چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۲ صفر ۱۴۲۹
Wed, Feb 20, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
رودررو
بازخوانى پرونده هاى جنايى
بازخوانى پرونده هاى جنايى
اعدام مرد سياهپوش
348732.jpg
] ايران واشقانى فراهانى]

از ترس زشتى هاى روز به شب پناه برد و با هر نفس پراضطرابش مرگ را آرزو كرد. مادر در تكاپوى دوختن چادر نماز سفيد براى دختر كوچولويش بود كه «مهناز» براى خريد ماست از خانه خارج شد. اسكناس ۲۰۰ تومانى در دست هاى كوچكش مچاله شده بود.
مهناز هميشه در طول راه با پروانه ها حرف مى زد و مسير قاصدك ها را دنبال مى كرد و اما آن روز ناگهان مردى سياهپوش در مسيرش قرار گرفت و زندگى دخترك را به تباهى كشاند.
همه جا بوى وحشت مى داد. نگاه شيطانى مرد سياهپوش بر صورت معصوم دخترك سنگينى مى كرد. او دست مهناز را گرفت و با استفاده از خلوتى محل دخترك را به باغى كشاند. بوى مرگ مى آمد.
مهناز از وحشت سعى كرد با تمام وجود فرياد بكشد اما مرد سياهپوش دهانش را محكم گرفته بود. احساس خفگى مى كرد. برق چاقويى كه در دست مرد بود، فرياد را در حلقش شكست. مرد او را تهديد كرد اگر اين موضوع را در خانه فاش كند...
ساعاتى بعد دخترك با سر و وضعى آشفته و افسرده به خانه برگشت و ساعتى بعد هم در بيمارستان بسترى شد. نتيجه بررسى هاى پزشكى قانونى نشان داد وى بشدت مورد آزار و اذيت قرار گرفته است.
وقتى پدر مهناز با دلى شكسته و غمگين مأموران را در جريان اقدام هاى مرد شيطان صفت قرار داد، عمليات شناسايى و دستگيرى وى آغاز شد. مردى با لباس مشكى، كلاه لبه دار، قد بلند و...
* دو ماه بعد
ساعت هفت صبح بود و دو ماهى از آن روز شوم مى گذشت. «مينا» امتحان فارسى داشت و هنوز به «تصميم كبرى» فكر مى كرد. در نزديكى مدرسه ناگهان سردى دست مردى سياهپوش او را از باغ رؤياها به باغى در اطراف مدرسه كشاند. «مينا»ى هشت ساله نيز به زور مورد آزار و اذيت قرار گرفت.
«صبا» تنها دختر خانواده پرجمعيت شان بود و با آن كه پنج سال بيشتر نداشت اما به طور عجيبى به پدرش وابسته بود. هر روز صبح بعد از رفتن پدر روى پله هاى جلوى خانه مى نشست و به پهناى صورت كوچكش اشك مى ريخت. نمى دانست چرا اما با رفتن پدر احساس تنهايى و بى پناهى مى كرد. آن روز صبح صبا كوچولو با نگاه كودكانه اش سايه پدر را تعقيب مى كرد كه مرد سياهپوش مقابلش ايستاد و در يك لحظه دخترك را در آغوش كشيد و گريخت.
صبا با همه كوچكى به خوبى حس كرد اين مرد بوى پدر و مهربانى هايش را نمى دهد اما چون مرد سياهپوش قول داده بود برايش اسباب بازى بخرد، سعى كرد رفتار مؤدبانه اى داشته باشد تا لذت داشتن اسباب بازى نصيبش شود. ساعاتى بعد هم دختر خردسال در آلونك يك باغ مورد آزار قرار گرفت و پيكر نيمه جانش در گوشه پاركى پيدا شد.
«سهيلا» با چشمانى ريز اما تيز در اطراف نانوايى متوجه شد مردى همگام با او حركت مى كند. كمى جلوتر يك كارگاه آهنگرى قرار داشت. «سهيلا» در حالى كه سعى داشت با گام هاى بلند خود را به نزديكى كارگاه برساند ناگهان با شنيدن صداى مرد سياهپوش ترسيد و شوكه شد.
دخترم كلاس چندم هستى
سوم دبستان.
در جريان همين پرسش و پاسخ ها ناگهان دست شيطانى مرد ناشناس در دست هاى لرزان سهيلا گره خورد. او كشان كشان دخترك را به دنبال خود مى كشيد. سهيلا فرياد مى زد و مقاومت مى كرد. اين روزها در مورد مرد سياهپوش حرف هاى زيادى شنيده بود. نمى خواست در دام هوس هاى شوم او گرفتار شود. دست و پا مى زد و كمك مى خواست تا اين كه سرانجام موفق به فرار شد.
تكرار كودك ربايى در آن منطقه وحشت عجيبى به دل مردم انداخته بود. همه جا از مرد سياه دل لاغر اندام و سياهپوش حرف مى زدند. در اين ميان همزمان با تلاش هاى گسترده پليس، ضابطان بسيج هم تحقيقات وسيعى در اين زمينه آغاز كرده بودند.
مأموران بسيج در ادامه رديابى ها به مرد ۴۸ ساله اى به نام «وحيد» كه انباردار يك شركت است، مشكوك شدند.
آنها ۱۰ روز وحيد را به صورت نامحسوس تعقيب كردند تا اين كه صبح يك روز در حالى كه دختر كوچكى را ربوده بود، دستگير شد. وحيد در نخستين بازجويى ها به مأموران گفت: مى خواستم دخترك را از خيابان رد كنم.
اما زمانى كه با قربانيان كوچولويش رو به رو شد ناچار لب به اعتراف گشود.
دختربچه ها همگى به محض ديدن مرد سنگدل از ترس به خود مى لرزيدند و باديدن مرد سياهپوش سعى مى كردند خودشان را پشت پدر و مادر شان پنهان كنند.
سرانجام «وحيد» در اعتراف هاى تلخ و تكان دهنده اش به آزار و اذيت دختر بچه ها اقرار كرد و محل وقوع جنايت هايش را نشان داد. ديگر جاى هيچ شك و شبهه اى نبود. بنابراين دادستان او را به اتهام ربودن و آزار و اذيت چند دختربچه با قرار بازداشت موقت روانه زندان كرد. سپس كيفرخواست متهم نيز صادر شد.
* محاكمه
اسفند سال ۷۰ يكى از جنجالى ترين پرونده ها در كرج تحت رسيدگى قرار گرفت. «وحيد» در جلسه دادگاه رفتارى غيرعادى از خود نشان مى داد. وكيل مدافع او نيز اصرار بر ديوانگى موكلش داشت. والدين دختربچه ها نيز براى وى تقاضاى اعدام كردند. نخستين جلسه محاكمه در حالى پايان يافت كه با دستور قاضى پرونده متهم براى تأييد سلامت روانى به پزشكى قانونى معرفى شد.
نتيجه معاينات كميسيون روانپزشكى نيز نشان داد وى هنگام ارتكاب جرم از سلامت روانى برخوردار و مسئول اعمال خويش بوده است. بدين ترتيب آخرين جلسه محاكمه مرد سياهپوش با حضور نماينده دادستان و شاكى ها به صورت غيرعلنى برگزار شد. در ابتداى جلسه دادگاه نماينده مدعى العموم با اشاره به اين كه متهم داراى همسر و چند فرزند است، براى وى تقاضاى اشد مجازات كرد. سرانجام پس از آخرين دفاعيات قاضى پرونده، وحيد را به اتهام آدمربايى آزار و اذيت دختران خردسال به اعدام محكوم كرد.
با اعتراض وكيل مدافع متهم پرونده بار ديگر از سوى قضات ديوان عالى كشور تحت رسيدگى نهايى قرار گرفت. سرانجام حكم دادگاه تأييد شد. بدين ترتيب وحيد در آستانه اعدام قرار گرفت.
او سال ها به ديوار زندان چشم دوخت. ديگر به اين وضع عادت كرده بود. او در آستانه ۶۱ سالگى در سكوت وهم آلود زندان مرگ را به انتظار نشسته بود.
ديگر رنگ آسمان را از ياد برده بود و نمى دانست شب هاى بى سحر زندگى اش كى به پايان مى رسد.
يك روز در گوشه زندان نشست و از مرد جوانى كه به تازگى به اندرزگاه منتقل شده بود، خواست تا برايش درخواست عفو كند. وحيد با ابراز ندامت تقاضاى عفو و بخشودگى و تخفيف مجازات كرد اما با درخواستش مخالفت شد.
دست مرگ مرد زندانى را به سراشيبى گور مى كشاند. صداى ناله باد سرد زمستانى خبر شومى برايش داشت.
شايد او نمى دانست هنوز پس از گذشت سال ها كابوس آلونك و مرد سياهپوش لحظه اى قربانيان اين جنايت را رها نمى كند.
بوى مرگ در راه بود. مثل آن روزها كه بوى وحشت و نفرت در باغ ها پيچيده بود. قاضى اجراى احكام هنگام بررسى پرونده هاى قديمى و خاك گرفته، به پرونده «جنايتكار كودك ربا» برخورد. او پس از بررسى اوراق پرونده پى برد حكم اعدام محكوم به مرگ به خاطر نپرداختن حق و حقوق قانونى قربانيان از سوى وى به تأخير افتاده است.
مسئولان اجراى احكام در ادامه پى بردند شاكى هاى پرونده نيز محل زندگى خود را تغيير داده اند. اين در حالى بود كه در پرونده درخواست مطالبه يا بخشش مهر المثل دختران وجود نداشت. از سوى ديگر به دليل اين كه مرد متجاوز حاضر به پرداخت مهر المثل قربانيانش نبود، دادستان دستور داد تا حكم اعدام به مرحله اجرا درآيد و در صورت مراجعه و درخواست شاكى ها براى دريافت حقوق قانونى شان اين مبلغ از بيت المال پرداخت شود.
بدين ترتيب مرد ۶۳ ساله در محوطه زندان به دار مجازات آويخته شد.
جويندگان عاطفه
آيناز چشم انتظار مادر
348735.jpg
هميشه دلم مى خواست تمام شهر هاى دنيا شهر بازى بودند. دلم مى خواست چرخ و فلك بودم تا همه بچه هاى دنيا را به آسمان مى بردم.عيبى نداشت اگر سردم مى شد...عيبى نداشت اگر سرم گيج مى رفت هيچ عيبى نداشت چون درعوض بچه هاى دو ساله هم سن خودم حداقل چند دقيقه اى مى خنديدند.
دلم مى خواست پائيز ۸۵ هيچ وقت نمى آمد.كاش بهارپيش من و مامان مى ماند... مى دانى! در نخستين روز فصل پائيز دستم را گرفتند و گفتند: «آيناز عابدزاده؛ خانم كوچولو بايد از امروز بياى شيرخوارگاه.» اين طورى شد كه من آمدم اين جا. مامان النازم فقط يك بار به ديدنم آمد. اما ديگر نيامد... . يك سال است كه چشم به اين كوچه ها دوخته ام. چرخ و فلكى ها كه مى آيند مى گويم شايد مامان من هم بيايد. خانم هايمان گفتند عكست را چاپ مى كنيم تا مادرت پيدايت كند.باور نمى كنم يعنى او يادش رفته كه دختر كوچولويش هر روز اين جا چشم به راه مى نشيند مامانى بيا، دلم برايت خيلى تنگ شده.اگر مامانم را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران ۸۸۷۶۱۶۲۰ تماس بگيريد و بگوييد دل كوچك آيناز خيلى خيلى گرفته است.

معلول گم شده
348762.jpg
صداى اذان مى آمد. عاشوراى حسينى همين امسال (۲۹ دى ۸۶ ) بود. عباس جليلى مرام يكى از بچه هاى مركز نگهدارى معلولين ذهنى نيمه شعبان درميان دود اسفند و قربانى ناگهان ناپديد شد. عباس از چهارم دى سال ۷۹ در اين مركز نگهدارى مى شد. توانايى ذهنى اش در حدى است كه بتواند اسمش را بگويد و ديگر هيچ. حالا جاى عباس در گوشه اين اتاق خالى است و دلمان مى خواهد زودتربرگردد.عباس - ۲۰ ساله - فرزند محمود نشانى خيابان هاى اين شهر را نمى داند. به عكسش خوب نگاه كنيد.اگر او را ديديد دستان ناتوانش را بگيريد. نشانى اش را به بچه هاى گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران- ۸۸۷۶۱۶۲۰ - بدهيد.ما همه در مركز نگهدارى معلولين منتظرش هستيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |