پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ - ۲۹ محرم ۱۴۲۹
Thu, Feb 7, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
سياسى
ماجرا
خانواده
بررسى گفتمانى انقلاب هاى مهم قرن بيستم
بررسى گفتمانى انقلاب هاى مهم قرن بيستم
معماى آخرين انقلاب
346452.jpg
رضا نصيرى حامد

انقلاب ها سرفصل مهمى در تاريخ جوامع مختلف به شمار مى روند به طورى كه مبدأ تاريخ نوين بسيارى از كشورها بر مبناى انقلاب هايشان تعيين شده است. انقلاب هاى واقعى فقط ساختارهاى اجتماعى، اقتصادى و سياسى را دگرگون نمى كنند بلكه علاوه بر آن انديشه ها و گفتمان هاى جديدى را خلق مى كنند و يا به ظهور مى رسانند. از اين رو رابطه اى ديالكتيكى و متقابل ميان انديشه ها و تحولات اجتماعى برقرار است و هر دو به طور معنادارى در جريان تحولات انقلابى به موازات هم روى مى دهند و بروز مى كنند. در اين ميان به ويژه انقلاب هاى مهم دوران مدرن، هر يك سرآغاز تحول مهمى در گفتمان هاى حاكم بوده اند. بررسى محتواى كلى و عمومى حاكم بر آنها مؤيد اين نكته است.
-1 به نام انسان
زمينه هاى تحول افكار و انديشه هاى انسان غربى مدت ها قبل از انقلاب فرانسه در ۱۷۸۹ و با آغاز دوران رنسانس پديدار گشته بود ولى عملى شدن و حاكم گرديدن ايده هاى مترقى دوران جديد تنها به مدد اين انقلاب اتفاق افتاد. پاره اى از زمينه ها كه در فرانسه آن زمان موجب وقوع انقلاب شد، خاص آن كشور بود ولى علاوه بر آن انقلاب فرانسه منادى شعار «آزادى - برابرى و برادرى» براى «تمامى افراد انسانى» بود؛ با فاصله گرفتن از انديشه مذهبى طبقاتى كليساى حاكم بر قرون وسطى ارزش تمامى آدميان و افراد انسانى يكسان تلقى گرديد.
اينجا بود كه اراده متبلور آنان در عرصه سياسى نيز حرف اول و آخر را مى زد. از اين رو نظام سلطنت و بويژه قايل بودن جايگاه و حق الهى براى آن، رنگ باخت و اراده ملت كه در قالب قانونى موضوعه تجلى مى يافت، سرنوشت همگان را رقم مى زد و اين خود ناشى از باور اين انقلاب به گوهر عقل نزد انسان ها بود و اين كه به قول دكارت «عقل» تنها دارايى است كه به يكسان ميان آدميان توزيع شده است.بنابراين مرجعيت كليه امور و عناصرى كه اقتدار (Authority) خاصى غير از ملاك هاى عقلى براى خويش تعريف مى كردند، نفى شد. بنابراين نهادينه شدن دستاوردهاى تجدد و مدرنيته بويژه در ابعاد سياسى و اجتماعى را مى توان به انقلاب كبير فرانسه منسوب كرد. البته در سير روند تاريخى، انقلاب فرانسه بعداً دچار وقفه هايى در جهت تحقق آمال و ارزش هاى اعلامى خويش شد ولى عمق و اهميت گفتمان تازه پديد آمده به قدرى بود كه ديگر امكان و تصور بازگشت به گذشته و نفى دستاوردهاى جديد وجود نداشت. در كل انقلاب فرانسه به جاى توجه و عنايت به ملاك و معيار خاصى كه لاجرم عده اى و يا عقيده اى خاص را گزينش نمايد، به نام «انسان» به وقوع پيوست.
-2 به نام رنج
انقلاب روسيه (۱۹۱۷) و انقلاب چين (۱۹۴۹)، دو انقلاب بزرگ از انقلاب هاى قرن بيستم، در متن گفتمان چپ و ماركسيستى رخ دادند. انقلاب كبير فرانسه حامل پيامى بودكه زمزمه هايش از دوران رنسانس به گوش مى رسيد اما «كارل ماركس» روند تحولات دوران جديد را به ويژه با توجه به بعد اقتصادى آن و نقشى كه سرمايه دارى داشت، مورد نقد افكار تيز خود قرار داد. وى بر اين باور بود كه با گذشت زمان درگيرى و نزاع دو طبقه عمده جامعه يعنى بورژوا و پرولتاريا شدت و حدت بيشترى خواهد يافت و هر چند پرولتاريا ابتدا توسط نظام سرمايه دارى دچار از خودبيگانگى (Alienation) مى شود ولى قادر است به آگاهى طبقاتى (Class consciousness) برسد و بر اثر همين تحول دست به انقلاب خواهد زد. ماركس مى پنداشت كه اين طبقه براى انتقال به مرحله نهايى و ايده آل كه كمونيسم است، دست به ايجاد ديكتاتورى پرولتاريا مى زند و در نهايت وقتى كمونيسم اتفاق بيفتد تنها يك اصل حاكم خواهد بود: «از هر كسى به قدر توانايى اش و به هر كس به قدر نيازش.» نهادى چون دولت مضمحل مى شود و تضادهاى گوناگون موجود در جامعه از ميان خواهد رفت. به نظر مى رسد در چنين مرحله اى نظم و انضباطى خودجوش و داوطلبانه فقط جهت اداره امور و اشيا (و نه حكومت بر انسان ها) به وجود خواهد آمد.
انديشه ماركس در باب انقلاب برآمده از كليت نظر وى درباره سير تحول جوامع است.
برخلاف الگوى ليبرال از پيشرفت و تحول جوامع، ماركس معتقد است اجتماعات گوناگون با رسيدن به مرحله سرمايه دارى و بورژوايى مرحله نهايى خوشبختى و تكامل را تجربه نمى كنند بلكه اتفاقاً در اين مرحله نابرابرى ها و تضادهايى پديد مى آيد كه لازمه آن عبور از اين شرايط و رسيدن به مرحله اشتراكى است. مانند ديگر انديشه هاى ماركس، اين بخش از تفكر وى در خصوص انقلاب رفته رفته حالتى دگماتيك و ايدئولوژيك پيدا كرد و اصولى ثابت را براى تبيين تغيير و تحولات مختلف جوامع ترسيم نمود. آنچه در روسيه و بويژه توسط «لنين» در انقلاب اكتبر ظهور كرد ضمن آن كه داعيه چپ گرايى داشت، شامل تجديدنظرهايى اساسى در آراى ماركس نيز بود.
لنين معتقد بود نمى توان دست روى دست گذاشته و منتظر سير تحولات تاريخى شد، بلكه لازم است گروهى از روشنفكران پيشرو و آوانگارد در قالب جذب به جهش در طى اين مراحل تاريخى بپردازند. به اين ترتيب نقش عامل انسانى برجسته تر مى شد. ديگر لازم نبود انسان به صورتى منفعلانه انتظار تغيير در مناسبات و ساختارهاى اجتماعى و اقتصادى را داشته باشد. برعكس سياست را بايد مهم تلقى كرد. مى توان با به دست گرفتن پيش از موعد قدرت سياسى و القاى آگاهى به توده هاى مردم بويژه پرولتاريا آنان را در ايفاى نقش تاريخى شان يارى داد؛ در صورتى كه اگر اوضاع از سوى انقلابيون حرفه اى و روشنفكران به حال خود رها شود، در آن صوت نمى توان اميدوار بود كه اينان به آگاهى رسيده و جامعه را به سمت وسوى رهايى سوق مى دهند بويژه كه نظام بورژوايى همواره دست اندركار القاى ايدئولوژى كاذب به توده هاى زير ظلم و ستم است. در چين نيز «مائو» به تجديدنظرطلبى ديگرى در افكار ماركس دست زد. او با در نظر گرفتن شرايط خاص اجتماعى و اقتصادى جامعه چين براى دهقانان همپاى كارگران صنعتى اهميت قائل شد. از سوى ديگر وى درون جامعه تكيه اساسى را بر نبرد و نزاع ميان شهرها و روستاها نهاد.
در اين زمينه حركت كردن از روستاها و تصرف شهرها در دستور كار مائوئيست ها قرار گرفته و سرمشق ديگر پيروان مائو در نقاط ديگر جهان نيز شد. به اين ترتيب هر يك از اين انقلاب ها نظريه ماركس را از آئينه كلمات ايدئولوژى هاى خود به منصه ظهور رساندند.
۳- به نام حق
آخرين انقلاب مهم در فوريه ۱۹۷۸ مطابق بهمن ۱۳۵۷ در ايران به وقوع پيوست و به انقلاب اسلامى شهرت يافت.
بررسى چيستى انقلاب ايران و گفتمان نوظهور آن به غايت دشوار است. انقلاب روسيه و چين پيش از وقوع چيستى خود را تا حد زيادى از خلال نوشته هاى ماركس نشان داده بودند و انقلاب فرانسه هم در حالى در اواخر قرن هجدهم روى داد، كه از حوالى قرن شانزدهم تاريخ بشر به خوبى مقدمات آن را چيده بود. انقلاب فرانسه را مى شد با انقلاب كپرنيكى مرتبط كرد، مى شد آن را به شكاكيت مونتنى و اراسموس ربط داد و مى شد آن را ذيل هنر ايتاليا و نگرش هاى فلسفى دكارت فهم كرد. اما فهم آخرين انقلاب قرن بيستم با اين دشوارى عمده روبه رو بود كه گويى در حاشيه تاريخ (جايى دور از دسترس گفتمان هاى مدرن) روى مى داد. پيش از اين در كشورهاى زيادى در جهان سوم انقلاب هايى روى داده بود كه تقريباً همگى آنها انقلاب هايى كمونيستى و سوسياليستى بودند. در انقلاب ايران هم مى شد برخى عناصر سوسياليستى را ديد اما به همان اندازه نشانه هاى آرمان هايى شبيه آرمان هاى انقلاب فرانسه نيز ديده مى شد.
با اين همه آنچه سكان انقلاب را در دست داشت مفاهيمى به كلى متفاوت بود. انقلاب ايران بى شك در تأسى به رويداد مذهبى عاشوراى ۶۱ هجرى اتفاق افتاده بود و مهمترين آرمان خود را رجعت به حيات دينى و در ابعاد سياسى ظهور حكومت دينى قرار داده بود. به همين جهت است كه انقلاب ايران با تئورى هاى كلاسيك مرسوم آن روز مناسبتى نداشت.اين كه پس از ۳۰ سال آيا نظريه مناسبى براى توضيح اين انقلاب پرداخته شده است يا نه محل تأمل است اما شاخصه هايى در اين واقعه موجود است كه هر نظريه اى درباره انقلاب ايران بايد آنها را لحاظ نمايد. مهمترين اين شاخصه ها تضادى است كه در وهله اول در متن آن روى مى نمايد.
ايرانيها از يك سو برنقش اجتماعى دين تأكيد مى كنند و از سوى ديگر در پى باز تعريف خود از همين راه در دنياى مدرن هستند. عالم مدرن پيش از اين، دو واكنش در برابر دين نشان داده بود: يكى واكنش ليبراليسم غرب گرايانه كه دين را به حاشيه زندگى شخصى مى راند و ديگرى واكنش خشن تر بلوك شرق كه دين را به سبب نقش ضدانقلابى آن محكوم مى كرد. آيا ايرانى ها مى توانستند در عالم پس از رنسانس، عالم قدسيت زدايى شده اى كه در آن خدا مرده بود، عالمى سكولار كه مرجعيت حقيقت بازگشت به سوژه انسانى داشت، حكومتى دينى برپاكنند آنها چه مى خواستند و چه درسى داشتند آيا اكنون پس از ۳۰ سال به آرمان حكومت دينى و مهمتر از آن رجعت به حيات دينى دست يافته اند آنها با تضاد ميان واقعيت و آرمانهايشان چه خواهندكرد حكومت جمهورى اسلامى ۳۰ سال است كه به وقوع پيوسته است و هنوز اين پرسش مى تواند جدى تلقى شود: «جمهوريت ساز و كارى بود كه در آن سوژه انسانى به مثابه مرجع حقيقت در مركز قرار مى گرفت و اختيار امور به جاى اراده خدا در دستان مردمان واقع مى شد. با اين حساب «جمهورى اسلامى» كه در نگرش ايرانيان «نظامى مقدس» است چگونه چيزى مى تواند بود »
نكته دومى كه بايد موردتوجه هر نظريه اى واقع شود اين است: اگر انقلاب هاى فرانسه و چين و روسيه، انقلاب هايى بودند كه با وقوعشان آنچه پيش از آنها در سخن و علم و هنر آمده بود به نظامى اجتماعى مبدل مى گشت. انقلاب ايران گويى نخستين مبشر بارز دورانى است كه پس از آن نشانه هاى ديگر آن بيشتر و بيشتر بروز كرده است.
حالا كه اين مقاله نوشته مى شود گفتن جمله «دوران حكومت گفتمان هاى مدرن به سرآمده» يا دست كم گفتن عبارت «بحران تمدن اروپايى» كلماتى آشنا در دانشكده هاى علوم انسانى است. مدرنيته هنوز پروژه هاى مرتبط با انقلاب صنعتى را پيش مى برد اما بحران از جاى ديگرى سر باز كرده است.
ساختارگرايى و نگرش هاى پس از آن سوژه انسانى را كه به مثابه بنياد حقيقت تصور مى شد از مقام مركزيت جهان خلع كرده است و در عوض هيچ چيزى را جايگزين ننموده. معناى اين سخن بحران شديدى است كه نه تنها علوم انسانى را دربر گرفته و حقيقت را بشدت متكثر كرده است، بلكه خود توصيف گر بحران حيات انسانى است كه توسط گفتمان هاى پرقوت و زاينده مدرن ترسيم شده بود. حالتى كه ما در آن واقعيم از جهات بسيارى شبيه به انتها (و هم زمان ابتدا)ى ظهور دوران هاى جديد است. بى نظمى بيش از نظم رو به تزايد است و هيچگونه سركوب و تلاش براى به نظم درآوردن آن اثربخش نيست. ظهور اجتماعى- سياسى اين امردر پديده هايى مانند «تروريسم» و «جنگ با تروريسم» قابل مشاهده است.
يكسان شدگى فرهنگ و هم زمان سطحى و كالاگونه شدن آن بروز همين بحران است. اگر روزى شرارت و گناه شادمانه و هيجان انگيز بود امروز كه چندصدسال از طغيان اروپا عليه نظام كليسايى مى گذرد اين امر ديگر جذابيت چندانى ندارد.
براى دميدن انرژى تازه به كالبد تمدن اروپايى دائماً به ابزارهاى قوى ترى نياز است. رسانه ها بشدت تلاش مى كنند تا بى آنكه بدانند از فهم اين نوميدى و خستگى جلوگيرى كنند. با اين همه خود به مسيرهايى براى انتقال اين سرخوردگى تبديل شده اند و فرهنگ پسامدرن را گسترش مى دهند. اكنون پرسشى كه بايد پاسخ خود را بيابد اين است كه نسبت انقلاب اسلامى با كل چنين تصويرى چيست
آيا مى توان انقلاب ايران را در شرايطى كه «كلمات» در كتاب تمدن اروپايى توان خود را از دست داده اند جمله نخست داستانى دانست كه هنوز نوشته نشده است
[* دانشجوى دكترى علوم سياسى دانشگاه تهران
تاملات سرخ
346503.jpg
دكتر سعيد زيبا كلام‎/ استاد فلسفه دانشگاه تهران

۷- ويتگنشتاين به درستى قائل است كه «فيلسوف، انسانى است كه بايد امراض فكرى بسيارى را در خود معالجه كند قبل از اينكه بتواند به مفاهيم عرفى و مشترك برسد»(۱۹۸۰: ص۴۴) .
و من مى گويم فيلسوف، انسانى است كه بايد امراض قلبى (نفسانى) بسيارى را درخود معالجه كند پيش از اينكه قيام به معالجت امراض فكرى اش ممكن شود.
به تعبير ديگرى، شرط ثمربخشى معالجه امراض فكرى فيلسوفان، معالجه امراض قلبى ايشان است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |