دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۰ صفر ۱۴۲۹
Mon, Feb 18, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
بانو
مرورى بر نمايش هاى جشنواره بيست و ششم تئاتر فجر
گزارشى درباره روند شعر انقلاب اسلامى از آغاز تاكنون
مرورى بر نمايش هاى جشنواره بيست و ششم تئاتر فجر
صداى صحنه مى آيد
348282.jpg
] اميد بى نياز]

جشنواره بيست و ششم تئاتر فجر در حالى پرونده خود را بست كه همواره سالى متفاوت را در كارنامه خود به جا گذاشت. ۱۰۳ سالن و فضاى تئاترى شهر تهران در حالى به ميزبانى اجراهاى ايرانى و خارجى درآمدند كه هر روز شاهد استقبال هزاران تماشاگر از ده ها نمايش بودند. جشنواره بيست و ششم در حجمى گسترده و فراگير برگزار شد و طى ۱۰ روز بسيارى از جريان هاى فرهنگى را تحت الشعاع خود قرار داد. بررسى ساختارى، تفكيكى و همچنين محتوايى بعضى از آثار اين رويداد هنرى همواره قابل تأمل است؛ آثارى كه از تجربيات متفاوت نويسندگان و كارگردانان خبر مى داد و تحليل آن همواره جاى بحث دارد. اين نوشتار و نوشتارهاى بعدى به تحليل نمايش هاى اجرا شده در جشنواره بيست و ششم مى پردازد.
*درد عصر
نمايش «E.zen» يا مسلح شدن اثر آرا ايرانجاكيان، كارگردان اهل ارمنستان است؛ نمايشى كه همواره مى كوشد درد اصلى كشورهاى شرقى و آسيايى را در مواجهه با امپرياليسم به تصوير درآورد. آرا ايرانجاكيان در تعريف نمايش خود گفته است: اين نمايش بازتاب عصر ماست. فرآيندى كه بر سبك زندگى عمومى مردم، سنن و آداب و رسوم آنها تأثير گذاشته است. شخصيت هاى نمايش به دنبال خروج از اين وضعيت به دنبال جايى هستند كه بتوانند به راحتى فكر كرده و فرصت بهترى براى زندگى داشته باشند.
كارگردان براى اجراى اين نمايش شيوه تكنيكى نامتعارف و پيچيده اى را به كار نمى برد. عناصر تكنيكى كار به لحاظ نشانه شناسى همواره قابل كشف هستند. نور، طراحى لباس، طراحى صحنه، موسيقى و آوازهاى وطن گرايى از مهمترين عناصرى هستند كه كارگردان با آنها كار مى كند. وى اصولاً نور آبى را به عنوان زمينه صحنه قرار داده است. يعنى اشيا و آكسسوار صحنه همواره در بسترى از نور آبى پديدار مى شوند؛ نورى كه به لحاظ روان شناسى و مفهومى، ملايم، آرام و نرم است. شايد اين امر به نوعى ترسيمى از جهان ذهنى آدم ها و تبلور آن در اتمسفر واقعى و متعاقباً صحنه بازى آنها است. آنها شخصيت هاى ايده آليسم هستند و همواره براى دستيابى به اتوپيا و شهر ايده آل خود به جنگ ناتورآليسم تاريكى مى روند كه امپرياليسم به عنوان جبرى طبيعى و جغرافيايى برايشان تصور كرده است. تكنيك كارگردان براى پرداخت بصرى و نشانه شناختى عنصر نور در عين سادگى قابل تأمل است زيرا اكثر اشياى صحنه نيز ساده هستند؛ نيمكت ها، نردبان ها و خود بازيگران كه گاهى در قالب حركات ريتميك و منظم به جزيى از فضا تبديل شده اند. بنابراين نور در لابه لاى اشيا و عناصر صحنه همواره پراكنده است و گاهى در تلفيق با نور قرمز به رشته هايى ملون و گره خورده با هم تبديل مى شوند. نور قرمز كه مى آيد، انگار جرقه اى روشن مى شود، انگار حركتى سينوسى به راه مى افتد و در نتيجه عناصر ديگر به كمك كارگردان مى آيند تا به مفاهيم خود بپردازند؛ عناصرى از قبيل موسيقى و آوازهاى حماسى و ملى كه در كلامى ريتميك و ملوديك به بيان درمى آيد. همچنين كارگردان براى نشان دادن ابعادى از ذهن، شخصيت و ناخودآگاه آدم هاى نمايش از اصل طراحى لباس سود مى برد. بازيگران در اين نمايش لباسى كهنه نما و مندرس به تن دارند و اين امر از بعد ديگرى از جهان ذهنى آنها خبر مى دهد. لباس هاى آنان به لحاظ رنگ و رورفتگى به نوعى لباس كارگران معدن را نيز تداعى مى كند. البته طراحى اين لباس ها كاملاً رسمى است و همگى آنها كت و شلوار به تن دارند.
اين نمايش سواى رويكرد رئاليستى خود گاهى به سمبوليسم هم نقب مى زند؛ سمبوليسمى كه در حدى كوتاه و ظريف است و چندان به تعقيد و تعقد مفهومى، مضمون ساده و روان نمايش دامن نمى زند. اين نمايش نقطه ضعف هايى هم دارد. زمان اجرايى «ازن» ۱۱۰ دقيقه است و همواره تا حدودى خسته كننده به نظر مى رسد. با اين حال كارگردان همواره مى كوشد با قطع و تداوم صحنه، بيان ريتميك، استفاده از نور و موسيقى، سرود، شعر و شعار، تدوين نمايشى خاص خود را بر نمايش حاكم كند. اما نكته ديگرى كه در ساختار اين نمايش به چشم مى آيد، كليت آن است. نمايش ازن يا مسلح شدن به تنگى شيشه اى شبيه است كه همواره با شكسته شدن شكل و ساختار مى گيرد. زيرا هر تكه از آن به منزله جزيى از هستى داستان خود را تعريف مى كند، بازمى آفريند و دوباره به ساختار نمايشى ملحق مى شود؛ مهمترين نكته قابل اشاره هم خود شخصيت ها و هويت تك تك آنهاست. به تعبير مضمون كلى و محورى نمايش به صورت تكه تكه در ذهنيت و وجود هر كدام از اين شخصيت هاست و آنها هر كدام با زاويه ديد خود و استفاده از امكانات خاص بازيگرى آن را ترسيم مى كنند. اين امكانات همچون در بحث زبان (به طور كلى بيان و زبان فيزيك) تعريف مى شود، براى مخاطبى كه به زبان ارمنى مسلط نيستند، غيرقابل درك است.
*توليد دانشگاهى
يكى از موارد قابل ذكر در جشنواره امسال حضور محافل آكادميك و تئاتر دانشگاهى بود. تئاترى كه همواره از دو گفتمان توليدى تجربه و مكاشفه برخوردار است و پايه ها و الفباى تئاتر را به خدمت مى گيرد تا به تجربه هاى تازه دست يابد.
يكى از نمايش هاى امسال در اين حوزه الكترا نوشته مشهور سوفكل بود كه توسط هما جديكار و دانشجويانش به صحنه رفت. اين اثر توليد دانشگاه تهران همواره در نوع خود جاى تأمل و بازخوانى دارد.
صحنه خالى از آكسسوار، استفاده از فاصله گذارى هاى منطقى و از پيش تعيين شده، تنظيم حركات مفهومى بازيگران و رفت و آمد آنها به زواياى اجرا، تكيه بر ميزانسن هاى الفبايى و كشف موقعيت دردل اين ميزانسن ها و در كل ديكته كردن هندسه ترسيمى دراماتيك از ويژگى هاى ساختارى نمايش الكترا، رومئو و ژوليت است؛ نمايشى كه در جشنواره امسال با چهار كارگردان متفاوت مهمان سالن استاد سمندريان دانشكده هنرهاى زيبا بود و اين گفتار به اجراى هما جديكار اختصاص دارد. الكترا، رومئو و ژوليت با اجراى دو متن مشهور تاريخ تئاتر از سوفكل و شكسپير به اجرا درآمد و طى روزهاى جشنواره، كيومرث مرادى، شيوا مسعودى، سپيده نظرى پور و هما جديكار هر كدام با برداشت هاى خاص خود از اين اثر ميزبان مخاطبان بودند. در اين ميان اجراى هما جديكار بيش از هر چيزى به الكتراى سوفكل وابسته است و اين جريان را پرداخت مى كند. ناگفته نماند كه اين اثر همواره يك توليد دانشجويى است.
همچنان كه در بروشور نوشته شده است، نام هما جديكار به عنوان هدايتگر اثر ذكر شده است. اما يگانه تفاوت اجراى جديكار با سه كارگردان قبلى وفادارى به متدها و سازه هاى تئاتر دانشجويى است؛ تئاترى كه همواره سنگ هاى ساختارى يك اثر اجرايى را دقيق و طبق قانون خود روى هم مى گذارد، در اين فرآيند به كشف مفهوم تازه و خلاقيت هاى اجرايى مى رسد.
با اين تفاسير مى توان اجراهاى ديگر الكترا و رومئو ژوليت را در زمره ناتورآليسم زمانمند تعريف كرد. به عنوان مثال در اجراى سپيده نظرى پور عناصرى به جاى عناصرى ديگر از اجرا كنار مى روند يا در كار كيومرث مرادى يك ايده برجسته و اگرانديسمان مى شود. اما اجراى جديكار را نه مى توان در اين دسته جاى داد و نه آن را جزو اجراهايى به شمار آورد كه صرفاً به بازگويى روايت متن كلاسيك نظر دارند. زيرا اين اجرا بيش از هر چيزى به امكانات اجرايى خود نظر دارد، ابتدا الفبايى و پايه حركت مى كند، ساختار خود را بنيان مى گذارد و در دل اين ساختار سعى مى كند به خلاقيت هاى نمايشى برسد. تراژدى الكتراى سوفكل مانند يك فلاش بك به قلب تاريخ و اساطير است. آگاممنون مرده است. زمان سپرى شده است. اما خاطره قتل او توسط همسرش كلو تايمنسترا همچنان در خاطره فرزندانش اورستس و الكترا ماندگار است. كلو تايمنسترا، الكترا را به همسرى دهقانى ساده و روستايى درآورده است. در چنين اوضاع و احوالى آپولون، خداى خدايان يونان فرزند ديگر آگاممنون و كلو تايمنسترا (اورستس) را به سوى خواهر و مادرشان رهسپار مى كند. اورستس نيز با كينه ابدى خود كلو تايمنسترا را مى كشد و انتقام خون پدر را از او مى گيرد. اين تراژدى ناخوشايند ساختار قصه درامى به نام الكتراست.
جديكار در اجراى اين اثر همواره دو اصل استفاده از عنصر بازيگر و برعكس تبديل عنصر بازيگر به فضا و قلمرو صحنه را مد نظر قرار داده است. بنابراين در اين نمايش الفباى استفاده از فيزيك براى توليد صداها، فضاسازى، تصوير مكان ها، خلق موقعيت و تغيير و دگرگونى و گذر از موقعيت ها به كار گرفته مى شود.
شايد نمونه خوب و ابتكارى چنين تكنيك هايى هم گردآمدن سه بازيگر به طور همزمان زير يك شنل است كه به خلق صحنه هايى ذهنى و درواقع تصويرسازى هاى دراماتيك مى انجامد.
*تجربه اى ديگر
يكى از ويژگى هاى جشنواره بيست و ششم تئاتر حضور نمايش هاى منتخب جشنواره هاى ديگر بود. نمايش روز خوب مردن يكى از آثار راه يافته به فستيوال فجر بود كه پيش از اين به عنوان منتخب جشنواره كانون ها شناخته مى شد. اثرى كه در ژانر تئاتر عروسكى قرار داشت و بسيارى از مفاهيم هنرى را براى پرداخت دراماتيك در اين حوزه تجربه مى كرد. اصولاً ژانر تئاتر عروسكى داراى قابليت ها و كاركردهاى منحصر به خود است. استفاده از مضامينى متناسب با جهان ذهنى و فانتزيك عروسك ها از يگانه مؤلفه هاى اين هنر است.
اين نمايش به داستان زندگى پيرزنى تنها در ۳۰ دقيقه اجرايى مى پردازد. اتمسفر تعريف شده دراماتيك براى اين پيرزن از همان ذهنيت هاى تلويزيونى و كارتونى سود مى برد و اين امر از پيش زمينه ذهن نويسنده و تأثير ناخودآگاه او بر يك اثر توليدى منحصر به خود خبر مى دهد. به تعبيرى در پرداخت اتمسفر دراماتيك با فضايى رو به رو نيستيم كه در آن بتوان ذهنيت و زبان مستقل نويسنده را مشاهده كرد بلكه با فضايى روبه رو مى شويم كه همزمان با حضور در ذهن نويسنده در ذهن ما نيز وجود دارد. صندوق در اين نمايش عروسكى المان همان دنياى سوبژكتيو و پنجره اى به سوى دنياى گذشته اين پيرزن است. پيرزن دنياى ساكت و بى اتفاقى دارد. يك شب در خواب يا جريان سيال ذهنى او صدايى طنين انداز مى شود. اين صدا، صداى آه است. آه به او مى گويد كه هر آرزويى كه داشته باشى آن را برآورده مى كنم. پيرزن نيز كه تمام دنيايش در صندوق بسته خلاصه مى شود، از او درخواست مى كند تا صندوق بسته را باز كند. آه برآورده كردن اين آرزوى پيرزن را مشروط به گرفتن عمر او ذكر مى كند. پرداخت دراماتيك بعضى از مفاهيم در ژانر عروسكى توسط كارگردان در صحنه هاى بعد از اين جريان ها زيبا و زيبايى شناسانه مى نمايد. مثل آه با دستمالى تداعى دراماتيك مى شود كه سفيد است و روى آن پنج عدد چشم باز به چشم مى آيد. در حالى كه كارگردان مى توانست براى آه از دهان استفاده كند و اين آشنايى زدايى در نوع خود زيباست. كارگردان در چنين زاويه ديدى همواره بين دو تقابل سوبژكتيوى و ابژكتيوى در فراز و فرود است و همواره در صدد بيان زوايا و ريزه كارى هاى متن است، به تعبيرى او گاهى با دراماتيزه كردن يك مفهوم و يك عنصر سوبژكتيوى روبه رو است كه در اين راه با تغيير در اشيا و دگرگونى نشانه شناختى عناصر آن سعى مى كند آن را به بيان دراماتيك درآورد. شايد نمونه زيباى آن هم استفاده از دستمال سفيد و پنج عدد چشم قرار گرفته روى آن است. شايد بررسى نشانه شناختى عدد پنج به لحاظ هر نوع گفتمان بصرى و مفهومى در اين مجال نمى گنجد. پنج تداعى گر انگشتان دست، تداعى گر شكل قلب، چشم و... است و همواره به تصويرآفرينى تو در توى در ذهن منجر مى شود كه اساس آن تنها از يك آه برمى آيد. اين لايه اى از زاويه ديد كارگردان براى پرداخت مفاهيم متن است. اما از سوى ديگر عكس اين امر هم وجود دارد.
گزارشى درباره روند شعر انقلاب اسلامى از آغاز تاكنون
مسافران آتش
] يزدان سلحشور ]
348261.jpg
* يك
«اى پيشواى من!
يك شعر كاملى تو:
شعر بزرگ خلق!
وين خلق
ـ خلق ايران ـ
گلواژه هاى شعر بزرگ وجود تو
اى پيشواى من!
يك شعر كاملى تو
با واژه هاى آهن
با واژه هاى پولاد
هربيت از تو،
يك رشته با صلابت الوند
شعر صلابتى
شعر مقاومت
معيار انسجام كلامت:
پيوند قلب هاست
ايماژهاى شعر تو:
تصويرهاى سرخ:
گلبوسه ى گلوله و سينه
گلداغ هاى زخم
شعر بزرگ خلق!
شعر بلند جارى!
هر شب تو را
بر پشت بام خانه
با واژه هاى روشن شعر ستارگان
پيوند مى زنيم
طاغوت را
دشنام مى دهيم
وزدور
بر چهره ى دلير تو
گلخند مى زنيم»[شعر بزرگ خلق، خمينى (ره)... ‎/ على موسوى گرمارودى]
هنوز مى توان صداى گرم على حسينى را در ۲۲ بهمن ۵۷ به ياد آورد كه ناگهان بر صفحه تلويزيون ـ شبكه يك ـ ظاهر شد و كوتاه و موجز گفت: «انقلاب ايران پيروز شد» و بعد سرود«خمينى اى امام» تا روزها از راديو و تلويزيون پخش شد و در كنار آن ترانه «والا پيامبر» با صداى فرهاد.
انقلاب كه آمد، شعر انقلاب يا به «خلق» اختصاص يافت يا به «مردم» يا به «امت».
يا ذكر شر حكومت پهلوى دوم بود يا ذكر خير استقامت مبارزان راه آزادى؛ اما بالاترين بسامد موضوعى از آن «ستايش امام (ره)» بود كه هر نشريه اى را كه مى گشودى، يا او را به عنوان پيشواى آزادى مى ستودند يا بت شكن زمانه يا دست حق يا فرشته اى كه از پس بيرون شدن ديو، مردم را به سنت پيامبر (ص) و راه امامان شيعه (ع) دوباره رهنمون شده بود. هنوز طرفداران بلوك شرق و جمهورى خلق چين و حكومت آلبانى و مردم سالارى تيتو هم خودشان را بخشى از هويت ملى ـ آئينى انقلاب تلقى مى كردند و زبان از مدح رهبر اين انقلاب فرو نمى بستند. سال ۵۸ به نيمه نرسيده، مشخص شد كه مشى امام (ره) در كلمه «حزب الله» خلاصه مى شود و باقى احزاب وابسته به غير «الله» راهى به اين حريم ندارند. شاعران انقلاب در مهرماه ،۱۳۵۸ يا با امام خمينى(ره) و پيرو «ولايت فقيه» بودند و همانند ۹۸ درصد مردم ايران يا بيرون از اين دايره و جزو اقليتى كه مشت بر سندان مى كوفتند و احدى از مردم مسلمان را دل با ايشان نبود. شعر انقلاب اسلامى درواقع در اين ايام شكل گرفت و شناخته شد. جمعى از شاعران آن متعلق به انجمن هاى سنتى ـ ادبى پيش از انقلاب بودند و در سنين ميانسالى. جوان ها اغلب و اكثر، استعدادهايى بودند كه از نشست هاى ادبى مؤسسه مطبوعاتى اطلاعات و صفحات ادبى عليرضا طبايى، به شعر پرداخته بودند و هم عشق به دين داشتند هم به امام (ره) هم به انقلاب. سيد حسن حسينى، نصرالله مردانى، حسين اسرافيلى، محمدرضا سهرابى نژاد و ... از زمره اين جوان ها بودند. از ميان ميانسال ها، حميد سبزوارى در شكل گيرى وجه تبليغى انقلاب نقشى بسزا داشت و مهرداد اوستا و مشفق كاشانى از شاعران بنام شعر كلاسيك دهه هاى چهل و پنجاه بودند. اين دو جريان در مكانى به نام حوزه هنر و انديشه اسلامى به هم پيوستند و البته همه گير شدن نام جوان هاى اين جمع، تا حد زيادى مديون مصاحبه ها و معرفى هاى شاعرى جوان ـ يوسفعلى ميرشكاك ـ در روزنامه بسيار پرمخاطب آن دوران يعنى روزنامه جمهورى اسلامى بود كه سردبيرى آن را روحانى جوانى به عهده داشت كه خود، هم ذائقه قدر ادبى داشت و هم طبع روان شعر.
او چهره آشناى نشست هاى ادبى خراسان و تهران و زندانى سياسى دوران جور بود كه مردم مسلمان به اشارات پنهان و آشكار امام خويش، او را در سال هاى ترور و جنگ به رياست جمهورى برگزيدند و پس از درگذشت بنيانگذار جمهورى اسلامى، به اصرار بزرگان قوم، مقام ولايت را پذيرفت.
شاعران حوزه هنرى، هنوز درگير مواجهه با شعر معاندان انقلاب اسلامى بودند و پاسخ دهى و رجز برابر رجز كه جنگ آغاز شد؛ شعر انقلاب، ناگهان به شعر رزم بدل شد و ستايش مبارزان سياسى دوران طاغوت، به مدح شهيدان مطهر دفاع مقدس چهره دگر كرد؛ اين آغازى بر يك جريان قوى ادبى بود كه نسلى از شاعران ايران را به خود مشغول داشت و در تاريخ ادبى ايران، رويكردى مستقل يافت.
عبدالجبار كاكايى ـ شاعر، ترانه سرا و پژوهشگر ـ قصه شكل گيرى حوزه هنرى را چنين روايت مى كند: «حوزه هنرى، ابتدا در تالار وحدت شكل گرفت با حضور چهره هاى بيشتر سياسى، آن موقع ـ اوايل انقلاب ـ نامش تشكيلات هنرمندان جوان اسلامى بود كه بعد منتقل شد به مكان فعلى در خيابان حافظ كه مكان مصادره شده اى بود.
سازمان تبليغات اسلامى اين مكان را در اختيار گرفت و واگذار كرد به «حوزه انديشه» كه همان حوزه هنرى فعلى است. خانم طاهره صفارزاده از نخستين پايه گذاران حوزه به شكل فعلى بود. پس از انتقال از تالار وحدت به مكان فعلى، مرحوم اوستا آمد و آقاى معلم و آقاى ميرشكاك و زنده ياد سيدحسن حسينى و هميشه در ياد قيصر امين پور. اينهانسل اول حوزه بودند. در نسل دوم گروه ديگرى جذب شدند. نسل اول سال ۵۹ آمدند و نسل دوم، ۶۱ به بعد. من و قزوه و مرحوم سلمان هراتى و بچه هاى ديگرى كه به اين جمع اضافه شدند از نسل دوم بوديم.»
محمدرضا سهرابى نژاد- شاعر و پژوهشگر - درباره چرخش ناگهانى شعر انقلاب به شعر دفاع مقدس مى گويد: «همان طور كه جنگ ناگهانى آغاز شد و مردم ما كه هنوز در گرماگرم انقلاب بودند تقريباً غافلگير شدند و خساراتى را هم متحمل شدند، شاعران ما نيز در سرودن شعر، شتابزده عمل كردند. اوايل كار يك مقدار شعرها ضعيف بود اما كميت زياد بود. يادم هست كه در روزنامه جمهورى اسلامى كه آن موقع كار مى كردم، هر روز صبح در صفحه اول، از شاعرى يك شعر درباره دفاع مقدس چاپ مى شد. سال ۵۹ بود. شايد ۳۰ و ۴۰ شاعر با اين روزنامه همكارى مى كردند و هر روز صبح، يك شعر درباره دفاع مقدس درصفحه اول به چاپ مى رسيد؛ با مضامينى همچون تهييج مردم، وصف دلاورى هاى رزمندگان، وصف مردم، رجزهاى حماسى، تن به ذلت ندادن، مقاومت كردن، حماسه ، مظلوميت، شهادت، كه البته بيشتر اينها رجز بود؛ رجزهاى مردانه، دلاورانه و حماسى. ما در اوايل جنگ آمادگى كافى نداشتيم اما همچنان كه جلو رفتيم، همان طور كه رزمندگان ما، در جبهه ها پخته تر، آزموده تر و نيرومندتر شدند شعر ما هم به همين صورت پا به پاى آنها، جلو رفت.»
عباس براتى پور- شاعر و پژوهشگر- مى گويد: «تابستان ۶۰ بود كه من به حوزه هنرى آمدم؛ و در جلسات حوزه هنرى، ديگر به شكل مرتب شركت مى كردم و شعر مى گفتم براى جنگ. آن موقع سفرهايى هم داشتيم به جبهه به همراه سيد حسن حسينى ، قيصر امين پور، حسين اسرافيلى، پرويز بيگى حبيب آبادى، محمدعلى محمدى، سپيده كاشانى، استاد اوستا و استاد محمدعلى مردانى. اين سفرها براى شعرخوانى و تبليغات بود. به اين نتيجه رسيده بوديم كه بايد براى انقلاب و جنگ و شهدا ، اين استعداد را كارآمد كرد و اين مسير تا كنون ادامه دارد.»
«چه رود است اين كه از آن سوى سدهاى زمان جاريست
خروشان موج در موج از كران تا بيكران جاريست
كه مى داند چه خواهد رست از اين باران خونالود
كه گويى از گلوى پاره ى هفت آسمان جاريست
زبانم لال! گويى بر گلويى بوسه زد خنجر
كه عطر بوسه ى پيغمبر از رگهاى آن جاريست
هنوز آن گردباد گرم هوهوى جنونبازان
زدشت خونفشان تا كوچه هاى بى نشان جاريست
هجوم باد پائيز و شكفتن در بهار زخم
گل اين باغ را ذوق بهارى درخزان جاريست
سحرگاهان به صحن باغ هاى همجوار عشق
به هم پيوسته عطر خون گل هاى جوان جاريست
شهيدا! بانگ هل من ناصرت موجى ست آتشناك
كه چون خون در عروق آفرينش بى امان جاريست»
[شكفتن در بهار زخم‎/ ساعد باقرى]
جنگ هشت ساله، دو دسته شعر از دو دسته شاعر انقلاب اسلامى عرضه كرد. اول ، شعرى «آنى» و «پيچيده در فرياد» و «عميقاً شعارى» كه شاعران اين گروه از شعرها مزد زحمت خود را در همان زمان جنگ از اذهان عمومى گرفتند و هرجا كه نام «شعر» آمد مترادف شد با نام اين شاعران. دوم، شعرى «عميق»، «متفكر» و «روايتگر وضعيت» كه در زمان جنگ و هيجان و خشم آن ، چندان به دل نمى نشست اما هنگامى كه كشور به دوران صلح گام نهاد، ارزش هاى اين گونه شعرها، بيشتر نمايان شد و اقبال عامه شامل حالشان شد. مشهورترين شاعر گروه نخست، هنگامى كه درزمان صلح، پيراسته ازشهرت آن سالها ، به ديار باقى شتافت، معدود شاعرانى از خطه اش بر مزارش گرد آمدندو مشهورترين شاعر گروه دوم هنگامى كه در سال ،۸۶ غرق در افتخارات روزافزون، بدرود حيات گفت مردمان از هرگروه بر مزارش گريستند و براى اول بار، مهم ترين نهاد نظامى كشور كه پيروزى در جنگ مديون رشادت هاى سرداران آن است ، در مرگ يك شاعر پيام تسليت داد. قضاوت تاريخ ، چه پسنديم چه نه، چنين است.
«شاعر كه در فصل باران
به دنياى شعر و غزل روى آورد
امروز با شعرهايش خداحافظى كرد
جاى ورق پاره هاى دلش را
دركوچه پس كوچه هاى شب و درد
گم كرد
باغ صدايش به سرعت به زردى گراييد
تصوير آبى ترين شعرهايش
در زير پاى فراموشى افتاد
پائيز بود و صداى كلاغان
آوازها چون درختان سرشار از مرگ
خاموش بودند
شاعر به دنبال خود بود
در كوچه پس كوچه هاى شب محض مى رفت
دفترچه ى خاطراتش
پر از روزهاى تولد
پر از لحظه هاى غزل بود...
شاعر كه با شعرهايش
خداحافظى كرد
دست سؤالى كه سنگين تر از كوه ها بود
بر دوش من بود:
شاعر چرا غصه مى خورد
شاعر چرا گريه مى كرد !» [خداحافظى ‎/ وحيد اميرى]
* دو
شاعران انقلاب گرد آمده در حوزه هنرى، درسال ۶۶ به انشقاق رسيدند. طاهره صفارزاده كه خود از بنيانگذاران شعر دينى مدرن در ايران بود، پيام داد كه «نگذاريد از دوپارگى شما، آنان كه سال ها منتظر اين لحظه بوده اند، سوء استفاده كنند. اين جمع به خون دل گردآمدند نگذاريد خون دل بخوريم كه چرا چنين شد.»
جمعى از شاعران در حوزه ماندند و بخشى ديگر به رهبرى سيدحسن حسينى آن را ترك گفتند. مشكل چه بود عباس براتى پور ـ از جمعى كه ماندند ـ در اين باره مى گويد:
«به نظرم اگر كمى از نفسانيات دور شويم، اين ها مشكلى نيست و اين مشكلات هم پيش نمى آيد. مى دانيد كه آقاى حسينى، سال آخر حياتش برگشت حوزه. خب! آن مسائل به نظرم با صحبت حل مى شد و نيازمند آن قضايا نبود. رنج نامه اى نوشتند دوستان بر سر اختلافاتى كه با آقاى زم [مدير آن هنگام حوزه هنرى] داشتند. اينها را بايد دوستانه مى نشستند و حل مى كردند. اين كه ما بگوييم حوزه هنرى است و بايد در دست هنرمندان باشد با اصول مديريتى در تضاد است. بالاخره بايد فردى به عنوان مدير اين مجموعه را اداره كند. البته آن نامه هم بود كه اگر كسانى امضا كردند بيشتر به دليل حمايت از جوان ها بود و برخى از خواسته ها هم شايد به حق بود اما بعد از آن قضايا، آقاى سبزوارى و ديگران كه پخته بودند، راه خودشان را ادامه دادند و جوانترها هم جذب جاهاى ديگر شدند. به هرحال جوان ها هم آن دوره خواسته هايى داشتند و كمى بايد صبر مى كردند. انقلاب ما تازه داشت شكل «نظام» مى گرفت و به هرحال، حل مسائل مديريتى وقت مى برد.» گرچه روايت آنان كه از حوزه رفتند اندكى متفاوت است با آنان كه ماندند اما از سخنان آنان هم برمى آيد كه كل اختلافات در سه محور خلاصه مى شد؛ اول اين كه انقلاب اسلامى، انقلاب اقشار كوخ نشين است و رويكرد مديريتى حوزه به سوى كاخ نشينى نيست.
[مديريت وقت حوزه آن هنگام به دنبال سرمايه گذارى در حوزه هاى مختلف براى توسعه كاركردهاى آن بود و همين سرمايه گذارى به توسعه عظيم اش در دو دهه اخير منجر شد] دوم سيستم مديريتى حوزه تأييد كننده رويكردهاى هنرى محافظه كارانه است. درحالى كه شعر انقلاب، تا به انتها بايد وجه انقلابى خود را چه در افق هاى انديشه چه در شكل ارائه كار، حفظ كند. [مصداق هاى اين اختلاف گرچه در اواخر سال ۶۶ روشن مى نمود اما پس از انشقاق، نه هنرمندان مانده در حوزه همگى از محافظه كاران هنرى بودند نه هنرمندان رفته به اتفاق، نوگرا و انقلابى] سوم مديريت حوزه بايد در دست هنرمندان باشد نه مديران غيرهنرمند [كاكايى -از جمعى كه رفتند- مى گويد: «در باب اين نكته، عده اى از هنرمندان حوزه هاى ديگر كه ابتدا نامه اعتراض را امضا كرده بودند معتقد بودند كه شاعران مى خواهند پست مديريت را به كف آورند و البته «سيد» را منظور داشتند]
حقانيت كدام گروه بيشتر بود آنان كه رفتند يا آنان كه ماندند براتى پور مى گويد: «نمى شود گفت كه حقانيت هنرى كدام بيشتر بود. هر دو طيف دل مى سوزاندند براى ادبيات انقلاب. همان موقع هم چون سن و سال من بيشتر بود، اينها را جمع كردم و گفتم: نگذاريد اين جا كه با اين همه زحمت سر و سامان گرفته و شاعران خوبى را هم بيرون داده، دچار دودستگى شود.»
به هرحال حوزه، تازه توانسته بود به عنوان يك مركز ادبى - هنرى، جوان ها و هنرمندان را جذب كند.»
348276.jpg
به هرحال پس از انشقاق، هر دو گروه باز به «جنگ» پرداختند و از انقلاب گفتند و براى امام (ره) و شهيدان سرودند. هيچ يك، از «تعهدات» و «الزامات» خود عدول نكردند. شاعران هر دو گروه، با رحلت بنيانگذار جمهورى اسلامى، هم به شكل صدور اطلاعيه در روزنامه هاى كثيرالانتشار و هم به شكل حضورى و هم با ارائه شعر با حضرت آيت الله العظمى خامنه اى بيعت كردند. جنگ به پايان رسيده بود و كشور به مرحله تازه پامى نهاد و شعر انقلاب هم، به خونى تازه در رگهايش نيازمند بود. چهره هاى تازه اى ظهور كردند كه گرچه قبلاً هم درحوزه حاضر بودند اما شعرشان براى عام شعر خوانان آشنا نبود و ناگهان، درخشيدند.
«غزل تر از غزل، گل تر زگل، زيباتر از زيبا
تو از الله اكبر آمدى، از اشهد ان لا...
شهادت مى دهم معراج يعنى چشم هاى تو
شهادت مى دهم چشم تو يعنى سوره اسرا
غريبه نيستى، اين روزها آنقدر دلتنگم
براى اين دل تنها ترم، دستى بزن بالا
دلم زرد است، شب هايم همه سرد است يا خورشيد
بقيعستان اشكم بسته شده يا «قبه الخضرا»
تو مى گويى زمان ديدن هم باز هم فردا
و من مى گويم امشب، زودتر، حالا، همين حالا» [ديدار‎/ عليرضا قزوه]
* سه
جنگ پايان گرفت و شاعران جنگ دريافتند كه اين حركت تنها با «شاعرى» تداوم نخواهديافت؛ «حركت» منتقد مى خواست كه خاص «انقلاب» باشد تا اين شعرها را ببيند و تشريح شان كند. حسين اسرافيلى - شاعر و پژوهشگر- در گفت و گو با عليرضا قزوه [در همان سال ها] مى گويد: «اساس نقد بر كشف و دريافت موازين و ملاك ها از شعر و نماياندن زيبايى هاى تكنيكى و محتوايى و هنرى و براى پرهيز از ابتذال است و در اصل منتقد نقش هشداردهنده اى دارد كه ما را از زيبايى ها و زشتى ها، از اوج ها و فرودها، از خوش ذوقى ها و سهل انگارى ها و كج سليقگى ها آگاه مى كند. منتقد بايد اول خود از درك و شناخت و فهم زيبايى و شعر و شناخت بالاى موازين آن برخوردار باشد و بدون جناح بندى و توجه به فرياد گروه خاصى، به تجزيه و تحليل شعر بپردازد... مثلاً شما چند كتابى را كه اخيراً چاپ شده و در آن، شعر امروز كشور مورد ارزيابى قرار گرفته است، مطالعه كنيد. هيچ نامى از شاعران انقلاب نيامده و هيچ اشاره اى به شعر انقلاب و شعر مقاومت نشده است. چرا چون مؤلفان، خود وابسته به جريان «بى تعهد» هستند و جناح مقابل را كه جناح «متعهد و شعر متعهد» است هرگز نمى توانند بپذيرند، لذا اين گونه منتقدان آن صلاحيت و صداقت لازم را كه جوهره اصلى «انتقاد» است، ندارند.»
بخش قابل توجهى از شاعران انقلاب - در سال هاى پايانى دهه ۶۰ - هم منتقد شدند، هم روزنامه نگار، هم مجرى راديو و تلويزيون. پوشش رسانه اى شعر انقلاب و جنگ، تا سال ،۷۶ آنقدر وسيع شد كه نه تنها مخاطبان عام در سطوح مختلف با آن اخت شدند و چند نام بدل به ستاره شدند كه كودكان در مدارس نيز، با شعر انقلاب بزرگ شدند چرا كه اين شعر در سطوح مختلف آموزشى در كتاب هاى درسى حضور يافت. بعد... گزيده شعرهاى قيصر امين پور به چاپ هاى متعدد رسيد. كاست شعرهاى محمدرضا عبدالملكيان در صدر فهرست فروش نوارهاى پس از انقلاب قرار گرفت. «خط خون» على موسوى گرمارودى بدل به اسطوره شعر پس از انقلاب شد. شعر مدرن كشور تا سال ها از معبر شعر طاهره صفارزاده گذشت. شعر اجتماعى - توسط شاعران نوآمده - از ذهن و زبان سيدحسن حسينى به وام گرفته شد تا بنيان هاى بعدى شكل بگيرد. عبدالجبار كاكايى شاعر محبوب نسل جوان شد و «از نخلستان تا خيابان» عليرضا قزوه را روى دست بردند.
تحولات اجتماعى پس از ،۱۳۷۶ بر شعر انقلاب تأثير چندانى نداشت. نوگراترين چهره شعر انقلاب يعنى قيصر امين پور بر «طريق» خويش ماند و منحرف نشد و ديگران نيز، كم و بيش از همان كوچه قديمى گذشتند و شعرشان يا در يادگارهاى جنگ تفسير شد يا در «شعر ظهور» يا در مراثى يا مدايح اهل عصمت و طهارت(ع).
در سال ،۱۳۸۶ زبان شعر انقلاب، همان قدر برنده است كه در سال هاى ۶۰. هنوز لحن حماسى بر هر لحنى رجحان دارد و هنوز جنگ، در ذهن اين شاعران پايان نيافته است. آنان به تداوم اميد براى پيشروى به سوى سنگرهاى بعدى مى انديشند.
محمدرضا سهرابى نژاد در پاسخ به اين سؤال كه «ما كه در وضعيت جنگى نيستيم تا كسى به كسى روحيه بدهد» مى گويد: «فرقى نمى كند. ملتى كه اكنون دارد زندگى مى كند با تهديدهايى كه در اطراف ما مى گذرد با جنگ هايى كه در عراق هست، در افغانستان هست، در لبنان هست، اين ملت بايد روحيه اش حفظ شود. آمادگى اش حفظ شود.
شاعر مى گويد: «در بلا بودن به از بيم بلا» ما اكنون در بيم بلا هستيم. آن موقع در بلا بوديم و خم به ابرو نمى آورديم. اكنون ما داريم برنامه ريزى مى كنيم براى آينده مان، زندگى مان. امروز ما به روحيه بيشترى احتياج داريم.»
«تيغ اى گرم يادگار پدر
هم نفس با پدر به گاه خطر
تيغ اى بارها خطر كرده
از دل خشم و خون گذر كرده
رفته لب تشنه بى اشارت آب
گشته از خون دشمنان سيراب
هم ركاب سوارگان خطر
هم عنان ستارگان سحر
در شب وحشى عدو رفتار
پلك چشم تو تا سحر بيدار
ياد بادا پدر به آئين اش
تو هماره به زير بالين اش
ياد بادا كه در صف پيكار
سرخ رو آمدى برون از كار
گاه بودى به دست پيغمبر
گه به پيكار در كف حيدر
گاه در كربلا علم زده اى
خطر مردانگى رقم زده اى
اهرمن باز هم به كار شده ست
باز اين گرگ پير هار شده ست
ره چنان راهزن، به حيله زده ست
تير بر خيمه قبيله زده ست
همتى هان، سوارها رفتند
غيرتى، بى قرارها رفتند
پشت اين باره بى سوار مباد
بى سواران مان قرار مباد
همتى اى قبيله را همراه
يا على گو دوباره بسم الله [تيغ‎/ حسين اسرافيلى]
و شعر انقلاب اسلامى همچنان راه خود را مى رود و ذره اى از اهداف اوليه خود در سال ،۵۹ عدول نكرده. روايت اش آئينى است و شعر اجتماعى اش هم در بيعت با مقام ولايت معنا مى يابد.
از آن جمع اوليه بسيارى رفته اند: هراتى، نصرالله مردانى، اوستا، حسينى، امين پور و... شايد بى دليل نبود آن رباعى مشهور كه روزگارى سيدحسن حسينى در روزگار جنگ سروده بود:
«گامى به تو لا زده بودم اى كاش
جاى ز«مى» لا زده بودم اى كاش
آن شب كه قراولان طوفان رفتند
چون موج به دريا زده بودم اى كاش»
پس... به دريا زدند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |