|
تأملى در باب شرايط و فرصت هاى وحدت اسلامى
روح وفاق در بستر انقلاب
|
|
|
]رضا جلالى / بخش دوم و پايانى]
با فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و بلوك شرق، سياستمداران آمريكا آن را يك فرصت تاريخى براى قدرت بلامنازع و ابرقدرت شدن اين كشور برشمرده و در صدد مهيا كردن هر چه بيشتر شرايط جهان بر آن شدند.هر چند آمريكا از لحاظ نظامى مى توانست مدتها برترى خود را حفظ كند با اين وجود از لحاظ اقتصادى و تكنولوژى چنين برترى اى قابل تضمين نبود. لذا استراتژيست هاى اين كشور به طور ضمنى و آشكار به سردمداران كاخ سفيد اينگونه القا كردند كه اگر آمريكا بخواهد از لحاظ اقتصادى و سياسى و ساير ابعاد قدرت در دنيا برتر باقى بماند به ناچار بايد از قدرت نظامى خود در جهت تقويت اقتصاد اين كشور استفاده كند چرا كه اروپاى غربى به رهبرى آلمان و ژاپن و چين به زودى اين كشور را از ابعاد اقتصادى و تكنولوژيكى پشت سر خواهند گذاشت و چون جهان صنعتى به انرژى خاورميانه اتكاى زيادى دارد اين منطقه مطمح نظر آمريكا براى صعود به قدرت فائقه از ابعاد مختلف و كنترل ساير قدرت هاى رقيب در نظر گرفته شد. امروزه با توجه به سرعت و شدت فزاينده تحولات در تمامى جوانب و شئون زندگى انسانها كه از آن به عنوان وضعيت جهانى شدن يا فرايند جهانى سازى نام مى برند ، مى توان سؤالى بدين شكل طرح كرد كه جوامع اسلامى چگونه مى توانند با استفاده از ظرفيت ها و پتانسيل ها و با در نظر گرفتن تهديدات و فرصت هاى موجود تز «اتحاد اسلامى» را حداقل در بعد فكرى به ظهور برسانند. درعصر مدرنيته ، سكولاريسم و عرفى گرايى كه ناشى از نوسازى يا مدرنيزاسيون بود بر نهادهاى اجتماعى، سياسى و... سيطره يافت و دين به تدريج از صحنه اجتماعى و بين المللى بيرون گذاشته شد و اين رويه به تدريج كشورهاى كمتر توسعه يافته را نيز در بر گرفت. جهانى شدن صورت نوينى از استعمار فرامدرن است كه قبلاً تحت عنوان نظم نوين جهانى ارائه شده بود و الآن با آب و رنگ و فريبندگى بيشتر مطرح شده است. اساس جهانى شدن بر تهى شدن انسان از ارزشهاى الهى و تن دادن به خواست هاى سكولاريزم است. كشورهاى اسلامى بايد خود را به اين باور برسانند كه تحولات شكل گرفته در عين تهديدزا بودن ، فرصت هايى را براى اين كشورها ايجاد مى كند تا با مراجعه به دين اسلام ، روندهاى حاكم بر جهان را كه بر مبناى گفتمان غربى قرار گرفته به چالش بكشانند: طرح گفتمان اخلاقى، بازگشت به معنويت و سنت و اخلاقى و عدالت مند كردن پروسه هاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى جهان از ويژگى ها و امتيازهاى جهان اسلام در اصلاح ساختار و نظام اجتماعى و بين المللى مى تواند باشد. از اين ديدگاه اگر جهانى شدن با ليبراليزه شدن، سكولاريزه شدن، يا عالمگير شدن ارزش هاى فرهنگى و الگوى اقتصادى غرب و تشديد اين گونه مسائل در سراسر جهان ، مطابقت داشته باشد ، با پيش فرض ها ، باورها و نظام ارزشى اسلام تعارض دارد و يك نوع تقابل ايدئولوژيك ميان اين دو حاكم مى شود. به عبارتى اگر جهانى شدن چه به عنوان پروسه، پروژه و يا يك وضعيت، داراى محتواى ليبراليستى و درصدد جهانى كردن ليبرال دموكراسى باشد با دين اسلام كه ماهيت ماندگارى و رسالت تاريخى هدايت گرايانه براى كليه بشريت دارد ، در تضاد است. اين نوع جهانى شدن در مقابل جهانشمولى اسلام قرار مى گيرد، در اين وضعيت همانطورى كه گيدنز تصريح كرده است «انقلاب اسلامى ايران به عنوان مهم ترين روند معكوس جهانى شدن عامل تغييرات بزرگ در جامعه ايران و به تبع آن در كل جهان اسلام و حتى منشأ احياى دين گرايى در كل جهان تلقى مى شود.» براساس اين تحليل، انقلاب اسلامى از اين جهت عكس العملى به روندهاى جهانى سازى غرب از جمله فرهنگ هيمنه طلب ليبراليسم و سكولاريسم است. به عبارتى، در عين آشكار كردن تعارض با اين فرهنگ ، نوعى مقاومت و چالش نيز هست.در واقع يكى از اهداف اصلى انقلاب اسلامى اين است كه فراتر از سيستم جعلى دولت - ملت وستفاليايى ، ايجاد يك سيستم امت واحد اسلامى (وحدت كلمه) با ساختار جهانشمولى اسلام ، و با نهادينه كردن ارزش ها و باورهاى اسلامى ، يك گفتمان بديل در برابر گفتمان جهانى سازى و سكولاريزاسيون، خلق كند. با وجود اين اگر از منظر آسيب شناسانه به وضعيت موجود جهان اسلام بنگريم ، حالت ايستايى و عدم تحول انديشه اسلامى معاصر با تغييرات ايجادشده در اكثر كشورهاى اسلامى و برخورد منفعلانه دولتمردان جهان اسلام با دگرگونى هاى شكل گرفته در تمدن جديد ، باعث شده كه نظريه پردازى در اسلام در حالت كم تحركى باقى بماند و كشورهاى اسلامى در عمل خود را با تغييرات مفهومى و عملى در جهان غرب تطبيق داده و مقابله تمدن اسلامى با غربى را واپسگرايانه تصور كنند. امروزه اين يك مزاح تاريخى است كه رژيم هاى سياسى كشورهاى عربى، تغييرات ساختارى و ايدئولوژيك خود را (چه بنابر اقتضائات فرآيند جهانى شدن از نوع غربى آن و چه مطابق با جهانشمولى شريعت اسلام) با سرنگونى خود يكسان بدانند. اما از جهاتى از آنجا كه امروزه با فشرده و در هم تنيده شدن جهان (كه معلول پيشرفت و گسترش رو به رشد شگفت آور فناورى ها و امكانات اطلاعاتى و ارتباطى است) آگاهى افراد و گروه ها از جهانى كه در آن زندگى مى كنند بيشتر شده است. در چنين وضعيتى اسلام گراهاى سياسى يا به تعبير غربى ها بنيادگرايى اسلامى به نابرابرى هاى موجود در عرصه هاى مختلف پى برده و علت عقب ماندگى كشورهاى اسلامى و تضعيف هويت اسلامى را تسلط و نفوذ غرب و دولت هاى تحت الحمايه آنان دانسته و درصدد مقابله با آن برآمده اند. لذا امروزه بيش از هر زمانى نه تنها دين و مذهب عامل مقاومت در برابر تعدى گرى هاى غربى ها است بلكه پتانسيل گسترده اى در بسيج كردن ، جلب وفادارى و انسجام بخشى هم در داخل كشورها و هم در ميان جوامع اسلامى است. بنا براين براى آماده شدنِ جهان اسلام براى وفاق ، انسجام و پيوستن به روح مشترك اسلامى ، علاوه بر نحوه تازه اى از زندگى سياسى و اجتماعى بر مبناى شريعت، همگرايى كشورهاى اسلامى در سطح منطقه نيازى اساسى است. در غير اين صورت با توجه به برنامه هاى متنوع و تفرقه انگيز قدرت هاى بزرگ غربى در منطقه - مثل دامن زدن به جنگ داخلى در فلسطين ، عراق و لبنان- و فشار فرآيندهاى جهانى سازى غرب، اگر دولت هاى اسلامى منطقه كما فى السابق از خود انفعال نشان دهند ، اسلام سياسى يا جنبش هاى اصيل اسلامى گسترده تر از سابق براى پاسدارى از ارزش هاى اسلامى در برابر چنين جهانى سازى مقاومت كرده و مشروعيت اين دولت ها را زير سؤال خواهند برد.
|