|
بازخوانى پرونده هاى جنايى
خواستگارى با اسلحه
|
|
|
] فرناز قلعه دار]
كليد را به آرامى در قفل چرخاند و در آپارتمان را باز كرد. خيلى آهسته وارد خانه شد. نمى خواست با مادرش روبه رو شود. تند و سريع در را بست و به اتاقش رفت. شاخه گل رز قرمزى را كه در دست داشت لابه لاى يكى از كتاب هايش گذاشت و بعد هم لباس هايش را عوض كرد. اما همين كه به طرف در برگشت با صورت عصبانى مادرش روبه رو شد كه وسط چارچوب در ايستاده بود. دستپاچه سلامى كرد و مشغول جمع كردن وسايلش شد. مادر كه همانجا ايستاده بود گفت: تو آدم نمى شوى. مگر نگفتم حق ندارى با اين پسره بيرون برى حالا دائم به بهانه هاى مختلف برو ببينش تا بالاخره بابات بفهمه. آن وقت ديگر هيچ كس جلودارش نخواهدبود. هم خودت را بدبخت مى كنى هم آن پسره را. سميه بدون اين كه حرفى بزند يا جوابى براى مادرش داشته باشد گوشه اتاق نشست. از خودش پرسيد چرا بايد عاشق پسرى باشد كه پدر و مادرش حتى حاضر نيستند اسم او را بشنوند. برادرش هم كه منتظر يك فرصت بود تا حسابى حال حميد را بگيرد. مى گفت او در شأن خانواده شان نيست. سميه دختر تحصيلكرده و جذاب يك پزشك بود. با اين حال حميد از نظر سميه فردى تحصيلكرده، با لياقت و پر تلاش بود. سميه نمى توانست بپذيرد كه چرا خانواده اش با ازدواج او و حميد موافق نيستند. حميد از روزى كه فهميده بود سميه به گل علاقه زيادى دارد، در هر ملاقات شاخه گل زيبايى برايش هديه مى آورد. سعى مى كرد آنگونه كه سميه مى خواهد رفتار كند. چرا كه او را دختر رؤياهايش مى ديد. براى رسيدن به او حاضر به انجام هر كارى بود. سميه هم وقتى حميد را اين همه عاشق و شيفته ديد دلبسته اش شد و قول داد كه غير از او با كسى پيمان ازدواج نبندد. چند ماه پس از آشنايى شان سرانجام، سميه پس از مدت ها حرف زدن، موافقت پدر و مادرش براى انجام خواستگارى را گرفت. حميد هم به خواستگارى سميه رفت اما خانواده دختر همان شب مخالفت صريح خود را با اين ازدواج اعلام كردند. پس از رفتن حميد و خانواده اش، پدر سميه كه به قول خودش آدم شناس و با تجربه بود با صراحت به دخترش گفت كه نبايد فريب حرف ها و ظاهر حميد را بخورى. مادرش نيز با كلى عيب جويى و ايراد گرفتن از خانواده حميد گفت: «آخه من چطور مى توانم اينها را در ميان فاميل و آشنايان به عنوان فاميل شوهر دخترم معرفى كنم » سميه كه از شنيدن اين حرف ها دلش گرفته بود به اتاقش برگشت و ساعت ها گريه كرد. اصلاً فكرش را هم نمى كرد پدر و مادرش در نخستين جلسه خواستگارى چنين واكنشى از خود نشان دهند. حميد و خانواده اش كه با مشاهده رفتار و شنيدن حرف هاى والدين سميه تا آخر قضيه را خوانده بودند براى گرفتن جواب هم سماجت نكردند و موضوع را منتفى دانستند. اما اين سميه بود كه براى دلجويى از پسر مورد علاقه اش به سراغ او رفت. حميد كه از رفتار توهين آميز خانواده سميه به شدت ناراحت و غمگين بود تا مدت ها با سميه سر سنگين بود. اما وقتى مطمئن شد كه سميه هم از رفتار خانواده اش جا خورده و غافلگير شده كم كم تغيير رفتار داد و روزهاى گذشته از سر گرفته شد. ديدارهاى آنها نيز هر روز تكرار و علاقه شان به يكديگر نيز بيش از پيش شده بود. از سوى ديگر پدر و مادر سميه كه از وجود حميد در زندگى دخترشان باخبر بودند سعى كردند مانع ملاقات هاى روزانه آنها و عشق و علاقه روزافزون دخترشان به اين پسر جوان شوند و با روش ها و ترفندهاى مختلف هرچه زودتر به اين ارتباط پايان دهند. بنابراين ابتدا با حرف و نصيحت و خوشرويى، بعد با تذكر و اخطار و هنگامى كه هيچ يك از راه ها مؤثر واقع نشد با تهديد و ترساندن و زور سعى كردند دو جوان عاشق را از هم جدا كنند. چند ماهى به همين شكل گذشت. حميد با وجود مخالفت خانواده سميه و حتى مخالفت هاى پدر و مادر خودش باز هم دست بردار نبود. بنابراين سه بار ديگر از دختر مورد علاقه اش خواستگارى كرد. آخرين بار هم او را با دست و پاى شكسته از خانه بيرون انداختند. بدين ترتيب شعله هاى خشم و انتقام در وجود پسر جوان روشن شد. او ديگر به عشق و زندگى با سميه فكر نمى كرد بلكه به دنبال راهى براى انتقام مى گشت. شامگاه يكى از روزهاى سرد و برفى زمستان تلفن كلانترى به صدا درآمد. افسر نگهبان گوشى تلفن را برداشت. مردى هراسان و با صدايى لرزان بريده، بريده گفت: جناب سروان دخترم، جان دخترم در خطر است. مى خواهد او را بكشد. اسلحه داره كمك كنيد. افسر پليس در حالى كه مرد را به آرامش دعوت مى كرد از او خواست تا دقيق تر حرف بزند. مرد نمى توانست خودش را كنترل كند. فقط توانست به پليس بگويد كه خواستگار، دخترش را ربوده و بعد هم او را با اسلحه تهديد به مرگ كرده است. مأموران كلانترى بلافاصله خود را به خانه مرد ميانسال رساندند. پسر جوان صاحبخانه به مأموران گفت ساعتى قبل پسرى به نام حميد خواهر وى را با تهديد اسلحه ربوده و به مكان نامعلومى برده است. هنگامى هم كه او و پدرش قصد مقاومت داشتند حميد با شليك دو تير هوايى آنها را مجبور به عقب نشينى كرده و از محل متوارى شده تا اين كه پس از نيم ساعت با خانه ما تماس گرفت و تهديد كرد كه اگر پاى پليس به ميان آيد سميه را خواهد كشت. بدين ترتيب پرونده اين ماجرا بلافاصله در اختيار كارآگاهان پليس آگاهى تهران قرار گرفت. مأموران در نخستين گام خانه حميد را شناسايى كرده و با دستور قضايى به بازرسى دقيق پرداختند. بنابراين چند تن از كارآگاهان خانه را تحت مراقبت نامحسوس قرار دادند. گروهى هم به خانه پدر دختر ربوده شده رفتند. ساعت از ۱۱ شب گذشته بود كه خانواده سميه نگران و مضطرب همچنان در انتظار خبرى از دخترشان بودند. ثانيه ها برايشان مثل يك قرن مى گذشت. همه چيز در كنترل مأموران پليس بود. آنها فقط منتظر يك حركت از سوى حميد بودند. اما افسوس كه او هيچ اقدامى نمى كرد. از سوى ديگر حميد با اسلحه اى كنار سميه روى زمين نشسته بود. دختر جوان گريه مى كرد و با التماس از او مى خواست تا به اين بازى خطرناك پايان دهد. سميه به پاى حميد افتاد و گفت: «تو را به خدا تمامش كن. اين حق ما نيست. عشق ما به يكديگر خيلى فراتر از آن بود كه چنين فرجامى داشته باشد. ديوانگى نكن. اگر همين الآن اين ماجرا را خاتمه ندهى معلوم نيست چه بلايى در انتظارمان باشد. اما حميد كه انگار در آن لحظه ها قدرت كنترل اعصاب و رفتارش را نداشت حرف هاى سميه را نمى شنيد، بلكه فقط به فكر انتقام بود. حميد خوب مى دانست سميه چقدر براى پدر و مادرش عزيز و باارزش است. او مى خواست با اين بازى خطرناك آنها را وادار كند كه براى ديدن دخترشان به او التماس كنند و به دست و پايش بيفتند. بعد هم از رفتار توهين آميزشان از او عذرخواهى كنند. نيمه شب فرارسيده بود. در اين ميان كارآگاهان به بررسى يكى ديگر از احتمالات پرداختند. آنها بلافاصله به محل كار حميد رفته و آنجا را محاصره كردند. رديابى هاى پليس براى پيدا كردن مخفيگاه پسر عاشق پيشه سرانجام نتيجه داد. بنابراين با دستور فرمانده، عمليات آغاز شد. چند لحظه بعد نيز حميد و سميه در زيرزمين شركت، خود را مقابل تعداد زيادى پليس ديدند. حميد كه غافلگير شده بود با مشاهده مأموران، در اقدامى ناگهانى سميه را به طرف خود كشيد و لوله اسلحه را روى شقيقه اش گذاشت. سپس تهديد كرد در صورت هر حركتى گروگانش را مى كشد. بنابراين كارآگاهان براى جلوگيرى از بروز هرگونه حادثه جبران ناپذير و نجات جان دختر جوان عمليات را متوقف كردند. دقايق به كندى مى گذشت. رئيس كلانترى، فرمانده عمليات و كارآگاهان باتجربه پليس هر يك به سهم خود سعى داشتند با روش هاى گوناگون حميد را از تصميم خود منصرف كنند. اما خشم و كينه از يك سو و ترس و اضطراب از سوى ديگر اين احتمال را قوت مى بخشيد كه حميد در اقدامى جنون آميز مرتكب خطاى جبران ناپذيرى شود. سرانجام كارآگاهان به عنوان آخرين گام، تصميم گرفتند تا از يك روان شناس باتجربه در محل حادثه كمك بگيرند. دقايقى بعد دكتر در محل حاضر شد. پس از يك ساعت سرانجام موفق شد اعتماد حميد را جلب و او را وادار به تسليم نمايد. بدين ترتيب پس از ۷ ساعت عمليات دلهره آور، سرانجام گروگان آزاد و متهم مسلح دستگير شد. سميه كه تا ساعتى قبل از اين حادثه حميد را مرد رؤياهاى خود مى دانست حالا او را يك بيمار روانى مى ديد. او مى گفت: «هيچ وقت فكر نمى كردم حميد براى حل مشكل ازدواجمان مرتكب چنين اقدام بچگانه و احمقانه اى شود. حالا مى فهمم كه او مرد زندگى ام نبود چون براى مقابله با مشكلات بدترين راه را انتخاب كرد.» حميد پس از دستگيرى با شكايت خانواده سميه روانه زندان شد.
|