شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۵ صفر ۱۴۲۹
Sat, Feb 23, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۱
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۲
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۳
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۴
نگاهى به فيلم زاگرس ساخته محمدعلى نجفى
نگاهى به مجموعه شعر «گزيده ادبيات معاصر ۷۸» ازجواد محقق
نگاهى به فيلم زاگرس ساخته محمدعلى نجفى
تجديدنظر در اصول حماسه سرايى
349200.jpg
] پيمان شوقى ]

اكران عمومى فيلمى مثل زاگرس در آخرين ماه سال كه معمولاً به طور سيستماتيك فصل ريزش مشتريان سنتى سينماهاست را بايد نقطه پايانى دانست بر سلسله اشتباهاتى كه در خلق اثر، صورت گرفته است. ساختن فيلم هاى سفارشى براى اطلاع رسانى پيرامون دستاوردهاى عظيم علمى و اقتصادى يا ثبت حماسه هاى اينچنين در خاطره جمعى مردم يك كشور كار تازه اى نيست و سابقه اى نزديك به تاريخ سينما دارد. به همين دليل قواعد و اصول آن قاعدتاً ديگر بايد كاملاً منظورنظر فيلمساز كاركشته اى مثل محمدعلى نجفى باشد كه دست كم سابقه ساخت يك سريال عظيم تاريخى (سربداران) و يك سوپرپروداكشن در اندازه هاى وقت سينماى ايران (گزارش يك قتل) را دارد و اتفاقاً در اغلب ساخته هايش هم راوى نگاه رسمى به مسائل تاريخى بوده است. به همين دليل وقتى در پس توليد نسبتاً سنگين وغيرمعمول «زاگرس» شاهد هدر رفتن موقعيتى يكه و دراماتيك براى طرح و ثبت گوشه اى از دستاوردهاى عظيم فنى و اقتصادى متخصصين ايرانى مى شويم، حيرت و آشفتگى مان دوچندان است.
«زاگرس» روايتگر تلاش ها و دغدغه هاى مهندسان درگير در راه اندازى نيروگاه سد كارون۳ در چند ماه پايانى كار است كه شب و روز مى كوشند تا پروژه رأس زمان مقرر افتتاح شود. پروژه عظيم سدهاى كارون از طرح هاى قديمى باسابقه اى حدود ۴۰ ساله است كه ظاهراً بايد تا حوالى پايان دهه ۵۰ شمسى به سرانجام مى رسيده تا علاوه بر افزودن به ظرفيت توليد برق كشور آب لازم براى تبديل دامنه هاى غربى زاگرس به قطب اصلى كشاورزى كشور را تأمين كند تا اين حيطه استراتژيك اقتصادى را پس از ضربه ناشى از نابودى انبار غله كشور در دهه ۳۰ (مزارع سيستان و بلوچستان) سر و سامان دهد و به ديگر شاخص هاى رشد صنعتى و اقتصادى آن سال ها برساند. بنابراين بازنمايى اهميت اين پروژه (با دو دهه تأخير در راه اندازى) شايد نخستين وظيفه فيلم باشد كه فيلمساز به سرعت از روى آن پريده مجذوب خلق مثلث ها و مربع هاى عاشقانه در لوكيشن هاى چشم نواز طبيعى و ساختمان هاى بتونى مانده است.
فيلم به راحتى از شرح و توصيف جذاب مشكلات و دلايل واقعى تأخير در پروژه هاى عظيم عمرانى صرف نظر مى كند و از تبيين دلايل منطقى تقبل هزينه هايى چون جايگزين كردن نيروهاى داخلى به جاى پيمانكاران خارجى، اختصاص منابع مالى هنگفت و نابودى ناخواسته خرده فرهنگ هاى بومى و نشانه هاى هويتى ملى به نفع شعارهاى موردپسند سرمايه گذاران خوددارى مى ورزد. آيا فيلمنامه نويسان ما نمى توانند انگيزه هايى غير از شمارش معكوس افتتاح پروژه (مهندس كيهانى ـ رضا كيانيان) و جمع كردن كانون از هم پاشيده خانواده (مهندس صولت ـ كيهان ملكى) براى راه انداختن و پيش بردن قصه شان تدارك ببينند تمام چيزى كه تماشاگر از سختى ها و مشكلات اجرايى و خطرات كار مى بيند تعدادى آدم عجيب و غريب است كه با خودشان درگيرى دارند و از مشكلات كار داد سخن مى دهند و البته در حساس ترين شرايط هم فراموش نمى كنند همديگر را مهندس صدا بزنند! البته از حق نگذريم كه در بعضى صحنه ها فيلمساز‎/ تهيه كننده و «مهندس»هايش را گذاشته تا به همراه ۱۲-۱۰ نفر سياهى لشكر شلنگ به دست، وسط آب روان در تونل ها بروند و بخشى از داد و بيدادهايشان را در فضاى متفاوتى راه بيندازند كه فردا بشود ادعا كرد گروه سازنده با مرارت فراوان، گوشه اى از دشوارى هاى عمليات فنى و عمرانى پروژه را روى پرده سينما پديد آورده اند. نجفى اگر نه به عنوان يك سينماگر كه دست كم به عنوان يك معمار بايد بداند در اين نوع رويكرد به هنر، مبنا «آدميزاد» است: عظمت سازه ها در كنار پيكره «انسان»هاست كه به چشم مى آيد و صعوبت تلاش با نمايش فيزيكى (و نه نقل قول كردن) نبرد انسان با انسان، طبيعت، ماشين و هر مانع و رادع واقعى يا تخيلى ديگر است كه پذيرفتنى و قابل باور جلوه مى كند. صرف استفاده از ستارگان سينما و بازيگران شناخته شده در نقش آدم هاى قصه كافى نيست تا تماشاگر ادعاهاى فيلمنامه نويس و فيلمساز را بپذيرد. خصوصاً كه خود پديدآورندگان هم ظاهراً مستندات و مواد خام اطلاعاتى شان را به عنوان دستمايه مناسب براى ساختن يك فيلم پركشش جدى نگرفته اند و آن قدر به داستانك هاى فرعى بها داده اند كه تماشاگر موقع تماشاى فيلم به جاى گرفتار شدن در التهاب اتمام و راه اندازى نيروگاه سد، عملاً نگران رقابت هاى عاطفى‎/ عشقى و سر و سامان گرفتن «مهندس» هاى داستان است.
واقعيت آن است كه «زاگرس» فاقد مصالح سينمايى لازم براى تبديل شدن به يك فيلم، جلوه مى كند. قطعاً بخشى از اين معضل به فقدان امكانات فنى و تجهيزات خاص براى توليد جلوه هاى ويژه در ايران و بخشى هم به نبود تجربه توليدات اينچنين در سينماى ما برمى گردد كه مجموعاً كمتر از تعداد انگشت هاى يك دست هستند و لزوم تجربه الزامات يك سينماى تبليغاتى و در عين حال پرمخاطب و تماشاگرپسند را گوشزد مى كنند. سينمايى كه بتواند ضمن ثبت برگ هاى زرين از توانمندى هاى دانشمندان و متخصصان ايرانى و دستاوردهاى فنى و تكنولوژيك شان كه در مجموع بيانگر مزيت هاى مادى و معنوى توليد دانش بومى است، به اطلاع رسانى و تبليغ براى اين دستاوردها در ايران و جهان بپردازد. اگر بپذيريم كه ايجاد زمينه هاى سخت افزارى موردنياز (اعم از تدارك تجهيزات فنى و آموزش نيروى انسانى) ارتباط مستقيمى به فيلمسازان و نياتشان در پرداخت دراماتيك موضوعات مورد بحث ندارد، اما مسلماً در بخش هاى خلاقه نمى شود ضعف امكانات توليد را بهانه كرد و مثلاً سفيدى مطلق شخصيت مهندس كيهانى، بلاتكليفى شخصيت هايى مثل مهندس عاشورى و خانم مهندس بختيارى در روند داستان، داستانك هاى فرعى زائدى مثل گرفتارى مهندس زندى با دخترش يا ملاقات شتابزده كيهانى با روستائيان و امثال آنها را به گردن فقدان تجهيزات و ابزارهاى فنى توليد فيلم انداخت. ظاهراً كارگردان چنان مرعوب ابعاد عظيم سازه هاى پيش رو و شهرك ساخته شده در عمق ۱۰۰ مترى بستر كوه بوده كه از اتخاذ تمهيدات لازم براى انعكاس اين عظمت بر پرده سينما غافل مانده و اجازه داده تا گرايش هاى ملودرام، بر خط اصلى قصه سوار شوند. بماند كه همين روايت هاى موازى هم به دليل عدم رعايت قوانين ملودرام چندان به دل نمى نشينند كه از جمله آن مى شود به شيوه بازيگر گزينى ها اشاره كرد:
كيهان ملكى و رعنا آزادى ور بازيگران توانايى هستند ولى ستاره (به مفهومى كه كيانيان و زارعى هستند) به شمار نمى روند و به همين دليل عرصه حضور و جلوه را برخلاف سير قصه به سادگى به رقبايشان واگذار مى كنند. موقع تماشاى فيلم حيران مى مانيم كه چرا مهندس كيهانى با آن سوابق و با منطقى كه در مذاكره با «خان بختيارى» از او مى بينيم بايد به واسطه خواب مادرش جذب مهندس بختيارى شود و يا مهندس زندى (زارعى) اشتياقى به زندگى دوباره با صولتى پيدا كند. فيلم از يك طرف براى قصه گويى و شخصيت پردازى از امكانات جذابى مثل تقابل ديدگاه هاى ايدئولوژيك آدم ها و ديگر انگيزه هاى ملموس مثل درآمد بالا، كسب جايگاه شغلى برتر، تثبيت موقعيت كارى و امثال آن غافل مانده و از طرف ديگر از خلق صحنه پردازى هاى عظيم و لحظه هاى نفس گير هم عاجز است. بنابراين مى شود پرسيد كه فيلمساز چرا و با چه انگيزه و پشتوانه اى به سراغ اين موضوع و اين زمينه خاص رفته است و اين كه آيا اين شيوه روايت با حماسه اى كه ذكر ابعادش در جلسه معارفه كيهانى در ابتداى فيلم مو به تن تماشاگر راست مى كند و فقط يك قلم آن حفر تونل به اندازه تمام تونل هاى كشور در زير زاگرس با كاربرد مواد منفجره اى به اندازه يك جنگ تمام عيار است تناسبى دارد يا خير. پرسشى كه البته پاسخ آن پيشاپيش معلوم است.
زمان پخش سريال هاى عظيم تاريخى در تلويزيون، اصلى ترين دغدغه و گلايه منتقدان اين بود كه مگر سوژه هاى مربوط به مقاطع خاص تاريخى چند بار امكان فيلم شدن دارند كه سازندگان شان به سادگى از ايرادات شكلى و محتوايى مى گذرند و ايده اصلى را حرام مى كنند. حالا اين پرسش و شايد هم گلايه را بايد خطاب به محمدعلى نجفى و سرمايه گذاران پروژه «زاگرس» تكرار كرد: واقعاً چند درصد امكان دارد كه حماسه ساخت سد و نيروگاه كارون۳ دستمايه توليد فيلمى قرار بگيرد تا اميدوار باشيم كاستى هاى زاگرس در آن جبران شوند پاسخ اين سؤال هم از پيش روشن است. فقط مى ماند افسوسى بى حاصل بر از دست رفتن فرصتى ديگر از سينماى كشور براى جذب رضايتمندانه سرمايه گذار و تماشاگر؛ و احساس لزوم جدى بازنگرى در شيوه هاى مرسوم سينماى ايران و سينماگران آن براى حماسه سرايى پيرامون دستاوردهاى ملى و ميهنى.
جايى در اوايل فيلم مهندس كيهانى در گلايه از كم كارى هاى همكارانش خطاب به آنها مى گويد: بايد سدى وجود داشته باشد تا بشود افتتاحش كرد. عين همين حرف متأسفانه در مورد فيلم هم صدق مى كند: نبود امكانات و دغدغه هاى انتزاعى پس ذهن در باب پيشرفت و تقابل كهنه و نو و ملاحظات انسانى و گوشه كنايه هاى سياسى و شعارهاى آنچنانى در باب اراده انسان ايرانى به جاى خود؛ باور كنيد كه اول بايد سينمايى مانده باشد تا بتوانيم اين همه را در ظرف آن بريزيم و حماسه كه سهل است، دست كم يك روايت سرراست و بى تكلف بسازيم. ولى توانايى هاى اثبات شده او و تيم سازنده فيلم بسيار فراتر از آن است كه بعدها از دستاوردهاى «زاگرس»شان براى سينماى ايران صرفاً به تجربه اندوزى براى ساخت سوپرپروداكشن هاى معاصر ياد شود.
نگاهى به مجموعه شعر «گزيده ادبيات معاصر ۷۸» ازجواد محقق
در جدال رنگ و استعاره
349224.jpg
[يزدان سلحشور [

* يك
«من بسته ى آنم كه پرى باز نكردم ‎/ راهى به فراسوى خود آغاز نكردم ‎/ نامم زچه در دفتر ايام بماند ‎/ در معركه ى عشق كه اعجاز نكردم ‎/ شرمنده ى آنم كه پس از اين همه «بودن» ‎/ يك پنجره را سوى «شدن» باز نكردم ‎/ در قاب قفس غربت تصوير من افتاد ‎/ روزى كه به همراه تو پرواز نكردم! ‎/ اين راز دلم بود كه گفتم به تو اى دوست ‎/ غيراز تو به پيش كسى ابراز نكردم»
«گزيده ادبيات معاصر شماره ۷۸» گزيده اى ست از آثار جواد محقق متولد ۱۳۳۳ و چهره اى آشنا در عرصه هاى شعر بزرگسال و شعر كودك. زبان وى در غزل، شفاف است و البته در بند رويكردهاى سبك عراقى- شايد هم بينابينى و ميانه سبك عراقى و مكتب وقوع!-
غزليات وى، به طور معمول بخشى از نگاه خود را وامدار آسمان است و بخشى ديگر را به زمين دوخته است. حس آسمانى و ناتوانى زمينى در غزليات محقق، شكلى عينى مى يابند و كمتر از ذهنيات سبك عراقى متقدم در آنها خبرى هست. سبك عراقى كارهاى وى، از جنس سبك عراقى دهه بيست تا دهه پنجاه است دل داده «آن گونه گويى» و در زبان، ناچار از «اين گونه سرايى» كه اغلب و اكثر، اين شكل گفتن را «معاصر» ناميده ايم اما اين همعصرى به ورود زبان روزمره و رفتار امروزى اشياء به شعر و تصاحب روح زمانه از دريچه «انقلاب در رويكرد زبانى» منجر نشده. اگر روح زمانه قابل جست وجو باشد در اين گونه شعرها، در نمايش صور خيال تازه اى ست كه معاصر ان به حساب تحولات پس از ظهور نيما مى گذارند اما در واقع، سبك هندى معتدلى ست كه پس از سقوط اين سبك، دوباره به آن رجوع شده است.
«مثل هيزم مى كشم بر دوش، بار شعله را ‎/ مى برم تا شهر خاكستر، سوار شعله را ‎/ گرچه مى سوزد مرا در پيش چشم شاخه ها ‎/ زود مى سازم من امشب نيز، كار شعله را ‎/ تاب همراهى ندارد هيچ با خشك و ترم ‎/ باز مى گيرم زدستش من قرار شعله را ‎/ تا كه زود افسرده گردد از تقاص سركشى ‎/ مى كُشم با هاى و هوى خود، شرار شعله را ‎/ بگذرد گر باد فردا، از كنار شعله ها ‎/ در دل خاكسترم بيند مزار شعله را»
محقق چهره اى شناخته شده است. از انقلاب اسلامى به اين سو ، و ى از نام هاى آشناى شعر انقلاب اسلامى ست و آنچه كه به طور معمول از شعر انقلاب و شعر جنگ مى شناسيم در شعر او متجلى ست. شعرهاى تعريف شده وى در اين «گونه»، برخوردار از ويژگى هاى گروهى شاعران اوايل دهه شصت است و البته نگاه محقق در اين شعرها معطوف است به مهم ترين ويژگى اين آثار كه «استعاره گويى» است. بيان استعارى اين شعر ها كه ريشه در ادبيات استعارى پيش از انقلاب دارد، رفته رفته به «فرهنگ تازه اى» دست مى يابد و گرچه «شب» كه روزگارى حكومت پهلوى دوم از آن مراد مى شد در اين دوره بدل به حاكميت بعثى عراق يا استعمار آمريكا يا تجاوزگرى اسرائيل مى شود با اين همه، وجوه استعارى تازه اى در اين گونه شعرها متولد شده و مفاهيم را در اختيار مى گيرند و رفته رفته انباشتگى آنها، به تزاحم «معانى تكرارى» بدل مى شود گرچه برخى از شاعران همچون محقق، از اين بليه تا حدودى مى گريزند و اين «تزاحم» در غزلياتشان چندان آزاردهنده نيست در داورى زمانه از پس اين همه سال. «حضور عشق مبارك» نمونه اى از اين دست آثار محقق است كه برخوردارى از صنايع لفظى «تضاد» و «طباق» و رنگ آميزى كار - پديده اى كه اغلب در آثار زمان جنگ از آن غفلت مى شد و شعرها با طيفى از قهوه اى سوخته در ذهن مجسم مى شدند- به رفع «آزار استعاره ها» كمك شايانى كرده است.
«هجوم حادثه تا پشت مرد مى شكند ‎/ مرا به داغ تو انبوه درد مى شكند ‎/ شبى كه ياد تو مى ريزد از ستاره چو نور ‎/ سپاه فتنه به صبح نبرد مى شكند ‎/ تو از سلاله آن «آدم»ى كه هرابليس ‎/ به كبر، پيش تو قدر است كرد مى شكند ‎/ بهار سبز قلم، با چكامه گل سرخ ‎/ شكيب را به تن فصل زرد مى شكند ‎/ حضور عشق مبارك در اين خراب آباد ‎/ كه بى حمايت او، پشت مرد مى شكند ‎/ غزل به گونه ديگر زند به دل آتش ‎/ مگر كه ظلمت شب هاى سرد مى شكند!»
در همين وزن، با همين رديف و حتى با همين قافيه، مى توان غزليات ديگرى در آن سال ها جست وجو كرد كه نه تنوع رنگى اين كار را دارند نه رقص كلمات را در ابيات [كه ارتباطى به وزن هم ندارد و به چينش موسيقايى كلمات - موسيقى طبيعى كلمات - مرتبط است] نه آشنايى زدايى تصوير ساخته شده در پايان را. با اين همه نام «محقق» در اين سال ها، بيشتر در حوزه شعر كودك و نوجوان مطرح است نه شعر بزرگسال. چرا شايد پاسخ به اين سؤال نيازمند كشف و شهودى جامعه شناسانه در حوزه هاى ادبى اين سال ها باشد!
* دو
«اى يار ‎/ اى نجابت بيدار ‎/ بگذار تا تو را نسرايم ‎/ - فرصت براى از تو سرودن ‎/ هنوز هست- ‎/ بگذار تا تمام غزل هايم ‎/ وصف حماسه هاى سفر باشد ‎/ بگذار تا نشانه اى از شب هست ‎/ هر شعر ‎/ شعر سحر باشد
***
وصف تو گرچه وصف صبورى ‎/ وصف نجابت است ‎/ اما هنوز هم ‎/ بگذار تا تو را نسرايم ‎/ بگذار با تمامى اشعارم ‎/ اينك به كارزار بيايم ‎/ بگذار در برابر بيداد ‎/ چون تير و تيغ بپايم.
***
يك روز صبح ‎/ وقتى كه آفتاب ‎/ گيسوى زرفشان بلندش را ‎/ در كوچه هاى فتح فرو ريخت ‎/ چندين غزل ‎/ به وصف صبورى ‎/ يعنى براى تو ‎/ خواهم گفت.»
«بگذار تا تو را نسرايم!» شعرى ست كه «مجسم» نيست در حالى كه مى خواهد باشد! مى خواهد وصف حال باشد اما نيست. «حال»، ساخته نشده، وضوح نيافته تا «وصف » اش مشخص باشد. «وصف حماسه هاى سفر» كه بايد معطوف «فرامتن» باشد در كدام يك از «فرامتن » هايى كه مى شناسيم بايد معنا شود يا «شب» استعاره اى براى كدام «معنا»ست كه از «شب» مراد مى شود «شب زلف يار»، «شب چشمان معشوق»، «شب اختناق»، «شب حكومت بعثى»، «شب حضور اسرائيل در سرزمين هاى اشغالى» يا ... اينها همه مشكلات اتكا به فرامتنى ست كه شاعر محتملاً فكر مى كرده كه در زمان سرايش اين شعر [آبان ۶۶] معناى مشخص آن، ملموس بوده اما اكنون تكليف ما با چنين متنى چيست متنى كه مى خواهد صميمى و عاشقانه باشد اما چهره «مخاطب شعر»، آن «تو»ى ابدى، در پرده اى از ابهام است. اين شعر به يقين دنباله «ادبيات سياسى- اجتماعى» دهه پنجاه است بى آنكه حاوى استعاره هاى آن ادبيات باشد. بدون آن استعاره ها، «معناى در دسترسى» غايب است. شاعر به كدام «كارزار» پا گذاشته منظورش جنگ هشت ساله است جنگ با رقيب بر سر مجادله اى عاشقانه است [چنان كه سبك عراقى، مكتب وقوع و سبك هندى پر است از اين مجادله ها] از اين كوچه هاى «فتح»، منظورش كوچه هاى متعلق به گروه «فتح» در فلسطين است يا معانى ديگرى در كار است شعر البته، بخشى از رويكردهايش را از ريشه هاى اصلى شعر سياسى- اجتماعى دهه پنجاه اخذ كرده است يعنى شعر معاصر عرب. تمامى استعاره ها، در دل چنين شعرى- شعرى از البياتى يا درويش- معنا پذير است اما در دل شعرى از محقق چطور
* سه
« در كوله بارت چه دارى، اى دوره گرد غريبه ‎/ آميزه اى از غم و رنج، از درد، درد غريبه! ‎/ يك سفره نان دارم امروز، با پونه هايى كه تازه ست ‎/ بنشين و يك لقمه بردار،اى مرد، مرد غريبه ‎/ نه، ميل خوردن ندارم، ديشب كمى زخم خوردم ‎/ از دست ديرآشنايى، در يك نبرد غريبه ‎/ تنها نبودى كه آنجا، پس خيل ياران چه كردند ‎/ آن را نمك سود كردند، با حرف سرد غريبه ‎/ لابد دگر آرزويى، در كنج قلبت ندارى ! ‎/ دارم، خوشا در شب رزم، يك هم نورد غريبه ‎/ ما هم در اين باغ خونين، يك برگ بيگانه ديديم ‎/ آرى همان سبز ديروز، اين زرد، زرد غريبه ‎/ هشدار، از اين دورنگان، ما را همين ها شكستند ‎/ با گريه مى خواند و مى رفت، آن دوره گرد غريبه!»
شعر «غريبه» گرچه در ميان غزل هاى محقق، يك نقطه عطف است. به دليل توجه به فضاسازى، روايتگرى و نزديك شدن به زبان روزمره اما به اواسط غزل نرسيده، شاعر دوباره فرمان را كج مى كند تا از «مفاهيم ذهنى» براى توصيفات عينى بهره بگيرد و استعارهاى باغ و برگ و سبز و زرد را رديف مى كند كه البته كارآمد نيست. بنيه اين غزل بيش از اينهاست و خدا را شكر كه لااقل با موفقيت به پايان مى رسد تا بتوان در سير دگرگونى شكلى كارهاى محقق، به آن استناد كرد!
«باغ تا ابد غريب» كه سوگنامه اى است براى «احمد زارعى» از اين نظر، معتدل تر است نه افق هاى بى كران نشانمان مى دهد نه نگاهى رو به عقب دارد. حال و هواى غزليات پس از جنگ را داراست و در همين حد هم پاسخگوست و آن حس عاطفى را منتقل مى كند.
«گم شد از نگاه من، يك ستاره غريب ‎/ يك بهار رو به رشد، يك حماسه ى نجيب ‎/ سرخى صداى او، آرزوى هر سكوت ‎/ سبزى نگاه او، باغ تا ابد غريب ‎/ بوى قصه هاى او، عطر روشن سحر ‎/ عطر شعرهاى او، بوى آشناى سيب ‎/ رفت و با خودش نبرد، جز دل دلاوران ‎/ آن حماسه ى صبور، آن نجابت عجيب ‎/ رفت و جاى پاى او، مانده در خيال من ‎/ چون صداقتى شگفت، در زمانه ى فريب ‎/ آتش دلم دگر، شعله سر نمى كند ‎/ مانده ام بدون او، از ترانه بى نصيب»
اما نمى دانم چرا دوست دارم محقق را در چارچوب قاب غزل «غريبه» ببينم كه نشان مى دهد اين شاعر، قدرت فراروى از خود را داراست. آيا اين فراروى را در روزگارى نزديك، به مخاطبان - در شعرى كامل - نشان خواهد داد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |