|
گفت وگو با دكتر ابراهيم فياض در باب «وضعيت علوم انسانى در ايران»
درام غربى بازيگران ايرانى
|
|
|
]ليدا فخرى/ بخش دوم و پايانى]
گاهى در ناخودآگاه فضاى انديشگى ايران، «علوم انسانى» در برابر علوم دقيقه و علوم زيستى، علمى غربى و وارداتى محسوب مى شود . گاهى با فرض قرار دادن اين امر كه انديشمندان حوزه علوم انسانى، بهره مند از رگه هاى روشنفكرى هستند و اين روشنفكران نظر به غرب دارند، مورد نقد قرار مى گيرند! اما جالب اين كه دكتر ابراهيم فياض به عنوان يكى از متفكران حوزه علوم انسانى، برخلاف اين موضع معتقد است كه تا غرب را نشناسيم به ايرانيت و اسلاميت خود هم معرفت نخواهيم يافت و با قاطعيت ابراز مى كند كه در ايران آنان كه نقد غرب مى كنند خود غربزده اند! «شيفتگى يا مخالفت با غرب از غرب نشناسى است.» البته تير نقد او تنها اردوى يك طيف فكرى را نشانه نمى رود. فرديد، جلال، شريعتى، سروش، هيچ يك از دايره نقد او بيرون نمى مانند. نزد او تعارف علمى جايى ندارد. صراحت لهجه و بى پرده گويى او در باب توصيف فضاى علمى كشور قابل تأمل و مثال زدنى است. بخش نخست اين گفت و شنود را روز گذشته در همين صفحه ملاحظه كرديد و اكنون ادامه آن را پيش رو داريد.
*از ناخودآگاهى مان نسبت به غرب و ايرانيت مان گفتيد. چه استدلالى داريد براى اين كه مى گوييد ما در ناخودآگاه مسلمانى هستيم براى روشن شدن اين بحث مثالى مى زنم. چرا آنه مارى شيمل اين قدر در ايران مطرح مى شود چرا هانرى كربن چنين در ايران مورد توجه قرار مى گيرد چرا آراى شوآن و ايزوتسو در ايران با اين حجم طرح و بحث مى شود ! چون اينها اسلام شناسى اى را ارائه داده اند كه ما چنين نكرده ايم. *در واقع شما مى خواهيد بر اين امر تأكيد بگذاريد كه اگر ما مى خواهيم خود را هم بشناسيم و شرق شناسى يا اسلام شناسى هم كنيم بايد خود را زير ذره بين غرب بگذاريم و از دريچه چشم آنان خود را تعريف و توصيف كنيم !! اين طور شده است! همان طور كه گفتم گرفتار جهالتيم. به همين دليل گفتم كه آنهايى هم كه ضدغرب هستند و فكر مى كنندسنت گرا هستند بيش از ديگران غرب زده اند. مثلاً كسى مثل شريعتى در ايران ظهور مى كند و برخى چهره هاى شاخص هم منتقد او مى شوند. اما نمى دانند كه غرب يك ميدان بازى درست كرده است كه خود آقايان هم نادانسته در آن بازى مى كنند . يا اين كه دكتر سروش مى آيد و ميدان بازى اى درست مى كند كه خود آقايان هم در آن ميدان بدون اين كه خود بدانند بازى و بازيگردانى مى كنند. به دكتر سروش گفتم چه كار كردى كه همه را اينطور به بازى گرفته اى ! سروش خنديد و موافق بود. يك زمان چشم باز مى كنى و مى بينى مراكز بومى توليد علم كشور اشباع از فلسفه علم شده است و يك عده آدم سرگشته با آن همه تاريخ و ادبيات گذشته خود يك مرتبه فلسفه تحليلى خوان مى شوند! چرا حتى برخى فرزندان خود را به خارج از كشور مى فرستند تا آن طرف درس بخوانند و بيايند و جواب سروش را بدهند!! كه برخى از آنان هنوز هم برنگشته اند! سروش رفت آمريكا و آنان هنوز به قصد اين كه برگردند و جواب سروش را بدهند، دارند در آمريكا درس مى خوانند! بعضى ها هم كه هنوز نتوانسته اند از آن فضا خارج شوند. *براى بهبود وضعيت علوم انسانى در ايران چه بايد كرد اول از همه اين كه دولت بايد به اين امر آگاه شود كه سياستگذارى كلان كشور از علوم انسانى نتيجه مى شود. بايد سياستگذاران بدانند كه با ساختمان ها و شهرسازى و ماشين آلات و تكنيك، ايران پيشرفته نخواهد شد و تنها وابستگى ما پيچيده تر مى شود. از اين راه هيچ گاه نمى توانيم تمدن ايجاد كنيم. بايد اين نكته را از نظر دور نداريم كه غرب در حال حاضر در مالزى، تركيه، دبى، سنگاپور و... توليد مى شود و هيچ چيز بازتوليد نمى شود و همه ما با هم غرب را توليد مى كنيم. فقط يك بسته مالزى دارد يك بسته سنگاپور، يك بسته دبى و يك بسته بيروت و... در واقع مى خواهم بگويم كه در چنين شرايطى ايرانى بازتوليد نمى شود. چون سياستگذارى كلان از آن سو مى آيد و ما تنها بايد نقش مان را در اين بين بازى كنيم و علوم انسانى هم در چنين وضعيتى به كار نمى آيد. مثلاً در مورد همين بحث انرژى هسته اى كه مسأله روز ما هم هست آنان مى خواهند كه در ساختارى كه خودشان تعيين و ارائه كرده اند، جايمان را تعريف و تعيين كنيم. در بازى آنها نمى شود هم انرژى اتمى و هم نفت داشت. مى گويند اگر مى خواهيد انرژى اتمى توليد كنيد بايد تابع ما باشيد و ما بر كارتان نظارت داشته باشيم تا از كنترل ما خارج نشويد. در واقع مى خواهند نظام جهانى و چارچوب ارائه دهند. در نظام آنها نمى توان هم انرژى اتمى داشت و هم ايرانى بود! *راه برون رفت ما از اين وضعيت چيست در واقع مى خواهيم چند راهكار عملى براى شكل گيرى و رشد علوم انسانى در ايران پيشنهاد كنيد اول از همه اين كه بايد بدانيم كه نمى دانيم! جهل ما از نوع جهل مركب است. يعنى هم جهل داريم و هم نمى دانيم كه جهل داريم و اين موقعيت ما را پيچيده تر مى كند. علوم انسانى ما هم بايد به لحاظ ساختارى عوض شود و هم به لحاظ اقتصادى مورد توجه قرار گيرد. عوض شدن ساختار مستلزم سرمايه گذارى اقتصادى و علمى است. بايد بدانيم كه توسعه يك نقطه شروع دارد اگر آن نقطه شروع را به دست آوريم بعد سريع حركت خواهيم كرد. براى رسيدن به آن نقطه شروع بايد متحمل هزينه هاى بسيارى شد. از جمله اين كه ۱- كتابخانه علوم انسانى بسيار غنى ايجاد كنيم و كتاب هاى مختلف به زبان اصلى را در دسترس پژوهشگران حوزه هاى مختلف علوم انسانى قرار دهيم. اين آثار بايد شامل منابع علوم انسانى تمام جهان باشد؛ چه آفريقا، چه آسيا، چه جهان عرب، چه آمريكا و... ۲- تغيير نظام آموزشى؛ نظام ترمى ـ واحدى دانشگاه را به كرسى تبديل كنيم. يعنى يك دانشجوى جامعه شناسى به جاى گذراندن چهار واحد درس ماركس در يك ترم، مثلاً كرسى ماركس را با خواندن تمام آثارش بگذراند. (در خارج يك دانشجوى ليسانس ۳۰ واحد مى گذراند نه مثل اينجا ۱۴۰ واحد) و استاد هم استاد كرسى ماركس در دانشگاه بشود. وقتى من كه استاد جامعه شناسى ام، تمامى كتاب ها و آثار اصلى ماركس را نديده ام و نخوانده ام چطور مى توانم به دانشجو، ماركس و جامعه شناسى غرب را بشناسانم ! وقتى ماركس را بشناسيد مى توانيد بفهميد كه ماركس جايش كجاست و در اين معادله مثلاً ابن عربى در كجا قرار مى گيرد. آنه مارى شيمل چون غرب را خوب مى شناخت مولوى را خوب مى فهميد، هانرى كربن چون پديدارشناسى را خوب فهميد توانست ملاصدرا را هم بشناسد. ايزوتسو هم همين طور. اگر ما غرب را خوب بفهميم خود را هم خوب خواهيم شناخت. به اين دليل كه ما هميشه در «اضافه هرمنوتيكى» چيزى را مى خوانيم يعنى هميشه آگاهى ما «از» چيزى است تمام بحث هاى من و شما در اضافه هرمنوتيكى بوده است. اگر از غرب حرف زده ايم، مى خواستيم بدانيم حال با موقعيت خود در ايران چه كنيم. پس اگر دانشجويى هايدگر را در ايران بخواند (نه در اروپا) آن را با اضافه هرمنوتيكى نسبت به ايران و اسلام خواهد خواند. چون خود در اين فضاست و اينچنين خودبه خود مطالعه تطبيقى بين هايدگر و ملاصدرا، هايدگر و شيخ اشراق و... رخ مى دهد و علوم بومى ما هم توليد مى شود. ۳-در مرحله بعد بايد به تأسيس نهاد و مراكز پژوهشى بپردازيم. *ولى به نظر مى رسد ما در حال حاضر مشكل نهاد و مراكز پژوهشى در حوزه علوم انسانى نداريم. گويا آنچه باعث فقر ما در اين حوزه ها شده، كاربردى نبودن اين مراكز و پژوهشگاه هاى علوم انسانى است. اين علمى كه وارد مى شود (هرچند هم ناچيز و دست و پا شكسته) از كانال اين مراكز پرورده و بومى نمى شود. بله، تا پول نفت داريم چه نياز به پژوهش است! پژوهشگاه ها و دانشگاه هاى ما تنها ماكت اند. نه من استاد اعتقاد دارم اينجا دانشگاه است و نه دانشجوها. و تا وقتى كه چنين وضعى داريم شك نكنيد دچار كورى و عقب ماندگى فكرى و علمى خواهيم بود. اطلاعات ما در مورد برخى از انديشمندان بزرگ جهان تنها به چهار تا مقاله ژورناليستى ختم مى شود. همان ها را مى خوانيم و درباره همان ها با هم به بحث و مناظره مى پردازيم. با همان چهار خط شيفته يا دشمن آن متفكر مى شويم. ما در اينجا ماكت هستيم. ماكت استاد، ماكت دانشجو، ماكت پژوهشگر، ماكت متفكر، ماكت روشنفكر و... آدورنو ۲۷ جلد كتاب دارد، ماركس ۴۰ جلد كتاب دارد، ماكس وبر ۲۰ جلد كتاب دارد، اما روح ما هم از اين آثار اصلى خبر ندارد از آثار اصلى غافل شديم و تنها به كتاب هايى چون «درآمدى بر انديشه هاى...»، «درباره...» روى آورديم. در اين بين ناشران هم در پائين آوردن سطح علمى نقش داشته اند. وقتى براى چاپ يك «منبع اصلى» به آنها رجوع مى كنى چندان تمايلى نشان نمى دهند. اما وقتى كه يك كتاب درسى را براى چاپ مى برى كه بار علمى بسيار كمترى دارد، مورد استقبال آنان قرار مى گيرد. بنابراين نياز داريم كه هم دانشگاه عوض شود هم دانشجو و استاد طور ديگرى تربيت شوند و به تبع اينها نيازهاى علمى هم شكل خواهد گرفت و مراكز پژوهشى ما هم تحت تأثير اين فضا متحول خواهند شد. اگر چنين پيش برويم ۲۰ الى ۳۰ سال ديگر ما خواهيم فهميد كه كجاى دنيا قرار داريم. هم ديگران را شناخته ايم و هم به معرفتى از خود رسيده ايم. اگر غير از اين باشد الى الابد مونتاژ ماشين خواهيم كرد! *اين راهكارهايى كه شما پيشنهاد كرديد تغيير اصول بنيادينى است كه نتايج آن در درازمدت حاصل مى شود. براى رسيدن به نقطه مطلوب در كوتاه مدت چه بايد كرد درست است، كار آكادميك در درازمدت جواب مى دهد ولى كارى ريشه اى و اصيل است. در كوتاه مدت مى توان كار رسانه اى كرد. از جمله گذاشتن سمينارها و ترغيب ناشران به چاپ كتاب هاى اصلى و اطلاع رسانى و دادن تحليل از طريق روزنامه ها و صدا و سيما و...
|