|
نگاهى به مجموعه شعر نوجوان «ياد لبخندهايتان هستم» از عباسعلى سپاهى يونسى
دور تر از من و تو صحرايى ست
|
|
|
] يزدان سلحشور ]
*يك دور تر از من و تو صحرايى ست چاه مخروبه اى در آن صحراست توى تاريكى و نمناكى چاه كفترى هست كه خيلى تنهاست *** مدتى بود كه كفتر مى گفت: «حيف! من اين همه تنهاهستم خانه ام پر شده از غصه و غم چند سال است همين جا هستم» *** دور تر از غم و كفتر چاهى حرمى بود و امامى(ع) آنجا از لب چاه كبوتر، آن دور بود گلدسته ى زردش پيدا *** كفتر از صبح نگاهش مى كرد گفت: «خوب است به آنجا بروم» گفت: «بايد پر و بالى بزنم سوى آن گنبد زيبا بروم» *** بعد هم پر زد و رفت از آن چاه قاطى شادى كفترها شد كفتر چاهى ما آن شب را ميهمان حرم «آقا»(ع) شد... *** دور تر از من و تو صحرايى ست چاه مخروبه اى در آن صحراست ساكن چاه، همان كفتر خوب مدتى هست كه مهمان «رضا»(ع) ست «ياد لبخندهايتان هستم» دومين مجموعه عباسعلى سپاهى يونسى متولد ۱۳۵۴ است. گرچه كتاب داراى نمايه يا اشاره اى به گروه سنى مخاطبان نيست اما از نوع زبان شاعر وتخيل ساده و عاطفه منتشر در لحظه هاى شعر مى توان حدس زد كه براى مخاطبان گروه «ج» و «د» مناسب است و در مرز كودكى و نوجوانى، پاى راست روى پله پائين و پاى چپ روى پله بالا، نه دچار ترديد در كار برد زبان، كه در حال پل زدن است. در شعر «كبوتر و امام(ع)» شاعر از يك «موضوع» كودكانه شروع مى كند. [كبوتر، خانه كبوتر، تنهايى كبوتر] و به موضوع نوجوانانه مى رسد [تجسم اعتقاد در يك مكان كه حرم امام رضا(ع) است]. مى دانيم كه «اعتقاد» در روند رشد كودك، از «عينيت» به «ذهنيت» تغيير مكان مى دهد. اول كودك يك تجسم كلى دارد از پديده هايى كه والدين يا مربيان، «مقدس» مى نامندش. اين تجسم كلى معمولاً در يك مكان خلاصه مى شود مثل خانه كعبه، مثل حرم امامان شيعه (ع) يا گاهى مكانى غير مجسم اما انگار پيش چشم [به دليل حضور قوى فرهنگى در ژن تاريخى زبان] مثل «دل» پدر يا مادر يا مربى يا خودش. شاعر، «موضوعى» را در حوزه فهم كودك انتخاب مى كند كه ارتباط «روايى» اش با «مكان مقدس» براى كودك قابل فهم است. ارتباط «كبوتر» و «حرم»، ارتباطى ساده در درك اوليه يك فارسى زبان است كه از همان ابتداى كودكى شكل مى گيرد. شعر بر محور «توصيف» شكل گرفته است نه بر مدار تصوير سازى و با اين همه، از توصيفى عينى به ارتباطى ذهنى [«اعتقاد»] رسيده كه مى توان آن را يك موفقيت محسوب كرد. «توصيف» نقطه قوت آثار يونسى است: خيابان هاى خلوت / خيابان هاى برفى / عبور سايه اى نيست / نه ديدارى، نه حرفى *** در اين سرما، در اين برف / دوباره روى گارى / براى مردم شهر / لبوى تازه دارى *** ولى انگار، امروز / لبو، بردن ندارد / كسى حتى خيال / لبو خوردن ندارد *** كلاغى روى ديوار / به فكر پيرمرد است / لبوى داغ و تازه / فروشى اما چه سرد است! *** كلاغ آرام پر زد / لبوها ماندگارى / و برف و پيرمردى / كه مانده در كنارى / صداى اوست انگار: / «لبوى تازه دارم / و غم از من بخواهيد / كه بى اندازه دارم» شعر «لبوفروش» به رغم موفقيت در ساخت «فضا» و «حال و هوا»، در پايان خود از دخالت «شاعر- راوى» صدمه مى بيند. گرچه شاعر مى گويد: «صداى اوست انگار» يعنى شبهه ايجاد مى كند در بودن يا نبودن اين صدا و در واقع به خواننده مى گويد كه اين صداى ذهنى پير مرد است اما آنقدر اين صداى ذهنى «رو» و «شعارى» ست كه نه تنها لحن و روايت خونسردانه كل شعر را تحت تأثير قرار مى دهد كه ذهنيت بزرگسالانه شاعر را، بدون هيچ اخطار قبلى، وارد شعر مى كند. در طول شكل گيرى شعر، يك بار هم اين زبان زمخت و شعارى و غير كودكانه، به شعر سر مى كشد آنجا كه شاعر مى گويد: «لبوى داغ و تازه/ فروش اما چه سرداست!» مى دانيم كه در «زبان»، داغ بودن كار و كاسبى يا سكه بودن كار يا كم رونق و بى رونق بودن فروش مسبوق به سابقه است و شاعر مى تواند از اين «رويكرد هاى زبانى» براى رسيدن به «توصيف» مورد نظرش استفاده كند اما در كجاى زبان شيرين فارسى صفت «سرد» را براى فروش داريم كه يكباره وارد شعرى كنيم كه مخاطبش گروه سنى «د» است ! احتمالاً شاعر تصورش بر اين بوده كه استفاده از صنعت «تضاد» در تقابل «لبوى داغ» و «فروش سرد» ، يك «اتفاق زبانى» است اما اين اتفاق، تبديل به يك «تصادف زبانى» شده كه بخشى از «شعر» را راهى نزديك ترين بيمارستان به صحنه تصادف كرده است يعنى بيمارستان «ضعف تأليف»! اشتباهاتى نظير اين، براى شاعرى كه روان مى گويد و جاندار، كمى دور از انتظار است اما خب... پيش مى آيد! * دو دو وجه كارآمد در شعر يونسى، ابتدا طنز است و ديگرى نزديك شدن به رويكردهاى زبان روز مره و اتفاقات آن. اين دو وجه، اغلب در كار ديگر شاعران- به جز اندكى- ناديده گرفته مى شود و به هر حال كاربرد آنها، يك امتياز مثبت محسوب مى شود براى شاعر. يك كلاغ مستأجر / در محله ى ما بود / خانه اش همين نزديك / روى كاج زيبا بود *** رهن كرده بود آن را / سال قبل از يك زاغ / زاغ، خانه اى بهتر / ديده بود در يك باغ *** يك نفر فقط مى شد / زندگى كند در آن / خانه در زمستان ها / خيس مى شد از باران *** بال مى زد و مى رفت / صبح زود از خانه / صبح زود يعنى باز / جست وجوى صبحانه *** روى شاخه اى يك روز / يك كلاغ خانم ديد / در نگاه او شادى / در نوكش تبسم ديد *** رفت و حرف زد با او / از خودش از اين عالم / از عذاب تنهايى / از سكوت بى همدم *** در محله ى ما باز / شنبه شب عروسى بود / روى شاخه هاى كاج / خنده، ديده بوسى بود *** خانه حيف كوچك بود / يك اتاق، تنها داشت / خانه كلاغ خوب / يك نفر فقط جا داشت *** مى زد از طلوع صبح / روز و شب به هر جاسر / هفته ها به دنبال / خانه اى مناسب تر شعر «كلاغ مستأجر» غير از برخوردارى از طنز، انطباقى درخشان است كه دو وضعيت شاعرانه و واقعگرايانه را به ديدارهم آورده است. اين كه كسى به دنبال اجاره خانه باشد و پس از ازدواج، خانه بزرگتر گيرش نيايد، واقعيتى است معمول در روايات روزمره ما كه كودكان و نوجوانان آن را بارها، هم از راديو و تلويزيون و هم از والدين خود شنيده اند. شاعر اين واقعيت را با تشخص بخشى به يك كلاغ و جايگزين كردن زندگى او با يك آدم، بدل به اتفاقى شاعرانه مى كند كه هيچ پيچيدگى تصويرى در آن نيست گرچه يك جا- در يك بند- پايش مى لغزد و دوباره مثل يك بزرگسال حرف مى زند: «رفت و حرف زد با او/ از خودش از اين عالم/ از عذاب تنهايى/ از سكوت بى همدم» جنس كلمات، افق معنايى و رابطه ميان مفاهيم چندگانه و غير ملموسى مثل «عذاب تنهايى» يا «سكوت بى همدم» آسيب جبران ناپذيرى به اين بخش وارد كرده كه به هيچ وجه توجيه پذير نيست و شاعر با تسلطى كه بر زبان و استفاده سهل و ممتنع از آن دارد، به راحتى مى توانست اين بخش را بازبان نوجوانانه بيان كند كه نخواسته يا تنبلى كرده يا ... * سه عباسعلى سپاهى يونسى شاعر خوبى ست در حوزه شعر نوجوان؛ اول به اين دليل كه «ارتفاع ديدش»- مگر در پاره اى از بندها - «ارتفاع ديد» مخاطبان وى است و از اين نظر وجه عاطفى شعرها از «رويكردهاى ساده نوجوانانه» فراتر نمى رود و «توصيف» ها نيز، تابع همين «ارتفاع ديد» به «افق هاى معنايى پيچيده» رو نمى كنند؛ و دوم به اين دليل كه به زبان روزمره و زنده التزام عملى دارد كه دو نتيجه را عايد شعر هايش كرده است. اول روانى «زبان» و دوم «دلچسبى» آن. «دلچسبى» زبان، رويكردى ست كه اين روزها اغلب- چه در شعر كودك و نوجوان، چه در شعر بزرگسال- از ياد مى رود و كم رمقى و بى خونى جايگزين آن مى شود. حضور طنز، بخشى از اين دلچسبى است كه خوشبختانه گرفتار «فكاهه گويى» نمى شود. شاعر در استفاده از زبان روزمره و نزديك كردن اين «زبان» به جهان «نوجوانان» دچار افراط و تفريط هم نمى شود يعنى وجه استفاده از «اصطلاحات» را كه گاهى از كنار «لمپنيسم» مى گذرد و در برخى از آثار شاعران اين ژانر به چشم مى آيد، از شعر هايش حذف مى كند تا به زبانى ساده، بى زينت [حتى زينت اصطلاحات «كوچه بازارى»] و روشن برسد. چند هفته مانده تا گل / چند هفته مانده تا عيد / باز هم بابا دوباره مثل روز پيش پرسيد *** من دوباره زودگفتم / مانده تا گل، پانزده روز / پانزده لبخند مانده / تا به صبح عيد نوروز *** او ولى! انگار نشيند / حرفهايم را دوباره / چون نگاهش آن طرف بود / در عبور يك ستاره *** گرچه بابا مرد كاراست / دستش اما باز خالى ست سهم ما از عيد، تنها / خنده هاى احتمالى ست *** من دلم مى گيرد از عيد / عيد يعنى آه بابا / عيد يعنى دست خالى / مى شود خنديد آيا *** مثل باغى خشك مانده / گرچه مالامال ابر است / باز هم درخانه ى ما / سال تازه، سال صبر است شعر شاعر در «ياد لبخندهايتان هستم» آميختگى فضاهاى شهرى و سادگى ذهن روستاييست و شايد به همين دليل، عطرها و رنگ ها تصنعى به نظر نمى رسند و با مخاطب، به راحتى ارتباط برقرار مى كنند. عباسعلى سپاهى يونسى شاعريست كه آينده اى درخشان را پيش رو دارد اگر از كاهلى هاى خود در كاربرد «افق ديد» بكاهد و شعرهايش را به يكدستى در «زبان» و «نگاه» برساند.
|