سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۱ صفر ۱۴۲۹
Tue, Feb 19, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
بازخوانى پرونده جنايى
فرار به سوى تاريكى
348591.jpg
[شقايق آرمان]

ماه از پشت پنجره به درون اتاق مى تابيد.
سكوت و تاريكى شب همچون قبرى تنگ و تاريك روح «مجيد» را درهم مى فشرد.
هرشب به سقف ترك خورده، اتاق خيره مى ماند.
سى و پنج سال سن، يك زن، دو بچه و كلى بدهى را در ده جا گذاشت.
مى گفتند درتهران راه بروى كار پيدا مى كنى و پول در مى آورى!
يك ماهى مى شد كه براى پيدا كردن كار به هر درى زده بود اما فايده اى نداشت.
ته مانده پس اندازش را هم به صاحب مسافرخانه بى دروپيكر شهر داد.
درآن شهر كسى لبخندش را با لبخند جواب نمى داد.
وقتى گونه هايش غرق اشك مى شد نگاهش هم نمى كردند.
صبح اول وقت از مسافرخانه مى زد بيرون.
بساط دست فروش ها، چهارچرخى ها و فروشندگان دوره گرد را پشت سر مى گذاشت.
با خود فكر مى كرد اندازه آن ها هم پول و پله اى ندارد و نمى تواند براى خودش كارى دست و پا كند.
باباى خدابيامرزش هميشه مى گفت در ميان بدبيارها مجيد هميشه اول است !
صفحه هاى نيازمندى روزنامه ها را موبه مو مى خواند.
ته جيبش هميشه چند سكه آماده داشت.
هل هلكى شماره محل آگهى دهنده را مى گرفت اما هر بار بيشتر از دفعه قبل تحقير مى شد.
يكى از همان روزها كنار باجه تلفن عمومى منتظر ايستاد.
زانوهايش از شدت درد مى لرزيد.
نزديك بود نقش بر زمين شود.
درتمام مدت اقامتش درشهر حسرت يك وعده غذاى درست و حسابى به دلش مانده بود.
ناگهان در ميان حرف هاى مردى كه گوشى به دست داشت فهميد دريك شركت به كارگرنيازدارند.
با تمام شدن حرف مرد چند سؤال و جواب كوتاه ميانشان رد و بدل شد.
شماره تلفنى گرفت.
گفتند بايد براى كارامتحان بدهد.اگر قبول شد مى تواند مشغول شود.
مجيد با خود عهد بست براى درآوردن يك لقمه نان، همه تلاش خود را انجام دهد.
درميان تعداد بى شمارى كه براى امتحان آمده بودند قبول شد.
آن روز صدايش از فرط هيجان مى لرزيد.
چند روز بعد مجيد براى كارگرى به شركت رفت.
آقاعطا، صاحب كار شركت مردى لاغر اندام و كوتاه قامت بود كه چهل سالى را پشت سر گذاشته بود.
سال ها در اتاق هاى نيمه تاريك و خفه درس خوانده وحالا براى خود به جايى رسيده بود.
بعد ازكلى سختى كشيدن باهمسرو دختر تازه به دنيا آمده اش داشتند به روزهاى قشنگ زندگى مى رسيدند.
همه قبولش داشتند.
مجيد با ديدن آقا عطا ازتنهايى ها، بدبختى ها، زن، فرزند، غريبى و كلى بدهى اش گفت.
دست مردانه دادند كه اگر بعد از سه ماه كارآموزى از پس همه كارها بر آمد قراردادش را تمديدكند.
مجيد گفت: «روى اين كار حساب باز كرده ام. مى خواهم دست زن و بچه ام را بگيرم وآنها را به تهران بياورم.»
روزهاى سخت به تندى مى گذشت.
دل مجيد براى ديدن خانواده پر مى كشيد.
سرصاحب كارش خيلى شلوغ بود.
تقريباً تمام امور مربوط به كارگرها برعهده سرپرست ها بود.
* دوماه بعد
شصت روز از كار مجيد در شركت مى گذشت اما قراردادى بسته نشد.
سرپرست هاى شركت هم ازهمان روز اول با مجيد سر سازگارى نداشتند.
آن قدر چوب لاى چرخش گذاشتند و در كارهايش موش دواندند كه آقا عطا گفت : «ببين آقا مجيد ما كارگرها را اخراج نمى كنيم مگر اين كه خودشان بخواهند بروند.»
اما سرانجام وقتى مرد روستايى توانايى هاى خود را ثابت كرد با او قرارداد سه ماهه اى بستند.
مجيدبا خود مى گفت پيشرفت كار شركت درآن چند ماهه به خاطر حضور وى در آن جاست.
انتظار داشت هر چه زودترقرارداد طولانى مدت امضا كند.
اما اين اتفاق نيفتاد.
عيد نوروز نزديك بود.
مجيد دست در ته جيب شلوارش فرو برد.
با اسكناسى كهنه از يك دوره گرد ماهى قرمزى گرفت كه آن را با خود به روستا ببرد.
آقا عطا هم سرگرم خريد براى سفره هفت سين بود.
قراربود مجيد قبل از تحويل سال به شهرستان برود.
مى گفت چاقوى آشپزى كارگاه كند شده بود.بنابراين چاقو را تيز كرد.
* عيد در روستا
با نزديك شدن عيد نوروز لحظه هاى تلخ دورى بالاخره سر رسيد.
مرد بليت اتوبوس گرفت و با ماهى قرمز راهى روستا شد.
بچه ها باديدن بابا پر درآوردند و به آغوشش پريدند.
وقتى اهالى ده از شهر پرسيدند تاول هاى تركيده و زرد آبهاى پاهايش را به دور از چشم زن و بچه ها نشانشان داد.
گفت: «براى پيدا كردن كار راهى شهر نشويد.گول نخوريد.من هم اگر پول و پله اى دربياورم حساب طلبكارها را صاف مى كنم و بر مى گردم.»
بچه ها هنوزاز ديدن مجيد سيرنشده بودند.
آرزو مى كردند عيد تمام نشود.
زن و بچه آقا عطا هم دلشان مى خواست زمان را متوقف كنند تا بيشتر دور هم باشند.
عيد عجيبى بود.
اما در اين ميان دل آقا عطا و مجيد بى دليل شور مى زد.
تعطيلات تمام شد.
مجيد در راه برگشت دست هايش را دور از همه به زانو زده بود.
صداى كشيده شدن ترمز دستى راننده يعنى اين كه به سلامت، اين جا آخرخط است.
دست هايش را به صندلى تكيه داد و بلند شد.
به محل كارش رفت.وقتى رسيد نگهبان گفت: «شما اخراج شديد آقا. بفرماييد تسويه.»
مجيد با شنيدن اين حرف يكه خورد، باورش نمى شد. هرچه سعى كرد تا آقا عطا را ببيند اجازه ندادند.
مجيد از شدت گداختگى به خود مى پيچيد.
عاجز شده بود.
دلش مى خواست تمنا كند كه اخراجش نكنند.
فكرطلبكارها را كه مى كرد دلش ريش مى شد.
* سه روزبعد
مجيد مثل موشهاى طاعون زده درشركت تلو تلو مى خورد.
از اين گوشه به آن گوشه مى رفت.روى پيشانى اش چين هاى عميق افتاده بود.
براى برداشتن وسايل شخصى و مدارك به داخل كارگاه بازگشت.
چشمش به چاقوى كندى افتاد كه قبل از عيد تيزش كرده بود.وسوسه شد.
به سمت حسابدارى رفت.
آقا عطا را ديد.داشت با تلفن همراهش حرف مى زد.- شايد داشت از همسرش حال جگر گوشه اش را مى پرسيده- گفت: «اين رسم مردانگى نيست. زن و بچه دارم، بدهكارم. به من رحم كنيد.اما آقا عطا تحت تأثير حرف هاى ديگر كارگران نه تنها نگاهش نكرد بلكه با آرامش گفت : «كسى از تو راضى نيست.كم كارى كرده اى.حالا هم برو، جاى ديگر شايد كار بهترى پيدا كنى.»
لحظاتى بعد باهم درگير شدند.
زانوهايش لرزيد و بر زمين افتاد.
كارد را از جيبش در آورد.
ضربه اى زد.
صاحب كارش از پا در آمد.
ردى از خون روى زمين جارى شد.
ديگر صدايى درنمى آمد. بعد هم دستگير شد.
مجيد به اتهام قتل عمد پشت ميله هاى زندان افتاد.
به همسر و فرزند تازه به دنيا آمده آقا عطا خبر دادند ديگر منتظرنمانند. گفتند مرد خانه شان ديگر برنمى گردد.
بچه هاى مجيد هم هنوز سرگرم بازى با ماهى قرمزها بودند كه برايشان خبر بردند پدرشان آدم كشته و درزندان است.
يك سال بعد هم گفتند حكم قصاص پدرشان تأييد شده.
حالا دوره گردها مى گردند.
دست هاى بى تكيه گاه زنان دو مرد مقتول و قاتل بر آه هاى بى انتها سوار مى شود و همگى در خواب و بيدارى آرزو مى كنند كه اى كاش چاقوى آشپزخانه براى هميشه كند مى ماند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |