|
|
|
|
|
|
|
مصاحبه با رابرت دنيرو درباره دومين تجربه كارگردانى او «چوپان خوب»
|
|
|
|
|
از شكسپير عاشق تا خاطرات دوستى با ماندلا
ژوزف فى نيز كه اين روزها فيلم «خداحافظ بافانا» با بازى او در جشنواره فيلم فجر به نمايش در مى آيد، بازيگرى نام آشنا در دنياى سينما و تئاتر است كه بيشتر براى بازى درخشانش در نقش ويليام شكسپير در فيلمى به نام «شكسپير عاشق» شهرت دارد. او پيش از پيوستن به دنياى سينما يكى از بازيگران تئاتر گروه سلطنتى شكسپير بود و هنوز هم به جز بازى در فيلم هاى مختلف در كار تئاتر نيز هست و البته گرايش و علاقه اصلى او به تئاتر است.گفته مى شود كه او پس از موفقيت فيلم «شكسپير عاشق» قراردادهاى چند ميليون دلارى براى بازى در فيلم هاى تجارى پيشنهاده شده بسيارى را رد كرد و در عوض ترجيح داد بر روى صحنه تئاتر كار كند. فيلم «خداحافظ بافانا» كه محصول سال ۲۰۰۷ است، داستان حقيقى سفيدپوست نژادپرستى است كه زندگى اش در آفريقاى جنوبى به خاطر زندانى سياهپوستى كه بيست سال از او نگهبانى مى كرده، دگرگون مى شود و اين زندانى كسى نيست جز نلسون ماندلا. فى نيز در اين فيلم كه از كارگردانى به نام بيل آگوست است نقش جيمز گرگورى، نويسنده كتاب «خداحافظ بافانا: نلسون ماندلا، زندانى من، دوست من» - كه اين فيلم اقتباسى از آن است - را بازى مى كند و جالب اينجاست كه فى نيز در اغلب فيلم هايش نقش شخصيت هايى را بازى مى كند كه رمان، شعر، نمايش يا ديگر آثار ادبى را مى نويسند.
|
|
|
|
|
يك تصــــور ترسناك
|
|
|
مترجم:وصال روحانى
«فرزندان بشر» فيلم اواسط سال ۲۰۰۶ آلفونسو كوارون مكزيكى كه در آمريكا قدرى ديرتر و از اوايل ۲۰۰۷ اكران شد، نما و نمادى از دنياى آينده است، اما همان قدر كه يك اثر علمى - تخيلى محسوب مى شود، كارى است كه بايد تصور بدبينانه صرف توصيف شود. آينده اى كه كوارون فراروى ما نهاده، دنيايى است كه در آن تبعيض، فاشيسم و عدم اجازه براى توليد مثل به مشكلاتى عمده و همسو و توأمان بدل شده و آدم ها مجبورند آن طور زندگى كنند كه ديگران به آنها توصيه كرده اند و خود بهتر از هر كس مى دانند كه اين روش آينده اى ندارد. بعضى مى گويند بازى سرد كلايو اوون در رل اصلى از معايب فيلم و موجب نزول درجات آن است، ولى اگر هم چنين باشد، به جبران آن بازى عالى مايكل كين كهنه كار ضعف ها را برطرف كرده و باعث شكوفايى و قوت بيشتر فيلم شده است، اما آينده مورد بحث در فيلم «فرزندان بشر» كه در جشنواره امسال دهه فجر در تهران به نمايش در مى آيد، دقيقاً چه زمانى است در پاسخ بايد گفت كه مدتى طولانى و بسيار دورتر از امروز مد نظر فيلمسازان نيست و ما فقط تا پائيز ۲۰۲۷ به پيش مى رويم. فيلم بر اساس كتاب رمانى از پى. دى. جيمز كه شهرتش به خاطر نگارش داستان هاى پليسى است، ساخته شده و ما را به سال مذكور و زمانى مى برد كه دنيا در تسخير آشوب هاى اجتماعى و تروريسم و تلاش براى عقيم ساختن انسان ها است و بهتر بگوييم توليد مثل متوقف گشته و به فراموشى سپرده شده است. قصه به ما مى گويد كه دنيا از هم پاشيده و تقريباً تمام مناطق و كشورها درگير مسائلى هستند كه برشمرديم و فقط انگليس است كه ازاين معضلات رهايى دارد و بر اساس ادعاى خالقان قصه تبديل به يك بهشت براى كسانى شده است كه مى خواهند به گونه اى ديگر زندگى كنند و راحت باشند. كافى است چنين موضوعى را به فيلمسازان پرتخيلى مثل كوارون بسپريد و در آن صورت تجسم آنها چنان به پرواز در مى آيد كه قابل وصف نيست و به نقاط و نكاتى مى رسيد كه در فيلم «فرزندان بشر» آمده است. كوارون فيلمسازى نام آشنا با اصول و كليشه اى رايج در هاليوود نيست و برعكس او كسى است كه حتى ساخت قسمت سوم «هرى پاتر» («زندانى آزكابان») را در كارنامه اش دارد. با هدايت چنين كارگردانى «فرزندان بشر» فضايى جورج اورول وار پيدا كرده و مردم نمى دانند به چه چيزى تكيه داشته باشند، زيرا پليس و مأموران امنيتى همه چيز را در تسخير خود دارند و از جانب ديگر مهاجران غير قانونى توسط همين مأموران به زندان و به واقع به قفس انداخته شده اند و آشغال و زباله، بسيارى از نقاط شهرها را در بر گرفته و اگر فيلم «V For Vendetta» را ديده باشيد، نقاط تشابه و مشترك بين دو تيم زياد است، با اين تفاوت كه خبرى از ماجرا پردازى هاى افراطى در اين فيلم نيست و مسائل و اتفاقات فراروى ما فزون تر به حقيقت نزديك نشان مى دهد و حتى اگر آن را هم قصه پردازى بدانيم، ميزان و حجم آن بسيار كمتر از فيلمى است كه عنوان آن را آورديم و ناتالى پورتمن رل اول آن را بازى كرده است. فيلم به ما مى گويد كه بر اثر بروز يك پروسه خاص و نازا شدن زنان جهان، از ۲۰۰۹ به بعد هيچ انسانى پا به عرصه حيات نگذاشته و هيچ كودكى چشم به جهان نگشوده است. در نماى آغازين تلاش براى كاراكتر تئوفارون (با بازى كلايو اوون) را شاهد هستيم، ولى انفجارى كه تروريست ها براى اين مهم به راه انداخته اند، به بار نمى نشيند. فارون كه پيشتر يك فعال اجتماعى - سياسى بوده و بعداً به يك وزارتخانه و اداره بزرگ دولتى راه يافته، از واقعه مذكور بيشترين سود را جسته و آن را بهانه مى كند تا مرخصى بگيرد و براى مدتى از شهر (لندن) دور شود. او به ديدار دوست قديمى اش جاسپر (مايكل كين) مى رود كه سال ها پيش فعاليت سياسى مى كرده، اما حالا به يك جنگل كوچ كرده و آنجا به زندگى آرامى مشغول است. فارون به محض بازگشت به لندن توسط يك گروه تروريستى به نام فيشز ربوده مى شود كه آرمان و هدف آن كسب آزادى و حقوقى برابر براى مهاجران است. سركرده اين گروه زنى به نام جولى ين تيلور (جولى ين مور) است كه از قضا تئو ۲۰ سال پيش در كنار وى يك دانشجو و فعال سياسى بوده و همراه با وى فعاليت مى كرده است. از آنجا كه تئو فارون در وزارتخانه مركزى كشور و اداره اى كار مى كند كه توان صدور پاسپورت و مجوز براى مهاجران غير قانونى و مسافرانى از اين دست را دارد، تيلور به او پيشنهاد مى كند كه پول قابل توجهى را بگيرد و در عوض اجازه بدهد يكى از اين گونه مهاجران به نام «كى» (كلير هوپ اشيتى) به آنجا كه مى خواهد برود و به واقع از كشور بگريزد.مسئله اين است كه «كى» بر خلاف قواعد و محذورات و امكانات زمان، باردار است و در آستانه به دنيا آوردن كودكى است كه دولت آن را منع كرده است و بنابراين تئو مجبور است در فرار «كى» با او همراه شود و هر دو به اتفاق يكديگر از چنگ كسانى بگريزند كه براى قطع و محو هرگونه توليد مثلى در سطح جهان از هيچ كارى رويگردان نيستند. اگر كسى موفق به وضع حمل شود، پس از ۱۸ سال فترت، اولين كودك را به جهان ارزانى خواهد داشت. فارون «كى» را به سازمان و بنيادى منتقل مى كند كه از دانشمندان مبارز شكل مى گيرد و مى كوشد راه حلى علمى و قابل اجرا و منطقى براى مشكل نازايى و عدم تولد كودكان جديد در دنيا بيابد. سناريست هاى فيلم كه كوارون و تيموتى. جى. سكستون هستند، به هر دليل مشخص يا نامشخص توضيح نمى دهند كه معضل نازايى و عدم تولد كودكان جديد از كجا و چگونه در آن جامعه ايجاد شده و چرا اين تصميم به اجرا درآمده است و حتى بنيادى هم كه وصف اش را آورديم و «پروژه انسانى» نام دارد، به طور كامل براى بينندگان توصيف و تشريح نمى شود و به علاوه، خالقان فيلم به ما نمى گويند كه چرا انگليس به عنوان محلى امن و متفاوت در سطح جهان انتخاب شده و به چه سبب مردم بايد به آنجا بگريزند و اگر آنجا واقعاً متفاوت است، چرا كودك ستيزى و مخالفت با تولد بچه هاى جديد در آنجا نيز ريشه دوانده است.دو كاراكتر اصلى (اوون و مور) نيز هيچ گاه در اين فيلم به طور كامل با يكديگر هماهنگ نمى شوند، حال آن كه قصه بر پايه آنها حركت مى كند و نوع استفاده ناقص از جولى ين مور به حدى مى رسد كه سرانجام كلير هوپ اشيتى مبدل به موفق ترين بازيگر زن فيلم مى شود. ديالوگ فيلم نيز فوق العاده نيست و درحالى كه در اين گونه آثار كلام بازيگران و رودررويى كاراكترها گره بسيارى از مسائل را مى گشايد، در مورد اين فيلم چنين نيست. نما و فرم و تصويرسازى فيلم و ساختن دنيايى كه شبيه به آينده باشد، طى اين فيلم به شكلى بد صورت نگرفته، اما به نظر مى آيد كه تغييرات در قياس با زمان حاضر اندك است. بچه اى كه «كى» در دل خود حمل مى كند، به نوشته پى دى جيمز و از نگاه كوارون مى تواند سرنوشت انسان ها و بشر را عوض كند، اما اين فيلم در عين جلب نظر بسيارى از تماشاگران يك كار علمى - تخيلى فوق العاده نيست و بيشتر ابهام و سؤال مى آفريند. با اين وجود نمى توان به اين نكته اعتراف نكرد كه حتى تصور آنچه در دنياى مورد بحث روى مى دهد، ترس عميق را در دل بيننده ها مى كارد و «فرزندان بشر» از اين بابت فيلمى موفق است.
|
|
|
|
|
قصه پرغصه مهاجران
|
|
|
«نيمه بالغ» نخستين فيلم بلند داستانى يوسف على خان داستان دو دختر نوجوان از دو كشور مختلف است كه به زبان هاى متفاوتى حرف مى زنند، ولى با اين حال به عضوى از خانواده يكديگر تبديل مى شوند. اين دو دختر در يك ايستگاه اتوبوس در بيرمنگهام با يكديگر آشنا مى شوند در حالى كه هر دو به عنوان افراد صغير در جست و جوى يافتن آسايشگاه وارد انگليس شده اند. مامى دختر بزرگ تر، شيكو را زير بال وپر خود مى گيرد و با اين كار سعى مى كند همچون خواهر بزرگ تر او باشد. دو دختر خود را با زندگى تازه شان وفق مى دهند و خيلى چيزهايى كه در اطراف شان اتفاق مى افتد، به نظر عجيب و گاه هشدار دهنده مى آيد. شيكو در هماهنگ كردن خود و جا افتادن در خانواده جديدش دچار مشكل است و به خاطر از دست دادن خانواده واقعى اش پريشان. هيچ كس مشكلات و درد روحى او را درك نمى كند. هيچ كس به جز «مامى».يوسف على خان، كارگردان مسلمان انگليسى كه امسال نخستين فيلم بلند او در جشنواره فيلم فجر به نمايش در مى آيد، پيش از اين فيلم، دو فيلم كوتاه ساخته كه هر كدام برنده جوايز متعددى شدند. اولين فيلم كوتاه او با نام «عميق پوست كندن» ماجراى پاكستانى سفيدرويى است كه با انگليسى هاى بومى نشست و برخاست مى كند و «صحبت با فرشتگان» كه جزو نامزدهاى اسكار در بخش بهترين فيلم كوتاه داستانى بوده درباره گروهى از كودكان است كه سعى دارند از مادر معتاد به ليتيوم خود مراقبت كنند. «يوسف على خان» كه خود از مادرى بريتانيايى و پدرى پاكستانى در شهر سالفورد انگليس متولد شده در تمامى فيلم هايى كه تاكنون ساخته از جمله فيلم بلند «نيمه بالغ» از زواياى مختلف به اضطراب و هراس زيستن در يك دنياى بيگانه و تلاش براى فرار از موقعيت هايى كه همچون يك دام ممكن است افراد را گرفتار كنند، پرداخته است. او در مصاحبه اى گفته است: «هميشه دوست داشتم مخاطبان فيلم هايم جامعه امروزى ما را از نگاه يك فرد بيگانه با اين محيط ببينند و تمام تلاشم بر اين است كه آنها بتوانند به لحاظ عاطفى با آن فرد بيگانه كه در موقعيت دشوارى قرار دارد، ارتباط برقرار كنند. در كشور ما متأسفانه به جويندگان پرورشگاه و آسايشگاه از كشورهاى ديگر به چشم يك نان خور اضافى نگاه مى كنند و من مى خواستم در تازه ترين فيلم ام«نيمه بالغ» به دنيا نشان دهم كه اين افراد چه مشقاتى را به لحاظ روحى پشت سر مى گذارند تا بتوانند خود را با زندگى تازه شان در كشورى ديگر تطابق دهند.» يوسف على خان كه در اين فيلم و دو فيلم قبلى اش از بازيگران حرفه اى استفاده نكرده است، درباره اين تجربه مى گويد: «سعى كردم از بازيگران غير حرفه اى و از كشورهايى كه آمار بالايى از مهاجرت مردم خود را شاهد هستند، كمك بگيرم تا از دل تجربيات شخصى آنان يك بازى بكر و واقعى بيرون بكشم. براى اين منظور هم سعى كردم ورك شاب هاى بازيگرى براى آنان بگذارم تا بتوانند هرچه بهتر با نقش خود ارتباط برقرار كنند.يوسف على خان كه خود به خاطر شيزوفرنيك بودن مادرش دوران كودكى پرتلاطمى را سپرى كرده است، در فيلم هايش همواره سعى كرده است از تجربيات شخصى و بخشى از كودكى پرفراز و نشيبش الهام بگيرد. او مى گويد: «هر فيلمى كه مى سازم، به نوعى مبتنى بر حوادث واقعى زندگى خودم است. فكر مى كنم يك نيروى غريزى به من مى گويد داستان هايى را روايت كنم كه خود آنها را خوب مى دانم.»فيلم بعدى «خان» يك اثر بيوگرافى محور ديگر با نام «يك شب طلسم شده» خواهد بود. اين فيلم نيز داستان پسرى جوان و چندنژاده است كه به همراه برادرانش در يك محله بدنام زندگى مى كنند.
|
|
|
|
|
مصاحبه با رابرت دنيرو درباره دومين تجربه كارگردانى او «چوپان خوب»
نفوذ به قلب سازمان سيا
|
|
|
رابرت دنيرو، براى دومين بار با فيلم «چوپان خوب» در مقام كارگردان پشت دوربين قرار گرفته است تا اين بار تاريخچه سازمان سيا بخصوص روزهاى اوليه شكل گيرى آن و اين كه اين سازمان مهم چطور زندگى يك نفر را در بزرگسالى اش تحت تأثير قرار داد، به تصوير بكشد. دنيرو نه تنها اين فيلم را كارگردانى كرد، بلكه تهيه كننده آن نيز بود و اگرچه نقش كوچكى را هم ايفا مى كند، اما همين نقش كوچك بسيار مهم و حياتى بود. مصاحبه زير با اين بازيگر - كارگردان درباره دومين تجربه فيلمسازى اوست: چرا به نظر شما داستانى درباره روزهاى اوليه شكل گيرى سازمان سيا مى تواند براى مردم جذاب باشد تا بتوانند براحتى با آن ارتباط برقرار كنند - مسلماً چون فيلم خودم است، بايد بگويم همين طور است و اين داستان براى مردم جذاب است، اما حقيقت اين است كه واقعاً نمى دانم اين داستان تا چه حد مى تواند براى مردم جذاب باشد. البته فكر هم نمى كنم كه خالى از جذابيت باشد، چون اين چيزهايى كه اين روزها در دنيا در حال اتفاق افتادن است و در كل توجه دوباره اى كه معطوف سازمان سيا و فعاليت هاى آن شده، ديدن فيلمى با اين موضوع را براى مردم جذاب تر مى كند. صحنه اى در اين فيلم هست كه يك بازجويى به شيوه بازجويى مأموران زندان ابوغريب انجام مى گيرد. ما خيلى تحقيق كرديم و دنبال شيوه هاى ديگر براى نشان دادن اين پروسه بازجويى گشتيم، اما بازجويى در زندان ابوغريب تنها چيزى بود كه به ذهنمان رسيد، چون يك شيوه مؤثر و البته خيلى وحشتناك بود. شما به عنوان بازيگرى كه به كارگردانى روى آورده، چه شيوه اى را به هنگام كار با بازيگران فيلم تان به كار مى گيريد آيا دوست داريد آنها دقيقاً مثل خود شما و به سبك بازيگرى شما ايفاى نقش كنند - دوست دارم اين طور فكر كنم كه بازيگران بايد آزاد گذاشته شوند تا خودشان شيوه بازيگرى شان را انتخاب كنند، اما تعجب نمى كنم اگر يكى بگويد: چطور بايد اين صحنه را بازى كنم اين هم بخشى از پروسه كار است، اما در نهايت اين خود آنها هستند كه بايد سبك و استيل بازى و آنچه را كه با آن راحت هستند را پيدا كنند. چطور شد كه به اين نتيجه رسيديد «مت دمون» بهترين گزينه براى بازى در نقش اول اين فيلم است - اول قرار بود اين نقش به لئوناردو دى كاپريو برسد كه او نتوانست و سراغ مت رفتم و او قبول كرد. بازيگران زيادى نيستند كه بخواهم با آنها كار كنم و خوشحالم كه اين فيلم را با او ساختم. حالا چرا دمون - چون او از عهده بازى در اين فيلم بر مى آيد. اگر چند گزينه بازيگر داشتم كه مى توانستم با آنها بازى كنم، باز هم مت دمون را انتخاب مى كردم، چون او براى بازى در اين فيلم ساخته شده است. اگر بازيگر ديگرى را انتخاب مى كردم، شايد نمى توانستم آنقدر راحت و پرانرژى با او كار كنم و شايد سطح كار خيلى پائين تر مى آمد. و انتخاب آنجلينا جولى براى بازى در نقش همسر كلوور - در مورد او هم همين طور بود. او هميشه مى خواست اين نقش را بازى كند و علاقه و تمايل خودش را به اين نقش نشان داد. در حقيقت او با بازى خيلى خوبش مرا غافلگير كرد. مت دمون نقش مردى را بازى مى كند كه سعى مى كند رازهاى بسيارى را پنهان كند. با مت دمون چقدر براى ايفاى درست نقش ادوارد ويلسون كار كرديد يا او را آماده كرديد - گاهى خيلى چيزها گفته نمى شود و كسى كه با او كار مى كنيد، آنها را مى داند، درك متقابل. يك توضيح كلى در مورد فضا و انتظارات خودتان را مى دهيد و او همه آنها را مى گيرد. در جريان سال ها تحقيق و مطالعه چه چيزهايى درباره ساختار و آدم هاى سازمان سيا فهميديد - يك چيز مهمى كه فهميدم، اين بود كه آدم هايى كه در كار اطلاعاتى هستند، شخصيت هاى جالبى دارند و خيلى هم باهوشند. در مورد مخفيانه و محرمانه بودن فعاليت هايشان هم سعى كردم در اين فيلم آن را نشان دهم، اما به شيوه اى ديگر. در تمام فيلم هاى جاسوسى كه ديده ام، هميشه اين حس با تماشاگر هست كه بالاخره يكى كشته مى شود و هميشه اين تلافى عمل وجود دارد، اما در اين فيلم دنبال اين بودم كه نشان دهم راه هاى ديگرى هم براى دادن تاوان هست. درست مثل اتفاقى كه براى جاسوس روسى آلكساندر ليتويننكو افتاد. در مورد اين كه چقدر از اطلاعات مربوط به سازمان سيا بايد در اين فيلم گنجانده شود، چطور به نتيجه رسيديد و آيا به خاطر محدوديت زمانى لازم بود چيزى حذف شود - بايد خيلى چيزها را حذف مى كردم، اما همه آنها را در نسخه اوريژينال كه به صورت دى وى دى عرضه خواهد شد را مى گذارم. اين فيلم با اين كه درباره سازمان سيا است، اما داستان ديگرى را نيز در دل خود دارد و من نمى خواستم كه تماشاگر گيج شود. البته همين نسخه كوتاه شده هم چيزهايى دارد كه ممكن است تماشاگر چيزى از آنها سر در نياورد، اما هميشه قرار نيست در يك فيلم پاسخى به همه پرسش هاى طرح شده ارائه شود. در اين فيلم توجه بر روى برخى شخصيت ها بيشتر و بر روى برخى ديگر كمتر است و اين منطقى است اما براى تماشاگرانى كه مى خواهند آن داستان كلى را هم داشته باشند، چيزى براى عرضه خواهم داشت. فيلم شما درباره اين است كه سازمان سيا در حقيقت از يك تشكل مخفيانه به نام «Skull and Bones» كه در دانشگاه ييل شكل گرفت، پا گرفته است. - يك جورهايى. خيلى از آنهايى كه عضو سازمان خدمات استراتژيك (OSS) - سازمانى كه پيش از سيا شكل گرفت - بودند، فارغ التحصيل دانشگاه هاى ممتازى همچون ييل، پرينستون و هاروارد بودند. براى ساخت اين فيلم و افزايش دايره اطلاعات تان درباره سازمان سيا، مشاورى هم داشتيد - بله. او ميلت بيردن يكى از مأموران بازنشسته سازمان سيا بود كه با هم به پاكستان و افغانستان رفتيم. همچنين به شوروى سابق رفتيم و در آنجا با تنى چند از همقطاران قديمى ميلت كه عضو KGB بودند، آشنا شدم. آنها علايق جالبى در كار مبارزه با تروريسم داشتند و در كل سفر جالبى بود. آيا شباهت هايى ميان «چوپان خوب» و «پدرخوانده» كاپولا از نگاه خودتان وجود دارد - همه چيز با كاپولا و پروژه اريك روت شروع شد و بعد خيلى ديگر از كارگردانان به سراغ همين سوژه رفتند. بين همه اين فيلم ها شباهت هايى هست، چون غير از اين نيست. منظورم اين است كه پدرخوانده درباره يك تشكل مخفيانه بود و اين درباره نوع ديگرى از تشكل هاى مخفيانه است، اما خيلى آمريكايى است. اين فيلم را با وقفه اى طولانى پس از «داستان بروتكس» در سال ۱۹۹۳ ساختيد. چرا - چون در حقيقت داشتم ۸-7 سال روى «چوپان خوب» كار مى كردم.
|
|
|
|