• محسن ميرزايى در شماره هاى پيشين نوشتيم كه بنيانگذار سلسله عثمانيان، سر كرده يكى از امير نشين هاى كوچك آسياى صغير(بخش آسيايى تركيه امروزى) بود به نام عثمان. او و جانشينانش با جنگاورى و جسارت و تدبير و سياست، امپراتورى اسلامى بزرگى را بنيان نهادند. درمقالات پيشين به شرح احوال و كارهاى چند تن از جانشينان عثمان پرداختيم، از جمله سلطان«سليم» اول، نهمين سلطان عثمانى. اينك دنباله سرگذشت او، و ماجراهاى پس از او.
|
|
|
گفتيم كه سلطان سليم اول، نهمين سلطان سلسله عثمانيان، پس از آن كه پدر خود را وادار به استعفا (و احتمالاً مسموم) كرد و برادرانش را كشت، در سال ۹۱۸ هجرى قمرى (مطابق با ۱۵۱۲ ميلادى) به تخت سلطنت نشست. در زمان سلطنت سلطان سليم مساحت اراضى و كشورهاى زير سلطه عثمانى دو برابر شد. و نيز در زمان او بود كه نخستين جنگ ايران و عثمانى كه شرح آن گذشت رخ داد. «جنگ چالدران- در سال ۹۲۰ هجرى قمرى). سلطان سليم همچنين سپاهيان مصر را در سوريه و مصر مغلوب كرد و عاقبت فرمانرواى بى رقيب مصر گرديد. «شريف مكه» هم به اطاعت او در آمد و در سال ۹۲۳ هجرى قمرى، كاروان حج كه سليم از دمشق به راه انداخته بود، براى نخستين بار «كسوه» كعبه را به عنوان هديه سلطان عثمانى «محمل» به كعبه مى برد. {محمل: نام كجاوه (هودج) خالى از بار بر بالاى شترى است، كه از قرن هفتم هـ . ق از طرف شاهان و اميران مسلمان پيشاپيش كاروان حج با تشريفات خاص به مكه فرستاده مى شد، و نشان استقلال كشور فرستنده بود. به تدريج فرستادن محمل منحصر به مصر شد. در سال ۱۹۲۶ (ميلادى) ميان ناموران عربستان و سربازان و دسته موزيكى كه از مصر همراه محمل فرستاده مى شد، جنگى در گرفت و چند سالى فرستادن محمل و «كسوه» (پوشش خاص كعبه) موقوف شد، اما از سال ،۱۹۲۹ ميلادى اين سنت ادامه يافت.}
از آن زمان به بعد، سلاطين عثمانى- كه ادعاى خلافت هم داشتند- لقب «خادم الحرمين الشريفين» را هم يافتند. {والبته فراموش نكرده ايم كه همين سلطان سليم بود كه آخرين خليفه عباسى، يعنى «متوكل» را- كه در دربار «مماليك مصر» مى زيست- به عنوان گروگان از قاهره به استانبول فرستاد و شهرت داد كه متوكل رسماً امر خلافت را به او (يعنى سليم) واگذاشته است!}
فتوحات «سلطان سليم» در ممالك مسيحى تأثير فراوان داشت. پاپ «لنو» دهم ، در صدد برآمد كه «امپراتورى مقدس روم» و سلاطين انگلستان و فرانسه را به جنگ با تركان عثمانى تحريك كند، ولى توفيق نيافت.
«سليم» فرمانروايى بود با خصال بسيار پيچيده، خودرأى و خونخوار،او به سبب كشتارها و اعدام هايى كه به امر وى روى داد، به «ياووز» (سختگير و مهيب) معروف شد. اما در عين حال او سازمان دهنده اى لايق بود و در دوره سلطنت وى امپراتورى عثمانى اقتدار فراوان يافت. مى گويند سلطان سليم صورتى سرخ و مدور، ابروانى سياه و پيوسته و سر بزرگى داشت. دماغش عقابى و گردنش بلند و كشيده بود. سبيل دراز و پرپشتى داشت، اما ريش نمى گذاشت. نگاهى بسيار مؤثر و نافذ داشت. حكمرانى بود كه در امور دولتى داراى برنامه هاى قاطعى بود و قبل از اجراى هر برنامه اى، از طرق مختلف نظر وزرا و ساير اركان دولت را درباره آن كار جويا مى شد، و روزهاى متمادى درباره اش فكر مى كرد، اما پس از اتخاذ آخرين تصميم، ديگر هرگز از عزم خود منصرف نمى شد و هركس را كه عليه تصميم او سخن مى گفت، به قتل مى رسانيد.
او براى خود تشكيلات منظم جاسوسى داشت و از اين طريق كوچك ترين اطلاعات لازم را در كم ترين زمان از خارج و داخل كشور كسب مى كرد. وقتى از مرزها اخبار ناگوار دريافت مى كرد، وزير اعظم و ديگر وزراى خود را احضار مى كرد و فرياد مى كشيد: «شما ها از كارها غافليد» و بعد به دست خود وزيران را كتك مى زد و زندانى مى كرد. با وجود اين همه خشونت و شدت عمل، قدرشناس بود و در انتخاب افراد مناسب براى تصدى كارها مهارت داشت. نظريات افراد صريح و رك گو را حتى اگر مخالف رأى او نيز مى شد- با عصبانيت و غُر و لُند گوش مى كرد اما سخن حق را مى پذيرفت. مى گويند: «محمد پاشا» وزير اعظم سليم كه از شدت عمل و خشم او هميشه در هراس بود و هر روز مرگ را جلوى چشمان خود مى ديد. روزى در حالى كه به ستوه آمده بود، به سلطان سليم گفت: پادشاها تو بالاخره دير يا زود به بهانه اى مرا خواهى كشت. اگر همين امروز اين كار را بكنى، مناسب تر است.» سلطان سليم كه از اين سخنان وزير اعظم خود به خنده افتاده بود، گفت: من هم همين قصد را دارم، اما كسى به لياقت تو پيدا نمى شود كه جايت را بگيرد، وگرنه تورا به آرزويت مى رساندم!»
|
|
|
سلطان سليم در مجلس خصوصى با علما و شعراى دربار خود به بحث هاى علمى و ادبى مى پرداخت. اوقات فراغتش را به مطالعه مى گذراند و نيز هنگام مطالعه عينك مى زد. «تاريخ وصاف» را مى خواند كه به زبان ادبى مغلق نوشته شده است و معلوم مى شود كه بر زبان فارسى و عربى تسلط كامل داشته است. مثل اغلب پادشاهان عثمانى دلباخته شعر فارسى بود و خود نيز شعر مى گفت. اوبه زبان تركى، شعر كم گفته است. ولى ديوان بزرگى از شعر به زبان فارسى دارد. منظومه هاى فارسى او به خط خودش هم اكنون در آرشيو موزه «توپقاپى» نگهدارى مى شود. ديوان فارسى اشعارش نخست در سال ۱۳۰۶ ميلادى در استانبول و سپس در سال ۱۹۰۴ به دستور ويلهلم دوم، امپراتور آلمان، به قطع بزرگ و با تذهيب هاى عالى در برلين چاپ شده است. بيت زير يكى از اشعار سليم است:
اين سفر كردن و اين بى سروسامانى ما
بهره جمعيت دلهاست پريشانى ما
براستى معلوم نيست كه فرمانروايان خشن و تند خويى مثل سلطان سليم چگونه مى توانستند به سادگى حكم قتل ده ها نفر را صادر كنند و در عين حال ده ها شعر و غزل زيبا نيز بسرايند. ترجمه يكى از اشعار تركى سليم چنين است:
به سرو نازم بگوييد كه به هنگام مرگ، بر جنازه ام نماز نگزارد.
سزاوار نيست كه من خفته باشم و او ايستاده باشد...
بعد از درگذشت سليم، پسرش سليمان در سال ۹۲۶ هـ .ق در ۲۶ سالگى بر تخت سلطنت نشست. دو عامل به آغاز فرخنده سلطنت او كمك كرد. يكى اين كه او يگانه فرزند سليم بود و به اين جهت از «قانون برادركشى» مصون مانده بود. ديگر اين كه پدرش سلطان سليم اول با آن كه لقب «سنگدل» داشت اما براستى شخصى زيرك بود و پسرش سليمان را به مدت ۱۶ سال به دلايل مختلف فرستاده بود تا آداب سلطنت و علم سياست و رسوم فرمانروايى را بياموزد. درباره زندگى خصوصى پادشاهان عثمانى پندارهاى نادرستى وجود دارد. درست است كه آنان از لذات دنيا غافل نبودند، اما عطش سيرى ناپذيرى هم براى جنگ و كشورگشايى داشتند و به قول يك مورخ اروپايى «چنان به جنگ مى رفتند كه پندارى به مجلس عروسى دعوت شده اند!» انضباط نظامى در سپاه سلطان سليمان از هر ارتش نيرومند آن روز بيشتر بود و اروپايى ها از اين انضباط حيرت مى كردند.
«پائولوجوديو» يك مورخ اروپايى مى نويسد: «اين انضباط از آموزش هاى سخت آنان ناشى مى شود كه حتى از آموزش هاى نظامى ارتش روم باستان نيز شديدتر است. آنان (سربازان عثمانى) از هر جهت بر سربازان ما(يعنى سربازان اروپايى) برترى دارند. اولاً بى چون و چرا از فرمانده هانشان اطاعت مى كنند. ثانياً در ميدان جنگ كوچكترين ارزشى براى جان خود قائل نيستند. ثالثاً مى توانند مدت زيادى بدون آب و نان به سر برند و با خوردن دانه هاى جو و ذرت بو داده، سد جوع كنند...»
سربازان عثمانى مى توانستند در صورت لزوم مدت چند روز در مناطقى كه به دست دشمن ويران شده بود، به سربرند. جيره عادى آنان عبارت بود از مقدارى آرد و ادويه و نمك كه آن را با آب مخلوط مى كردند و در قمقمه هايشان بر روى آتش مى جوشاندند تا به صورت هليم در آيد و بعد آن هليم را در كاسه هاى كوچك صرف مى كردند. بعضى كيسه كوچكى محتوى گوشت گاو نمك سود با خود داشتند كه آن را هم به همين نحو مى خوردند. گاهى نيز از گوشت اسب هايى كه به عللى كشته مى شدند، استفاده مى كردند...
(با چنين ارتش آهنينى بود كه سليمان قانونى به تاخت و تاز در كشورهاى اروپايى پرداخت: او بلگراد(شهر سفيد) را گرفت كه به قول خود اروپايى ها «براى دنياى مسيحيت بسيار اسفناك بود.» مجارستان را تصرف كرد و چنان به كشورگشايى پرداخت كه نامش در تاريخ به عنوان دهمين و بزرگ ترين سلطان عثمانى ثبت شده است. سلطان سليمان قانونى شخصاً در ۱۳ جنگ بزرگ شركت داشت (۱۰ جنگ در اروپا و ۳ جنگ در آسيا). در دوره سلطنت او امپراتورى عثمانى به اوج قدرت و اعتبار خود رسيد.
سليمان فتوحات پدرش سليم را در بالكان قلمرو درياى مديترانه ادامه داد، شهسواران «رودس» را بيرون راند و در سال ۱۵۲۹ ميلادى شهر «وين» (پايتخت امروزى اتريش) را محاصره كرد.
|
|
|
دوره امپراتورى سليمان قانونى در تاريخ عثمانى اهميتى خاص دارد. زيرا در اين دوره امپراتورى عثمانى هم در اروپا و هم در عالم اسلام، به مقام دولتى عظيم رسيد كه تأثير آن در بسط سياسى و فرهنگى دولت عثمانى در قرن هاى بعد هم باقى ماند. سلطان سليمان را از آن رو «قانونى» لقب داده اند كه براى نخستين بار در سلطنت خود كامه عثمانيان، قوانين و مقرراتى را براى اداره امور داخلى و سر و سامان دادن به كشورهاى تصرف شده وضع كرد. در دوران او تمدن عثمانى در ادب و هنر كيفيت خاص خود را به دست آورد و علم و ادب در همه جا انتشار يافت. خود سلطان سليمان هم به فارسى و تركى شعر مى گفت و تخلص وى در اشعارش «محبى» بود. او تا آخر عمرش نيز حامى درجه اول شعر و اهل ادب بود. در دوران سلطنت وى مخصوصاً هنر معمارى بسيار پيشرفت كرد. او مساجد متعددى در قسطنطنيه (استانبول) ساخت از آن جمله است مسجد «سليمانيه» (كه وى و سليمان دوم و احمد اول در آن مدفون اند) و مسجد «سليميه» كه به ياد بود سلطان سليم ساخته شده است. از بناهاى ديگر دوران سلطنت سلطان سليمان قانونى، مقبره «ابو حنيفه» است. در بغداد، و نيز مسجدى كه بر مقبره مولانا جلال الدين بلخى در قونيه بنا نهاده است. سلطان سليمان معمارى داشت به نام «سنان» كه از اعجوبه هاى روزگار در هنر معمارى بوده است. او به تنهايى براى سلطان سليمان قانونى ۸۱ مسجد بزرگ، ۵۲ مسجد كوچك، ۵۵ مدرسه، ۷ مكتب قرآن كريم، ۱۷ نوانخانه، ۳ بيمارستان، ۷ پل بزرگ، ۳۳ كاخ، ۱۸ كاروانسرا، ۳۳ حمام و ۱۹ مقبره و ضريح ساخته است! اين اعجوبه كه بوده است يك غلام! خودش در شرح حال خويش چنين نوشته است:
«در دوره سلطان سليم اول به عنوان گروگان و غلام وارد گروه ينى چرى ها شدم؛ در جنگ بلگراد و «رودس» و مجارستان سرباز بودم؛ در محاصره شهر وين، رئيس دسته مهندسان بودم؛ مدتى در بغداد اقامت داشتم؛ بعد وارد خدمت دربار عثمانى شدم و به مديريت امور ساختمان ها منصوب گشتم...»
نام اصلى سنان، «سنان الدين يوسف» بوده است. او بر اثر توجه خاص سلطان سليمان قانونى و حمايت او توانست آن ميراث عظيم را از خود به يادگار بگذارد: غلامى از قيصريه «كه بالاترين مقامش در گروه نظامى» ينى چرى «زنبورك چى» بود، اما كارش به جايى رسيد كه براثر نبوغ خود نه تنها ۳۲۰ اثر معمارى شامل مسجد، مدرسه، عمارت، آرامگاه، بيمارستان، پل، كاروانسرا، مهمانسرا، آب انبار، حمام و ... ساخت، بلكه در كشتى سازى و پل سازى نيز نبوغ خيره كننده خود را نشان داد او به تنهايى سه كشتى جنگى بزرگ ساخت و در عرض ۱۳ روز توانست ساختمان پل بزرگى را به پايان رساند. سلطان سليمان قانونى را گاهى هم با القاب «با شكوه، مجلل، برجسته» نيز مى نامند و بى شك بزرگى و شكوه او تنها در محاصره شهر وين نبود، بلكه در حمايتى بود كه هوشمندانه از ارباب هنر و صنعت و علم و ادب مى كرد.
قرنهاست كه كالبد سليمان قانونى در خاك خفته و با خاك در آميخته است، اما مسجد ها و مكتب ها و بيمارستان هايى كه با حمايت او بنا شدند، هنوز هم استوار بر پا ايستاده اند.
وقتى سليمان به ناچار چهره در خاك كشيد، در رأس سلسله اى قرار گرفته بود كه بر امپراتورى پهناورى، از مجارستان تا مرزهاى ايران و از درياى سياه تا اقيانوس هند فرمان مى راند. دشوار است تصور كنيم كه قومى بيابانگرد توانسته باشد در مدت كوتاهى به چنين قدرت و اقتدار و شكوهى برسد.
شايد مهم ترين علت اين پيروزى تاريخى آن باشدكه بنيانگذاران اوليه سلسله عثمانى نه تنها شمشيرهاى آخته خود را بى محابا به كار مى انداختند، بلكه از به كار انداختن مغز خود و انديشيدن و تدبير و سود بردن از مشاوران وفادار نيز پرهيز نداشتند.
در امپراتورى عثمانى، برق شمشير در كنار روشنايى عقل عمل مى كرد، و هنگامى كه اين تعادل و توازن بر هم خورد، دوران انحطاط و زوال نيز فرا رسيد كه داستانش را خواهيم نوشت.
۲۲۳