|
تولد فرزند معلول، پايان زندگى زوج تحصيلكرده
|
|
|
] فاطمه وثوقى]
پزشك متخصص وقتى پى برد نخستين فرزندش فلج به دنيا آمده است با مراجعه به دادگاه خانواده تقاضاى طلاق داد. وى معتقد است همسرش در دوران باردارى، بيمارى فرزندشان را مخفى كرده و به همين دليل زندگى خود و فرزندشان را به تباهى كشانده است. در آخرين جلسه دادگاه مرد همراه زن جوانى كه كودكى در آغوش داشت مقابل قاضى عموزاده رئيس شعبه ۲۶۸ دادگاه خانواده نشسته بود. مرد كه خود را متخصص مغز و اعصاب معرفى مى كرد رو به قاضى گفت: پس از دريافت تخصص در رشته مغز و اعصاب از يك دانشگاه معتبر اروپايى براى ادامه زندگى و كار به ايران آمدم. مدتى بعد هم به توصيه خانواده ام تصميم به ازدواج گرفتم. به پيشنهاد مادرم به خواستگارى چندتن از دختران اقوام و دوستان رفتم اما هيچ كدام ويژگى هاى مورد نظرم را نداشتند تا اين كه از طريق يكى از بستگان با فرزانه آشنا شدم. او فارغ التحصيل دانشگاه بود و خانواده نجيب و با اصالتى داشت. سرانجام شيفته رفتار و گفتارش شدم. چندماه بعد مراسم عقد و عروسى برگزار شد و زندگى مشتركمان را زير يك سقف آغاز كرديم. فرزانه «دخترى» كدبانو و اهل مطالعه بود. برخى مواقع با حضور در انجمن هاى خيريه به بيماران و نيازمندان كمك مى كرد. او همسر دلخواهم بود. تا اين كه در نخستين سالگرد ازدواجمان گفت كه بزودى پدر مى شوم. با شنيدن اين خبر از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيدم. دنيا برايم معناى ديگرى پيدا كرده بود. از همان روز با خود عهد بستم تا تلاشم را زيادتر كنم كه همسر و فرزندم در رفاه بيشترى باشند در طول دوره باردارى همسرم، تمام تلاشم را كردم تا او در آرامش كامل باشد و فرزند سالمى به دنيا آورد. اما متأسفانه او در دوران باردارى افسرده و بى رمق تر مى شد. چندين بار از فرزانه درباره علت پريشانى اش پرسيدم اما پاسخ مناسبى نمى داد. احساس مى كردم موضوعى را از من مخفى مى كند. با اين حال او همواره شرايط سخت دوران باردارى اش را بهانه مى كرد. تا اين كه انتظار به پايان رسيد و فرزانه را براى زايمان به بيمارستان منتقل كردم. لحظه ها مى گذشت. فرزانه قبل از ورود به اتاق عمل با التماس ازمن خواست هر اتفاقى افتاد با بردبارى آن را تحمل كنم و زندگى و آينده فرزندمان را تضمين كنم در آن لحظه معناى حرف هايش را نمى فهميدم و تمام وحشت و اضطرابش را به حساب درد زايمان گذاشتم. اما واقعيت چيز ديگرى بود. با تولد دختر كوچكمان تازه متوجه پنهانكارى هاى فرزانه شدم. چرا كه فرزندمان از دوپا دچار معلوليت مادرزادى بود. فرزانه هم به خاطر حس مادرانه اش با اطلاع از اين موضوع جنين را نگه داشته و موضوع را از من هم مخفى كرده بود. پس از اطلاع از اين موضوع نمى دانستم بايد اشك شوق بريزم يا با اندوهى جانكاه با معلوليت فرزندم كنار بيايم. با اين حال فرزانه پس از مشاهده فرزندمان خدا را سپاس گفت. اما من همچنان متعجب بودم. پس از مشورت با دوستان و متخصصان تلاش براى معالجه دخترم را آغاز كرديم. اما متأسفانه ياس سفيد زندگى مان امكان معالجه نداشت. به همين خاطر هر روز غمزده و افسرده تر شدم. حتى پس از مشورت با چند پزشك متخصص دخترم را براى معالجه به خارج از كشور بردم. در آنجا با چند پروفسور مشورت كردم. اما همگى آنان اعتقاد داشتند امكان معالجه قطعى وجود ندارد بنابراين با نااميدى به ايران بازگشتم. فرزانه تمام وقتش را صرف پرستارى و نگهدارى از دخترمان مى كرد. به همين خاطر در اين مدت به من بى توجه شده بود. حال آن كه در چنين شرايطى به شدت نياز به حمايت و محبت بيشتر او داشتم. اما همسرم محبتش را از من دريغ مى كرد. ديگر تحمل ديدن سختى ها و رنجش دخترك بيمارم را نداشتم. تا آن زمان شرايط روحى بيمارانم را تا به اين اندازه درك نكرده بودم. هميشه به آنان اميد مى دادم. اما خودم كه پزشك و متخصص بودم با يك بحران روحى دست و پنجه نرم مى كردم. در خانه بداخلاق شده بودم و به طور دائم هم پرخاشگرى مى كردم تا اين كه با فرزانه صحبت كردم از هم جدا شويم چون نمى توانستم دخترم را در چنين شرايطى ببينم. براى رهايى از اين زندگى تصميم به جدايى گرفتم. وقتى موضوع را با همسرم در ميان گذاشتم او با حالتى پريشان سعى كرد مرا از تصميم منصرف كند چرا كه معتقد بود من عجولانه تصميم گرفته ام و او بالاخره پذيرفت. امروز هم مى خواهم تمام حق و حقوق همسر و فرزندم را بپردازم تا آنان در رفاه زندگى كنند. در ادامه زن جوان كه دختر كوچولويش را در آغوش داشت به قاضى گفت: فرهاد اسير تصميم عجولانه شده است. هر مادرى پس از تولد فرزندش بيشتر وقت خود را صرف نگهدارى از كودكش مى كند. تا آن موجود كوچك رشد كند. اما شوهرم با افكار منفى مرا متهم به پنهانكارى كرده است و مى خواهد خانه مان را ويران كند. با اين حال احترام زيادى براى تصميم همسرم قائل هستم و او را انسانى آزاد مى دانم كه حق تصميم گيرى براى زندگى و آينده اش دارد. ولى من مى خواهم همه عمرم را صرف پرورش فرزندمان كنم. چرا كه او را هديه اى آسمانى مى دانم. حال آن كه شوهرم معتقد است من با پنهانكارى هايم زندگى مشتركمان را تباه كرده ام و زندگى موجود ديگرى را هم به تباهى كشانده ام. قاضى دادگاه پس از بررسى پرونده حكم به طلاق زن و شوهر داد و سرپرستى دختربچه نيز به مادرش سپرده شد.
|