|
باربرى كه شب ها لوركا مى خواند
|
|
|
] محمد مطلق ]
بوى پنير تازه و شبدر و شنبليله خيس بهار نمى دهد، سرما بوى تند تنش را كه به دود غليظ خاورهاى باربرى مى ماند، مى چسباند روى گاز پنج شعله فردار و ماشين سنگين لباسشويى.خنده نه لبخند، كيلومترها دور، دور، دور، در عمق چشم ها جامانده است در روستايى از غرب كشور، در روزهاى شيرين كودكى.خودش مى گويد نپرس! روستاها را كه دانه دانه شماره مى كنم ته دلش مى لرزد، لباسشويى را به پشت مى گيرد، دستى را مثل تنه درخت ستون مى كند، دستى را مثل افعى به دورش مى پيچد و هى مى زند به پاها كه پله ها را بى توقف بالا برود. - نگو كدوم روستا، بگو كدوم خراب شده. - چرا مگه اينجا خيلى خوش مى گذره كه اونجا خراب شده اس. فايده اى ندارد خواننده عزيز بايد منتظر بمانيم چهار طبقه را بالا برود و برگردد تا جواب سؤالم را داده باشد، سؤالى كه جوابش را نگفته مى دانم: - خراب شده گفتم چون همه عشقم اونجاست. - شاعرى يا عاشق - هى...وقتى ۱۵۰كيلو بار نافرم روى كولته هم شاعر مى شى هم عاشق. آخر من با تو چه كنم سوژه! كاش از اينجا رد نمى شدم، سوژه را بايد انتخاب كرد، سوژه كه جلوى پاى آدم سبز نمى شود.به خودم مى گويم حالا كه سبز شده بنويس.اما چطور بنويسم او نه به سرجوخه هاى روس مى ماند كه وقتى تمام قد تعظيم مى كند كله طاسش بوى شب هاى پاريس بدهد، نه به كارگران آتشدان كشتى هاى بخار توى نمايشنامه هاى يوجين اونيل كه ديوانه وار بيل هايشان را پر از زغال سنگ مى كنند، دود مى خورند سرفه مى كنند تا شاهزاده خانم آن بالا روى عرشه محو بازى دولفين ها باشد. اما نبايد زندگى اين جوان روستايى يك خط صاف باشد كه نقطه شروعش روستايى در اطراف زنجان است و انتهايش باربرى در تهران.او تا به اينجا كه برسد، مسيرى پيچ در پيچ و حلزونى را طى كرده، اين را مى شود از عمق نگاه نجيبش فهميد، نگاهى كه فقط خيره نمى شود، مى كاود، دنبال مفاهيم مى گردد، دنبال روزهاى از دست رفته، دنبال عشق.چشم هايى كه در پى اسباب و لوازم لوكس و سنگين دو دو نمى زنند، اما در پس آن همه متانت و آرامش ژرفشان مى تابند.زندگانى اين مرد ۳۰ساله باربر پرتلاطم و شنيدنى بايد باشد.راست گفته اند هركسى جهانى است بنشسته در گوشه اى بيا كافه اردبيلى ها، غروبا اونجام. ||| ژاكت سفيد به تن دارد بى هيچ ردى از عرق چرك مرده و كاپشن چرم قهوه اى سير كه به نشانه آرامش و استراحت روى شانه ها انداخته و در كنج قهوه خانه نشسته است.مى گويند قهوه اى، رنگ تنهايى و قدرت است و چقدر زندگانى اين جوان قهوه اى است.نعلبكى را كه تقريباً در ميان انگشتان زمختش گم شده اند بالا مى برد و همچنانكه زيرچشمى نگاهى به من دارد، آخرين جرعه چاى را سر مى كشد و سرپا مى ايستد.كمربند پهن قهوه اى اش با نقش گل و بلبلى كه بر آن داغ كرده اند از دور توى چشم مى زند: - حيدربابا سروهايت قد كشيدند اما افسوس كه جوان هاى تو خم شده اند . يا الله بفرمايين! - حيدربابا رو دوست دارى. - دوست دارم ! با حيدربابا زندگى كرده ام، زندگى مى كنم، مى خندم، گريه مى كنم، همه اش را از برم. - مگه سواد دارى هى خواندن و نوشتنى بلديم...ديپلم ردى ام ولى تا دلت بخواد كتاب مى خونم.الآن كه نه چند وقتيه گرفتار شدم.مادرم سواد نداره ولى بنده خدا شكل همه كتابام رو از بره.وقتى مى گم حيدربابا مى گه پشت قاب عكس بابات.وقتى مى گم لوركا مى گه توى رختخواب ها زير جاجيم. با همين چند جمله يك بار ديگر خودش را معرفى مى كند، اما اين بار نه در هيأت مردى باربر بلكه در قد و قواره آدمى كتاب خوانده و عاشق شعر.خداى من! لوركا شاعر اسپانيايى را از كجا مى شناسد ! تعجب كه نه حيرت كرده ام براى همين هم نمى پرسد چرا دهانت بازمانده و با خنده مى گويد: - بعضى ها باربرن و كتابخوان، بعضى ها كتابخوان و باربر، بعضى آدما بارشون كتابه، بعضى آدما كتابشون بار.حالا من كدوم يكى از اينهام خدا مى دونه. نگفتم هر كسى جهانى است نشسته در گوشه اى! اين را وقتى مى فهمى كه بى حساب و كتاب جلوى سوژه را بگيرى و بگويى: - سلام اسمت چيه همشهرى چرا اين همه خسته اى، خدا قوت. - اسمم نريمانه. - تعريف كن ببينم نريمان از غروبى كه تابوت پدرت را به سمت قبرستان بردند، از مادرت بى بى وقتى كه صبح زمستان زغال هاى تنور را با بيل كجش جمع مى كند توى شومينه گلى گوشه اتاق.تعريف كن سوژه زود باش، دست هايت چرا كبره بسته، چشمت چرا مى پرد، گوش هايت چرا قرمزند، چرا به تهران آمدى نريمان هنوز در مه و ابر نفس مى كشد؛ هنوز هم هر صبح با صداى زنگوله رمه بيدار مى شود و مى رود كنار بى بى كه كاسه شير در دست هاى بزرگ و زبرش گم شده است، ظهر تابستان برايش يعنى هندوانه ديم، پرسه گيج ميان آغل و زاغه، تاب خوردن باننوى پلاس بين تيرك هاى اتاقى كه شب هاى تابستان طناب هاى پشه بند را به ستون هاى سكوى جلوى درش مى بندد: بچه كه بودم شب هاى تابستان با خدابيامرز پدرم توى پشه بند مى خوابيدم، بى بى و خواهرها هم توى اتاق شيروانى، فانوس آويخته از ستون را كه فوت مى كردند، پشه بندمان پر از ستاره مى شد.نيم خيز مى شدم و سرم را هى مى كشيدم به پشه بند، بعد كه دستم را مى بردم جلو، رعد و برق مى شد.پدر غرولند مى كرد، مشت پرت مى كرد، فحشم مى داد، اما من از رعد و برق قبل از خواب خوشم مى آمد. از روستا بيشتر بگو، از اين كه چطور شد كتابخوان شدى، چطور شد سر از تهرون درآوردى و رفتى سراغ باربرى، زندگى تو مثل آدميه كه مفصل نداره، هيچ كجاى زندگيت به هم بند نمى شه، انگار فقط خودت از اين قصه سردرمى آرى و بس، آخه مرد حسابى آدمى كه شعر اسپانيايى مى خونه نقش گل و بلبل روى كمربندش داغ مى كنه! گويى حرف زدنش هم مثل زندگى اش يك خط صاف نيست كه اول و آخرش معلوم باشد، پيچ در پيچ و حلزونى حرف مى زند و در هر جمله، بارقه اى از ژرفناى زندگى اش بيرون مى تراود؛ جوانى تقريباً ۳۰ ساله با لپ هاى سرخ و گل انداخته كه موى سرش را با نمره چهار مى تراشد و ديگر بوى پنير تازه و شبدر و شنبليله خيس بهار نمى دهد: پدرم پيرتر از بى بى بود، خدا بيامرز عصبى بود و اهل غرولند. دو هفته يك بار من و برادراى ناتنى ام را رديف مى كرد با ماشين دستى سرمان را مى تراشيد، مدام ماشين را توى كاسه نفت تكان مى داد، با يك كهنه تميز مى كرد، دستش را محكم مى پيچيد دور گردن مان و پوستمان را مثل لبو قرمز مى كرد.كشيده مى زد، لگد مى پراند، فحش مى داد بعد همه را مى برد حمام با كيسه به جانمان مى افتاد ولى دلش به اندازه گنجشك بود، از انگشت يكى كه خون مى آمد فرياد مى كشيد، مثل بچه ها گريه مى كرد. خوش نشين بود. نه زمينى نه باغى نه باغچه اى، كارگرى مى كرد، زمين مردم را شخم مى زد، درو مى كرد، آفتابگردان چوب مى زد زندگى بى بى و خواهرهام با مشك زدن و كشك درست كردن گذشت.من زير بار ازدواج نرفتم و آمدم تهران، رفتم خانه عمو يك هفته بعدش مرد و عمرش را داد به شما.اول كارگر چاپخانه بود بعد كتاب مى خريد، كتاب مى فروخت. بچه كه بودم مى آمدم تهران پيشش، خيلى دوستم داشت.۱۳ سالم بود كه حيدربابا را داد دستم گفت بخون حفظ كن.خوندم و حفظ كردم، بعد حافظ، بعد سعدى، بعد رمان هاى روسى، بعد شعرهاى اسپانيايى.هروقت كه مى آمدم تهران يك بغل كتاب مى ريخت توى ساكم مى گفت ببر بخون، هروقت هم به روستا مى آمد سوغاتى برايم كتاب مى آورد. - آقا از اين لوركا خيلى خوشم مى آد شما پابلو نرودا رو خوندين نريمان وقتى «ميمون پشمالو» يوجين اونيل را مى خواند يعنى ماجراى مردى كه در آتشدان كشتى كار مى كرد و آنقدر دود به حلقش رفت كه تبديل به بتون شد، تصميم مى گيرد مثل بتون شود. - آقا اونجا كه طرف مى ره لندن و هرچى مشت بهش مى زنن عين خيالش نيست رو خيلى دوست دارم.براى كار كه به تهران اومدم تصميم گرفتم هر مشتى كه به اين بتون مى خوره درد بگيره.زمستان بود و كمى برف توى خيابان نشسته بود، من چكمه بلندى تا زانو پوشيده بودم، رفتم كنار پياده رو نزديك بازار و سعى كردم رفتار دوستانه اى با مردم داشته باشم. فكر كردم خانم هاى مسن مهربان ترند، براى همين هر خانم مسنى رد مى شد مى دويدم جلو و مثل آقاها مى گفتم «روزتون بخير خانم، روز برفى قشنگيه، شما گارگر نمى خواين كارگر كارگر!» ولى همه از من فرار مى كردن، نشد.رفتم اتوبان كرج موز و پفك بفروشم، نشد.اشتباه كرده بودم بايد چاى داغ مى فروختم، نشد.فكر كردم شايد بتوانم كارگر شركت باشم، برگشتم تهران و كنار خيابان به چند نفر گفتم شركت كجاست آقا شما كارگر شركت هستين يك نفر آدرس باربرى را داد من هم از همان روز مشغول به كار شدم. نريمان دوست دارد ملوان كشتى هاى بزرگ بارى باشد، طناب را روى عرشه جمع كند، به موتورخانه سر بزند، جوانى ۳۰ ساله كه روزهايش در باربرى مى گذرد و شب هايش ميان كتاب هاى رنگ و رو رفته و قديمى در اتاقى كوچك ميان محله عودلاجان. از كارش راضى است، روزى ۱۵ هزار تومان درآمد دارد و گاه و بى گاه از مشتريان خوش مشرب انعام هم مى گيرد.هر ماه به بى بى و خواهرها سر مى زند و كلى پول برايشان مى برد. بهت و حيرت آرام آرام فروكش مى كند و سوژه با هيبت غول هاى ساده و مهربان در صفحه جان مى گيرد.ديگر نمى خواهم سراغ هيچ سوژه اى بروم آنها هر روز خودشان سر راهم سبز مى شوند.كافى است جلو بروم بگويم سلام همشهرى. سلام سوژه چيه خسته اى، بعد مى بينى چشم هاى سوژه به جايى دور خيره مانده است.دور، دور، دور، به روستايى دوردست تكيه داده به كوه در حاشيه رود ، با انگشتانى زمخت آخرين جرعه چاى اش را سر مى كشد و حيدربابا را زمزمه مى كند. حيدربابا! چه مى دانستم كه دنيا اين همه سربالايى دارد. گم شدن ها دارد، جدايى دارد، مرگ دارد.
|