شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶ - ۸ صفر ۱۴۲۹
Sat, Feb 16, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
خانواده
فرشته نجات
347895.jpg
] هليا خرم]
بعدازظهر يك روز تابستانى در جنوب آريزونا «واگن هافميستر» باغبان و مزرعه دار ميانسال طبق معمول براى رفع خستگى و سلامتى مشغول ورزش بود. رشته كوه هاى «سانتاكاتالينا» از مقابل در ورودى خانه اش كاملاً پيدا بود. در نزديكى خانه او نيز رودخانه نسبتاً كم آبى جارى بود. اين بخش رودخانه درست در مسير جريان هاى جارى از رشته كوه ها قرار داشت. به همين خاطر سال هاى متمادى بر اثر وزش توفان هاى شديد كوهپايه اى عميق تر و عريض شده بود. اين بستر حدود يك متر و ۳۰ سانتى متر عمق و ۳۱ متر پهنا داشت. كناره هاى آن هم پوشيده از درختان و بوته هاى كاكتوس بود.
«هافميستر» هنگام دويدن ناگهان متوجه ابرهاى سياه و تيره در آسمان شد. دقايقى بعد نيز صداى غرش رعد از آسمان به گوش رسيد. او مى دانست حتى مقدار كمى باران نيز مى تواند خطرناك باشد.
«استيو» و «لى آن» يانكوويچ همسايه «هافميستر» بودندكه ۲ سال قبل به اين منطقه نقل مكان كرده بودند آنها صاحب ۸ فرزند ۳ تا ۱۴ ساله بودند.
ساعت حدود ۶ بعدازظهر «لى آن» با وقوع رعدو برق از خانه خارج شد همان موقع دختر بزرگش «موريا» را همراه دوستش «آلشيا» ۱۳ ساله ديد كه با اسب به سوى بستر رودخانه در حركت بودند.
«آن» آنها را صدا زد و گفت:«به آسمان نگاه كنيد. هوا اصلاً خوب نيست برگرديد. «موريا» وقتى صداى مادر را شنيد اسب ها را به سمت «اصطبل» پشت حياط خانه بازگرداند. كمى دورتر هم چهار خواهر و برادر كوچكش مشغول بازى بودند.
همان موقع صدايى شبيه ترمز قطار روى ريل به گوش رسيد. اما «هافميستر» مى دانست كه اين صداى قطار نيست و در همين لحظه بود كه ديوار سياه رنگى از آب گل آلود به ارتفاع يك متر و ۸۰ سانتى متر بالاى زمينى كه او روى آن مشغول دويدن بود ظاهر شد.
طى ۲۵ سال زندگى در اين منطقه چنين صحنه وحشتناكى را نديده بود. آب ها از رشته كوه ها سرازير شده و به بستر رودخانه رسيده بودند. سيلاب هرچه سرراهش بود را با خود مى كند و مى آورد. چند لحظه بعد او متوجه شد كه رودخانه نيز از كناره ها لبريز شده است. با خود گفت: «خداى من ! بايد به همسايگانم خبر دهم. بنابراين با سرعت به سوى خانه دويد و با صداى بلند فرياد زد سريع بدويد بيرون. از اينجا دور شويد. سيل آمده.» وقتى به خانه خودش رسيد متوجه شد همسرش درخانه نيست. اطراف خانه به دنبالش گشت تا اين كه او را پشت نرده هاى حياط مشغول صحبت با «لى آن» ديد. هافميستر فرياد زد: «سيل» فرار كنيد. ليز مى دانست شوهرش مرد آرام و صبورى است. بنابراين وقتى اين طور عصبى و وحشت زده صحبت مى كند، يعنى اين كه اتفاق ناخوشايندى در راه است. به سرعت داخل خانه رفت و سگ هايش را در آغوش گرفت تا به جاى امنى فرار كنند. همان موقع سيل حياط خانه را فرا گرفت. سيلاب تمام نرده ها، حفاظ و چوب هاى سر راهش را با خود كنده و آورده بود.
«هافميستر» سراغ همسرش رفت. اما همان موقع فرياد كودكانى را شنيدكه مادرشان را صدا مى زدند. او ۵ كودك همسايه را ديد كه با ترس كمك مى خواستند.
سيلاب آنها را محاصره كرده بود. از ترس قادر به هيچ حركتى نبودند. عمق آب هر لحظه بيشتر مى شد. بچه هاى كوچكتر در معرض خطر بيشترى بودند. «لى آن» فريادزنان به سوى بچه هايش دويد، اما «هافميستر» جلوى او را گرفت و از او خواست داخل آب نشود. بعد هم به او اطمينان دادكه بچه ها را نجات مى دهد. با صداى بلند از «موريا» خواست بچه ها را آماده كند تا بتواند آنها را به اين سوى رودخانه و روى بلندى بياورد. از داخل حياط خانه طنابى برداشت و يك سر آن را به درختى بست. درحالى كه تكه سنگى هم به سر ديگر طناب بسته بود آن را پرتاب كرد. «موريا» سر طناب را به تنه درخت تنومند ديگرى در آن طرف رودخانه بست. «هافميستر» تجربه زيادى در عبور از آب هاى پرسرعت و سيلاب داشت. در نوجوانى دركانال هاى آب مزارع «آريزونا» بازى مى كرد و براى اين كه قربانى جريان آب نشود هميشه از طناب استفاده مى كرد. در اواخر دهه ۷۰ نيز وقتى در ارتش بود آموزش هاى زيادى از جمله پرش از هلى كوپتر را آموخته بود.
او پس از اطمينان از محكم شدن طناب با بچه ها صحبت كرد و دستورهاى لازم را به آنها داد. بارندگى ثانيه به ثانيه شديدتر مى شد و احتمال شدت يافتن جريان آب نيز بيشتر مى شد. او داخل رودخانه شد. تصميم داشت ابتدا «گابريل» را نجات دهد. بنابراين به او گفت: «بازوهايت را محكم دور گردن من قلاب كن» و بدين ترتيب در حالى كه گابريل به پشتش آويزان بود وارد رودخانه خروشان شد. پاهاى گابريل دور قفسه سينه او قلاب شده بود. «هافميستر» با دو دستش طناب را محكم نگه داشته بود و با قدرت هرچه تمام سعى مى كرد از سيلاب عبور كند. گل و لاى سيلاب حركت او را دشوارتر كرده بود. اما بالاخره توانست «گابريل » كوچولو را سالم به مادرش برساند. حالا نوبت كودك بعدى بود. «موريا» آن طرف سعى داشت بچه ها را آرام نگه دارد. مرد فداكار با همين شيوه چهار كودك ديگر را نجات داد.
آنها به سرعت از آن منطقه دور شدند و به يك بلندى پناه بردند. سيلاب و باران شديد مزرعه هاى «هافميستر» و اغلب خانه هاى منطقه را ويران كرد. اما تلفات جانى نداشت. «هافميستر» و ليز دوباره با كمك خانواده يانكوويچ خانه زيبايى در كنار خانه جديد يانكوويچ برپا كردند و «لى آن» براى هميشه سپاسگزار «هافميستر» شد، زيرا او فرشته نجات كودكانش بود.
تولد فرزند معلول، پايان زندگى زوج تحصيلكرده
347910.jpg
] فاطمه وثوقى]

پزشك متخصص وقتى پى برد نخستين فرزندش فلج به دنيا آمده است با مراجعه به دادگاه خانواده تقاضاى طلاق داد.
وى معتقد است همسرش در دوران باردارى، بيمارى فرزندشان را مخفى كرده و به همين دليل زندگى خود و فرزندشان را به تباهى كشانده است.
در آخرين جلسه دادگاه مرد همراه زن جوانى كه كودكى در آغوش داشت مقابل قاضى عموزاده رئيس شعبه ۲۶۸ دادگاه خانواده نشسته بود. مرد كه خود را متخصص مغز و اعصاب معرفى مى كرد رو به قاضى گفت: پس از دريافت تخصص در رشته مغز و اعصاب از يك دانشگاه معتبر اروپايى براى ادامه زندگى و كار به ايران آمدم. مدتى بعد هم به توصيه خانواده ام تصميم به ازدواج گرفتم.
به پيشنهاد مادرم به خواستگارى چندتن از دختران اقوام و دوستان رفتم اما هيچ كدام ويژگى هاى مورد نظرم را نداشتند تا اين كه از طريق يكى از بستگان با فرزانه آشنا شدم. او فارغ التحصيل دانشگاه بود و خانواده نجيب و با اصالتى داشت. سرانجام شيفته رفتار و گفتارش شدم. چندماه بعد مراسم عقد و عروسى برگزار شد و زندگى مشتركمان را زير يك سقف آغاز كرديم. فرزانه «دخترى» كدبانو و اهل مطالعه بود. برخى مواقع با حضور در انجمن هاى خيريه به بيماران و نيازمندان كمك مى كرد. او همسر دلخواهم بود. تا اين كه در نخستين سالگرد ازدواجمان گفت كه بزودى پدر مى شوم. با شنيدن اين خبر از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيدم. دنيا برايم معناى ديگرى پيدا كرده بود. از همان روز با خود عهد بستم تا تلاشم را زيادتر كنم كه همسر و فرزندم در رفاه بيشترى باشند در طول دوره باردارى همسرم، تمام تلاشم را كردم تا او در آرامش كامل باشد و فرزند سالمى به دنيا آورد.
اما متأسفانه او در دوران باردارى افسرده و بى رمق تر مى شد. چندين بار از فرزانه درباره علت پريشانى اش پرسيدم اما پاسخ مناسبى نمى داد. احساس مى كردم موضوعى را از من مخفى مى كند. با اين حال او همواره شرايط سخت دوران باردارى اش را بهانه مى كرد. تا اين كه انتظار به پايان رسيد و فرزانه را براى زايمان به بيمارستان منتقل كردم. لحظه ها مى گذشت. فرزانه قبل از ورود به اتاق عمل با التماس ازمن خواست هر اتفاقى افتاد با بردبارى آن را تحمل كنم و زندگى و آينده فرزندمان را تضمين كنم در آن لحظه معناى حرف هايش را نمى فهميدم و تمام وحشت و اضطرابش را به حساب درد زايمان گذاشتم.
اما واقعيت چيز ديگرى بود. با تولد دختر كوچكمان تازه متوجه پنهانكارى هاى فرزانه شدم. چرا كه فرزندمان از دوپا دچار معلوليت مادرزادى بود. فرزانه هم به خاطر حس مادرانه اش با اطلاع از اين موضوع جنين را نگه داشته و موضوع را از من هم مخفى كرده بود.
پس از اطلاع از اين موضوع نمى دانستم بايد اشك شوق بريزم يا با اندوهى جانكاه با معلوليت فرزندم كنار بيايم. با اين حال فرزانه پس از مشاهده فرزندمان خدا را سپاس گفت. اما من همچنان متعجب بودم. پس از مشورت با دوستان و متخصصان تلاش براى معالجه دخترم را آغاز كرديم. اما متأسفانه ياس سفيد زندگى مان امكان معالجه نداشت. به همين خاطر هر روز غمزده و افسرده تر شدم. حتى پس از مشورت با چند پزشك متخصص دخترم را براى معالجه به خارج از كشور بردم. در آنجا با چند پروفسور مشورت كردم. اما همگى آنان اعتقاد داشتند امكان معالجه قطعى وجود ندارد بنابراين با نااميدى به ايران بازگشتم. فرزانه تمام وقتش را صرف پرستارى و نگهدارى از دخترمان مى كرد. به همين خاطر در اين مدت به من بى توجه شده بود. حال آن كه در چنين شرايطى به شدت نياز به حمايت و محبت بيشتر او داشتم. اما همسرم محبتش را از من دريغ مى كرد. ديگر تحمل ديدن سختى ها و رنجش دخترك بيمارم را نداشتم. تا آن زمان شرايط روحى بيمارانم را تا به اين اندازه درك نكرده بودم. هميشه به آنان اميد مى دادم. اما خودم كه پزشك و متخصص بودم با يك بحران روحى دست و پنجه نرم مى كردم. در خانه بداخلاق شده بودم و به طور دائم هم پرخاشگرى مى كردم تا اين كه با فرزانه صحبت كردم از هم جدا شويم چون نمى توانستم دخترم را در چنين شرايطى ببينم. براى رهايى از اين زندگى تصميم به جدايى گرفتم. وقتى موضوع را با همسرم در ميان گذاشتم او با حالتى پريشان سعى كرد مرا از تصميم منصرف كند چرا كه معتقد بود من عجولانه تصميم گرفته ام و او بالاخره پذيرفت. امروز هم مى خواهم تمام حق و حقوق همسر و فرزندم را بپردازم تا آنان در رفاه زندگى كنند.
در ادامه زن جوان كه دختر كوچولويش را در آغوش داشت به قاضى گفت: فرهاد اسير تصميم عجولانه شده است. هر مادرى پس از تولد فرزندش بيشتر وقت خود را صرف نگهدارى از كودكش مى كند. تا آن موجود كوچك رشد كند. اما شوهرم با افكار منفى مرا متهم به پنهانكارى كرده است و مى خواهد خانه مان را ويران كند. با اين حال احترام زيادى براى تصميم همسرم قائل هستم و او را انسانى آزاد مى دانم كه حق تصميم گيرى براى زندگى و آينده اش دارد.
ولى من مى خواهم همه عمرم را صرف پرورش فرزندمان كنم. چرا كه او را هديه اى آسمانى مى دانم. حال آن كه شوهرم معتقد است من با پنهانكارى هايم زندگى مشتركمان را تباه كرده ام و زندگى موجود ديگرى را هم به تباهى كشانده ام.
قاضى دادگاه پس از بررسى پرونده حكم به طلاق زن و شوهر داد و سرپرستى دختربچه نيز به مادرش سپرده شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |