يكشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ - ۲ صفر ۱۴۲۹
Sun, Feb 10, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه جشنواره۱
ويژه جشنواره۲
ويژه جشنواره۳
ويژه جشنواره۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
جدايى دو مربى ورزش در دادگاه
[فاطمه وثوقى]

زوج جوان كه از مربى هاى ورزش هستند با مراجعه به دادگاه خانواده تقاضاى طلاق كردند.
مدتى قبل زن و مرد جوانى با مراجعه به شعبه ۲۶۲ دادگاه خانواده در مقابل قاضى محكمه ايستادند. مرد به قاضى «صداقتى» گفت: از كودكى علاقه شديدى به ورزش داشتم. بنابراين همزمان با ورزش، خواندن مجلات و روزنامه هاى ورزشى هم از كارهاى روزمره ام بود. سرانجام وقتى پدرم متوجه علاقه ام شد مرا به يكى از باشگاه هاى ورزشى معتبر فرستاد. خيلى زود استعداد هايم شكوفا شد به همين خاطر مربى ام كه متوجه علاقه و استعدادم شده بود از من خواست ساعت هاى بيشترى در باشگاه حضور داشته باشم. بنابراين با علاقه زياد ورزش مى كردم تا خودم را هر چه زودتر آماده مسابقات كنم. مراحل و دوره هاى مختلف را با موفقيت پشت سر گذاشتم. در چندين مسابقه ملى هم مقام و رتبه هاى اول را كسب كردم. براى شركت در مسابقات بين المللى انتخاب و سرانجام پس از چند سال در باشگاهى به عنوان كمك مربى مشغول به كار شدم. در همان دوران با ثبت نام در دوره هاى مربيگرى عنوان هاى لازم را نيز به دست آوردم.
سپس براى گذراندن دوره هاى سخت و فشرده داورى، همراه يك تيم برگزيده به مالزى رفتم. اما در اين سفر برگ ديگرى از زندگى ام رقم خورد.
در جريان اين سفر با «زيبا» يكى از اعضاى گروه كه براى گذراندن دوره داورى به اين سفر اعزام شده بود آشنا شدم.
او با متانت به سؤالاتم پاسخ داد. از آن به بعد هر روز كه به كلاس مى رفتم بى صبرانه انتظارش را مى كشيدم. تا اين كه آن دوره با موفقيت به پايان رسيد. در طول اين سفر من و زيبا به هم علاقه مند و دلبسته شده بوديم. وقتى در هواپيما به ايران بازمى گشتيم به بهانه اطلاع از جديدترين مطالب داورى شماره تلفنش را گرفتم. سرانجام پس از بازگشت، مادرم را در جريان علاقه ام قرار دادم. او كه سال ها انتظار چنين روزى را مى كشيد تا تنها پسرش را در لباس دامادى ببيند با ذوق و شوق فراوان هماهنگى لازم براى خواستگارى با خانواده «زيبا» را انجام داد. روز خواستگارى سر از پا نمى شناختم. شب خواستگارى، چهره «زيبا» زيباتر از هميشه به نظر مى رسيد. در آن روز فهميدم او پدرش را سال ها قبل از دست داده و ثروت قابل توجهى هم به او رسيده است. پس از يكماه او را به عقد دائم خود درآوردم. همسرم هم براى اثبات حسن نيتش آپارتمان نسبتاً بزرگى به نام من در شمال شهر تهران خريد.
پس از ازدواج هميشه در مسابقات كنار هم بوديم. خوشبختى ما زبانزد خاص و عام بود تا اين كه همسرم با بدبينى هايش چندين بار به من تهمت خيانت زد و مرا مردى بى تعهد خطاب كرد. ديگر تحمل اين وضعيت را نداشتم به همين خاطر تصميم به طلاق توافقى گرفتيم.
زن جوان كه از ابتداى جلسه سكوت كرده بود به قاضى دادگاه گفت: چند سال قبل با عشق و علاقه قدم به خانه مردى گذاشتم كه او را همراه و همزبان خود مى دانستم. اما به مرور زمان عشق او بوى خيانت گرفت. چون او اغلب شبها دير به خانه مى آمد. هر بار هم كار را بهانه مى كرد. كم كم به رفتارهايش مشكوك شدم. چون خودم هم شغلى مشابه او دارم. تا اين كه در يك عصر غم انگيز پائيزى شوهرم را با خودرو تعقيب كردم. در بين راه او زن جوانى را سوار خودرويش كرد. آنها با هم به رستوران رفته و ساعت ها آنجا بودند. تا اين كه همسرم زن جوان شيك پوش، را به خانه اش رساند و خودش به باشگاه رفت. خيلى با خودم كلنجار رفتم تا به در خانه زن جوان بروم اما وجدانم اجازه چنين كارى نمى داد. از آن روز به بعد شبانه و دور از چشم همسرم تلفن همراهش را بررسى مى كردم. او هر بار طى روز چندين بار با شماره خاصى تماس مى گرفت. شماره را در دفترچه ام يادداشت كردم تا روز مبادا به عنوان مدرك از آن استفاده كنم. سرانجام از رفتارها و نوع زندگى با شوهرم خسته و دلزده شدم. بنابراين از او خواستم تا حقايق را برايم بازگو كند. او هم بدون معطلى از من خواست تا از زندگى اش خارج شوم و توافقى از هم جدا شويم. چون او ديگر علاقه سابق را به من نداشت. با شنيدن حرف هايش دنيا روى سرم خراب شد. چشمانم سياهى رفت. اما مثل هميشه سعى كردم در مقابل مشكلم مثل كوه بايستم. امروز هم به دادگاه آمده ايم تا به طور توافقى از هم جدا شويم.
قاضى پس از چندين جلسه رسيدگى سرانجام حكم طلاق آنها را صادر كرد.
آلبوم جويندگان عاطفه
روزى كه ابرها گريه مى كردند

347199.jpg
بچه ها زيرسقف آسمان مشغول بازى بودند. در بيست و ششمين روز خرداد ۸۶ ايمان - پسربچه سه ساله- با چشم هاى پف آلود به دنبال بابا و مامانش مى گشت. خيابان عطار (جنب شيرخوارگاه آمنه) برايش غريبه بود. بچه هاى اطرافش را نمى شناخت. هنوز هم فكر مى كرد يكى به دنبالش مى آيد. بازى بچه ها تمام شد و شب رسيد.
ايمان دلش مى خواست مثل بقيه همسالانش با رسيدن شب به خانه اى امن برود. اما هيچ كس به سراغش نيامد. سرانجام مأموران كلانترى ۱۴۵ ونك با هماهنگى اداره سرپرستى و ستاد پذيرش پسرك را به شيرخوارگاه آمنه بردند.
«ايمان» از آن روز به بعد ميهمان يكى از اتاق هاى شيرخوارگاه شد. حالا هشت ماه است كه چشم هايش را به جاده سرنوشت دوخته است؛ تنها، غمگين و سرگردان. از گذشته خود هيچ نمى داند جز نامش «ايمان». دلش مى خواهد به خانه شان برگردد. تنها نشانى «ايمان» عكس كوچكى از اوست. اگر از خانواده پسرك خبرى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد تا ايمان هم طعم واقعى بازى هاى كودكانه را در خانه اى امن حس كند.



مادر نگاهم كن!

347070.jpg
زمان مى گذشت، دخترك ۱۸ ماهه بى نام چشم به گوشه هاى خيابان ايرانپارس - غرب تهران- دوخته بود. هوا داشت تاريك مى شد. دخترك هر چه منتظر ماند كسى سراغش نيامد.
۲۳ خرداد سال ۸۶ بود. دختر كوچولو از تاريكى مى ترسيد. مأموران كلانترى ۱۴۰ باغ فيض پونك پيدايش كردند. اسمش را نمى دانست. اما حالا همه مربيان بهزيستى «زهره» صدايش مى زنند. زهره كوچولو ماه هاست منتظر مادرش است. دلش مى خواهد مادر عكسش را نگاه كند و به دنبالش بيايد. او هنوز هم از تاريكى مى ترسد!

گمشده چهار ساله

347088.jpg
كودك معصومى كه در اين عكس مى بينيد، پسرك مجهول الهويه چهار ساله اى است كه دوم آذرماه ۸۵ رها شده است. پسرك بى نام و نشان پس از اين كه در محدوده بلوار ابوذر پيدا شد، به سازمان بهزيستى معرفى شد. او هر روز دست هاى كوچكش را رو به آسمان مى برد و از خدا مى خواهد كسى پيدا شود و راه روشن روزهاى آينده را نشانش دهد.

نداى آشنا

347163.jpg
نام اين دخترك هم «ندا»ست. طفل معصوم هيچ مشخصاتى ندارد.
مدتى است اين كودك رها شده در يكى از شيرخوارگاه هاى سازمان بهزيستى استان تهران منتظر ندايى آشناست. راستى آيا دست نوازشگر پدر و مادر را در اين روزهاى سرد احساس خواهد كرد

من كيستم

347127.jpg
تصوير شب مى آيد. شبح تنهايى در سكوت لب هايش خرد مى شود. زبانى براى حرف زدن ندارد. نگاهش تمام بغض حنجره اش را به ديوارهاى زخمى پيوند مى زند. كبودى تنش را نگاه كن! مى گويند ۳‎/۵ سال دارد. در بيست و پنجمين روز ارديبهشت ۸۶ يكى از مأموران نيروى انتظامى ۱۵۹ پيدايش كرد. در كوچه اى دور، در خيابانى نامعلوم. از آن روز به بعد كنار كودكان بى سرپناه ديگر در بهزيستى به شب خيره مى شود. زخم هاى دست و پايش از جراحتى عميق و قديمى حكايت دارد. نگاهش كنيد.
شايد آنهايى كه او را به دنيا دعوت كرده اند، به اين دليل كتكش زده و رهايش كرده اند كه قدرت حرف زدن ندارد. نمى داند! اگر او يا خانواده اش را مى شناسيد، با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد تا از اين پس بچه ها بتوانند به اسم واقعى صدايش كنند.


پرستوى مهاجر

347187.jpg
زمستان مى رود. پرنده هاى مهاجر هم مى روند. در اين ميان «پرستو»ى دو ساله به پرواز مى انديشد. نگاه كودكانه دخترك پرندگان آسمان را تعقيب مى كند. در سى و يكمين روز تير ۸۶ در شهرك انديشه (شهريار) رهايش كرده اند. تا به حال هيچ قاصدكى نشانى از نام واقعى و پدر و مادر برايش نياورده است. اگر او يا خانواده اش را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.

گمشده پائيز

347106.jpg
پائيز از راه رسيد. بلوز زرد «محمد» كوچولو همرنگ برگ هاى رها شده در باد بود. با وزش باد در دومين روز مهر ،۸۶ شلوار طوسى نازك پسرك در تنش تلو تلو مى خورد. دمپايى هاى آبى اش را روى زمين كشيد. صداى ناله زمين در كوچه پس كوچه ها مى پيچيد. بچه ها دست در دست بزرگترها از مدرسه برمى گشتند اما هيچ صداى آشنايى اسم «محمد غلامى» را صدا نمى كرد. پسرك دركوچه ها منتظر ماند. همچون تمام بچه هاى سرراهى ديگر. هراس در لحظه هايش جا گرفت. اندوه اين كودك هميشه به پنجره هاى بى نشان گره مى خورد. «محمد» تنها يك سؤال دارد: «كى هستم و چرا رها شده ام.» او هم مانند تمام بچه هاى گم شده عكسى دارد و دلش مى خواهد دوست يا آشنايى او را ببيند و بشناسد. اگر او يا خانواده اش را مى شناسيد، با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |