|
|
|
براساس پرونده يك جنايت
|
|
|
|
|
|
|
براساس پرونده يك جنايت
عشق نفرين شده
|
|
|
[خسرو مبشر]
* پرده اول خودروى پليس سرانجام با گذر از جاده پرپيچ و خم به اعماق جنگل رسيد. لحظاتى بعد مأموران، زن و مرد زندانى را پياده كردند. آنها آهسته به سوى عده اى كه از ساعتى قبل در انتظارشان بودند قدم برداشتند. همين كه نگاهشان به سوى جمعيت چرخيد. به روى پيرمرد سياهپوشى خيره ماند. هردو سرشان را پائين انداختند. چشمان پيرمرد از اشك خيس شده بود. با صداى بغض آلود گفت: - براى يك بار هم كه شده به من نگاه كنيد و بگوييد چرا و به كدام گناه ما را داغدار كرديد. مرد زندانى در حالى كه چشم هايش را به زمين انداخته بود به آرامى پاسخ داد: «شرمنده ام، از شما خجالت مى كشم.» پيرمرد: از من خجالت نكش، بلكه از آن كسى كه ناظر اعمال ما است خجالت بكش. سكوت در جنگل حكمفرما شد. پيرمرد در حالى كه اشك هاى خود را با دستمال پاك مى كرد با صداى غم دارش ادامه داد: چرا اين كار را كرديد مرد زندانى: باور كنيد فريب شيطان را خورديم. پيرمرد: كدام شيطان، همه كار مى كنيم بعد مى گوييم كار شيطان بود يا فريب شيطان را خورديم. زندانى: مى دانم كه بايد بميرم. اين را هم در بازجويى به مأموران و بازپرس گفتم. اما همچنان مى گويم كه بى گناهم. تنها گناه من عشق به همسرم بود. زنم را ديوانه وار دوست داشتم. بنابراين براى بقاى زندگى ام و دفاع از او اين اتفاق تلخ افتاد. در اين هنگام پيرمرد به آرامى قدم برداشت و بارديگر در حضور مأموران و بازپرس پرونده كه براى بازسازى صحنه قتل پسر جوانش در جنگل حضور داشتند، گفت: - بى انصاف ها، پسرم فقط ۲۲ سال داشت، چرا او را كشتيد شما پيمان را ازمن گرفتيد. شما... گريه امانش را مى برد. بايد تقاص اين جنايت را پس بدهيد. تا شما دو نفر را اعدام نكنم آرام و قرار نخواهم داشت. آخر بى مروت ها چرا... در همين موقع پيرمرد از شدت ضعف و بى حالى دست راستش را روى قلبش گذاشت و به تنه درخت تنومندى تكيه داد. ديگر تاب ايستادن نداشت. عرق سرد برپيشانى اش نشسته بود. مأموران با دستور بازپرس پرونده او را از صحنه بيرون بردند. سپس زن و شوهر به تشريح جزئيات جنايت شبانه پرداختند. * پرده دوم بامداد يكم فروردين سال ،۸۱ ساعتى بعد از تحويل سال نو، يكى از ساكنان روستاى شهرستان سارى هنگام بازگشت از مهمانى شبانه در جنگل زن و مردى را ديدند كه داخل گودالى چيزى را پنهان مى كردند. زوج جوان با ديدن مرد از آنجا فرار كردند. سرانجام مردم روستا با پيكر بى جان مرد جوانى روبه رو شدند. آنها بلافاصله مأموران پاسگاه را درجريان كشف جسد قرار دادند. مأموران نيز پس از حضور درمحل تحقيقات پليسى دراين باره را آغاز كردند. دقايقى بعد هم بازپرس كشيك جنايى در محل جنايت حضور يافت. سپس تحقيقات براى شناسايى هويت مقتول آغاز شد. در بازرسى لباس هاى مقتول يك دفترچه تلفن پيدا شد. سرانجام مأموران با بررسى تلفن ها دريافتند مقتول حدود شش روز قبل ازدواج كرده بود. صبح روز هشتم فروردين زن و شوهرى همراه نوعروس شان به پزشكى قانونى رفتند. افسر پرونده فقط به پدر خانواده اجازه داد كه براى شناسايى جسد، همراه او به سالن تشريح بيايد. بنابراين نو عروس همراه مادرشوهرش در سالن منتظر ماندند. با رفتن مرد به سالن تشريح، بى تابى دو زن هر لحظه اوج مى گرفت. ثانيه ها به كندى مى گذشت. لحظه هاى عذاب آورى بود. دلشان مى خواست هرچه زودتر پدر خانواده از پله هاى سالن تشريح بالا بيايد و به آنها بگويد كه مأموران اشتباه كرده اند. اما دقايقى بعد در حالى كه افسر پرونده زير بازوى پيرمرد را گرفته بود از پله ها بالا آمدند. پيرمرد مات و مبهوت به يك نقطه خيره مانده بود. هيچ حرفى هم نمى زد. عروس مضطرب و نگران به سوى پدر شوهرش رفت و پرسيد: «باباجون چى شده، پائين چى ديدى و...» بعد هم خودش را در آغوش پدر شوهرش انداخت و با صداى بلند گريه كرد. در همين هنگام مادر پيمان كه گويى متوجه حقيقت تلخى شده بود، گريه كنان به سوى شوهرش رفت و با ناله و شيون گفت: «مرد، بگو كه پسرم زنده است و آن، جسد پسرم نيست.» اما مرد همچنان به يك نقطه خيره مانده بود. افسر پرونده با گفتن تسليت به خانواده مقتول از آنها خواست آرامش و خونسردى شان را حفظ كنند تا هرچه زودتر قاتل شناسايى شود. * پرده سوم گل بهار - عروس سياه پوش- در بازجويى ها به افسر پرونده گفت: من و پيمان اهل يك روستا هستيم. بنابراين از كودكى با هم بزرگ شديم. او چند ماه قبل همراه خانواده اش به خواستگارى ام آمد. روز ۲۴ اسفند پاى سفره عقد نشستيم و پيوند زناشويى بستيم. شب سال تحويل من و پيمان، كنار خانواده شوهرم بوديم. از ۱۲ شب گذشته بود كه زنگ خانه به صدا درآمد. دلشوره خاصى داشتم. همان موقع صداى مردى را شنيدم كه با شوهرم درحال صحبت بود. دقايقى بعد، پيمان به داخل خانه بازگشت تا لباس گرم بپوشد. به او گفتم نگران هستم و دلشوره دارم. امشب را بيرون نرو اما پيمان گفت: نترس، يكى از دوستانم مشكلى دارد كه بايد به او كمك كنم. نگران نباش زود برمى گردم. سپس خانه را ترك كرد. * پرده چهارم محمدجعفر، يكى از افرادى كه جسد پيمان را در جنگل پيدا كرده بود، در نخستين بازجويى ها به افسر پرونده گفت: آن شب همراه خانواده ام از ميهمانى برمى گشتيم. براى اين كه زودتر به خانه برسيم راه ميان بر جنگل را انتخاب كرديم. در تاريكى شب فانوس به دست ناگهان يك زن و مرد را ديديم كه كنار درختى تنومند با دست هايشان شاخه ها و برگ هاى درختان را داخل يك گودال مى ريختند. آنان وقتى متوجه ما شدند با عجله سوار بر پيكانى فرار كردند. وقتى خودم را به گودال رساندم ناگهان با جسد مرد جوان روبه رو شدم. بنابراين بلافاصله از مردم كمك خواستم. كارآگاهان جنايى پس از تحقيق از دوستان پيمان دريافتند. زن جوانى به نام «پرناز» از مدتى قبل به پيمان علاقه مند شده بود. حال آن كه پيمان به خاطر علاقه شديد به گل بهار او را به همسرى برگزيد. بنابراين پرناز نيز به دليل لجبازى با پسر ديگرى ازدواج كرد. با اين حال «پرناز» پس از ازدواج هم به پيمان ابراز علاقه مى كرد. مأموران بلافاصله براى تحقيق از پرناز به خانه اش در يكى از شهرهاى شمالى رفتند، اما او خانه نبود. تا اين كه وى را در خانه پدرش يافتند. * پرده پنجم «پرناز» ابتدا منكر اطلاع از قتل پيمان شد و گفت: به او علاقه زيادى داشتم. اما وقتى با دختر ديگرى ازدواج كرد من هم مسير زندگى ام را تغيير داده و با پسر مهربانى به خانه بخت رفتم. با اين حال كارآگاهان كه احتمال مى دادند او از راز قتل پيمان باخبر است به تحقيقات فنى، پليسى ادامه دادند. تا اين كه زن جوان لب به اعتراف گشود. وى به كارآگاهان جنايى گفت: چند سالى بود كه به پيمان علاقه داشتم. اما او به عشق و علاقه من جواب رد مى داد، با اين حال تلاش كردم تا او را راضى به ازدواج با خود كنم، اما به خاطر بى علاقگى اش سرانجام با امير ازدواج كردم. اما آتش انتقام از پيمان در دلم زبانه مى كشيد و يك لحظه آرام و قرار نداشتم. حدود ۲۸ روز از ازدواج مان گذشته بود كه از دوستان پيمان شنيدم او پاى سفره عقد نشسته است. با شنيدن اين خبر بى اختيار به گريه افتادم. وقتى همسرم به خانه آمد و مرا گريان ديد تصميم گرفتم با كمك او از پيمان انتقام بگيرم. با طرح يك داستان غيرواقعى از ابراز علاقه شديد پيمان به خودم ـ پس از ازدواج ـ سخن به ميان آوردم. امير هم پس از شنيدن اين حرف ها بشدت خشمگين شد و همان شب نقشه قتل پيمان را طراحى كرديم. ساعت ۹ شب چهارشنبه ۲۹ اسفند من و امير خود را به اطراف محل زندگى پيمان رسانديم. همان موقع به بهانه اى شوهرم را به پيمان معرفى كردم. بعد هم به او گفتم براى تعطيلات عيد به خانه يكى از اقوام آمده ايم. پس از خداحافظى، من و همسرم براى آخرين بار چگونگى جنايت را مرور كرديم. سرانجام نيمه شب خودمان را به خانه پدر پيمان رسانديم. شوهرم آن شب به بهانه اى پيمان را بيرون كشيد. بعد هم دو نفرى قدم زنان از خانه پدر پيمان فاصله گرفتند. همين كه نزديك ماشين شدند از پشت سر با چوبدستى ضربه اى بر سر پيمان كوبيدم. سپس امير او را به زور سوار ماشين كرد و به سوى جنگل حركت كرديم. در طول راه به او گفتم: «مى خواهم انتقام بگيرم و... آن شب دو نفرى پيمان را در جنگل به قتل رسانده و فرار كرديم.» * پرده آخر پرونده امير و پرناز پس از تحقيقات تكميلى براى رسيدگى به دادگاه ارجاع شد. پس از محاكمه امير به اتهام قتل عمد، به قصاص نفس ـ اعدام ـ و پرناز نيز به اتهام معاونت در قتل به ۱۵ سال زندان محكوم شد. پس از تأييد نهايى حكم، امير در محل جنايت به دار آويخته شد.
|
|
|
|
|
اعتماد نابجا
|
|
|
[ حميده گودرزى ]
گريه امان الهه را بريده بود. ۳۸ ساله بود اما چين و چروك هاى نقش بسته در صورتش حكايت از دردها و رنج هاى فراوان زندگى اش داشت. او در حالى كه دو فرزند قد و نيم قدش را به دنبال خود مى كشيد با دستانى لرزان قطره هاى اشك را از صورتش پاك كرد و وارد دادسرا شد. محيط آنجا براى فرزندان زن جوان رعب آور بود. آنها بغض كرده و با چشمانى نگران به مادر و اطرافيانشان نگاه مى كردند. گوشه چادر مادرشان را در مشت هاى كوچك و گره شده خود محكم فشرده بودند، حتى براى يك لحظه از او جدا نشدند. زن همراه دو فرزندش وارد شعبه شد. الهه در حالى كه رنگ به صورت نداشت، به سوى بازپرس رفت و خودش را معرفى كرد. بازپرس نيم نگاهى به زن و فرزندانش انداخت وبه او گفت تا خواسته اش را بيان كند. الهه در حالى كه اشك مى ريخت، آرام روى صندلى نشست و دوفرزندش را در آغوش كشيد. بعد هم گفت: آقاى بازپرس شما را به خدا كمكم كنيد. تمام زندگى ام از دستم رفت. ديگر راه به جايى ندارم. من در يك چشم به هم زدن همه زندگى ام را از دست دادم. حالا من و فرزندانم براى آن كه آواره كوچه و خيابان ها نشويم، مجبوريم در خانه دوستان و بستگان زندگى كنيم. وى در ادامه گفت: چند سال قبل خانواده شوهرم كه در همسايگى ما زندگى مى كردند، به خواستگارى ام آمدند. در آن موقع ۱۸ ساله و مشغول تحصيل بودم. پدر و مادرم نيز به دليل آن كه خانواده خواستگارم را به خوبى مى شناختند با وصلت مان موافقت كردند. او در يك كارگاه كارگرى مى كرد. يك سال نامزد مانديم تا ديپلمم را گرفتم. شوهرم نيز براى شروع زندگى مشترك مان مقدارى پول پس انداز كرد. در آن زمان حقوق شوهرم ناچيز بود اما زندگى مشترك مان را با تمام سختى هايش آغاز كرديم. به خاطر علاقه اى كه بين ما به وجود آمده بود سعى كرديم مشكلات مالى را از سر راهمان برداريم. دو سال بعد نخستين فرزندمان كه يك دختر بود به دنيا آمد. چند سال بعد هم پسرمان و به دنبال آن نيز آخرين دخترمان متولد شد. حالا ديگر ما يك خانواده پنج نفره شده بوديم. بنابراين حقوقى كه شوهرم دريافت مى كرد، كفاف زندگى مان را نمى داد. به همين خاطر شوهرم تصميم گرفت تا براى تأمين هزينه هاى زندگى مان، شغلش را عوض كند. سرانجام بعد از مدتى در يك شركت خصوصى مشغول به كار شد. زندگى مان كم كم رونق گرفته بود تا اين كه يك روز صداى زنگ تلفن خانه مان به صدا درآمد. از سوى خط يكى از همكاران شوهرم، در چند كلمه كوتاه گفت: شوهرم، مجيد از حال رفته و او را به بيمارستان منتقل كرده اند. آن روز سرد و سياه زمستانى را هيچ گاه از ياد نمى برم. سرما تمام وجودم را فراگرفته بود كه همراه خانواده شوهرم سراسيمه به بيمارستان رفتيم. از مسئولان پذيرش سراغ مجيد را گرفتم. اما آنها مات و مبهوت به ما نگاه مى كردند. مثل اين كه مى خواستند چيزى بگويند اما زبانشان ناتوان بود. همان موقع چند تن از همكاران شوهرم كه مقابل در ورودى ايستاده بودند، به سوى ما آمدند. از نگاه هاى سرد و چشمان اشكبارشان فهميدم كه حادثه ناگوارى براى شوهرم رخ داده است. با اين وجود، خودم را دلدارى دادم. اما متأسفانه شوهرم مرده بود. همكاران شوهرم سعى داشتند ما را دلدارى بدهند. درباره علت مرگ او گفتند: مجيد بعد از آن كه وارد محل كارش شد، مثل هميشه لبخند بر لب داشت و با همه احوالپرسى كرد. سپس پشت ميز كارش نشست اما ساعتى بعد متوجه شديم كه او بى حركت است. هر چه صدايش كرديم جوابى نداد. بلافاصله او را با اورژانس به بيمارستان انتقال داديم. همان لحظه هم اقدام هاى پزشكى صورت گرفت اما ديگر از دست كسى كارى ساخته نبود. پزشكان هم تأييد كردند كه شوهرم بر اثر سكته قلبى در محل كارش جان سپرده بود. پس از مرگ شوهرم مشكلات ما هم بيش از گذشته شد. صاحب خانه ما كه انسان مهربانى بود، اجازه داد تا يك سال ديگر هم در آنجا زندگى كنيم.با اين حال تصميم گرفتم براى اداره امور زندگى كار پيدا كنم. به همين خاطر از طريق آگهى روزنامه ها در يك كارگاه بافندگى كار پيدا كردم. كار سخت و طاقت فرسايى داشتيم. اما از حقوق مناسب و بيمه بى بهره بوديم با اين حال چاره اى جز ماندن نداشتيم. تا اين كه مدتى بعد صاحب كارگاه به بهانه ورشكستگى، من و چند تن از كارگران را اخراج كرد. آن روز گرماى تابستان به اوج خود رسيده بود. خيابان هاى شهر مثل هميشه شلوغ بود. حسابى در فكر بودم كه سوار ماشين شدم. در طول راه تمام افكارم مشغول مسائل و مشكلات زندگى ام بود كه ناگهان نگاهم در آينه به چشم هاى راننده خيره ماند. مسافرها يكى پس از ديگرى از خودرو پياده شدند. وقتى تنها ماندم، از راننده خواستم تا مرا به صورت دربستى به مقابل خانه ام برساند. در ميان راه «فردين» مرد مسافربر سر صحبت را باز كرد و گفت: كارمند يك مشاور املاك است. مسافربرى هم شغل دوم اوست. سپس كارت محل كارش را به من داد تا در موقع لزوم با او تماس بگيرم. در طول راه هم از كارهاى خيرخواهانه اش براى مردم و مسافرانش صحبت مى كرد، اما من در آن دقايق غرق در افكار و مشكلاتم بودم. وقتى به مقصد رسيدم، كرايه را پرداخته و پياده شدم. وقتى چشم به در و ديوارهاى خانه و فرزندانم افتاد، حس غريبى تمام وجودم را فرا گرفت. انگار تمام غم هاى دنيا در وجودم لانه كرده بود. ساعت ها گيج، مات و مبهوت به هر سو نگاه مى كردم، ديگر نمى دانستم از اين به بعد چطور بايد جواب طلبكاران را بدهم. صاحب خانه هم چند شب قبل خواسته بود خانه را هرچه زودتر تخليه كنم. بعد از چند روز سردرگمى سرانجام تصميم گرفتم دوباره كار پيدا كنم. به ناچار سراغ آگهى هاى استخدامى روزنامه ها رفتم، اما انگار در شهر به اين بزرگى يك كار مناسب براى من نبود. از سويى ديگر بايد هرچه زودتر سرپناهى براى خود و فرزندانم پيدا مى كردم. از اين رو به چند مشاور املاك اطراف خانه مراجعه كردم، اما ناكام ماندم. ديگر به بن بست رسيده بودم، به هر درى مى زدم، جواب منفى مى شنيدم. درحالى كه كنج خانه نشسته بودم و به گذشته فكر مى كردم، به ناگاه به فكر مرد مسافربرى افتادم كه آن روز مرا به خانه رسانده بود. به او تلفن زدم. به محض اين كه خودم را معرفى كردم، او مرا شناخت. وقتى از مشكلاتم سخن گفتم، او مشتاقانه براى كمك به ما اعلام آمادگى كرد. فرداى آن روز فردين به دنبالم آمد تا با هم چند خانه اجاره اى ببينيم. چند روزى به همين شكل گذشت، اما به نتيجه اى نرسيده بوديم. با اين حال، فردين براى جلب اعتمادم بشدت تلاش مى كرد تا اين كه يك روز با ديدن دخترم سپيده كه اكنون ۱۶ ساله است، به او ابراز علاقه كرد. اما من با پيشنهاد ازدواجش مخالفت كردم و گفتم او بايد درسش را ادامه دهد و خبر نداشتم فردين چه نقشه اى براى ما در سر مى پروراند، گفت: اشكالى ندارد، من با درس خواندن دخترتان مخالفتى ندارم. او تا هر وقت كه بخواهد، مى تواند درس بخواند. از آن روز فردين هر بار كه به خانه ما مى آمد، براى سپيده انواع كادوها را مى آورد. سرانجام و درحالى كه هيچ گاه فكر نمى كردم اين مرد شياد نقشه پليدى در سر داشته باشد، با ازدواجشان موافقت كردم. بنابراين قرار شد وقتى خانه مناسبى پيدا كرديم، فردين به اتفاق خانواده اش براى خواستگارى از دخترم بيايند تا اين كه سه روز قبل فردين با يك وانت بار به مقابل خانه ما آمد و گفت: خانه مناسبى پيدا كرده است. بعد هم از ما خواست وسايل آماده را داخل وانت بگذاريم. او همچنين سه ميليون تومان وديعه خانه مان را كه از صاحب خانه گرفته بودم، دريافت كرد تا بابت اجاره خانه جديد بپردازد. من كه در اين مدت به فردين اطمينان پيدا كرده بودم، اعتراضى به كارهايش نكردم، چرا كه او را دلسوز خود و خانواده ام مى ديدم، اما فردين از آن روز به بعد ناپديد شد و هرچه با تلفن همراهش تماس گرفتيم، به نتيجه اى نرسيديم. بازپرس پرونده پس از شنيدن اظهارات الهه، به كارآگاهان پليس دستور داد تا با انجام تحقيقات ويژه رد شياد را شناسايى كنند. مأموران كه تنها يك سرنخ - شماره تلفن همراه و شماره پلاك خودرو مرد كلاهبردار - را در اختيار داشتند، سرانجام موفق شدند پس از چند ماه مخفيگاه متهم را شناسايى و او را دستگير كنند. در جريان بازجويى از مرد ۳۲ ساله مشخص شد شاهين نام دارد و از كلاهبرداران حرفه اى و سابقه دار است كه همسر و دو فرزند هم دارد. بررسى هاى بعدى نيز نشان داد او به اتهام چند فقره كلاهبردارى از شهروندان تهرانى با شگردها و عناوين مختلف تحت تعقيب پليس بوده است. بدين ترتيب متهم با شش شاكى روبه رو شد. قاضى دادگاه نيز متهم را به يك سال زندان و بازگرداندن اموال مسروقه محكوم كرد.
|
|
|
|
|