان: در مدتى كه شوهر مقتوله همراه بهمن و محسن در محوطه خانه بودند آيا كسى به اتاق مرحومه - سيمين- رفت يا نه
نرگس: نه جناب سروان، همه ناراحت در پائين خانه به سر مى بردند. در حالى كه شام هم آماده بود. اما كسى از من غذا نخواست.
سروان: ليوانى كه سيمين خانم - مرحومه - از آن آب نوشيد كجاست
نرگس: نمى دانم. شايد آن را شسته باشم.
همان موقع نرگس همراه سروان اشترى به آشپزخانه رفت، اما ليوان را پيدا نكرد.
سروان مكث كوتاهى كرد. سپس به تحقيق از ميهمانان جشن تولد شوم پرداخت و همه به سؤالهاى سروان پاسخ دادند. بار ديگر بهمن، پسر سيمين ـ براى بازجويى فرا خوانده شد. او در حالى كه بسيار متأثر بود و اشك مى ريخت از سروان خواست تا قبل از رفتنش به لندن قاتل را شناسايى و دستگير كند. سروان اشترى لبخند تلخى زد و گفت: شما به جايى نمى رويد. بايد تا پايان تحقيقات در تهران باشيد. بهمن در حالى كه به خاطر قتل مادرش متأثر بود، به سروان گفت: شما فكر مى كنيد من قاتل هستم به خاطر اين كه كارد را از دست دخترم گرفتم. آره اگر من قاتل هستم مرا بازداشت كنيد. اما من به خاطر مادرم از لندن به تهران آمدم.
سروان پس از مكث كوتاهى با مرور اظهارات اعضاى خانواده، قاتلان را شناسايى و دستور بازداشت آنها را صادر كرد.
شما خواننده عزيز با ذكر سه دليل براى ما بنويسيد عاملان اين جنايت چه كسانى هستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |