شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ - ۱ صفر ۱۴۲۹
Sat, Feb 9, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
تأملى در باب شرايط و فرصت هاى وحدت اسلامى
چالش با ليبراليزم
346824.jpg
]رضا جمالى‎/ بخش نخست ]

بعد از جنگ دوم جهانى يك نوع رقابت ايدئولوژيك بين فرزندان مدرنيته -نظام هاى سرمايه دارى و كمونيسم - كه حاكم بر فضاى عصر جنگ سرد بود، شكل گرفت. دوره مدرنيته و تجربه تاريخى آن ، بازگو كننده قرار گرفتن انسان غربى در بلنداى تاريخ است كه با عقل خودمحورش جهان و طبيعت را در اختيار گرفته به قول ميشل فوكو «عقل انسان جاى خدا و پيامبر را مى گيرد!» انسانى كه در جست وجوى سعادت اين دنيايى در شكل ماديگرايانه آن و آينده اى روشن و رو به پيشرفت بود.
و اما با پايان جنگ سرد و فروپاشى سيستم كمونيستى و نظام دو قطبى بسيارى از ارزش ها و آموزه هاى مبتنى بر عقل دوره مدرنيته و روشنگرى كه در بستر ماركسيسم رشد و نمو يافته بود و ادعاى ماندگارى داشت به آرشيو تاريخ سپرده شد. در همين راستا تمدن اومانيستى غربى بخش قابل توجهى از معنا بخشى خود را از دست داده بود ، ولى انديشمندان غربى از يك طرف اين اتفاق را به مثابه توزيع مجدد قدرت در عرصه نظام بين الملل شمردند و از طرف ديگر سعى در مشروع و به حق جلوه دادن ارزش هاى نظام كاپيتاليسم و يا ليبراليسم غربى به عنوان تنها ايدئولوژى بدون رقيب نمودند و چنين تبليغ كردند كه تمامى كشورها و ايدئولوژى ها ناگزير به پيروى از آن هستند. همان طورى كه فوكوياما اشاره مى كند: «آنچه كه ما شاهديم نه فقط پايان جنگ سرد و گذر از دوره هاى خاص در تاريخ پس از جنگ ، بلكه پايان تاريخ است، يعنى نقطه سير تكاملى ايدئولوژيك بشر و عالمگير شدن دموكراسى ليبرال غربى به عنوان شكل نهايى حكومت بشرى.»
بنابراين با فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و بلوك شرق، سياستمداران آمريكا آن را يك فرصت تاريخى براى قدرت بلامنازع و ابرقدرت شدن اين كشور شمرده و در صدد مهيا كردن هر چه بيشتر شرايط جهان بر آن شدند.هر چند آمريكا از لحاظ نظامى مى توانست مدتها برترى خود را حفظ كند با اين وجود از لحاظ اقتصادى و تكنولوژى چنين برترى اى قابل تضمين نبود. لذا استراتژيست هاى اين كشور به طور ضمنى و آشكار به سردمداران كاخ سفيد اينگونه القا كردند كه اگر آمريكا بخواهد از لحاظ اقتصادى و سياسى و ساير ابعاد قدرت در دنيا برتر باقى بماند به ناچار بايد از قدرت نظامى خود در جهت تقويت اقتصاد اين كشور استفاده كند چرا كه اروپاى غربى به رهبرى آلمان و ژاپن و چين به زودى اين كشور را از ابعاد اقتصادى و تكنولوژيكى پشت سر خواهند گذاشت و چون جهان صنعتى به انرژى خاورميانه اتكاى زيادى دارد اين منطقه مطمع نظر آمريكا براى صعود به قدرت فائقه از ابعاد مختلف و كنترل ساير قدرت هاى رقيب در نظر گرفته شد.
هر چند بعد از جنگ سرد رشد اسلام گرايى به عنوان تنها چالشگر ليبرال دموكراسى غربى مورد توجه غرب و آمريكا بود ولى حادثه يازده سپتامبر نياز اين كشور را براى اقدامات اساسى در قالب بهانه و ابزارهاى مشروع در جهت اجراى چنين سناريويى يا اجراى موفقيت آميز نظم نوين آمريكايى موقتاً برآورده كرد. بدين ترتيب اسلام (سبز) جايگزين كمونيسم (سرخ) شد. البته انتخاب چنين آلترناتيوى زياد سخت نبود. ساموئل هانتينگتون پيش از اين ضمن ايده برخورد تمدن ها گفته بود ، اسلام در بين ساير تمدن ها بيشترين پتانسيل را براى برخورد با تمدن غرب دارد و اين مسئله را به شكل آكادميك تئوريزه كرده بود.آمريكايى ها كه با حربه آزادسازى و دموكراسى سازى وارد منطقه شده بودند در كنار كنترل انرژى ، كنترل راديكاليسم اسلامى و بنيادگرايى اسلامى را هدف خود قرار دادند. اگر از عبارات تحقير آميز كه به شكل كاملاً ناعادلانه و از قبل برنامه ريزى شده براى احزاب و جنبش هاى اسلامى به كار رفته بگذريم، دولت هاى غربى بسيارى از حركت ها و جنبش هاى اسلامى را به مثابه بنيادگرايى يا گروه هاى اسلامى سازش ناپذير توصيف مى كنند. مثلاًدر سطح بين المللى القاعده به رهبرى اسامه بن لادن؛ طالبان در افغانستان، GIA در الجزاير، در لبنان حزب الله، در منطقه آسياى جنوبى جماعت اسلامى (هند، پاكستان، بنگلادش، سريلانكا و كشمير) و در فلسطين، حماس را مى توان از اين گونه مصاديق برشمرد.
با توجه به اين كه شيوه رفتار و برخورد غربى ها از جمله آمريكا با اين گروه ها و حركت ها، كاملاً غرب محور ، منافع محور و بر مبناى سياست قدرت است، طبيعى است كه اقدامات اين گروه ها را غيرمشروع و چالشگر منافع خود در نظر بگيرند. البته در اينجا بايد حساب گروه هاى تاريك انديش و تروريستى مانند القاعده را كه اسم اسلام گرايى را يدك مى كشند و آسيبى جدى براى جهان اسلام هستند تفكيك كرد و اتفاقاً غربى ها در جهت بدنام كردن اسلام سياسى، القاعده را نمونه بارز آن معرفى و تبليغ مى كنند.
واقعيت اين است كه امروزه امپرياليسم نفتى، حمايت هاى غرب از اسرائيل و تصفيه نژادى اين رژيم نامشروع در فلسطين، برچسب بنياد گرايى متصلب، تروريسم و نقض حقوق بشر از جانب دولت هاى غربى ، به ويژه وجود رژيم هاى فاسد و غير دموكراتيك در جهان اسلام كه انعطاف و وابستگى بد قواره اى به دنياى غرب دارند و مورد حمايت غربى ها هستند، موجب واكنش جنبش هاى اسلامى شده است به گونه اى كه اكثر آنها تمايل دارند دولتى بر اساس اصول اسلامى ايجاد كنند. با چنين توصيف مختصرى از اسلام سياسى يا بيدارى اسلامى، كه توسعه طلبى غرب در زمينه هاى مختلف يكى از علل اساسى آن است سعى شد به گونه اى نشان داده شود كه اين حركت ها نه تنها با نظم و حقوق بين الملل در تضاد هستند بلكه مانع عمده اى در برابر تمدن جديد(غربى) مى باشند.
حضور آمريكا در افغانستان و عراق و اشغال اين كشورها كه يكى از اهداف مهم آن جلوگيرى از توسعه اسلام سياسى از طريق دموكراتيزه كردن(از نوع غربى ) منطقه بود ، نه تنها تنفر جهان اسلام را به اوج خود رساند بلكه به حد بى سابقه اى اسلام گرايى را چه از نوع القاعده اى آن و چه از نوع منطقى آن توسعه بخشيد ، هر چند اين قضيه خود به نوعى بر حضور چند صباحى اين كشور در منطقه افزوده است. آمريكايى ها در حادثه يازده سپتامبر كوشش كردند شرايط ذهنى جامعه جهانى را به شكلى تغيير دهند تا بتوانند چتر امنيتى و حفظ منافع خود را در گستره خاورميانه - طرح خاورميانه بزرگ و بعداً جديد- باز نمايند و براى اين منظور اهدافى را مانند دسترسى به منابع نفتى منطقه ، صيانت از امنيت اسرائيل، مبارزه با بنياد گرايى اسلامى (اسلام سياسى) ، جلوگيرى از توسعه فناورى انرژى هسته اى و ايجاد مانع درظهور قدرت هژمونى منطقه - مانند ايران-دنبال كنند. و افكار عمومى در جهتى بازسازى شد كه علل اصلى رشد بنيادگرايى يا راديكاليسم اسلامى و تروريسم بين الملل را ساختارهاى نامطلوب اقتصادى، سياسى و فرهنگى بداند و براى درمان اين كاستى ها و اصلاح ساختارهاى موجود استقرار دموكراسى و ارتقاى حقوق بشر داروهاى تجويزى مطلوبى بود كه از سوى آنها پيشنهاد شد.
با وجود سياست هاى توسعه طلبانه و اشغالگرانه همانطورى كه از قبل مشخص بود اهداف ابر قدرت(!) در دموكراتيزه و ليبراليزه كردن منطقه - كشورهاى عربى - موجب قدرت يابى احزاب و گروه هاى اسلامى و موج اسلام گرايى شد و حتى مى توانست عاملى براى برچيده شدن نظام هاى مستبد و مرتجع عربى كه به طور مستمر مورد حمايت آمريكا و قدرت هاى غربى هستند، شود. بنابراين راهبرد هاى خاورميانه اى آمريكا در جهت نهادينه كردن دموكراسى و ارزشهاى ليبراليزم در منطقه براى حفظ منافع خود و همينطور تسلط بر چاه هاى نفت در باز توليد نظام سرمايه دارى به رهبرى اين كشور و تقويت اقتصاد داخلى و حتى كنترل ساير كشورهاى صاحب هژمون از جمله كشورهاى اروپاى غربى و شرق آسيا تا به امروز موفقيت چندانى نداشته است. اشاره به اين نكته خالى از لطف نيست كه اگر در گذشته ايدئولوژى ناسيوناليسم به عنوان تحفه غربى موجب قطعه قطعه شدن اين كشورها و فروپاشى امپراتورى عثمانى و بالاخره اشغال مستقيم و غير مستقيم اين كشورها توسط استعمارگران غربى شد و سوسياليسم نيز به عنوان حربه اى ايدئولوژيك در مقابل نفوذ غرب در اين كشورها ازسوى بلوك شرق القا مى شد، بى شك امروزه به دليل رشد اسلام گرايى، دموكراسى سازى غرب در منطقه نتيجه اى در بر نخواهد داشت.
اگر امروز دولت ها و ملت هاى اسلامى با تشريك مساعى در ايجاد ائتلاف ها و اتحادهاى منطقه اى بكوشند و با كنار گذاشتن اختلاف هاى صورى به توافق و همدلى برسند اتفاقاً شرايط امروزى منطقه بهترين موقع در جهت قطع يد قدرت هاى غربى از جمله آمريكا از منطقه خاورميانه است.
* اسلام گرايى ، انسجام اسلامى و جهانى شدن
با پايان جنگ هاى سى ساله اروپا در قرن هفدهم ، نظام دولت - ملت و اصل حاكميت در چارچوب نظم تعريف شده وستفاليا ظهور كرد. بدين ترتيب سازوكارهاى هويت ملى ،دولت- ملت، نظام بين الملل و حقوق بين الملل كه با سير تاريخى و با شرايط اروپايى آن زمان و همين طور با گفتمان غربى مطابقت داشت همچون وحى منزل براى ساير كشورهاى غير اروپايى به منزله اقتضائات و آيات توسعه و پيشرفت الگوسازى شد، به طورى كه كشورهاى در حال توسعه به دليل ضعف و سستى چاره اى جز پذيرش نظم ياد شده نداشتند. اين تحليل و كاهش تا به آنجا رسيد كه سيستم هاى اقتصادى و سياسى و حتى فرهنگى غرب براى اكثريت روشنفكران تازه به دوران رسيده و بى خبر از پشتوانه فرهنگى خود كعبه آمال شد و براى درمان حقارت و زخم ناشى از عقب ماندگى اقتصادى-سياسى ، از مسكن هاى فضاى فكرى غرب استفاده گرديد ولى در عمل جز عميق تر شدن زخم نتيجه اى حاصل نشد. مثلاً در ايران دوره رضاخان به دليل نوشته ها و تبليغات سوء شرق شناسان ، خميرمايه هويت ايرانى يعنى دين اسلام كنار گذارده شد و استفاده بى قاعده از تمدن غربى و باستان گرايى افسانه مانند، دستور كار و پيش زمينه توسعه كشور شد كه حتى تصور روياگونه توسعه نيز در طول دوره پهلوى ها سخت به نظر مى رسيد.
خلاصه ! از زمان شكل گيرى نظم وستفاليايى، اگر يك كشور اسلامى يا جهان سومى در فضاى اخلاقى و سيستمى غرب قرار نمى گرفت و از مفاهيم توليدى و تعريف شده ويژه غرب مانند جامعه، هويت، دولت، حاكميت، توسعه و... الگو بردارى نمى كرد با تهديد و مخالفت هاى غرب و غربزدگان وابسته مواجه مى شد. بنابراين كشورهاى در حال توسعه حتى جرأت تعريف خود در هويت خودى را نداشتند. اما با انقلاب اسلامى ايران اين انحصار شكسته شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |