روزى كه ابرها گريه مى كردند
بچه ها زيرسقف آسمان مشغول بازى بودند. در بيست و ششمين روز خرداد ۸۶ ايمان - پسربچه سه ساله- با چشم هاى پف آلود به دنبال بابا و مامانش مى گشت. خيابان عطار (جنب شيرخوارگاه آمنه) برايش غريبه بود. بچه هاى اطرافش را نمى شناخت. هنوز هم فكر مى كرد يكى به دنبالش مى آيد. بازى بچه ها تمام شد و شب رسيد.
ايمان دلش مى خواست مثل بقيه همسالانش با رسيدن شب به خانه اى امن برود. اما هيچ كس به سراغش نيامد. سرانجام مأموران كلانترى ۱۴۵ ونك با هماهنگى اداره سرپرستى و ستاد پذيرش پسرك را به شيرخوارگاه آمنه بردند.
«ايمان» از آن روز به بعد ميهمان يكى از اتاق هاى شيرخوارگاه شد. حالا هشت ماه است كه چشم هايش را به جاده سرنوشت دوخته است؛ تنها، غمگين و سرگردان. از گذشته خود هيچ نمى داند جز نامش «ايمان». دلش مى خواهد به خانه شان برگردد. تنها نشانى «ايمان» عكس كوچكى از اوست. اگر از خانواده پسرك خبرى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد تا ايمان هم طعم واقعى بازى هاى كودكانه را در خانه اى امن حس كند.
مادر نگاهم كن!
زمان مى گذشت، دخترك ۱۸ ماهه بى نام چشم به گوشه هاى خيابان ايرانپارس - غرب تهران- دوخته بود. هوا داشت تاريك مى شد. دخترك هر چه منتظر ماند كسى سراغش نيامد.
۲۳ خرداد سال ۸۶ بود. دختر كوچولو از تاريكى مى ترسيد. مأموران كلانترى ۱۴۰ باغ فيض پونك پيدايش كردند. اسمش را نمى دانست. اما حالا همه مربيان بهزيستى «زهره» صدايش مى زنند. زهره كوچولو ماه هاست منتظر مادرش است. دلش مى خواهد مادر عكسش را نگاه كند و به دنبالش بيايد. او هنوز هم از تاريكى مى ترسد!
گمشده چهار ساله
كودك معصومى كه در اين عكس مى بينيد، پسرك مجهول الهويه چهار ساله اى است كه دوم آذرماه ۸۵ رها شده است. پسرك بى نام و نشان پس از اين كه در محدوده بلوار ابوذر پيدا شد، به سازمان بهزيستى معرفى شد. او هر روز دست هاى كوچكش را رو به آسمان مى برد و از خدا مى خواهد كسى پيدا شود و راه روشن روزهاى آينده را نشانش دهد.
نداى آشنا
نام اين دخترك هم «ندا»ست. طفل معصوم هيچ مشخصاتى ندارد.
مدتى است اين كودك رها شده در يكى از شيرخوارگاه هاى سازمان بهزيستى استان تهران منتظر ندايى آشناست. راستى آيا دست نوازشگر پدر و مادر را در اين روزهاى سرد احساس خواهد كرد
من كيستم
تصوير شب مى آيد. شبح تنهايى در سكوت لب هايش خرد مى شود. زبانى براى حرف زدن ندارد. نگاهش تمام بغض حنجره اش را به ديوارهاى زخمى پيوند مى زند. كبودى تنش را نگاه كن! مى گويند ۳/۵ سال دارد. در بيست و پنجمين روز ارديبهشت ۸۶ يكى از مأموران نيروى انتظامى ۱۵۹ پيدايش كرد. در كوچه اى دور، در خيابانى نامعلوم. از آن روز به بعد كنار كودكان بى سرپناه ديگر در بهزيستى به شب خيره مى شود. زخم هاى دست و پايش از جراحتى عميق و قديمى حكايت دارد. نگاهش كنيد.
شايد آنهايى كه او را به دنيا دعوت كرده اند، به اين دليل كتكش زده و رهايش كرده اند كه قدرت حرف زدن ندارد. نمى داند! اگر او يا خانواده اش را مى شناسيد، با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد تا از اين پس بچه ها بتوانند به اسم واقعى صدايش كنند.
پرستوى مهاجر
زمستان مى رود. پرنده هاى مهاجر هم مى روند. در اين ميان «پرستو»ى دو ساله به پرواز مى انديشد. نگاه كودكانه دخترك پرندگان آسمان را تعقيب مى كند. در سى و يكمين روز تير ۸۶ در شهرك انديشه (شهريار) رهايش كرده اند. تا به حال هيچ قاصدكى نشانى از نام واقعى و پدر و مادر برايش نياورده است. اگر او يا خانواده اش را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.
گمشده پائيز
پائيز از راه رسيد. بلوز زرد «محمد» كوچولو همرنگ برگ هاى رها شده در باد بود. با وزش باد در دومين روز مهر ،۸۶ شلوار طوسى نازك پسرك در تنش تلو تلو مى خورد. دمپايى هاى آبى اش را روى زمين كشيد. صداى ناله زمين در كوچه پس كوچه ها مى پيچيد. بچه ها دست در دست بزرگترها از مدرسه برمى گشتند اما هيچ صداى آشنايى اسم «محمد غلامى» را صدا نمى كرد. پسرك دركوچه ها منتظر ماند. همچون تمام بچه هاى سرراهى ديگر. هراس در لحظه هايش جا گرفت. اندوه اين كودك هميشه به پنجره هاى بى نشان گره مى خورد. «محمد» تنها يك سؤال دارد: «كى هستم و چرا رها شده ام.» او هم مانند تمام بچه هاى گم شده عكسى دارد و دلش مى خواهد دوست يا آشنايى او را ببيند و بشناسد. اگر او يا خانواده اش را مى شناسيد، با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.