سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۱ صفر ۱۴۲۹
Tue, Feb 19, 2008
گزارش
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زندگى در گرمخانه
348543.jpg
] محمد غمخوار ]

با مردمان شهر غريبه اند. حساب خود را از بقيه جدا كرده اند. تمام دارايى شان يك دست لباس كهنه و دو سه هزار تومان پول است. روزها در كوچه پس كوچه هاى شهر براى به دست آوردن لقمه اى نان يا پول يك پاكت سيگار پرسه مى زنند. نقطه مشترك آنها سه گرمخانه است. هرجا كه باشند ساعت ۷ عصر خود را به گرمخانه مى رسانند. از خانه رانده شده اند. با لب هاى كبود و دندان هاى نامنظم. شب ها زندگى براى آنها معنايى ديگر دارد. زندگى شان شب ها در يك كاسه سوپ يا لوبيا و تخت آهنى دو طبقه خلاصه مى شود. ديگر نيازى ندارند براى پيدا كردن تكه زمينى و پهن كردن كارتنى براى خواب با پاهاى ورم كرده كه درون جوراب هايى سوراخ مخفى كرده اند خيابان هاى پايتخت را گز كنند. «اينجا زندگى، سختى خودش را دارد. اما اگر شب مى خوابيم مطمئن هستيم كه صبح دوباره به زندگى سلام مى كنيم.»
كريم مددجوى گرمخانه بهمن است. صداى خوبى دارد و بعضى شب ها براى ۱۲۰ بى خانمان ديگر گرمخانه آواز مى خواند. صدايش سوزناك است. با خواندن او بغض ها مى تركد.
۳۸ زمستان را پشت سر گذاشته است. عكس سحر دختر هشت ساله اش مهمترين دارايى اش در تهران است. وقتى دلتنگش مى شود به عكس او نگاه مى كند و ترانه آذرى مى خواند:
«دو سال قبل براى كار از اردبيل به تهران آمدم. نقاش ساختمان هستم. هرچه دنبال كار گشتم نتوانستم كار مناسبى پيدا كنم. پولى هم براى اجاره خانه نداشتم. به همين خاطر راهى گرمخانه شدم.»
كريم هم مانند بى خانمان هاى ديگر در شهرك سينمايى كار مى كند. بارها آنها را در سريال هاى تلويزيونى به عنوان سياهى لشكر ديده ايم: «گاهى فيلمسازها به سراغ ما مى آيند و براى سياهى لشكر ما را به شهرك سينمايى مى برند. حقوق يك روز كار در شهرك پنج هزار تومان همراه صبحانه و ناهار است. به فيلم علاقه اى ندارم اما مجبورم.»
او ميهمان تخت ۶۸ است. ساعت هفت صبح گرمخانه را ترك مى كند و با تاريك شدن هوا خود را به آنجا مى رساند تا سرما سرنوشتى شوم را براى او رقم نزند. با شروع فصل سرما «كارتن خواب» هاى سابق كه الآن ساكنان موقت گرمخانه ها هستند موضوع روزنامه ها مى شوند اما با آب شدن برف هاى زمستان آنها هم فراموش مى شوند. در يك شب سرد بهمن ماه به سراغشان مى روم. گرمخانه بهمن در يكى از محله هاى جنوبى تهران قرار دارد و پيداكردنش سخت است. هيچ يك از اهالى، آنجا را نمى شناسند. «سعى كرديم محل هاى گرمخانه مخفى باشد تا حضور آنها در محله هاى شهر باعث اعتراض اهالى نشود.» پس از ۲۰ دقيقه سرگردانى در خيابان هاى اطراف ميدان بهمن گرمخانه را پيدا مى كنم. هيچ تابلويى بر سردر آن نيست و حتى وارد محوطه مى شوم صداى موسيقى ملايمى كه سكوت شب را شكسته به گوش مى رسد. موسيقى مربوط به رستورانى است كه در پشت سالن گرمخانه قرار دارد.
گرمخانه تميزتر از آن است كه فكرش را مى كردم. سالنى بزرگ كه پيش از اين محل ورزش بانوان بوده است. دو بخارى نفتى بزرگ در دو سوى سالن گرماى جان پناه بى خانمانان را تأمين مى كند. ۶۰ تخت دو طبقه در رديف هاى چهارتايى به طور منظم در سالن قرار گرفته اند. تعدادى از آنها هنوز خالى است.
مرد ژوليده اى با لباس هايى كه رنگ كهنگى به خودگرفته وارد مى شود. كيسه اى نايلونى در دست دارد. وارد اتاقى مى شود كه در سمت چپ در ورودى است و دقايقى بعد بدون كيسه نايلونى بيرون مى آيد. در سمت راست سالن تابلويى بزرگ نصب شده كه نكات بهداشتى بر روى آن تذكر داده شده است. شستن پاها و جوراب هنگام ورود، استحمام، هفته اى يك بار، گذاشتن كفش ها داخل كيسه و نكشيدن سيگار در داخل سالن ازجمله مواردى است كه ساكنان گرمخانه بهمن موظف به رعايت آن هستند.
در سالن ورودى باز مى شود و پسر جوانى در حالى كه جوراب شسته اى در دست دارد وارد مى شود و به سمت تخت خود كه با روكش سفيد منظم شده است مى رود. رضا پور مسئول گرمخانه مى گويد «اگر مددجويان قوانين را رعايت نكنند از اينجا اخراج مى شوند و از آنجايى كه براى گرفتار نشدن در سرماى تهران نياز به حضور در اينجا دارند قوانين را رعايت مى كنند.»
خبر مرگ ۴۰ كارتن خواب در آذرماه سال ۸۲ در يكى از روزنامه ها گرچه همان روز از سوى مسئولان تكذيب شد اما اين خبر كار خود را كرد. تعدادى از دانشجويان درمقابل شهردارى تحصن كردند. بلافاصله از سوى شهردارى سه گرمخانه در تهران با چادر ساخته شد. رضاپور ادامه مى دهد:«با دستور دكتر احمدى نژاد كه آن زمان شهردار بود سه گرمخانه با چادر در سه نقطه تهران ساخته شد و كارتن خواب ها از سطح شهر جمع آورى شده و اسكان پيدا كردند. در ادامه با توجه به مشكلاتى كه در اين گرمخانه ها به وجود آمد سه گرمخانه چادرى به سه سالن بزرگ با تخت هاى دوطبقه تبديل شد.» تلويزيونى بزرگ در گوشه اى از سالن روشن است.
يكى از شبكه ها فيلم سينمايى «بازرس ويژه» راپخش مى كند. مددجويان تخت هاى خود را ترك مى كنند و جلوى تلويزيون روى زمين مى نشينندو محو تماشاى فيلم مى شوند. پيرمردى اعتراض مى كند صداى تلويزيون كم است و او چيزى نمى شنود . يكى از مددكارها به سوى تلويزيون مى رود و صداى آن را بلند مى كند. تعدادى از بى خانمان ها هنوز روى تخت نشسته اند. در ميان تخت ها قدم مى زنم. نگاه پرسشگر آنها بر من سنگينى مى كند.
«در گرمخانه پير و جوان و ميانسال حضور دارند. از بى سواد تا ليسانس» اين موضوع را قبلاً شنيده بودم. مردى كه گرد سفيد پيرى بر روى موهايش نشسته بر روى تخت خودمشغول حل كردن جدول است به سراغش مى روم. تمايلى به صحبت ندارد. به پرسش هايم پاسخ كوتاه مى دهد. «ليسانس حقوق دارم. تا پنج سال قبل شاغل بودم. چهار سال قبل به خاطر يك اشتباه اخراج شدم.» باور حرف هايش سخت است. خودش هم متوجه شده. از ميان پوشه اى كه زير تشك تخت مخفى كرده است برگه اى بيرون مى آورد و نشانم مى دهد. برگه نامه عفو است كه نشان مى دهد مى تواند به كارهاى حقوقى بپردازد.
در تهران چه كار مى كنى
بعضى روزها مقابل دادگسترى مى روم به مراجعه كنندگان مشاوره مى دهم. چند بار هم به شهرك سينمايى رفته ام.
ازدواج كرده اى
بله. چند سال قبل همسرم طلاق گرفت. يك پسر و يك دختر دارم كه در تهران دانشجو هستند.
چرا پيش آنها نمى روى
يك بار رفتم اما قبولم نكردند. آنها مى گويند اينجا نيا، سر و وضعت آبروى ما را مى برد.
از اينجا راضى هستى
راضى كه نه اما مجبورم. طرز فكر و روحيه ام با هيچ كدام از افرادى كه اينجا هستند تطبيق ندارد. به همين خاطر هيچ دوستى هم ندارم. با تمام شدن فيلم، تلويزيون خاموش مى شود. بى خانمانان به سوى تخت هاى خود بازمى گردند. تعدادى لباس هاى كثيف خود را برمى دارند و راهى حمام مى شوند تا به شست وشو بپردازند. اينجا هنوز زندگى جريان دارد. با مردى ۵۸ ساله روبه رو مى شوم كه قصد ازدواج دارد اما خانواده عروس ۲۸ ساله براى او شرط گذاشته اند. اگر خانه اى پيدا نكند بايد فكر ازدواج را از سرش بيرون كند. در ميان افرادى كه دائماً در حال چرت زدن هستند ديدن انسانى شاداب اميدبخش است. براى صحبت شرط دارد. «اسم من در گزارش نيايد و خانواده زنى كه به خواستگارى اش رفته ام نمى دانند من اينجا زندگى مى كنم.»
كجا با هم آشنا شديد
دو ماه قبل كه براى زيارت به شاه عبدالعظيم رفته بودم هنگام برگشت پسربچه اى مقابلم زمين خورد. او را بلند كردم. مادرش زن جوانى بود. از آنجا صحبت ما آغاز شد. يك سال قبل به خاطر اين كه همسرش او را كتك مى زده طلاق گرفته بود. در خانواده اى فقير زندگى مى كند. وقتى متوجه شد من هم تنها هستم قبول كرد با هم ازدواج كنيم. هفته اى يك بار همديگر را مى بينيم. اگر نهادى به من كمك كند تا بتوانم خانه اى اجاره كنم مى توانم با او ازدواج كنم. چند روز است به مسافرت رفته خيلى دلتنگش هستم.
روزها چه كار مى كنى
در شهرك سينمايى كار مى كنم. براى سريال ها سياهى لشكر آماده مى كنم كه اكثر آنها از كارتن خواب ها هستند.
قبلاً ازدواج كرده اى
يك بار. اما همسرم مرا از خانه بيرون كرد و طلاق غيابى گرفت. عقربه هاى ساعت، ۹ را نشان مى دهد. مددجويان در مقابل ميز مددكار به صف مى ايستند و كاسه اى سوپ براى شام مى گيرند. سفره آنها يك برگه روزنامه باطله است كه پائين تخت پهن مى كنند. زمان خواب مددجويان نزديك است و بايد آنجا را ترك كنم. به محوطه مقابل سالن مى آيم. دو پسر جوان آنجا در حال سيگار كشيدن هستند. يكى از آنها كه ۲۳ سال سن دارد از سه سال قبل ميهمان گرمخانه ها است. چهار روز پيش از زندان آزاد شده. ۱۳ ساله بوده كه براى اولين بار دستبند پولادى، دستانش را به هم قفل كرده اند. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و پدرش سرپرستى او را برعهده گرفت. ۱۳ ساله بود كه با تهديد چاقو، دوچرخه دوستش را دزديد. او چند ساعت بيشتر صاحب آن دوچرخه نبود. رأس ساعت ۱۰ چراغ هاى گرمخانه خاموش مى شوند و مددجويان پلك هاى سنگين خود را بر روى هم مى گذارند. به انتظار طلوعى ديگر و حسرت آرزوهايى كه هر شب با فكر آن به خواب مى روند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |