آيناز چشم انتظار مادر
هميشه دلم مى خواست تمام شهر هاى دنيا شهر بازى بودند. دلم مى خواست چرخ و فلك بودم تا همه بچه هاى دنيا را به آسمان مى بردم.عيبى نداشت اگر سردم مى شد...عيبى نداشت اگر سرم گيج مى رفت هيچ عيبى نداشت چون درعوض بچه هاى دو ساله هم سن خودم حداقل چند دقيقه اى مى خنديدند.
دلم مى خواست پائيز ۸۵ هيچ وقت نمى آمد.كاش بهارپيش من و مامان مى ماند... مى دانى! در نخستين روز فصل پائيز دستم را گرفتند و گفتند: «آيناز عابدزاده؛ خانم كوچولو بايد از امروز بياى شيرخوارگاه.» اين طورى شد كه من آمدم اين جا. مامان النازم فقط يك بار به ديدنم آمد. اما ديگر نيامد... . يك سال است كه چشم به اين كوچه ها دوخته ام. چرخ و فلكى ها كه مى آيند مى گويم شايد مامان من هم بيايد. خانم هايمان گفتند عكست را چاپ مى كنيم تا مادرت پيدايت كند.باور نمى كنم يعنى او يادش رفته كه دختر كوچولويش هر روز اين جا چشم به راه مى نشيند مامانى بيا، دلم برايت خيلى تنگ شده.اگر مامانم را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران ۸۸۷۶۱۶۲۰ تماس بگيريد و بگوييد دل كوچك آيناز خيلى خيلى گرفته است.
معلول گم شده
صداى اذان مى آمد. عاشوراى حسينى همين امسال (۲۹ دى ۸۶ ) بود. عباس جليلى مرام يكى از بچه هاى مركز نگهدارى معلولين ذهنى نيمه شعبان درميان دود اسفند و قربانى ناگهان ناپديد شد. عباس از چهارم دى سال ۷۹ در اين مركز نگهدارى مى شد. توانايى ذهنى اش در حدى است كه بتواند اسمش را بگويد و ديگر هيچ. حالا جاى عباس در گوشه اين اتاق خالى است و دلمان مى خواهد زودتربرگردد.عباس - ۲۰ ساله - فرزند محمود نشانى خيابان هاى اين شهر را نمى داند. به عكسش خوب نگاه كنيد.اگر او را ديديد دستان ناتوانش را بگيريد. نشانى اش را به بچه هاى گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران- ۸۸۷۶۱۶۲۰ - بدهيد.ما همه در مركز نگهدارى معلولين منتظرش هستيم.