|
كاردستى
|
|
|
|
|
|
شهروند خوب
|
|
|
|
|
|
|
كاردستى
گردنبند آزتكى
|
|
|
وسايل مورد نياز فويل (كاغذ آلومينيومى) ريسمان، خمير كاغذ، روزنامه، نايلون، مقوا، رنگ آكريليك طلايى، رنگ سفيد پلاستيك، قلم مو، اسفنج، چسب چوب، برس چسب، نوار چسب كاغذى طرز ساخت نايلون را با چسب نوارى روى سطح مقوا بچسبانيد تا ثابت شود.با چند كاغذ شكل هاى مثلث و مربع مستطيل بسازيد و آنها را روى نايلون بگذاريد و با انگشت فشار دهيد تا تخت شوند.با ريسمان روى هر قطعه خمير طرح هايى ايجاد كنيد. با انتهاى قلم مو دو سوراخ در گوشه بالايى مربع مستطيل و يكى در وسط قاعده مثلث ايجاد كنيد.يك ساعت صبر كنيد تا خمير كاغذ خشك شود سپس با احتياط از روى نايلون برداريد و در جاى خنكى بگذاريد تا خشك شود.هر دو قطعه را با رنگ پلاستيك سفيد آستر كنيد و صبر كنيد تا خشك شود. سپس قطعه ها را با سليقه خودتان رنگ بزنيد و صبر كنيد تا خشك شود. بعد با اسفنج رنگ طلايى را روى قطعه ها به آرامى بماليد از فويل دو گوى كوچك درست كنيد و هركدام را با چسب روى يك قطعه بچسبانيد.ريسمان را به رنگ طلايى درآوريد. كمى از ريسمان را ببريد و با آن دو قطعه مستطيل و مثلث شكل را به هم وصل كنيد . تكه بزرگ تر را به دوسر قطعه مستطيل شكل گره بزنيد به طورى كه بتوانيد گردنبند را به گردن خود بيندازيد.
|
|
|
|
|
وقتـــى فكـر مى كردى كه مـــــن نگاهت نمى كنم
|
|
|
]تهمينه مهربانى]
وقتى فكر مى كردى كه من نگاهت نمى كنم، ديدم كه نقاشى مرا روى در يخچال چسباندى تا جلوى رويت باشد و من تصميم گرفتم باز هم نقاشى كنم وقتى فكر مى كردى كه من نگاهت نمى كنم ديدم كه دارى به يك بچه گربه زخمى غذا مى دهى و زخم هايش را مى بندى و من فهميدم كه مهربانى كردن به موجودات ضعيف، چه كار خوبى است وقتى فكر مى كردى كه من نگاهت نمى كنم، ديدم كه كيك مخصوصى را براى من پختى و فهميدم كه كارهاى به ظاهر كوچك، چقدر بزرگ هستند وقتى فكر مى كردى كه من نگاهت نمى كنم، ديدم كه دارى به درگاه خدا راز و نياز مى كنى، و فهميدم خدايى هست كه مى شود هميشه با او حرف زد وقتى فكر مى كردى كه من نگاهت نمى كنم، حس كردم كه گونه مرا بوسيدى و به من شب بخير گفتى و من حس كردم كه دوستم دارى وقتى فكر مى كردى كه من نگاهت نمى كنم، ديدم كه دارى اشك مى ريزى و فهميدم گاهى دل آدم مى گيرد ولى اشكالى ندارد كه گريه كند وقتى فكر مى كردى كه من نگاهت نمى كنم، ديدم كه چقدر برايت مهم هستم و خواستم هر كارى كه از دستم برمى آيد بكنم تا همانى باشم كه تو راضى مى شوى وقتى فكر مى كردى كه من نگاهت نمى كنم داشتم نگاه مى كردم... و مى خواستم به تو بگويم كه به خاطر همه چيز ممنونم و ديدم چه مى كردى وقتى فكر مى كردى نمى بينم!
|
|
|
|
|
شهروند خوب
مهمــان هاى كــوچولوى گــرسنه
|
|
|
]اشرف پورمند]
وقتى از مدرسه به خانه رسيدم، مامان گفت: شب مهمان داريم اتاقتان را مرتب كنيد؛ مهمانها آمدند، شام خورديم و بعد از جمع شدن سفره، مامان ها رفتند توى آشپزخانه. ما هم رفتيم سراغ بازى خودمان. فاصله زيادى با آشپزخانه نداشتيم. شنيدم كه زن دايى به مامان مى گفت: «چه كار خوبى، من هم از اين به بعد همين كار را مى كنم. نان را مى توان جداگانه در كيسه پارچه اى ريخت تا حيف و ميل نشود ولى پلوى چرب زود بو مى گيرد. اين طورى بركت خدا توى شكم كوچولوى پرنده ها مى رود هم آنها شكمشان سير مى شود، هم بركت خداوند حيف و ميل نمى شود.» منظور زن دايى را خوب مى فهميدم چون كار هميشگى مامان را مى دانستم. او با حوصله نان را ريز ريز مى كند. پلوى باقى مانده را زير آب جوش مى گيرد تا چربى آن گرفته شود و بعد داخل سبد مى ريزد تا آبش برود، بعد يك سفره پارچه اى كوچك روى تراس مى اندازد و نان هاى خرد شده و پلوى چربى گرفته را به همراه يك كاسه آب كوچك توى تراس مى گذارد تا پرنده هاى كوچولو بخورند و به جان ما آدم ها دعا كنند. به قول مامان اين پرنده ها مهمان هاى گرسنه اى هستند كه شكم كوچولويشان را مى توانيم با ته مانده هاى سفره مان پر كنيم . البته ناگفته نماندكه تراس خانه ما به خاطر رفت و آمد پرنده ها از بقيه تراس ها بيشتر كثيف مى شود و زحمت مامان بيشتر مى شود اما مامان مى گويد كه وقتى مى بينم اين مهمان هاى كوچولو با شكم پر از روى سفره پرواز مى كنند، احساس خوبى دارم و خدا را شكر مى كنم كه يك قدم كوچك در راه رضاى او برداشته ام.
|
|
|
|
|
آدم بــــرفى زمستان ۱۰سالگى
|
|
|
]شيرين درخشان]
ده ساله بوديم، هر سه مان: من، هما و نازنين. توى دنياى ده سالگى مان پرازچيز هاى خوب بود. چيزهاى خوبى كه در دنياى هر ده ساله ديگرى مى توانستى پيدا كنى. ما سه دوست همكلاسى كه يار گرمابه و گلستان بوديم، حتى بيرون از مدرسه بدون هم نبوديم. و جالب اين كه در رأس اين مثلث كسى نبود. هر كسى رأس مثلث خودش بود و اين گونه بود كه زمستان ۱۰سالگى ما فرارسيد. آن روز برفى را هرگز نمى توانم فراموش كنم؛ قرارمان را از قبل با اطلاع خانواده ها گذاشته بوديم. آن روز، روز آدم برفى بود، سر خيابان درختى ... (اين اسمى بود كه ما سه نفر روى اين خيابان گذاشته بوديم؛ رازى از هزارها رازى كه داشتيم.) چشم و دماغ و دهن با من بود كه شامل دو دكمه، يك هويج و تكه اى لبو بود. دكمه هاى پيراهن و جاروى دسته بلند با نازنين بود و كلاه و شال گردن باهما. (بماند كه نازنين بيچاره چطور توانسته بود جاروى دسته دارش را از خانه به مدرسه و از مدرسه به خيابان درختى حمل كند!) شروع كرديم، با جديت و تلاش. احتياجى به نيروى كمكى نداشتيم، همه چيز خوب پيش مى رفت. براى ساختن آدم برفى هر سه نفرمان در يك چيز هم عقيده بوديم و آن بزرگ بودن آن بود، طورى كه هر وقت حتى از يك فرسخى! آن رد مى شديم بتوانيم ببينيمش و برايش دست تكان دهيم. بدن تنومند آدم برفى به هر جان كندنى كه بود ساخته شد. سرما حتى از توى دو جفت دستكشى كه دستم بود نفوذ مى كرد و مغز استخوان را قلقلك مى داد. سر آدم برفى را به تنهايى ساختم. براى هما و نازنين تقريباً رمقى نمانده بود. - خوب اينم سرت كله گنده. اينم از چشماى سياهت. چرا اين طور نگام مى كنى » هما مى گفت طورى با او حرف مى زنى كه انگار زنده است، حتى موقع حرف زدن با آدم برفى مثل هميشه سرت را پائين مى اندازى. انگار باوردارى زنده است. راست مى گفت باور كرده بودم كه زنده است، نگاه مى كند، لبخند مى زند. تكه لبو هر روز كمى جمع تر مى شد، هر چه هوا رو به گرمى مى رفت، پرنده ها مى خواندند و بوى بهار مى آمد، لبخند آدم برفى محو تر مى شد، ولى نگاهش همان طور زنده و دوست داشتنى بود. هر روز كه با مينى بوس سرويس مدرسه از روبه رويش رد مى شديم (او را عمداً جايى ساخته بوديم كه هر روز در رفت و آمدمان ببينيمش) برايش دست تكان مى دادم و تا نگاهم مى كرد خجالت مى كشيدم و سرم را پائين مى انداختم. حتى يك بار سر كلاس علوم برايش نامه اى نوشتم و از آن موشكى ساختم و وقتى از جلوش رد مى شديم جلوى پايش پرتاب كردم: «كله گنده جان، تو را به جان هر كس كه دوستش دارى آب نشو.» راستى اگر آب مى شد! اگر مى مرد ! صبح روز جمعه بود. زودتر از هميشه از خواب بيدار شدم، مادر كه چاى دم مى كرد گفت مى توانم توى حياط بازى كنم، هوا خيلى خوب است. اين جمله كافى بود تا خشكم بزند: «هوا خوب است، هوا دارد گرم ....» تا سر خيابان درختى نمى دانم چطور دويدم. حدسم درست بود، دير رسيده بودم. جاروى كله گنده روى زمين افتاده بود. كلاه و شال گردنش گوشه اى پرت شده بود اثرى از تكه لبو نبود، شايد صبحانه كلاغى شده بود. همين طور دماغ قلمى نارنجى اش! تنها دو چشم خندان روى مشتى برف به من خيره شده بود. آن قدر نگاهم كرد كه چشمان خيسم را به زير انداختم، باز هم از او خجالت مى كشيدم. *** امروز قرار است با دو دخترم هما و نازنين براى ساختن آدم برفى برويم. از آن دو دوست قديمى چيز زيادى نمى دانم؛ يكى پزشك معروفى شده و آن ديگرى خانه دار است. دنياى مان يكى نيست مثل دنياى خيلى از سى ساله هاى ديگر.
|
|
|
|