شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۵ صفر ۱۴۲۹
Sat, Feb 23, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۱
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۲
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۳
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۴
كارت پستال هايى از جنگ به نشانى ادبيات
349233.jpg
]عليرضا سميعى]

ستيزه به دو صورت مستقيم و غيرمستقيم بر ادبيات اثر مى گذارد. ايجاد هيجان هاى تازه و پيشنهاد موضوعات جديد راه هاى مستقيم و تغيير در باورها و تأثير بر وضعيت اجتماعى و اقتصادى راه هاى غير مستقيم تأثير جنگ بر ادبيات است. لازم به توضيح نيست كه اين عوامل و عواملى كه ممكن است از قلم افتاده باشند، همه با هم و فقط با ميزان تأثير گذارى گوناگون بر رويه توليد اثر تأثير مى گذارند. جالب اين كه هر يك از اين مقوله ها، بسته به وضعيت موجود، مى توانند به عنوان تيغى دو دم عمل كنند و اثر ادبى را به سمت ابتذال و يا عميق بودن سوق دهند. تجربه نشان داده است كه هر چه توليد اثر به كشمكش نزديك تر باشد، احتمال احساسى بودن آن بيشتر است. آنچه مى خوانيد ارتباط ميان پديده جنگ و مقوله ادبيات را مورد بحث قرار داده است.

* نشانى هاى ادبى
هيجان بى ترديد در پيشبرد ادبيات نقشى اساسى دارد. نويسنده و شاعرى كه در محيطى هيجان زده به سر مى برد، احتمالاً چيزى مى نويسد كه با امر هيجان زا مناسبت دارد. از آن جا كه هيجان نوشتن با هيجان اجتماعى متفاوت است، آثارى كه به قلم نويسندگان دو پولى و در وصف وضعيت به رشته تحرير در مى آيند، همواره تحقير مى شوند. مسئله اين است كه هر دوى اين اشكال متفاوت را به لحاظ منطقى مى توان در يك ساختار تصور كرد.
لحظه اى كه عقايد نويسنده يا شاعر به صورت ارزش هاى فرازيبايى شناختى در اثر او متجلى مى شوند، لحظه اى است كه هيجان نوشتن و هيجان محيطى با هم در يك اثر نمود مى يابند. به قول موكارفسكى: «ارزش يابى .... در تمامى بنيادهاى خصلتى، نشانه هنر موجود است.»(۱)
بنابراين مى توان انتظار آثارى را داشت كه على رغم داشتن دغدغه هاى مربوط به جنگ، اصيل نيز باشند. زمان آن است كه انواع آثار ادبى اى را كه به شكلى در مناسبت با ستيزه قرار دارند، برشماريم، اما قبل از هر كارى بايد از يك سوءتفاهم جلوگيرى كنيم. از آن جا كه تقسيم بندى مورد نظر براساس ارزش فرازيبايى شناختى است (به اين معنى كه آثار ادبى از حيث رابطه اى كه با ستيزه دارند گروه بندى مى شوند) لازم است ابتدا از آن دفاع كنيم.
آثار ادبى را گاه بر اساس موضوع گروه بندى كرده اند و بعضى رويه هاى انتقادى (نقد نو) در مخالفت با آن استدلال هايى دارند كه بر آنها متمركز نمى شوم. گروه بندى هاى ياد شده (البته در كنار ديگر گروه بندى ها) براى در اختيار گذاردن منابع تحقيقى و تحليل آثار ادبى از زواياى متفاوت الزامى است. حال آن كه مخالفت با دسته بندى هاى موضوعى از آن جهت مطرح شده كه عده اى به بهانه هاى موضوعى آثار عميقى را طرد كرده و آثار سطحى را تبليغ كرده اند. روشن است كه فقط تمايلات ايدئولوژيك در پس اين مخالفت ها وجود دارد.
اما هنوز هم مى توان روشى را پى گرفت كه آثار را براساس ارزش هاى فرازيبايى شناختى دسته بندى كند، به شرط آن كه ارزش ها را همچون سوسور، مايه تمايز بدانيم و نه دليلى بر ارجحيت.
تقسيم بندى آثار
۱) آثارى كه باعث جنگ مى شوند:
دكتر مهدى اديبى سده در كتاب «جامعه شناسى جنگ و نيروهاى نظامى» معتقد است كه ارزش ها بنابر معيارهاى خاصى تجلى پيدا مى كنند. نزد بسيارى از اقوام معيارهاى حقوقى و انسانى آفريننده ارزش هستند و بسيارى از اقوام و مليت هاى ديگر بر مبناى معيارهاى دينى يا فرهنگى، ارزش مى آفرينند.
ارزش ها هرچه باشند، بايد به صورت محتوا درآيند و محل ارجاع پيامى قرار بگيرند تا بتوانند منتقل شوند و عمل كنند.
مك لوهان علاقه بسيارى داشت تا نشان دهد كه در رسانه چگونه محتوا اهميت خود را از دست مى دهد پيام محوريت مى يابد. تحت توضيحات او بايد گفت، ارزش و معيار نيز اهميت خود را وانهاده است، زيرا وقتى تمامى انرژى رسانه بر چگونگى بيان معطوف شود، پيام چنان حضور پررنگى پيدا مى كند كه محتوا غايب مى شود. به اين ترتيب، بايد نقش انواع رسانه ها [از جمله ادبيات] را در جنگ منكر شد. توجه داشته باشيم كه سخن ما در باب لحظه هاى نبرد نيست. نه تشنجات عصبى جنگجو در گرماگرم نبرد، بلكه دوره زمانى كه انسان معمولى را به يك جنگجو مبدل مى سازد و اين خود ايجاد تناقض مى كند. هرچه باشد، آماده شدن براى قرار گرفتن در موقعيت بكش و به همان اندازه كشته شو بسيار خاص است. براى روشن شدن موضوع، ابتدا مفاهيم ارزش، محتوا و معيار را به كمك فرهنگ لغات از هم جدا مى كنيم تا نشان دهيم كه پيام در چه شرايطى با آنها يكى مى شود.
ارزش: قيمت، ارج، برازندگى، شايستگى، زيبندگى، قابليت، استحقاق
محتوا: شامل شونده، فراگرفته شده
معيار: اندازه، پيمان، مقياس، آلتى كه با آن چيزى را بسنجند، ترازو، سنگ محك
چند سطر قبل گفته شد چنانچه ارزش را مايه تمايز بدانيم، امكان دسته بندى به وجود مى آيد، اما در حالت خاصى كه اكنون آن را توضيح مى دهيم، ارزش مى تواند در درون دسته بندى هاى ادبى معناى فرهنگ لغتى خود را باز پس گيرد. به اين صورت كه معيار به عنوان آلت سنجنده، امرى را به مثابه امر ارجمند، به شمول محتوا مى رساند. به ديگر سخن، پيام، قدرت خود را از محتوا ‎/ارزش مى گيرد و
محتوا‎/ارزش مشروعيت خود را از معيار مى پذيرد.
گاهى پيام اعتبار خود را واقعاً از معيار و ارزش مى گيرد و نه حتى از درصد احتمال صدق و كذب. مثلاً به دو جمله زير دقت كنيد.
به احتمال ۹۵ درصد مورچه قرمزى در آفريقا وجود دارد كه مى تواند برقصد و نمايش دهد.
ميزان ارجمندى بعضى ارزش ها به قدرى زياد است كه تبديل به منبع قدرت پيام مى شود. حتى مى توان نمونه هايى را برشمرد كه پيام براى اين كه طرف توجه قرار بگيرد، متشبث به محتوا‎/ ارزش مى شود. اگر كسى بخواهد وسواس به خرج دهد، مى تواند بگويد وقتى پيامى لباس ارزش بپوشد آن ارزش را از مقام ارزندگى خود ساقط كرده است، زيرا برخورد رياكارانه آن پيام، ارزش را از خود تهى مى كند. اين نظر درست است، اما خود دوباره اعترافى است بر اين امر كه محتوا‎/ ارزش ها هنوز مايه قدرت هستند، تا حدى كه مى توان از آنها سوءاستفاده كرد.
شكل واقعى و انگيزه اى كه سبب وقوع نزاع مى شود، در انسان از قلمرو و محدوده داشتن معيارهاى مشترك كه خود اينها توسط افسانه ها و مكانيزم هاى ديگر منتقل مى شوند، نشأت مى گيرد. (۲)
البته انتظار نمى رود عده اى بعد از شنيدن يا خواندن يك متن ادبى همچون انسان هاى هيپنوتيزم شده به جبهه هاى نبرد بشتابند، اما متون ادبى مى توانند رفته رفته ميل به دفاع يا حمله را در ناخودآگاه جمعى تقويت كنند. اين نوع ادبيات را مى توان به نوبه خود به چهار گروه تقسيم كرد:
الف) ادبيات ملى گرايانه كه روح سلحشورى را در مردم يك سرزمين زنده مى كند و آنان را وامى دارد تا عليه دشمنان خشونت بورزند. اين خشونت هميشه مثبت نيست، براى مثال شاهنامه مسبب خيلى از جنبش هاى آزادى خواهانه در ايران بوده است، اما حمايت حكومت فاشيستى ايتاليا از ادبيات فوتوريستى مى تواند به پندارى بينجامد كه ادبيات فوتوريستى را در جريان جنگ جهانى دوم مؤثر مى داند.
ب) ادبيات ايدئولوژى‎/ ملى: آثارى هستند كه غالباً تحت راهبردهاى مكتبى و عليه دولت يا حزب حاكم توليد مى شوند. اين آثار مى توانند از نيروهاى خارجى، اپوزيسيون رسمى و يا مخالفان غيررسمى تغذيه شوند و گاهى به دست خود آن افراد (فعالان سياسى) توليد مى شوند. ادبيات توده اى قبل از انقلاب اسلامى نمونه هاى خوبى را براى تحقيق در اختيار پژوهشگران مى گذارد.
ج) ادبيات ايدئولوژيكى‎/ بين المللى نيز تحت راهبردهاى مكتبى و عليه جريان هاى مخالف توليد مى شود و برجسته ترين نمونه هاى آن را مى توان در ادبيات كارگرى يا ماركسيستى يافت.
د) ادبيات قومى‎/ مذهبى را ممكن است تحت مباحث جنگ روانى نيز توضيح داد. در آن صورت بايد آن را ذيل مبحث «جنگ روانى استراتژيست» فهميد. به عنوان نمونه يهودى هاى صهيون طى سال ها با انتشار آثار اشك آور كه ترحم ها را جلب مى كرد، كوشيدند تا حمايت مردم جهان را جلب كنند.
ه) ادبيات قومى‎/ نژادى نيز مى تواند ذيل مبحث «جنگ روانى استراتژيك» به فهم آيد، با اين تفاوت كه اين بار فقط نوعى نژاد خاص طلب حمايت مى كنند. شايان ذكر است در گروه هاى (ج، ه) از يك سو افراد هم نژاد و هم مسلك را به اتحاد و نشان دادن واكنش ترغيب مى كند و از سوى ديگر حمايت عمومى را مى طلبند.
۲) آثارى كه براى ستيز توليد مى شوند:
[شكل هاى تاريخى همچون] مراسم خلسه و جشن ها، رقص و پايكوبى هاى قبل از اعزام و رويارويى با دشمن دقيقاً آثار فرهنگى و آمادگى هاى روحى و روانى [بوده] است. در جوامع امروزى نيز تبليغات فرهنگى و ارائه دلايل عليه تجاوز دشمن يا دلايل مبارزه از جمله وظايف امور تبليغات جنگى است كه هدف آن بالا بردن نيروى نبرد در بين سربازان است.(۳)
اين گونه آثار كه غالباً به سرعت ساخته مى شوند و از ياد مى روند، در وزن هاى حماسى و با كلمات مطنطن ساخته مى شوند و همچون ماشين جنگى عمل مى كنند. گاهى پيش مى آيد كه در تاريخ ادبيات هم جاى مى گيرند. به عنوان مثال غزل هاى سياسى ميرزاده عشقى در يك ستيزه جويى درونى كاربرد داشتند و به ماشين انقلاب كمك مى كردند. آثار عشقى در تاريخ ادبيات به ثبت رسيده و از اين جهت در خور توجه هستند. در اين ميان آثارى ادبى وجود دارند كه اساساً براى نبرد يا در محدوده تاريخى ستيزه ساخته نشده اند، اما مبارزان يا رزمندگان از آن بهره مى برند، براى نمونه مى توان بعضى از آثار شكسپير را نام برد كه در جنگ آمريكا عليه عراق در دسترس سربازان آمريكايى قرار مى گرفت. اين تغيير كاربرى كه تبليغات سعى مى كند بر روى مخاطبان (سربازان يا مبارزان) بگذارد مى تواند مباحث دلكشى را در زيبايى شناسى، هرمنوتيك و ساز و كار كنش ادبى پيش بياورد.
۳) اثرى كه موضوع آن ستيز است:
اين دسته آثار چه در موافقت، چه در مخالفت و چه در توصيف بى طرفانه به هر حال آثارى هستند كه به راحتى قابل تشخيص هستند. گمان نمى كنم كه نيازى به توضيح داشته باشد زيرا هيچ كس نمى تواند آنها را نشناسد.
۴) آثارى كه يك يا چند تن از شخصيت هاى آن رزمنده، چريك يا مبارز باشند:
گاهى پيش مى آيد كه در يك داستان بعضى از وقايع يا مكان ها مربوط به ستيزه هستند. به سختى مى توان اشعارى را يافت كه در اين دسته قرار داشته باشند، اما از اين دست رمان ها تعدادشان كم نيست. مثل رمان «مزدور» اثر هوارد فاست.
اين امكان وجود دارد كه در يك شعر چند صدايى، صداى رزمنده يا مبارزى را گنجاند كه در كنار ديگر صداها حضور دارد. شعر بلند «جامعه» سروده على عبدالرضايى از همين دست است. در آثار ياد شده موضوع اصلى چيزى به جز ستيزه است و در واقع نبرد از اجزاى حاشيه اى به شمار مى رود.
۵) اثرى كه نويسنده آن جنگيده يا مبارزه كرده باشد:
اين سؤال كه آيا گزينه شماره ۵ را مى توان پذيرفت، سؤال بغرنجى است. بعد از فرويد كسانى چون كارول آرهام، انيست هونز، شارل بودئن و خانم ناپارت به دنبال آن بودند تا دريابند چگونه از تحليل اثر به كشف شخصيت مؤلف بپردازند. اما رولان بارت با نظريه مرگ مؤلف، اغلب مدال هاى آنها را پس گرفت. گاهى ديده مى شود كه اينجا و آنجا اين نظريه (فهم شخصيت مؤلف يا تحليل اثر) با لبخندهاى كج به باد تمسخر گرفته مى شود، ولى آنچه همه چيز را كمى تغيير داد، گرايش جديدى بود كه عكس نظريه فرويدى عمل مى كرد و با مدد گرفتن از شناخت مؤلف، تحليل آثار وى را پيش مى برد.
۶) آثارى كه تحت تأثير ستيزه نوشته مى شوند:
شايد مناقشه آميزترين و مبهم ترين بخش كتاب همين باشد. اگر به بحران هاى ادبى موجود اشاره كنيم و بگوييم هيجان و تشتت اجتماعى باعث بروز چنين آثارى است خواهند گفت، چگونه نظر خود را ثابت مى كنيد و از كجا كه در شرايط عارى از ستيزه همين گرايش ها نبودند البته حق با آنها است.
گروهى معتقدند كه ستيزه و بحران اجتماعى موجب بروز خلاقيت مى شود و دسته ديگرى بر آنند كه آرامش اجتماعى بستر مناسبى براى شكوفايى ادبيات فراهم مى آورد. ژان دو وينيو، در «جامعه شناسى هنر» معتقد است، هر دوره اى تمهيدات خاصى را مى طلبد تا با توسل به آن پيشروى خلاقيت تضمين مى شود.
بنابراين بايد در يك تحقيق دامنه دار آن بخش هايى را كه تحت تأثير ستيزه نوشته شده اند با رديابى نشانه ها تبيين كرد. در واقع به يك مطالعه ميان رشته اى نيازمند هستيم كه تا امروز به انجام نرسيده است. به عنوان مثال مى توان تحقيقى در مورد رابطه آثار روان پريش و شيوع بيمارى هاى عصبى ارائه كرد. عارضه عصبى - روانى يكى از پيامدهاى بسيار شايع دوران جنگ است و طيف قابل توجهى از جانبازان و مجروحان جنگى در اثر اصابت تركش به جمجمه و عوارض ناشى از موج انفجار دچار صدمات روانى و عضوى شده اند. خانواده هاى زيادى در غم از دست دادن عزيزانشان فرو رفته اند.
مسلم آن كه ستيزه همه وجوه فرهنگى جامعه از جمله ادبيات را تحت الشعاع قرار مى دهد. مشهورترين نمونه اى كه مى توان در قياس به ياد آورد، دادائيسم است كه براى همه مخاطبان مقوله اى است آشنا. بر خلاف آنچه در ابتدا تصور مى شد، اين مكتب افراطى نه تنها به اعدام هنر و ادبيات منجر نشد، بلكه در نهايت راهگشاى مكاتب هنرى و ادبى ديگر بود.
يكى از وظايف اصلى جامعه شناسى هنر، انتقاد از نظم اجتماعى مستقر است. به گمان من، اين رشته مى تواند بر انتقاد از توليد كنندگان هنرى نيز دقيق شود. مقصود حمايت از گرايش هاى ايدئولوژيكى نيست، اما همان طور كه در خصوص رابطه ميان هيجان و نوشتن گفتم، نويسنده نمى تواند از قيود اخلاقى خود رها شود. به راستى چه چيز باعث مى شود تا روده درازى در توصيف صحنه هاى مخصوص فيلم هاى هندى طبيعى جلوه كند، درحالى كه كار بر روى برخى مسائل مذموم باشد. ادوارد سعيد مى پرسد: دنياى فرهنگ ما بر چه مبنايى ريخته شده كه اجازه مى دهد تخيل در مواردى محدود و در بسيارى موارد ديگر گسترده باشد تا چه اندازه با بدترين لاقيدى دولت [آمريكا] از جنگ هاى امپرياليستى، از توافق هاى استعمارى گرفته تا خود توجيهى نهادهاى سركوبگر ضد انسانى، كينه هاى نژادى و فريبكارى هاى اقتصادى و رفتارى، همدستى مى كند. {...}
گذشته از آن مى توان به جاى آن كه همچون هفت ساله هاى نيمه عقب مانده لجاجت به خرج داد، روى مقوله مخاطب كنجكاوى كرد. هرچه باشد، حساسيت هاى مخاطب از مهم ترين اركان زندگى هنر است. لازم نيست به هنر بازارى نزديك شد، بلكه بايد آنچه را به خواندن و زيبايى فهمى مخاطب مربوط مى شود، غربال كرد. هنگام خواندن [دست كم] سه عامل اجتماعى بر افراد تأثير مى گذارند: فرهنگ جامع يك تمدن معين - فرهنگ ملى، گذشته ملى و سنت هاى آنها - و آگاهى گروه يا طبقه اجتماعى.
چه اين كه هر بار اوضاع تاريخى و اجتماعى دريافت دگرگون مى شود، معناى اثر نيز تغيير مى يابد.
كشورى كه اغلب اوقات خود را با درگيرى و ستيزه سرگرم ديده است، چگونه مى تواند روان جامعه را در ويترين نگاه دارد اين درحالى است كه جامعه اى اين چنين به منافذى نياز دارد كه بحران ها را تخليه كند. منظورم تقريباً همان «كاتارسيس» ارسطويى است كه با كمى مدرن شدن به كار جامعه اى امروزى بيايد. نه اين كه با نوشتن چند شعر و رمان با زمينه نظامى تمام مملكت را گل و بلبل بيندازيم ، به هر تقدير لزوم آن انكارناپذير است.

پانوشت ها:
(۱) ساختارگرايى، پسا ساختارگرايى و مطالعات ادبى ‎/ مجموعه مقالات ‎/ نقش زيبايى آفرينى، هنجار، ارزش، به مثابه واقعيت هاى اجتماعى‎/ موكارفسكى‎/ ترجمه بهروز محمودى بختيارى‎/ انتشارات حوزه هنرى، صفحه ۸۵
(۲) «جامعه شناسى جنگ و ارتش» ‎/پيتر مى ير‎/ دكتر محمدصادق مهدوى، دكتر عليرضا ازغندى ، نشر قوس، ص ۲۷
(۳) جامعه شناسى جنگ و نيروى نظامى، دكتر مهدى اديبى سده، ص ۹۲
زيارت كربلا، بدون شرط
349203.jpg
]آزاده محمدحسين صياديان]

در اردوگاهى كه ما بوديم، مسئول اردوگاه و مسئول استخبارات اعلام كرد اسيران اين اردوگاه را براى زيارت به كربلا مى بريم، اما به يك شرط!
بچه ها پرسيدند: چه شرطى
گفت: به سود ايران تبليغات نكنيد!
اسيران هم يك صدا گفتند: پس شما هم بايد قول بدهيد كه به نفع عراق و ارتش تان تبليغ نكنيد!
مسئولان گفتند: قبول داريم!
يك كاروان بزرگ از اسيران اردوگاه تشكيل دادند و سحرگاه ما را از اردوگاه بيرون بردند. سوار چند دستگاه اتوبوس شديم و به سوى كربلا به راه افتاديم.
بعد از اين كه از زيارت كربلا برگشتيم، اتوبوس هاى حامل كاروان زيارتى اسيران يك ساعتى در بغداد اطراق كرد. همه اسيران را در گوشه اى از ميدان بزرگ شهر پياده كردند و زير نظر محافظ و مراقب نگه داشتند. جبار نصر، اسير سپاهى، عكس بزرگى از صدام را روى بدنه يكى از اتوبوس ها ديد و در يك چشم به هم زدن همه اسيران پى بردند كه مسئولان اردوگاه به آنها نارو زده اند. پس آنها دست به كار تبليغات شده بودند و با اين كار داشتند براى صدام تبليغ مى كردند. در نتيجه، اسيران يك واحد شدند و فرياد كشيدند: تا زمانى كه عكس صدام را از بدنه اتوبوس نكنيد، حتى اگر همه ما را تيرباران كنيد، هيچ كداممان سوار اتوبوس ها نخواهيم شد!
مسئولان و افسران سازماندهى گفتند: بياييد سوار شويد، از شهر كه خارج شديم، عكس را بر مى داريم!
اما اسيران يك صدا پاسخ دادند: نه، چون شما به قول تان وفا نكرديد، ما هم تا عكس صدام را برنداريد، سوار اتوبوس ها نخواهيم شد!
بعضى از مردم عادى هم كه در حال گشت و گذار و خريد مايحتاج روزانه از بازار شهر بودند با ترس و لرز، در گوشه اى از ميدان ايستاده و به رفتارهاى اعتراض آميز اسيران ايرانى چشم دوخته بودند.
لحظه به لحظه به تعداد مردم افزوده مى شد. افسر مسئول كه به فرمان او عكس صدام را به اتوبوس چسبانده بودند، مى دانست كه هيچ درجه دار و سربازى شهامت كندن عكس را ندارد. او ستونى از درجه داران و سربازان و مأموران بدرقه در مقابل اتوبوس ايجاد كرد و اين ستون درست مثل ديوارى جلو اتوبوسى را كه عكس صدام به بدنه اش چسبيده بود گرفت تا مردم عادى پى به كارى كه مى خواهد انجام بدهد نبرند. آنگاه از پشت ديوار محافظ رفت و عكس صدام راكند.
شهامت و شجاعت اسيران ايرانى از اعتقادى سرچشمه مى گرفت كه به مكتب اسلام و قيام عاشورا داشتند. اين اعتقاد راسخ آنها بود: آنها در بند و زنجير دشمن بودند، اما اسير نبودند، اسيران واقعى دشمنان شان بودند.
تهيه و تنظيم: مؤسسه فرهنگى پيام آزادگان
رسم رويش
]اسماعيل غلامى حاجى آبادى]

سال ها بود كه تن خشكيده و ترك خورده كوير، وجودش را كاسه نياز دعاى باران كرده بود. گاهى در بيكرانه بى كسى، گياهى تنها، باهزار محنت، از لابه لاى دام گسترده بر پهنه كوير، خودش را بالا مى كشيد. اما جمله هاى «آب آب» كودكانه اش را كسى به پايان نمى رساند.
او خوب مى دانست: «عطش سرآغاز اقيانوس است.»
... بادهاى سوزان كوير، بر بدن نحيف و لاغر اين گياه نورسيده مى وزيد و در غربتى به وسعت آفاق، مظلومانه جان مى سپرد.
اما باد، بى آن كه خود بخواهد، پيكر پاره پاره آن گياه شهيد را چون خاكستر عاشقان، در جام هاى سفالين و تهى مانده كوير و بر چشمان منتظر دوردست مى پاشيد. و سال ها گذشت تا همه تأثير آن اكسير را با چشم سر و دل خويش احساس كنند. گاهى نيز، كام تشنه اين گياهان خودرو را كاروانى رهگذر از توشه اندك خويش، قطره قطره سيراب مى كرد. دست هاى خسته كوير، خسته تر و خسته تر مى شد و در جام هاى اينك خاكسترى، كسى رنگ بيدارى نمى ريخت...
ناگاه، مردى از تبار بهار، حضورش را در دل كوير به رخ بادهاى سوزنده كشيد.
او دانه هاى شعله را در جام هاى سفالين خاكسترى كاشت... از كلامش شكوفه تراويد... چشم نگران گياهان نورس به لبان پر گهرش بود. و دانه هاى اميد، چون آفتابگردان، بر گرد شمع حضورش، بى پروا به گردش درآمدند. دست هاى خسته يكى شد. گياهان رشيد، تنومند شدند و دعاهاى سال هاى تنهايى به استجابت نزديك شد. و بارانى از سپيده و رنگ و نور باريدن گرفت.
آن مرد بارانى راه و رسم رويش را آموخته بود... دم مسيحايى اش به تن خشكيده و دستان رنجور، طراوت و جسارت بخشيده بود...
سال هابعد، خبرى كوتاه، چشمان منتظر دوردست را روشن كرد:
«انقلاب سبز سرزمين كهن، به رهبرى بزرگمرد شولا پوش قرن، به ثمر نشست.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |