پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۹ محرم ۱۴۲۹
Thu, Feb 7, 2008
گزارش
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
سياسى
ماجرا
خانواده
مردى كه فرياد مى زند
346446.jpg
] داوود پنهانى]

نعره در گوش ات مى پيچد و بعد روانه هواى بعد از ظهر مى شود. نعره مردى كه در كنار پياده رو ايستاده و همه عابران را دعوت مى كند تا از فروشگاهى كه در زير زمين يكى از پاساژهاى اطراف ميدان انقلاب قرار دارد ديدن كنند. نعره مرد در گوش ات مى پيچد و بعد نعره اى ديگر و ديگر و ديگر، از صداى اين يكى كه دور مى شوى، مرد ديگر در انتظار است تا متاعى را به تبليغ صدا در نظر عابران عزيز كند.نعره در نعره مى شود و صدا در صدا مى پيچد. يكى شما را دعوت مى كند تا از آخرين جزوات كمك آموزشى كنكور در طبقه دوم ديدن كنيد، ديگرى با لحنى جگر خراش خواستار آن است كه لباس هاى مغازه طبقه دوم را ببينيد. آن يكى كه مهارت بيشترى دارد با تغيير لحن صدا شما را به مشاهده آخرين نمونه هاى وسايل تزئينى دعوت مى كند.اينجاست كه خيابان به صحنه دائمى نعره هايى بدل مى شود كه پياپى در گوش مى پيچد و دور مى شود تا طنين صداى ديگرى جايگزين آن شود. داد زدن در چنين وضعيتى نه هنر كه وسيله اى براى امرار معاش است.

اگر روزگارى در بازار هاى سرپوشيده قديمى فروشندگان دوره گرد با صدا زدن محصول خود قصد فروش آن را داشتند و به اين طريق ديگران را از وضعيت و قصد خود مطلع مى كردند، در زمانه كنونى داد زن هاى حرفه اى جاى سر و صداى فروشندگان دوره گرد را گرفته اند. داد زدن در مسلك اين عده راهى است كه از طريق آن مى توان به درآمدى اندك دست يافت. براى رسيدن به اين درآمد اندك شما مجبوريد از صبح تا شب، در زير برف و باد و باران، يا گرماى شديد تابستان كنار خيابان ايستاده و ديگران را براى خريد از مغازه اى كه در معرض ديد نيست ترغيب كنيد.اين را من نمى گويم، مصطفى، پسر ۲۴ ساله اى مى گويد كه اكنون نزديك به يك سال است داد مى زند، تا ديگران را راضى كند از مغازه اى در زير زمين يكى از پاساژهاى خيابان انقلاب ديدن كنند.
- مصطفى خسته نشدى
- چرا، خيلى سخته، اما چاره اى ندارم.
- روزى چند مى گيرى
- بستگى داره، ۵ يا ۶ هزار تومان، بعضى وقتا كمتر بعضى وقتا بيشتر. يه وقت ديدى حال داشتم تا عصرى وا مى ايستم، اما بعضى وقتا نمى تونم زودتر مى رم
- وقتى مردم رو دعوت مى كنى كه برن از اين مغازه يا اون مغازه ديدن كنند، تأثير داره
- آره خب، بايد بلد باشى كه چه جورى راضيشون كنى
- اولش كه اومدى تو اين كار راحت ارتباط برقرار مى كردى
- نه اوايل خجالت مى كشيدم، حتى مى ترسيدم كسى از آشنا ها من رو ببينه و پيش خودش بگه اين چه شغليه
- از اين شغل راضى هستى
- راضى كه نه، ولى خب از بيكارى بهتره
- قرارداد مى بندى
- نه بابا قرارداد نداره، يكى مى گه بيا تا شب برام داد بزن، شب هم اينقده بگير و برو، نه قراردادى تو كاره، نه بيمه اى
- اذيت نمى شى اينجورى يكسره سر پا وا مى ايستى
- اذيت كه مى شم ولى عادت كردم، بالاخره تو سرما و گرما ايستادن سخته
مصطفى يك سال است كه مى ايستد گوشه خيابان و صدايش را براى من و تو كه از كنارش مى گذريم گرم مى كند. اوايل به گلويش فشار مى آورده، اما بعد ها ياد گرفته كه چگونه تن صدايش را بالا و پائين كند تا گلويش آزار نبيند. مصطفى در زندگى روزمره ما به حداقل كارى كه مى توانسته انجام دهد رضايت داده تا بيكارى آزارش ندهد. او با حنجره اش زندگى مى كند. از اين حنجره نه آواز كه فرياد بيرون مى زند.
-درسم رو ادامه ندادم.تقصير خودم شد، خونمون تو شهرستانه، اومدم تهران كار كنم، كارگرى اين ور و اون ور، خب، اينم يه مدل كارگرى كردنه، كارگرى روزمزد.
هيچكس براى هميشه در اين شكل ازكارگرى روزمزد باقى نمى ماند. عده اى يك ماه، برخى دوماه و برخى ديگر چند ماه كمتر يا بيشتر باقى مى مانند و بعد مى روند.اين را مسعود ۲۶ساله مى گويد كه اكنون يك ماهى است به اشكال گوناگون براى ديگران فرياد كشيده است.
- بيشتر براى مغازه ها كار كردم. چند بارى هم براى رستوران ها لباس عروسك تن خودم كردم. يك ماه براى راننده هاى خطى تبليغ مى كردم. خلاصه همه جوره بوده ديگه...
اين حرفه نيست، تخصص نيست.چيزى است شبيه كارگر فصلى بودن.نمى توان يك عمر در آن مشغول شد. كسانى كه با اين شكل از كارگرى در شهر هاى بزرگ آشنايند، معتقدند كه جدا از مفهوم بيكارى، شكل گيرى چنين حرفه هايى در واقع معلول چارچوب بازار هاى امروزى است.
محمد كريم زاده كارشناس مسائل اجتماعى در اين باره مى گويد:« چارچوب بازار، نظم خودش را درست مى كند. بعد با نياز هايش آشنا شده و خود براى رفع آن نياز ها اقدام مى كند. يك مغازه دار همين كه كار در يك پاساژ بزرگ حرفه اى را آغاز مى كند براى جذب مشترى در حد خود كارهاى تبليغى انجام مى دهد. مثلاً كارت هاى كوچكى چاپ مى كند و آنها را از طريق يك نفر در پياده رو به دست مردم مى رساند تا براى مغازه و حرفه خود تبليغ كرده باشد. يكى ديگر از ابزار هاى تبليغاتى ساده اين عده استفاده از كسانى است كه مى توانند يك روز تمام در پياده رو مردم را دعوت به خريد از آن مغازه كنند. اين عده براى بسيارى از ما آشنايند. با اين حال چندان در معرض ديد ما قرار نمى گيرند».
حرفه هايى از اين دست ساخته شرايطى هستند كه در محيط اطراف درست مى شود. شايد براى شما هم پيش آمده كه با ورود به يك مكان عمومى، حال چه مراكز خريد باشد، چه ايستگاه تاكسى، به دنبال كسى هستيد تا به شما درباره كارى كه قصد انجامش را داريد اطلاعاتى بدهد.با ياد آورى اين تصوير كه به دنبال ايستگاه تاكسى در يكى ازميدان هاى تهران سرگردان بوده ايد. تصوير چهره مردى را به ياد بياوريد كه نواى حزن انگيزش دعوتى براى هدايت به سمت آن ايستگاه تاكسى بوده است. فريادهاى كشدار مرد در هر روز تكرار مى شود و هر بار ما عابران سرگردان را به سمتى كه دنبالش هستيم هدايت مى كند. ما او را به ياد نمى آوريم اما او چهره همه ما را به خاطر سپرده است.
مى گويد:
-ما دو نفريم كه هفتگى جامون عوض مى شه
مى گويد:
- يه هفته من تو اين ايستگاهم اون يكى رفيقم تو ايستگاه مقصد
- كارتون سخته
- سختى كه زياده اما وقتى هوا سرده يا بارون و برف مياد وايسادن سخت مى شه
در همان حد كه بتوان او را به يادآورد و به خاطر سپرد به چهره اش خيره مى شوى و بعد همه چيز تمام مى شود. او در ايستگاه باقى مى ماند با ادامه حزنى كه از صدايش بر مى خيزد و در هواى اطراف ايستگاه اوج مى گيرد و به اطراف پخش مى شود. او در اين محيط، آشنايى غريبه است كه روزهايى در اينجاست و بعد نيست. كولى سرگردانى را مى ماند كه نه به عزم ماندگار شدن كه تنها به خاطر گذران روز هايش چند روزى را در اينجا و آنجا اتراق مى كند.
پول در آوردن با حنجره هم از آن دسته امكاناتى است كه ما خود درست كرده ايم. اين مكانيسم سنتى براى تبليغات در خلأ اقدامات تبليغاتى مدرن در محيط اطراف ما رشد مى كند. اگر روزگارى دوره گرد بازار سنتى سينى بر روى سر با فرياد حضور خويش در بازار را تثبيت مى كرد و با صداى بلند آن را به گوش ديگران مى رسانيد، چاره اى جر انجام اين كار نبود. صداى مرد دوره گرد تنها ابزار تبليغاتى در اختيار او بود. اما در زمانه كنونى كه ابزارهاى تبليغاتى در اطرف ما به وفور به چشم مى آيد چه نيازى به استفاده و استخدام دادزن هاى حرفه اى است.
كريم زاده كارشناس مسائل اجتماعى مى گويد: « كسانى كه از دادزن حرفه اى استفاده مى كنند معمولاً به اين نتيجه رسيده اند كه حضور چنين افرادى در پياده رو ها به كسب و كارشان رونق مى دهد. تعدد مغازه ها و كمى حس رقابت در بين صاحبان مشاغلى از اين دست باعث شده تا هر كس به اين فكر باشد كه از هر روزنه اى براى تبليغات كار خود استفاده كند. داد زن حرفه اى و استخدام او براى دادن نشانى بيشتر محصول تجربه مغازه دارانى است كه مغازه شان در معرض ديد عموم قرار ندارد و همين باعث مى شود كه آنها به استفاده از چنين ابزارى روى آورند. احتمالاً اين كار هم نتيجه مى دهد وگرنه ادامه پيدا نمى كرد.
دادزن حرفه اى از گلوى خود استفاده مى كند. تنها ابزار در اختيار وى براى كسب درآمد همين گلويى است كه دير يا زود خسته شده و از نا مى ا فتد.اين گلو تا زمانى كه توان تأثير گذارى بر عابران دارد كار مى كند. وقتى هم كه از كار بيفتد صاحب آن چاره اى جز تغيير شغل موقتش را ندارد. اين عده مشمول هيچ قانونى نيستند و وابستگى شان به محل كار تنها در حد همان چند ساعتى است كه در آن محيط ايستاده و نعره مى كشند.فردا كه نيايند يك نفر ديگر پيدا مى شود كه از صبح تا عصر جايشان را بگيرد و براى من و تو فرياد بزند. فرياد بزند كه اين كالا و آن وسيله را ارزانتر از همه جا در مغازه ته راهرو زيرزمين پاساژ پلاك ۱۳۶ فلان خيابان و محله مى توان پيدا كرد. هر روز كه از كنار اين همشهرى يا آن همشهرى مى گذريم، مى توانيم براى لحظاتى در چشمانش خيره شويم. اصلاً مى توانيم خود را جاى او بگذاريم. من يا تو خود را ببينيم كه رو در روى ديگر همشهرى هاى خود ايستاده ايم و تشويقشان مى كنيم كه وارد اين مركز خريد شوند.ابزار انسانى براى تبليغ مستقيم راه مى رود. فرياد مى كشد، باران مى بارد، خيس مى شود، برف مى بارد، گلوله مى شود و در خود فرو مى رود، آفتاب مستقيم بر فرق سرش مى تابد، عرق مى كند و جارى مى شود. اين انسان در مقام يك وسيله تبليغاتى اما همچنان فرياد مى زند. خود را و جهان را.از كنارش مى گذريم تا فراموشش كنيم.مردى كه ايستاده و فريادش را به خيلى خيلى آن طرف تر از خودش پرتاب مى كند. صدايش كه فرياد مى شود، تا لحظاتى در پياده رو همراهى مان مى كند و بعد آرام آرام جا مى ماند و محو مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |